طعم تلخ خوشبختی 1

0 بازدید
0%

متن خاطره بخش اول با هزار زحمت الیا رو میخوابونم آروم در اتاقشو میبندم و رو مبل سه نفره دراز میکشم طبق عادت منتظرم تا صدای غر زدن شهره که میگه مگه مبل جای دراز کشیدنه یالا پاتو جمع کن رو بشنوم که متوجه میشم خونه نیست ماهواره رو روشن میکنم میزنم بی بی سی تا ببینم دنیا در چه حاله آخ که چه حالی میده بدون دعوا دارم اخبار گوش میدم دیگه مجبور نیستم سریال ترکیه ای ببینم همش با شهره دعوا میکردم و میگفتم فردا تکرارشونو ده بار میده بزار یه دو ساعت مستند و اخبار ببینیم آخرشم حریفش نمیشدم و سریالشو میدید با آرامش توتون رو از جیب کتم که انداخته بودم رو دسته مبل در میارم مشغول پر کردن پیپ میشم اه لعنت به تو روشن شو دیگه برای بار دهم فندک روشن نمیشه در حالی که به زمین و زمان فحش میدم از تو کابینت آشپزخونه کبریت بر میدارم و دوباره میام رو مبل دراز میکشم با روشن کردن پیپ یه کام عمیق میگیرم و با بیرون دادن دود غلیظ ناخودآگاه اتفاقات هشت سال پیش که مسیر زندگیم رو ساخت جلو چشمام میاد سال هشتاد و سه هیجده سالم بود به خاطر اینکه تنها بچه پدر و مادرم بودم هرچی میخواستم فراهم شده بود مامان بسه تو رو خدا من دیگه بزرگ شدم میشه اینقدر مثل بچه ها باهام رفتار نکنی به خدا دوستام مسخرم میکنن که تو اینقدر به من اهمیت میدی با بغض بهم میگه دوستات غلط کردن آخه تو یکی یه دونه منی بازم بوسم میکنه بعدا بهش حق میدادم چون بعد از شونزده سال با هزار نذرو نیاز من به دنیا اومدم که از همون اول جایگاهم تو دل همه بود خیلی عزیز بودم از حمون بچگی میفهمیدم که همسن های خودم بهم حسودی میکنن چه تو فامیل و چه تو دوستام با درس میونه خوبی نداشتم همش تو این فکر بودم دبیرستانو تموم کنم و برم پیش پدرم تو مغازه البته مدرسه هم که میرفتم بعد از تعطیل شدن میومدم پیش بابام یه فروشگاه لباس زنونه که حاصل یه عمر تلاش پدرم بود شده بود منبع درامد ما به گوشم میرسد که میگفتند علی آقا وقتشه که دیگه استراحت کنی ماشالا آرش فروشگاهو میچرخونه با شنیدن این حرفا قند تو دلم آب میشد با اینکه سنم کم بود ولی راه های کاسبی رو خیلی زود یاد گرفته بودم پدرم خیلی ازم راضی بود با اینکه خیلی تلاش کرد منو بفرسته دانشگاه ولی آخرش پذیرفت که برم پیش خودش بهتره پیشرفتمو که دید دیگه برا همیشه قید ادامه تحصیلمو زد به خاطر استفاده از قانون کفالت پدر و تک فرزندی از سربازی معاف شدم روزی که کارت معافیت گرفتم خیلی خوشحال بودم یه زندگی رویایی داشتم کارم شده بود جنس جور کردن واسه مغازه دیگه داشتم تو بازار اعتبار خودمو به دست میاوردم حتی بیشتر از پدرم پا تو هر تولیدی میزاشتم اگه بیست میلیون جنس هم میخواستم دریغ نمیکردند اما من همیشه محتاط عمل میکردم و فاکتور هام بیشتر از پنج میلیون نمیشد ولی بابام دورادور حواسش به همه کارام بود تو فروشگاه که میموندم نگاه سنگین همه فروشنده هامون که چهار تا دختر بودند اذیتم میکرد یکیشون واقعا خوشگل بود با اینکه چهار تاشون تو فکر دوستی با من بودند ولی من فقط النازو ترجیح میدادم بعضی وقت ها که باهاش لاس میزدم متوجه میشدم بقیه دارن از حسودی میترکند اما هیچ وقت به الناز به چشم اینکه باهاش حال کنم نگاه نکردم ولی الناز فکر میکرد بین ما چیزی هست اینو وقتی فهمیدم