عروســــــــک سیاه ۱

0 views
0%

مرد موقر درِ ماشین بنزِ سیاهش رو که تو آفتابِ ظهر مثل ستاره میدرخشید با خشونت به هم کوبید و به سمت پله های شرکت قدم برداشت تو نگاهش جذبه ای منحصر به فرد توام با عصبانیتی لحظه ای عجین شده بود و ظاهر آرومش رو متلاطم جلوه میداد دستش رو زیر نورِ شدید آفتاب سایه بونِ چشماش کرده بود و تا به پاگردِ پله ها برسه زیرِ لب از شدت گرمای هوا چنتا ناسزا به زمین و زمان تحویل داد دقیق 50 سال داشت اما با یه حسابِ سرخوش به خاطر هیکل بدنسازی صورت بشاش ورزش مداوم و زندگی راحت ماکسیموم 45 ساله به نظر میرسید داخل آسانسور و زیر نورِ مستقیمِ مهتابی به خطوط صورت و کنار چشمش که در حالت عادی دیده نمیشد زل زد و فکر کرد که بد نیست به پیشنهادِ همسرش از کرم ضد چروکی که از فرانسه براش آورده بود استفاده کنه تا این خطوط محو شه اما ثانیه ای بعد بالافاصله نظرش برگشت اصلا مردی نبود که بخواد به فکر این جور تشریفاتِ ظاهری باشه یاد حرفِ پدر خدابیامرزش افتاد که اعتقاد داشت مردی که دست به سر و صورتش بزنه و بیفته دنبال سوسول بازی و آرایشای مَکُش مرگِ ما و خودآرایی مرد نیست و باستی بره حامله شه دوباره توی آینه با رضایت به ته ریشِ محو و خطوط صورتش دستی کشید و زیرِ لب زمزمه کرد ـ اصلا نیازی به این جلف بازیا نیست همینجوریشم خوشتیپم حتی با موهای جوگندمی و کمی چین و چروک آسانسور که رسید به طبقه ی هشتم و یادِ پسرش و حماقتی که کرده بود افتاد لبخند رو لبهاش خشکید توی راهرو مکثی کرد و زیر لب غرید پوستتو میکنم کیان دلال کنجی حالا دیگه واسه من شده منجی پسره ی احمق دستشو مشت کرد نفسشو بیرون داد و بالاخره با عصبانیت و قدمهایی محکم واردِ سالنِ مجللِ شرکت شد ـ سلام مرد به منشی جدید که با ورودش از جا بلند شده بود چشم غره رفت و همون طور که تو فکرش مرور میکرد نمیدونم پسره این لعبتو از کجا پیدا کرده با صدای بلند غرید ـ کیان اینجاست ـ نه آقا ایشون پیشِ پای شما تشریف بردن مرد با نگاه دیگه ای به منشی بدون کوچکترین حرف به سمتِ دفترِ مدیریت رفت تو راه با خودش فکر کرد زنیکه ی غربتی انقدر به خودش مالیده انگار اومده عروسی یادم باشه موقع رفتن بهش یه تذکر بدم روی میزش برگه های مختلف باهم قاطی شده بودن اخم کرد رد و پای شلختگی پسرِ بزرگش هرجا که پا میزاشت کاملا مبرهن و آشکار بود رو فوج عظیم چنتا پوشه بلیطِ پروازِ ترکیش ایرلاینِ هفته ی آینده به مقصدِ فرانسه توجه مرد رو به خودش جلب کرد طولِ دفتر رو طی کرد و درست بالای سرِ بلیط به نقطه ای در مقابلش عکسِ رهبر تو قاب بزرگ طلایی خیره موند درست هفته ی آینده با شرکت آرکِمای فرانسوی یه قرار دادِ مهم داشت یه قرار دادِ مهم مبنی بر مبادله و صادراتِ چندصدلیتر رزین خالص پلی وینیل کلراید و وینیل که به هیچ عنوان نمیتونست از دستش بده مرد دستی به موهای مرتب شدش کشید و زیر لب زمزمه کرد اونوقت این پسره ی احمق نصف ذخیره ی انبارو به خیالِ خودش مبادله کرده با یه شرکت تو جنوب اونم چی با چک و سفته صدبار بهش گفتم بی برنامه و بدون شناخت هیچ گٌهی نخور کیان مگه تو گوشش میره بازم همون آشه و همون کاسه هفته ی دیگه بلیطه و من نمیدونم باید این همه