عشقی که به فرجام نرسید

0 views
0%

سلام دوستان اولین باره که مینویسم اگه کمو کاستی داشت ببخشید من اسمم امیره مهندس کامپیوتر هستم و الان 25سال سنمه وقتی که سال 87 دیپلم گرفتم وارد دانشگاه شدم سرم تو کار خودم بود با کسی کار نداشتم البته یه دوس دختر داشتم که همسایمون بود ولی کوچ کردن رفتن شهر خودشون و اون موقع هم هنوز موبایل به صورت الان دست هر کسی نبود یعنی هر کسی توانایی خریدشو نداشت بگذریم مهسا که رفت منم رفتم تو خودم درسمو خوندم رفتم دانشگاه یکسال گذشتو من فقط به فکر درس خوندن بودم که یروز وقتی داشتم برمیگشتم خونه توی راه با یکی از همکلاسی های دخترمون همراه شدیم قدم میزدیم تا برسیم به ایستگاه ماشینایی که میرفتن شهر خودمون البته شهری که من دانش گاه میرفتم با شهر خودم همش نیم ساعت فاصله داشتو زود میرسیدم اما خانوم الهی باید مسلوافت بیشتری طی میکرد تا به شهر خودشون برسه بگذریم گذشت و گذشت ورابطه من با این خانوم الهی بهترو بهتر شد درسشم خوب بود و من بعضی وقتا که از سر بی حوصلگی کلاس نمیرفتم ازش جزوه میگرفتم تا اینکه احساس کردم کم کم دارم بهش علاقه پیدا میکنم و میدونستم که اونم همین حسو داره یروز یه جزوه ازش گرفتمو بعد از کپی کردن یه دفه به سرم زد قضیه رو براش ته دفترش بنویسم و نوشتم جزوه رو دادم بهش هیچی نگفتم بهش تا خودش بخونه خانوم الهی یا همون نادیا دختری بود سبزه با یه بینی کوچولو ولب کشیده زیبا با چشمای مشکی اندام خوبی هم داشت تقریبا 170 قد و55 وزن البته حدودا گفتما منم نه خوش تیپم نه بی ریخت 183 قدمه و 70 کیلو وزن با یه قیافه معمولی که نه زشتم نه خوشگل ببخشید طولانی شد میرم سر اصل ماجرا نادیا جزورو باز کرده بود نامه رو خونده بود و زیرش برام نوشته بود من ازت بدم نمیاد ولی از دوستی میترسم تا اینکه راطمون خیلی صمیمی شد ولی در مورد اون قضیه هیچی به هم نمیگفتیم کم کم موبایل وارد بازار شد و هردو گوشی خریدیم و شنوماره هامونو بهم دادیم کم کم اس دادنوم شروع شد و دیوانه وار عاشق هم بودیم راستش روم نمیشد بحث سکسو وسط بکشم نادیا خیلی دختر خوبی بود یعنی واسه من عالی بود و توی رفتارم خیلی تاثیر گذاشته بود طوری که حتی خانوادم هم متوجه بهتر شدن رفتارم شده بودن اما کم کم حسم داشت به سمت سکس میرفت طبق قولی که بابام داده بود که اگه رفتم دانشگاه و معدلم خوب شد برام ماشین بخره یه پراید عروسک برام خرید و من لوبا اون میرفتم دانشگاه از اون به بعد خودم نادیا رو میبردم شهرشون تا اینکه بعد از یکسال اولین لب عاشقانه رو از نادیا گر فتم و همین قضیه حس سکس هر دوی مارو بیدار کرد ولی نادیا هنوز خجالت میکشید که من ازش لب گرفته بودم یهروز از همین روزا قرار شد داداش کوچیکترم که مثل خودم عالی فوتبال بازی میکرد بره توی تیم پیکان تهران تست بده و بخاطر همین مادرو پدرمم مجبور شدن باهاش برن اونجا خونه یکی از اقوام تا فرداییش برن واسه تست و من موندمو خونه مون که خالی