که داشتم با یه مشتری سر قیمت چونه میزدم و اون مشتری که یه دختر خیلی خوشگل بود داشت باهام حرف میزد تا قیمتو کمتر کنه که الناز اومد و ماجرا رو تموم کرد و اون دختر با یه نگاه عصبانی از فروشگاه رفت بیرون با عصبانیت رو به الناز گفتم بار آخرت باشه تو کار من دخالت میکنی برو سر کارت با این حرفم دل اون سه تا دخترو شاد کردم طوری که یکیشون خواست از موقعیت ایجاد شده سو استفاده کنه و خودشو به من نزدیک تر کنه اومد پیشم و خواست زیراب الناز رو بزنه که بهش گفتم این فضولیا به تو نیومده برو سر کارت ازینکه سر الناز داد زدم اعصابم بهم ریخته بود یواشکی بهش نگاه میکردم خیلی سعی میکرد بغضش نشکنه محو زیباییش شده بودم طوری که دلم میخواست بغلش کنم بنده خدا دلم واسش میسوخت به این کار احتیاج داشت خیلی کمک خرج خونوادش بود بابام هم هیچ وقت بهش سخت نمیگرفت وضعیت خونوادشو میدونست واسه همین بهش بیشتر حقوق میداد البته صدای اعتراض بقیه به خاطر این مساله به گوش میرسید که اهمیتی داده نمیشد اون روز موقع تعطیل کردن الناز آخرین نفر داشت میرفت که بهش گفتم الناز خانوم بابت ماجرای بعد از ظهر عذر میخوام کنترلمو از دست دادم گفت مقصر من بودم آقای عرفانی شما ببخشید تعجب کردم هیچ وقت بهم نمیگفت آقای عرفانی همیشه میگفت آقا آرش از فردای اون روز زیاد بهم محل نمیداد و این کار باعث شده بود هم کفری بشم و هم حریص تر جوری کفرمو بالا آورده بود که کلافه شده بودم زیاد تو مغازه نمیموندم و واسه خرید میرفتم بازار هر کاری میکردم از فکرم بیاد بیرون نمیشد که نمیشد یه روز که مغازه نمیومدم دلم براش تنگ میشد شیفته خوشگلیش بودم اون چهره معصوم که بر خلاف همکاراش آرایش کمی داشت ولی خیلی زیبا تر از اونا بود یعنی عاشق شدم اونم عاشق الناز که کارگرمونه نه محاله که خونوادم قبول کنند واسه اینکه از فکرم بیاد بیرون با دوستام یه چند روزی رفتیم شمال ولی اونجا هم فکر الناز دست از سرم بر نمیداشت بعد از سه روز برگشتیم و دوباره اومدم مغازه با دیدنش انگار روحیه گرفتم دوست داشتم باهاش تنها باشم و بهش بگم که دوستت دارم ولی غرورم بهم اجازه نمیداد که بهش چیزی بگم بابایی بابایی بیدار شو مامانی کجاست من گشنمه دیگه داشت صدای گریه الیا بلند میشد که بیدار شدم و بغلش کردم مشغول ناز کردنش شدم تا گریه نکنه مشغول مالیدن گردنم شدم که به خاطر خوابیدن رو مبل درد گرفته بود بعد از شستن دست وصورتم لباسامو میپوشم و با الیا میریم طبقه پایین پیش پدر و مادرم که صبحونه بخوریم طبق معمول نون داغ و میز صبحانه آمادست الیا سریع میپره بغل پدرم و میگه آقاجون تو میدونی مامانم کجاست بابام میگه رفته پیش مامان بزرگت _چرا منو نبرده با اینکه چهار سالش بود ولی مثل بلبل حرف میزد بابام از تو بغلش میزارش پایین میگه برو پیش عزیز تا یه چیز خوشمزه بهت بده الیا میره پیش مادرم و مشغول خوردن خامه شکلاتی که خیلی دوست داره میشه با پدرم میشینیم تو پذیرایی و مشغول حرف زدن میشیم چرا دوباره دعواتون شده سر مساله همیشگی میگه باید واسم یه خونه جدا بگیری خوب واسش بگیر خودت که خوب میدونی نمیتونم و نمیخوام از مادر دور باشم تازه شما میتونید یه روز از الیا دور باشید نه والا خوب تو همین محل خونه بگیر نزدیک خونه خودمون بابا جون اون مشکلش چیز دیگه ست میگه از این