کسری موادو از کجام بیارم لابد از سرِ قبرِ بابام ـ مرد با خشونت مشتشو کوبید رو میزـ تو قرار دادِ اولیه مقدار و درصد جنسارو واسشون فرستادم و حالا این پسره ی بی بُته نصف دودمان و قول و اعتبارِ منو دود کرده فرستاده هوا مــــــگه دستم بهت نرسه کیان مرد با آهی عمیق تلفن رو به دست گرفت وقتی صدای بشاش رفیقِ کاریش که بیش از 20 سال از رفاقتشون میگذشت تو گوشش طنین انداخت با درماندگی قضیرو براش شرح داد و ازش اجناس کسری انبارشونو به صورت قرضی طلب کرد صدای مردد رفیقش پشت گوشی بهش فهموند که بیشتر از 50 نمیتونه روش حساب کنه و برای 50 باقیمونده باید فکر دیگه ای بکنه لعنت به تو کیان هنوز اسم پسرشو کامل تلفظ نکرده بود که گوشی موبایلش زنگ خورد و تصویر خندونِ کیان قلیون به لب روی صفحه ی گوشی بهش دهن کجی کرد ـ الو ـ سلام به بابای خوشتیپ مرد حرصش گرفت و غرید ـ سلام و درد چیه بزمجه شنگولی صدای پسرش از اونور خط غش غش زد زیر خنده ـ چرا نباشم ـ آره والا بایدم باشی حق داری فقط بگو کودوم گوری هستی کیان الــــو بین منو دِ لامصب یدقه صدای اون موزیکو خفش کن الــــو میگم هرجا هستی اون نعشتو بکش بیا شرکت کارت دارم ـ بیام شرکت ـ با شوخی ادامه داد ـ هه بابا آلزایمر گرفتیا بهت گفته بودم که امشب با بچه ها میریم دربند الانم همونجام خونه رامین حالا چی شده مگه چرا توپِت پُره مرد کنترلشو از دست داد و به سمت پنجره رفت صدای بلندش تو اتاق میپیچید اما براش مهم نبود ـ چی شده آخه این چه غلطی بود که بدون اطلاع من رفتی انجام دادی بشکنه دستِ من که به توی پدرسگ وکالت دادم فک کردم آدمیو میتونم روت حساب کنم دیگه نمیدونستم رو هوا واسه خودت میشی یه پا اوستا و میزنی جاده خاکی ـ بابا آروم باش یجوری باهام حرف میزنی انگار 6 سالمه بچه که نیستم 26 سالمه بعدشم مگه چیکار کردم که بیخود دادار دودور میکنی بد کردم یه سودِ 50 ملیونی واست زدم به جیب اونم عرضِ کمتر از یه هفته سندای رسمیشم که موجوده اونوقت بگو پسرت کار بلد نیست ـتو خیلی گه خوردی من اگه میخواستم مثه تو تخمِ سگ ندیده و نشناخته کاسِبی و معامله کنم الان صنار سه شاهی نداشتم بعدش مگه تو کور بودی قرارِ معامله با شرکت آرکِمارو ندیدی الان من اون همه جنس و موادِ آماده از کجا بیارم اصا این کسی که باهاش معامله کردی چه خریه اسم داره رسم داره آمارشو گرفتی رفتی گشتی میون پیغمبرا جرجیسو انتخاب کردی پسر که تو صداش آرامش و خونسردی موج میزد و حرفای پدرشو جدی نگرفته بود با خنده و کنایه گفت ـ بابا جونِ مامان این فحشارو نده ریشه ی همشون برمیگرده به خودتااااا مرد صداشو برد بالا تا جوابِ پسرشو بده که با صدای بوقِ گوشی متوجه شد شازدش تماسو قطع کرده دعا کن دستم بهت نرسه کیان حالا دیگه با پررویی تو روی من وامیستی یه سیگار از پاکتی که تو جیب کتِ سرمه ای رنگش بود درآورد و همونجا تو دفتر روشنش کرد تمام شرکت هایی که میشناخت و باهاشون مبادله کرده بود و تمام بازاریهارو یه نظر از خاطرش گذروند نمیتونست وقتو تلف کنه و باید هرچه زودتر فکری به حال کاستی های انبار و گند پسرش میکرد مرد با جرقه ای ناگهانی سوییچِ ماشینو از رو میز برداشت و با اشاره ای به منشیِ حیرون از شرکت