بود و یه شیطان حریص که منو وسوسه میکرد واسه سکس با نادیا همون روز شروع کردم رو مخ نادیا راه رفتن میدونستم نمیاد ولی شانسمو امتحان کردم بعد کلاس راه افتادیم به سمت شهرمون تو راه کلی باهاش کلنجار رفتم تا بالاخره راضی شد یه جورایی از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ولی اون از ترس میلرزید رسیدیم در خونه رفتیم داخل داشت از ترس سکته میکرد فکر میکرد الان چند نفر میریزن سرش ولی وقتی کل خونه رو بررسی کرد خیالش راحت شد منم رفتم آروم بغلش کردم باور نمیکنید قلبش مثل گنجشک میزد خیلی عاشقش بودم دیوونش بودم نمیخواستم اذیتش کنم مقنعه شو در آوردم موهای مشکیش ریخت رو صورتش دیوونه شدم وقتی اونجوری دیدمش ازم قول گرفت باهاش کاری نکنم منم جون خودشو قسم خوردم خودش مانتوشو در آورد دراز کشید بغلم رو کاناپه اینقد قلمی بودیم جفتمون که دوتایی به پهلو رو کاناپه جا شده بودیم آروم با موهاش بازی میکردم لذت میبرد چشاشو بسته بود همه جاش دست میکشیدم ولی حد خودمو میدونستم شهوتمو کنترل کرده بودم عشقم بغلم بود من لذت میبردم همین برام کافی بود تا اینکه بهش گفتم نادی جون میای هردو لخت بشیم اولش قبول نکرد ولی با اعتمادی که بهم پیدا کرده بود راضی شد هردو لخت مادر زاد شدیم چشماشو محکم بهم فشار میداد تا کیر منو نبینه بازم به پهلو دراز کشیدیم ولی ایندفه رو به هم لباشو میخوردم بوسش میکردم کیرمم دیگه داشت میترکید ولی بازم خودمو نگه داشتم بدنشو میمالیدم اونم شهوتی شده بود و ناله های ریز میکرد چسبوند بهم کیرم رفت لای پاش اوج لذت بود خیس خیس بود من فقط عقب جلو میکردم یه دفه مثل برق گرفته ها ازش فاصله گرفتم گفتم من بهت قول دادم باهات کاری نکنم اینجوری نمیتونم خودمو نگه دارم اونم به خودش اومد رفتیم شرتامونو پوشیدیم دوباره بغلش کردم خوابمون برد حدود یکساعت خوابیدیم ساعت نزدیکای سه بعداظهر بود وما اونروز تا هفت کلاس داشتیم خیال نادیا از بابت خونه رفتن راحت بود وقتی بیدار شد سرشو گذاشت رو دستم چند ثانیه گذشت دیدم بازوم خیس شد نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه گفتم چیه عشقم چرا گریه میکنی ناراحتی از دستم گفت نه اتفاقا خیلی خوشحالم که تورو دارم ممنون که به قولت عمل کردی بعذ از اون روز منو نادیا مثل دوتا دیوونه عاشق هم بودیم جوری که همه دانشگاه فهمیده بودن حتی یه بار حراست هم به گیر داد ولی من گوشم بدهکار نبود من اونو واسه زندگی میخواستم اصلا مهم نبود کی چی میگه نادیا بهم اعتماد داشت و منم به اون اعتماد داشتم به هیچکسم تو دانشگاه نگاه نمیکردیم با اینکه نادیا خوشگل بود ولی از اون خوشگل تر زیاد داشتیم تو دانشگاه ولی ملکه قلب من نادیا بود عشقش ریشه کرده بود تو روحم کم کم مادرامونو در جریان قرار دادیم که یه موقع اگه اتفاقی افتاد حداقل اونا بدونن خانوادهامونم از نظر فرهنگی باز بودن یعنی مشکلی نداشتن البته نادیا تو بچگی پدرشو از دست داده بود ولی یه برادر بزرگتر داشت که پسر خوبی بود و سرش تو زندگی خودش بود و یه خواهر بزرگتر داشت که خیلی با من گارد بود و منو دوست داشت البته مثل داداشش گذشت و گذشت تا ما ترم آخر بودیم من قضیه ازدواجو پیش کشیدمو بابام مخالفت کرد گفت الان زوده هنوز بچه ای نه کاری داری نه خدمت رفتی به هر حال هر کاری کردم نشد که نشد حتی مادر بزرگمو واسطه کردم ولی مرغش یه پا داشت درسمم داشت تموم میشد و نزدیکای خدمتم بود و نادیا هم دیگه وقت ازدواجش تمام خواستگارای جور وا جورشو بخاطر من رد کرده بود منتظر من بود ولی من واقعا شرایطشو نداشتم درسمون تموم شد لیسانس گرفتیم جفتمون و من دفترچه خدمتم رو ارسال کردم و از شانس بدم دقیقا زمان اعزامم افتاد سه ماه بعد و نادیا هر روز وقتی با هم حرف میزدیم گریش در میاومد منم بهش گفتم هرچی سرنوشت باشه همون میشه رفتم خدمت و آموزشی افتادم شیراز توی سپاه دوماه برام به سختی گذشت و گذشت تا اینکه بازم از شانس بدم وقتی آموزشی تموم شد همونجا نگهم داشتم و شدم پاس بخش دیگه واسه خودم راحت بودم تا یه روز زنگ زدم به نادیا ولی جوابمو نداد بلافاصله زنگ زدم به خواهرم گفتم بهش زنگ بزن همونجا توی مخابرات پادگان نشستم منتظر خواهرم بودم تا زنگ بزنه وقتی زنگ زد گفت حال مادرش بد بوده نتونسته جوابتو بده نخواسته ناراحتت کنه ولی من دلم شور میزد پیش خودم گفتم اشکال نداره شاید اتفاقی افتاده رفتمو به کارم رسیدم آخرشب بود یه نخ سیگار کشیدم رفتم سر پست تا سرکشی کنم که دیدم یکی از سربازا سر پست خوابه دلم نیومد اذیتش کنم گزارش هم ندادم چون اصلا از این کارا خوشم نمیاد بیدارش کردم گفتم حواست باشه دفه آخرت باشه وقتی برگشتم توی خوابگاه یکی از کادریا که چند وقتی بود خیلی رو مخم بود دیدم سر کمد وسایلمه بهش گفتم چیکار میکنی گفت گزارش دادن سیگار میکشی میگردم دنبال سیگار گفتم غلط کردی دست به وسایل من زدی که زد زیر گوشم منم با اینکه هشت سال ووشو کار کردم ولی هیچوقت تو نخ دعوا کردن با کسی نبودم همیشه به همه احترام میذاشتم و خنده رو بودم ولی وقتی زد زیر گوشم خون جلوی چشمامو گرفتو با چند تا ضربه مشت لگد کاملا بی هوشش کردم کل خوابگاه جمع شده بودنو قربون صدقم میرفتن که دمت گرم خوب کردی و فلان ولی من میدونستم چی انتظارمو میکشه با اینکه فرمانده پادگان خیلی ازم راضی بود و هوامو داشت ولی بخاطر اینکه طرف از این ریشیای ریشه زن بود سه روز بازداشت و یکماه اضاف برام زدن که شانس آوردم دادگاهیم نکردن سه روز حبس و کشیدم رفتم مخابرات و تمام امتیازاتمو تو پادگان ازم گرفتن شدم مثل بقیه دیگه حالم از اونجا بهو میخورد یروز زنگ زدم به نادیا دوباره جواب نداد و از اون لحظه بود که دیگه شک کردمو زنگ دومو که زدم دنیا واسم تیره و تار شد وقتی جواب داد فقط یه کلمه حلالم کن همین و قطع کرد منم همونجا خشکم زد یکی از رفیقام اومد صدام کرد دید حرف نمیزنم هی شوخی کرد ولی عکس العملی ندید امیر امیر یهو چشمام سیاهی