عاشقانه های ما دوتا ۱

0 views
0%

اینم از این لبامو بهم مالیدمو یه بوس برای خودم توی اینه فرستادم یه چرخی زدمو خودمو آنالیز کردم چشمای درشت مشکی مژه های نسبتا بلند بینیه کوچیک لبای متناسب موهای فره بلند یه لبخند ملیح زدم توی اینه جدیدا یکم تپل شده بودم ولی محمد میگفت که بهتر شدی دیگه راحت میشه گازت گرفت دست از سرخودم برداشتم و رفتم توی اشپزخونه چه بوبرنگی راه انداخته بودم سفررو چیدم دوتا شمعم روشن کردم یه اهنگ ملایمم گذاشتم و منتظر اومدن همسرجان شدم بعد از چند دقیقه صدای دراومد درو باز کردمو خودمو انداختم تو بغلش خستگی توی تمام تنش به چشم میومد با این وجود بغلم کرد یه بوس کوتاه روی لبم زدو منو از خودش جدا کردو با لبخند نگام کرد و گفت باز که خشگل کردی منم یه چشمک بهش زدمو با ناز چرخیدم کیفو کتشو ازش گرفتم و گفتم خسته نباشی دکترجون گفت سلامت باشی خانم گلم گفتم برو لباساتو درار بیا غذا بخوریم اونم چشمی گفتو رفت منم غذارو کشیدمو منتظر شدم یکم باهم حرف زدیمو ظرفارو گذاشتم تا بشورم گفت میخوای کمکت کنم صبحم امتحان داشتی گفتم نه عزیزم برو بشین یه فیلم بزار اینارو بشورم میام مشغول بودم که اومد از پشت بغلم کردیه بوس اروم زد روی گردنم ابو بستمو برگشتم سمتش توی چشماش نگاه کردم وای خدا من چقدر این بشرو دوست داشتم چشماش از فرط خستگی مثل خط شده بود ولی با این وجود هیچ وقت از من قافل نمیشدو تا جایی که میتونست بهم عشق میدادو محبت میکرد اروم لباشو گذاشت رو لبامو شروع به بوسیدنم کرد منم دوتا دستامو گذاشتم کنار گردنش خودمو یکم بالا کشیدمو باهاش همراهی کردم نفسم داشت بند میومد اروم خودمو ازش جدا کردمو بغلش کردم اونم سرمو چسبوند به قفسه سینشو موهامو ناز کرد بهم گفت نازنین خیلی دوست دارم تو خیلی خوبو مهربونی مثل فرشته ها میمونی ذوق میکردم وقتی ازم تعریف میکرد محمد خیلی مهربونه خیلی انگار چیزی به اسم بدی توی این پسر وجود نداره خیلی خوشحال بودم از داشتن یه همچین همسری منم تا جایی که میتونستم سعی میکردم براش کم نزارم توی هیچی با اینکه شاغل بودم اما سعی میکردم علاوه بر شغلم بیشتر به خودمو خونه اهمیت بدم بگذریم ظرفارو که شستم پیشبندو دستکشمو در اوردم رفتم برقارو خاموش کردم و روی مبل جلوی تیوی روی پاهاش دراز کشیدم یکم که از فیلم گذشت خوابالو شدم محمدم هی دستش تو موهام بود اینم حس به خوابو تشدید میکرد اروم صدام زد جوابشو ندادم خودمو زدم به خواب گفت نازنین جان خوابی هی چند بار صدام زد منم دایورت کردم خب دلم بغل میخواست اونم تی وی رو خاموش کردو بغلم کرد منم دستمو انداختم دور گردنشو سرمو چسبوندم به سینش دیدم داره میگه ای کمرم دختر چقدر تپل شدیا خودمو زدم نشنیدن مثلا اروم گذاشتم روی تختو خودش کنارم دراز کشید رو به سقف داراز کشیدو دستشو گذاشت روی پیشونیش منم داشتم یواشکی دیدش میزدم گفت نازنین کم فیلم بازی کن بخدا خیلی ضایعی منم گفتم نخیرم من خوابم گفت که خوابی پس این صدای کیه عجب سوتی داده بودما دوتایی باهم خندیدیم گفتم بخل بخل گفت چشم چشم منو کشید سمت خودش اروم نوازشم کرد منو محمد زندگیه عاشقانه ی ارومی داریم هیچوقت هیچکدوممون همو اذیت نمیکنیم هم دیگرو درک میکنیم و سعی میکنیم عاشقانه همو دوست داشته باشیم اونشب منو سفت بغل کردو خوابیدیم اما فردای اون روز بهترین اتفاق زندگیه منو محمدو افتاد فردا صبحش با حالت تحوع وحشتناک از خواب بیدار شدم همش عق میزدم جمعه هم بودو خداروشکر محمد خونه بود انقدر عق زدم که دیگه زرد اب داشتم بالا میاورم محمد با موهای ژولیده و چشمای خوابالو که نگرانی توش موج میزد اومد گفت نازنین جان خوبی خودمو انداختم توی بغلشو دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم یه سرم توی دستم بود ولی محمد پیشم نبود صداش زدم که دکتر اومد بالا سرم گفت عزیزم همسرت رفته داروهاتو بگیره بعدم بهم گفت که دارم مامان میشم و دوماهمه انقدر خوشحال بودم که حد نداشت محمد با یه شاخه گل رزو داروها برگشت پیشونیمو بوسیدو گفت مامان شدنت مبارک عروسک من نوشته

Date: December 14, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.