خارج شد نمیتونست ریسک کنه این قرارداد شوخی نبود جنسِ مرغوب و مطمئن و خالص میخواست اونم در کمترین زمانِ ممکنه یادِ انبارِ بزرگِ و شرکت یکی از دوستای قدیمی و مطمئنش تو نوشهر و چالوس افتاد داخل ماشین شماره ی سلمان رو گرفت و زیر لب زمزمه کرد مطمئنم که اینارو داری یالا جواب بده تنها جایی که میتونم کمتر از یه هفته جنسامو جور کنم فقط انبار توئه مرد وقتی چنبار تماس گرفت و به جز بوق آزاد صدایی نشنید ناسزا گفت پشت چراغ قرمز یه نگاهی به تقویم گوشیش انداخت و تصمیم گرفت برای جلو انداختن کاراش خودش شخصا بره شرکتِ سلمان و از نزدیک پیگیرِ همه چیز باشه با خودش فکر کرد 3روز سفر به شمال هم حالمو بهتر میکنه و هم کارامو جلو میندازه توی افکار خودش غرق بود که دوباره گوشیش زنگ خورد عکس پریسا همسرش با بینی عملی و یه لبخند مصنوعی رو صفحه پدیدار شد و مرد با اکراه جواب داد ناخودآگاه با نیم نگاهی به ماشین بقلی لبخند روی لبهاش نشست پسرِ جوون دست دختر رو که رو صندلی جلو نشسته بود گرفت و به سمت لبش برد و آهسته بوسید صدای ضربان قلبش با دیدن خنده ی شیرینِ دخترک همزمان با صدای جیغ مانند همسرش درهم آمیخت ـ کی میای خونه محراب دختر که موهای رنگ شده ی طلایی داشت و شالش فقط یک سوم موهاشو پوشونده بود عشوه ای کرد و دستشو پس کشید ـ میام یکم کار دارم شب میام ـ با حواس پرتی اضافه کرد ـ چی شده مگه ـ هیچی 2 تومن پول میخوام ـ صداشو کمی نازک کرد و با دلفریبی گفت آخه رفتم آرایشگاه حسابمم دیشب تو پاساژ تیراژه خالی شد میتونی کارت به کارت کنی پسر دستشو آروم از روی مانتوی جلو باز به بلیز قرمز دخترک رسوند و سینشو تو مشت گرفت مرد تو نگاهِ مستِ پسرک شهوت و تو نگاه دخترک خجالت رو به راحتی تشخیص داد و به دختر که هول هولکی با دیدن نگاه خیره ی محراب دست پسر رو پس میزد خندید با سبز شدن چراغ و حرکت ماشینها بیحوصله زمزمه کرد ـ اوکی میریزم ـ و بعدِ قطعِ تماس گوشی رو روی صندلی بقل انداخت میخواست بعد شرکت و کاراش بره خونه اما دوباره حوصله ی غرغرهای زنش و جو بهم ریخته ی خونرو نداشت فکرش مشغول و مغشوش بود و دلش آرامش میخواست سرِ پیچ دور برگردون زد و به جای خونه مسیرِ آپارتمانِ کوچیکِ مجردیش رو در پیش گرفت چشماشو ثانیه ای روی هم فشرد و از تصور دخترکِ دلفریب لرزید ناگهان دلش بدجور هوای یه سکس داغو کرد سکسی که تقریبا چند ماهی میشد ازش محروم بود پریسا زنِ چاق تن پرور و تنبلش به غیر از حسابِ بانکیِ پر و مهمونی های گاه و بیگاه و نوشیدن مداوم چاه و قهوه و شرکت تو مجالس طالع بینی و فال به چیزِ دیگه ای اهمیت نمیداد و تو هیچ کاری هم به اندازه ی غیبت و غرغر استاد نبود دلیل اینکه محراب این همه سال شلختگی ها و بینظمیهای همسرش هر روز ساعت 1 بعد ازظهر از خواب بلندشدناش و غرغرهای آزاردهندش رو تحمل میکرد فقط و فقط یک چیز بود ـ وجود بچه ها و آبروداری حریم خانواده خیلی وقت بود که دیگه تعلقِ روحی به زندگیش نداشت تقریبا از همون اوایلِ ازدواجش تو سنِ 23 سالگی وقتی که خانوادش مجبورش کردن که با دختره دوستِ پدرش ازدواج کنه یه ازدواج مادی و برای تحکیم بنیان کاری و قرارداد ها بین دو خانواده ی بازاری محرابِ جوون و خام