محل بریم باید ببریم نزدیک خونه مامانم اینا پاشو برو دنبالش بیارش سر خونه زندگیش تا خودم یه صحبتی باهاش بکنم ببینم دردش چیه شاید ما مقصر باشیم من در مغازه رو باز میکنم تو برو میرم پیش مادرم و طبق معمول دستشو میبوسم و میگم خاله زنگ نزد دوباره بگه چی شده چرا آرش و شهره دعوا کردن با ناراحتی میگه نه ایندفعه زنگ نزده منم نمیزنم برو سراغش و مشکلتونو حل کنید عیب نداره عزیزم خونتونو عوض کنید اسم رفتن من میاد اشک تو چشماش جمع میشه منم با عصبانیت میگم سر جاش میشونمش شهره دختر خالم بود و به خواست مادرم رفتم خواستگاریش اونا هم از خدا خواسته قبول کردند زندگی شیرینی داشتیم بعد از یه سال نا خواسته بچه دار شدیم و زندگی دلچسب تر شد یه خونه سه طبقه داشتیم که همکف بابام و مادرم زندگی میکردند وسط مستاجر بود و سوم هم من زندگی میکردم خوشبختی تو وجودم ریشه کرده بود زندگیم خیلی قشنگ بود با شهره هیچ مشکلی نداشتم تا اینکه یه ساله گیر داده از این خونه بریم کارمون چند بار به دعوا کشید که همیشه قهر میکرد و میرفت خونه مامانش منم تا دو سه روز اصلا بهش زنگ نمیزدم تا اینکه خودش بر میگشت سر خونه زندگیش ولی این بار آخر نذاشتم الیا رو ببره ایندفعه داشتم به خاطر الیا میرفتم دنبالش تا برش گردونم رسیدم دم خونه خالم زنگرو زدم رفتم تو که با دیدن من تعجب کرد گفت عزیزم شهره و الیا رو هم میاوردی دلم واسه نوه ام تنگ شده من که از تعجب داشتم شاخ در میاوردم گفتم اینجا کار داشتم خواستم عرض ادبی کرده باشم بعد از نیم ساعت از خونه زدم بیرون و فکرم هزار جا رفته بود نکنه واسه شهره اتفاق بدی افتاده یعنی کجاست شمارشو گرفتم و وقتی صداشو شنیدم خیالم راحت شد چه عجب زنگ زدی فکر کردم منو یادت رفته کجایی پاشو بیا سر خونه زندگیت بیام دنبالت کجا میخواستم باشم مگه به غیر از خونه مامانم جایی میتونم برم لازم نکرده خودم میام دلشوره داشت دیوونم میکرد به روش نیاوردم که الان پیش خالم بودم یعنی دیشبو کجا سر کرده اصلا نمیخواستم به خیانت فکر کنم بهش گفتم سریع بیا خونه الیا بهونه تو رو میگیره به بابام قول داده بودم سیگار نکشم ولی یواشکی پیپ میکشیدم از روی عصبانیت اولین مغازه رفتم و یه نخ کنت خریدم اومدم تو ماشین نشستم خواستم روشنش کنم یاد بابام که افتادم سیگار رو تو دستام خرد کردم و ریختم دور تو خیابونا میچرخیدم و فکرم درگیر این بود که شهره کجا بوده چرا بهم دروغ گفت خونه مادرش بوده اگه بهم خیانت کرده باشه چی تا مرز دیوونگی پیش رفته بودم دیگه طاقت نیاوردم از اولین دکه روزنامه فروشی یه پیپ با یه بسته توتون خریدم با کشیدن کاپیتان بلک یه مقدار اعصابم راحت شد تصمیم گرفتم برم خونه و تتو قضیه رو در بیارم ساعت دو بعد از ظهر بود که رفتم خونه و مستقیم رفتم طبقه سوم شهره اومده بود دلم نمیخواست ببینمش انگار ازش بدم اومده بود در حالی که الیا دوید سمتم و پرید تو بغلم یه کم از خشمم کمتر شد و نشستم کنار شهره میخواستم بگم دیشب کجا بودی که پیش خودم فکر کردم خودم باید کل ماجرا رو بفهمم اگه خطا کرده باشه الان زیر بار نمیره الیا رو گذاشتم زمین و با مهربونی گفتم خونه به این خوبی داریم خیلیا حسرت نصف اینو دارن صد متر خونه سه خوابه که بهترین زندگی رو واست فراهم کردم چرا اصرار داری از اینجا بریم بازم دلیل همیشگی که