و نپخته هم بدون در نظر گرفتنِ عواقبِ ازدواجی بدون عشق تن به این زندگی داده بود و تنها چیزی که از سرِ اجبار پایبندش میکرد وجود دو تا پسراش کیان و کارَن و اعتبارش تو بازار کار بود کیانِ 26 ساله و کارَنِ 24 ساله و اعتبارِ کاریه 30 ساله اصلا نفهمید که چطور با دلمشغولی به آپارتمانش رسید بعد از درآوردنِ کت و پراهنش روی تخت خواب دونفره ی اتاقِ افتاد این خونه ی کوچیک و مجردی تو یکی از محله های خلوت اوین درکه همیشه بهش آرامش میداد همزمان نازی زنِ روسپی و کارکشته ی ساکنِ دروازه دولاب از حموم اومد بیرون بالافاصله سیگاری روشن کرد و مقابل آینه ی قدی کمد به هیکل لختش خیره موند سینه های درشت و آویزون با هاله ی بزرگ و قهوه ای رنگ رو شکم شلش افتاده بود اما پوستِ فوق العاده سفید باسن طاقچه ای و نرم با اون رون های درشتش هنوزم برای یه زنِ 35 ساله که 3 تا شکم زاییده جذاب و وسوسه انگیز بود زن با خماری از لا به لای دودِ غلیظِ سیگار نگاهی به انتهای اتاقِ شولوغش انداخت ساعتِ روی دراور یک ربع به دو رو نمایش میداد وقت زیادی براش نمونده بود باید برای ساعت 2 و 30 خودشو به شهرک غرب میرسوند زیرِ لب ناسزایی گفت و با آخرین پکِ عمیق سیگارو تو جاسیگاری خاموش کرد موهای شرابیشو با دستاش چلوند و خیلی سریع یه رژ لب سرخابی رنگ رو با وسواس به لب های گوشتیش کشید همزمان هم ستِ شرت وسوتینِ مشکی رو که تو سکسِ قبلی محراب براش خریده بود با عجله تنش کرد با یادآوری اسمِ مردِ میانسال و محترم چینی به پیشونیش انداخت و همونطور که سرگرم آرایش چشمش بود زمزمه وار گفت دلم براش تنگ شده کثافت مخصوصا برای اون کیرش فک کنم سرش جای دیگه گرمه که مارو تحویل نمیگیره ـ با دقت فرچه رو برداشت و درحالیکه همچنان غرولند میکرد مشغول سرخ کردن لپاش شد ـ مردا همشون همینن اون پری مادر قحبه راست میگفت که به هیشکودومشون نباس دل خوش کرد حتی به عنوان مشتری درست وقتی که کفشهای پاشنه بلندش رو به پاکرده بود و میخواست از در خارج بشه موبایلش زنگ خورد با تصور اینکه مشتریش بهش زنگ زده تا از اومدنش مطمئن بشه با ناز و کمی عشوه جواب داد تو راهم عشقم دارم میام ـ انگار سرت خیلی شولوغه نازنازی ـ بعد لحظه ای مکث ادامه داد ـ محرابم زن برای اینکه تعادلش بهم نخوره میله ی پلرو چسبید و با ذوق تقریبا فریاد زد ـ بَه جناب محرااااب خان چه عجب یادی از فقیر فقرا کردی قربوووونِ اون شیر پاکی که از مامانت خوردی حلال زاده همین الان داشتم یادت میکردم تنها کسی که اونو با نامِ مستعارِ نازنازی صدا میکرد فقط خود محراب بود ـ دلم شیرِ تورو میخواد نازی غش غش زد زیرِ خنده ـ معلومه داغ کردیا نکبت ـ امروز چیکاره ای ـ مشتری دارم تو راهِ خونش بودم ـ با عشوه ادامه داد ـ البته تو که سراغی از ما نمیگیری اما از اونجایی که از اووووون خوش حساباشی فردارو واست خالی میکنم ـ فردا دیره امروز میخوام ـ مکثی کرد ـ ترجیحا همین الان ـ اوووووو چخبرته ّ شصت پات نره تو چشمت انقدر هووووولی امروز نمیتونم هیچ راهی نداره عشقم از هفته ی پیش به این بابا قول دادم سفارش پَریه مشتری تازس جونه من نباشه به جووون خودت نمیتونم بپیچونمش میدونی دیگه بدقولی تو حساب من نییییییست ـ هر چی بهت داده نصف بیشتر میدم بیای اینجا حالم خیلی خرابه نازی نازی توی پیاده رو اخم کرد و با یه حسابِ سرانگشتی چشماش برق زدن اما بدون اینکه به روش بیاره با رفتارِ سبک یه زنِ قهار شروع به ناااااز کرد ـ اوووم حالا ببینم چیکارش میتونم بکنم تا شب بهت خبرشو میدم ـ اذیت نکن نازنازیه من الان میخوامت یه دربست بگیر بیا منتظرم هزینه ی رفت آمدتم با خودم حدود نیم ساعت بعد زنگ خونه ی محراب به صدا درومد مرد همونطور که آستینهای پیراهن چهارخونه ی قهوه ای ـ مشکیشو سه لا تا میزد به سمت آیفون رفت صدای باز شدن تقه ی در و بعد از اون صدای سرمست زن توی راهرو پبچید ـ جووووووون عشقم بوی ادکلونت کلِ فضارو پر کرده خوب میدونی که چی دوست دارم آقای خوشتیپ محراب آروم درو پشت نازی بست و بالافاصله همونجا یه بوسه عمیق رو لبهاش گذاشت و از روی مانتو محکم سینه ی بزرگش رو چلوند اوووووف دلم واست لک زده بود لامصب زن با عشوه خندید ـ سلام تو دهنت نیست ـ سلام عشقم سلام جونم ســـــلام نفــــــــــــس جفتشون لب تو لب روی کاناپه ی هال کنار در ورودی افتادن محراب از این فرصت اندک استفاده کرده بود تا مانتوی نازی رو دربیاره و از روی ساپورت کسشو چنگ مینداخت نازیِه کارکشته و حرفه ای درحالیکه دستشو از روی شلوار به کیر بادکرده ی محراب میمالید زیر گوشش با ناز گفت ـ کاندوم داری مرد لبای غنچه ی زن رو به دندون گرفت و لابه لای بوسه های داغش زمزمه کرد رو پاتختیه جیگر همونطور که با دستای قویش سینه های زن رو میمالید لبهاشو به زیر گردن و لاله های گوشش کشید و کیرشو از رو شلوار به رونِ گوشتیش فشار داد جووووووون نازی با دلفریبی صورتشو کشید عقب ـ اووووووم نخوری منو حالا سلام نکرده میخوای تا تهش رو بری اینه رسم مهمون نوازی نازی اینو گفت و با یه خیز از روی مبل بلند شد همونجوری که دستش رو به کونِ درشتش میمالید و با عشوه گری راه میرفت سمتِ اتاق خواب رو درپیش گرفت تا کاندوم رو بیاره نگاه سنگین و هوس آلودِ محراب تا دمه درِ اتاق بدرقه ی راهش بود تو این فاصله مرد به سختی خودش رو از رو کاناپه بلند کرد و از توی یخچال شیشه ی سفید مشروب رو بیرون آورد وقتی لیوانهای مشروبو روی میز وسط حال میزاشت به نازی خیره شد خانوم رفته بود تا ظبط رو روشن کنه سی دی با صدای ملایم ژو دسن شروع به خواندن کرد دستای مرد دورِ کمرِ زن و دستای دلفریب نازی به دور گردنِ مرد حلقه شد و در کسری از ثانیه لبهاشون به روی هم رفت فضا تب آلود بود و شهوت از در و دیوار میبارید محراب با تمام وجودش میخواست از ثانیه به ثانیه ی این هم آغوشی لذت ببره بعد از این همه ماه فشار و استرسِ یه زندگیه بیروح حالا یه سکس عالی تنها چیزی بود که میتونست آرومش کنه نازی رو نمیتونست جنده خطاب کنه سالیانِ سال بود که میشناختش و خوب میدونست که برای بودن با این زنِ کارکشته و حشری خیلی از مردا تو نوبتن نازی هم خودشو جنده نمیدونست خیلی وقت میشد که به این هم آغوشی ها خو گرفته بود اوایل بر حسب نیاز و الان به حسبِ عادت و علاقه با اینکه خیلیها رَوِشِ زندیگه نازی رو میدونستن اما کسی هم بهش حرفی نمیزد این همزیستی مسالمت آمیز هم برای نازی بهتر بود و هم برای در و همسایه و دوست و آشنایی که میشناختنش همه میدونستن که تاوقتی کاری به کارش نداشته باشن نازی یه زنه بی آزاره اما وای به روزی که کسی بخواد پا روی دمش بزاره هنوز کسی سلیطه بازیهاشو سرِ سناریوی طلاق از شوهرش فراموش نکرده بود برای محراب هم نازی فقط حکم یه دوست و روسپی وفادارو داشت که هرازچند گاهی چشمه ی هوس هاشو سیراب میکرد جفتشون نه دنبال دردسر بودن و نه به فکر عشق و عاشقی نازی با دلبری کارشو میکرد و محرابم بعد سیراب شدن از آغوشش پولشو میداد و از فرداش زندگی روزمرشون مثل همیشه تکرار میشد تقریبا آخرِ شب بود که محراب سرمست و آسوده خاطر از عشق بازی با نازی کلیدو انداخت تو قفلِ خونه و درو باز کرد طبق معمول چراغِ حال خاموش بود و هیچ نشانی از یه خانواده ی زنده اعم از بوی غذا و صدای تلویزیون و بگو بخند اعضای خانواده به چشم نمیخورد گویی که وارد قبرستان تیره و تاریکی شده باشه بی صدا کیفشو انداخت رو میزِ هال و به سمت اتاق خواب ها رفت جایی که تونست بالاخره پسرِ کوچیکش کارَن رو پیدا کنه پسرِ لاغر اندامش سخت توی لب تاب فرورفته بود و با دست یه تیکه از پیتزای آمادرو سق میزد هنسفری داخل گوشاش مانع از این بود که صدای پدرشو بشنوه ـ کارَن اون آشغالو از تو گوشات درآر ـ اِ سلام بابا کی اومدی ـ همین الان صدبار بهت گفتم این آشغالو بنداز سطل آشغال آخرسر همین آشغال که 24 ساعته تو گوشته کَرِت میکنه مامانت اینا کجان کارَن زد زیر خنده ـ تازگیا شاعرم شدی و ما خبر نداشتیم حرص نخور بابا با صدای کم گوش میدم ضمنا بادمجونِ بم آفت نداره ـ وقتی با چشم غره ی پدرش روبرو شد لبخند رو لبهاش مایسد و بعد صاف کردن گلو با تُنی جدی ادامه داد ـ کیان که پیش رفیقشه گفته شب نمیاد مامانم 1 ساعت پیش رفت جشن دوستش فک کنم دورهمیه فالِ قهوه و اینا دارن گفت دیروقت میاد خونه محراب چیزی نگفت اگرم میخواست چیزی بگه به گوشِ کسی افاقه نمیکرد پس بیصدا رفت تو اتاقش و آروم مشغول جمع آوری لباساش شد خیلی خلاصه به پسرش توضیح داد که یه مسافرت کاری پیش اومده و سه چهار روز میره شمال و برمیگرده ترجیح داد در مورد دلیلش و بی عقلی کیان و گندی که به بار آورده بود توضیحی نده ساعت 2 شب سوارِ ماشین شد و حرکت کرد پنجره رو کشیده بود پایین و از بادِ خنکی که به صورتش میخورد غرق لذت و سرمستی بود دم دمای صبح سحر نزدیک روستای نشتارود ماشینش خراب شد و هرکاری کرد نتونست درستش کنه ماشین استارت نمیخورد و محراب احتمال میداد که مشکل از باتری باشه جاده تقریبا خالی بود محراب با اصاب ناراحت درِ ماشینو قفل کرد و خودش به سمت انتهای جاده رفت از شانس بدش آروم زیر لب غرولند میکرد و با تمام حواسش تو تاریکی به دنبال کسی بود تا کمکش کنه از جنگلهای اطرافش صدای زوزه میومد و از خلوتی محیط دور و اطرافش کلافه بود همون لحظه از دور توی جاده نور پررنگ ماشینی رو دید که بهش نزدیک میشد به سرعت به سمت ماشینش برگشت موبایلشو برداشت و با چراغ قوش به ماشین که به نظر میرسید وانت باشه علامت داد کمی بعد همراه وانتِ داغون با بارش که چنتا بز و گوسفند بودن به سمت یکی از بیراهه های کنار جاده و به اصطلاح منزلِ حاج مصیب میرفت از پشت یه نگاهی به ماشینش که با یه طنابِ محکم