خیلی مسخره بود رو آورد آرش من نمیتونم با پدر مادرت تو این ساختمون زندگی کنم _آخه چرا مادرم که خاله تو هم هست مگه اذیتت میکنه پدرمم که مثل دختر خودش دوستت داره _آرش من نمیتونم تحمل کنم تو اینقدر به مادرت وابسته ای _چرند نگو چه ربطی داره حالا مادر من یه کم بیشتر از حد معمول دوستم داره تو حسودیت شده _آره من حسودیم شده خوبه در حالی که بغض کرده بود گفت دیگه خسته شدم از بس خالم تو زندگیم دخالت کرده به همه چیزم گیر میده میگه آرش اینو دوست داره واسش درست کن آرش این لباس بیشتر بهش میاد اینو نزار بپوشه بابا یکی نیست به این مادرت بگه بذار آرش با شهره زندگیشو بکنه الیا رو فرستادم پایین پیش مادرم شهره با کنایه گفت ببین بچمونم دارن بزرگ میکنن نمیدونستم چی بگم شاید حق با شهره بود شهره بهم گفت ببین آرش خان یه فکر اساسی بکن من اینجا زندگی نمیکنم اگه شده بدون تو زندگی کنم اولین بار بود اسم جدایی بینمون اومده بود هیچ فکر نمیکردم اینقدر مساله جدی باشه با بی اعتنایی گفتم مثل اینکه خیلی دلت میخواد پیش بابا ننت زندگی کنی شهره لگد نزن به بختت این زندگی که ما داریم بعضی ها تو خواب هم نمیبیننش بس کن _این حرف اول و آخرم بود آرش خان یه فکر اساسی بکن یا طلاق از اینکه اینقدر راحت اسم طلاق رو آورد ازش متنفر شدم شاید اگه مادر بچم نبود کارمون به طلاق میکشید از خونه زدم بیرون رفتم پیش مادرم و خواستم یه لقمه نون بخورم برم مغازه پیش بابام مادرم کنارم نشست و در حالی که خودشو کنترل میکرد تا گریه نکنه گفت فدات بشم اینقدر حرص نخور کاش مرده بودم و اینقدر پافشاری نمیکردم تا با شهره ازدواج کنی دستشو می بوسم میگم اصلا این حرفو نزن من زندگی خوبی با شهره دارم اینم یه مشکل کوچیکه که زود حلش میکنم یه سوال تو ذهنم بود که دیگه داشت روانمو بهم میریخت شهره دیشب کجا بوده سعی میکردم خوشبین باشم و میگفتم حتما خونه دختر عموش بوده نخواسته به من بگه ولی هیچ وقت مطمئین نشدم و همیشه یه کم بهش شک داشتم بابام باهاش صحبت کرد و نتونست نظرشو عوض کنه تسلیم شدم و میخواستم یه خونه جدا بگیرم ولی به شهره نگفتم چون خواستم آخرین تلاشمم بکنم که قانع بشه بمونه دو هفته از ماجرای آخرین دعوامون میگذشت و به زحمت دو بار سکس داشتیم که اصلا نمیشد به عنوان سکس بهش نگاه کرد چون با هزار خواهش و تمنا و منت گذاشتن شهره گذاشته بود بهش نزدیک بشم اونم سریع میخواست که تمومش کنیم تا چند ماه قبل تو سکس منو بیچاره میکرد دیگه انرژی برام نمیموند اگه توانشو داشتم هر صبح و هر شب ازم سکس میخواست ولی الان سرد شده بود و اگه ازش نمیخواستم اصلا پا پیش نمیزاشت دوباره مساله خونه رو پیش کشیدم که الم شنگه راه انداخت و دعوامون شد لباساشو پوشید و گفت این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست دفعه بعد که بیام این خونه فقط واسه اثاث بردن میام وگرنه سراغم نیا درو محکم بست و رفت الیا رو سپردم به مادرم و از خونه زدم بیرون دیدم سر کوچه یه دربست گرفت ماشینو روشن کردم افتادم دنبالش که ببینم کجا میره وقتی رسید خونه مادرش یه نفس راحت کشیدم و خدا رو شکر کردم که فکری که در موردش داشتم بی خود بوده برگشتم خونه و گفتم فردا صبح میرم خونه خالم باهاش صحبت میکنم و ماجرا رو تمومش میکنم به خالمم میگم یه خونه تو این محل واسمون