بکسول میشد چشم دوخت تو دلش دعوت حاج مصیب رو سبک و سنگین کرد و سرانجام حق رو به اون داد فردا روزِعید به این بزرگی همه جا تعطیلی مطلق بود و محراب اصلا فکر اینجاشو نمیکرد که تک و تنها با یه ماشین خراب تو جاده ای که حتی تلفن آنتن نمیده باید چی کار کنه میتونست یه شبو مهمون این روستایی مهمون نواز باشه و فردا بعد درست کردن ماشینش با خیالِ آسوده به کاراش برسه حتی کمی هم دلخور بود از اینکه خودش به خاطر لذت بردن از مسیر زیبا و هوای عالی این جادرو برای اومدن به شمال انتخاب کرده اما چاره ای نبود وقتی از یه مسیر تاریک با کلی پستی و بلندی وارد یه کوره راه باریکتر شدن که تو تاریکی در چشم محراب شبیه یه پرتگاه بلند بالای کوه بود بالاخره حاج مصیب لب به سخن باز کرد و با طمانینه و لحجه ای غلیظ خونه ای رو با سوسوی نور کم نشون داد ـ ایناهاش اینم کلبه ی درویشی ما یه شب اینجا بمونی تا فردا انشاالله کارِ ماشینتم درست میشه و رفتی پی کار و بارت پسر مش رحمان اوستای میکانیکه فردا بهش میگم یه نگاهی بندازه ـ دست شما درد نکنه راستش نمیدونم با چه زبونی تشکر کنم ـ بوفرماااا خوش بومئی این حرفارو نزن شما هم یه شب مهمانِ ما اینجا کسی به ما سرنمیزنه که مرد خواست چیزی بگه اما حاج مصیب به سمت خونه روون و بعد از باز کردن دروازه ی کوچک چوبی تو پاگردِ پله های ایوون از دید پنهون شد همون لحظه صدای بع بععععع غلیظ و زنگ دارِ یه بزغاله توجه محراب رو به عقب ماشین وانت جمع کرد خم شد روی پشتیه وانت تا بتونه از لابه لای سه چهارتا گوسفند و بز بالغ بزغالرو ببینه غرق تماسای پاهای لرزون بزغاله بود که با ضربه ی شدیدی برگشت پیکر لاغر و نحیف دخترکی سفید تو لباس یسره و بلند در کمتر از چند ثانیه تو آغوشش افتاد چشمهای محراب با ناباوری روی صورت ظریف و مهتابی دختر خیره موندن و دستش دور بازوهای لاغرش بی اراده محکم شد دختر بچه سال به نظر میرسید و غمگین ترین ظاهر دنیارو داشت محراب همونطور خیره تو چشمای این مهمون ناخونده ی شب لرزیدن دلش رو احساس کرد این چشمای سیاه انقدر براش آشنا بود و این جرقه ای که دلشو گرم میکرد آنچنان غریب که کاملا بیحرکت بسانِ مرده ای توی افکارش غرق شد بدجور حس میکرد که این صحنه و این چهره براش آشناست اما نمیفهمید و یادش نمیومد که چه چیز دختر انقدر براش غریب و در عین حال آشناس دخترک که از شرم و خجالت بدنشو از آغوش غریبه دور میکرد پاهاشو که به طرز ناجوری تو گِل و لای سُرخورده بودن مالید طفلی خجالت کشیده بود و میخواست به خونه برگرده اما ناگهان با جرقه ی اینکه چیزی یادش اومده باشه از کنار محراب گذشت و بزغاله ی کوچیک رو با بانگ سیامک و صدای لرزونش فراخواند محراب هرکاری میکرد نمیتونست چشمشو از موهای مواج و به رنگِ شبِ دخترک بگیره بدون اینکه بخواد و بدونه چرا عرقِ سرد و یخزده ای از نوک پا تا فرقِ سرش رو فراگرفته بود و نمیتونست چشم از دختر کوچولویی که بزغاله ی سیاهشو با عشق و اشک در آغوش میفشرد برداره 8 9 8 1 9 88 8 3 9 80 9 80 9 80 9 80 9 80 9 80 9 80 9 80 9 8 3 8 8 7 9 87 2 ادامه نوشته ی سیاه

Date: March 3, 2020





Leave a Reply

Your email address will not be published.