پیدا کنه ساعت نه صبح رسیدم سر کوچه خالم میخاستم ماشینو پارک کنم که دیدم شهره داره از خونه میره بیرون تعجب کردم که چرا این موقع صبح داره میره بیرون شهره منو ندید و با ماشینم دورا دور تعقیبش میکردم که دیدم بعد از صحبت کردن با تلفنش کنار یه خیابون منتظر وایساد بعد از چند دقیقه یه مگان واسش ترمز کرد به خیال اینکه مزاحمه میخواستم برم پایین و یارو رو چپ و راست کنم که دیدم شهره با سلام و احوالپرسی سوار شد و نشست صندلی جلو مثل یخ وا رفتم میخواستم برم پایین و با طرف دست به یقه بشم که دیدم راه افتادند منم تعقیبشون کردم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید شماره شهره رو گرفتم دیدم رد تماس زد تصمیم گرفتم تا آخر ماجرا رو برم و اون مرتیکه رو بشناسم اون لحظه اگه بهم کارد میزدند خونم در نمیومد سعی کردم گمشون نکنم که دیدم دارن از شهر خارج میشن تو اتوبان بسیج بودیم رفتند جاجرود منم دنبالشون بودم که دیدم دیگه نمیشه تعقیبشون کرد یه جاده خاکی بود که با توجه به خلوت بودن اگه زیاد نزدیکشون بودم میفهمیدند با چند دقیقه تاخیر رفتم تو اون جاده که دیدم زود به آخرش رسیدم و به جز من هیچ ماشینی اونجا نیست ماشینمو پارک کردم و پیاده شدم دیدم کل اون کوچه تقریبا حدود ده تا پلاک بیشتر نیست که همشونم خونه باغ بودند از تک تک دیوار ها بالا رفتم تا بلاخره تو یکی ازون باغ ها مگان سفید که تعقیبش کرده بودم رو دیدم آروم پریدم تو باغ و نگران اینکه یه وقت سگ بهم حمله نکنه یه چوب که با چماغ فرقی نداشت برداشتم آهسته به سمت خونه رفتم که یه خونه قدیمی ساخت بود خودمو رسوندم به اولین پنجره که نزدیکم بود و یواشکی نگاه کردم تو این اتاق که خبری نبود با احتیاط وارد خونه شدم چوب رو دو دستی و محکم تو دستم گرفته بودم آماده حمله بودم خونه ساکت بود آروم آروم قدم میزدم و دنبال شهره میگشتم که دیدم فقط یه اتاق مونده که نگشته باشم همینطور که داشتم نزدیک اتاق میشدم که صدای شهره رو شنیدم داره میگه بسه دیگه حامد طاقت ندارم بیا بکن در بسته بود اگه بازش میکردم تابلو میشد ولی بالای در شیشه بود که میشد تو اتاقو دید هنوزم یه ذره امید داشتم که من اشتباه کردم شاید شهره نباشه الکی به خودم امید میدادم تا اینکه یه میز کوچیک که تو پذیرایی بود پیدا کردم و گذاشتم زیر پام و دزدکی نگاه کردم چیزی که دیدم اونقدر هضم کردنش واسم سنگین بود که قدرت تصمیم گیری رو ازم گرفت شهره داشت واسه اون مرده که اولین بار بود تو زندگیم میدیدمش با ولع ساک میزد پایان بخش اول 8 7 8 9 9 85 8 9 84 8 8 9 88 8 4 8 8 8 8 8 2 ادامه دوستان عزیزم من خیلی شرمنده ام چون در این مورد که خیلی بحث بر انگیز هست دست به قلم شدم به خاطر اینکه پریچهر و دوست عزیزم شاهین سیلور فاک در این مورد نوشتند همیشه یه علامت سوال گنده در مورد داستان رو سر من بود من تصمیم گرفتم خودم جوابی واسه اون علامت سوال پیدا کنم که این داستانو نوشتم این داستان با اینکه یه داستانه ولی یه واقعیت تلخ تو جامعه است از شما خواننده های محترم خواهش میکنم نظرتون رو در مورد خیانت بنویسید و اگه شما جای آرش بودید چه تصمیمی میگرفتید قسمت دوم این داستان تموم شده و نظرات شما عزیزان تاثیری روی آن نخواهد داشت شاد باشید و سالم بمانید نوشته آرش

Date: آگوست 5, 2018