رفتو دوساعت بعد وقتی هوش اومدم فکر میکردم خواب بودم ولی وقتی رضا رفیقم قضیه رو تعریف کرد مطمئن شدم که بیدار بودم اره بیدار بودمو اون عشق نابود شده بود همه چیز تموم بود نادیا شوهر کرده بود و من بازم شدم یه تیکه چوب خشک متحرک رفیقم دید حالم بده برام مرخصی گرفت با اینکه هروقت مرخصی میرفتم با نادیا میرفتیم بیرون ولی هیچوقت نگفت خسته شده همش میگفت منتظرت میمونم ولی نمیدونم چی شد از شیراز راه افتادم به سمت شهرم وقتی رسیدم همه تعجب کردن که چه بی خبر اومدم ولی من دیگه امیر سابق نبودم سرد ساکت تو اون ده روز هر روز تو محلشون بودم تا بالاخره دیدمش با نامزدش اولش خواس تم برم جلو دادو بیداد کنم پسره رو بزنم بگم اینکه دستشو گرفتی زندگیه منه ولی بخاطر عشقی که بهش داشتم نخواستم زندگیش نابود بشه داشتم بر میگشتم به همه فحش میدادم به خودم به بابام که نذاشت برم خواستگاری به سرنوشت ولی وقتی یاد سرنوشت افتادم دستام یخ کرد چون خودم گفته بودم هرچی سرنوشت باشه همون میشه و نشد با اینکه چند روز از مرخصیم مونده بود برگشتم پادگان و سرم تو لاک خودم بود یروز دیدم از مخابرات صدام میکنن رفتم دیدم خواهرمه گفتم چرا زنگ زدی گفت نادیا بهم زنگ زده گفته بخاطر خانوادش مجبور شده چون پسره خر پول بود وکلی داراییو ثروت پدرش رسیده بود بهش حقم دا شت من که تنها امیدم واسه بعد خدمت این بود که یه کاری پیدا کنم که نکردم وواسه خودم یه کاری دستو پا کردم باالاخره خدمتم تموم شد با تمام سختیا و بدبختیاش گذشت دو سال مضخرف که حروم شد عشقمو ازم گرفت روحمم باهاش مرد یه کاری واسه خودم دستو پا کردم که از قضا با خانوما زیاد سرو کار داشتم البته اینم بگم که توی مرکز استان که اسمش بماند و بیخبر از اینکه یه روز نادیا پاشو میذاره تو مغازم مشغول حساب کتاب بودم کارمم گرفته بود و کم کم نادیا رو فراموش کرده بودمو فکر ازدواجم کلا از سرم پریده بود که یه دفه دیدم یه خانوم وارد مغازه شد سلام که کرد موهای بدنم سیخ شد صداش چقدر آشنا بود سرمو بالا کردم دیدم نادیا جلوم وایستاده با یه شکم جلو اومده جوری وانمود کردم که نمیشناسمش اونم همینطور خریدشو کرد پولشو داد خواست بره گفتم چرا چرا نتونستی هشت نه ماه صبر کنی یه مکث کرد دوباره همون جمله حلالم کن و رفت بعد از دیدن دوباره نادیا روزام شد مثل قبل فقط غم غصه تاریکی آهنگ غمگین روزگارم سیاه شد همه خاطراتش یادم اومد منی که تا قبل اون سکس با دخترو تجربه نکرده بودم بعد اون کارم فقط شده بود سکس سکس و سکس واسم فرقی نمیکرد طرف کیه چه شکلیه دختر بیوه فقط دنبال شوهر دار نبودم از عذاب وجدانش میترسیدم تا اینکه دوباره نادیا واسم کمرنگ شد و کم کم از ذهنم رفت بیرون یه دوست دختر خوشگل پیدا کردم بخاطر فاصله از شهرمون یه خونه کرایه کردم دنج بود تو یه کوچه خلوت یکی دونفرو برده بودم اونجا کسی به کسی کار نداشت یه روز با دوست دخترم که اسمش نیلوفربود قرار گذاشتمو بهد از کلی گشت و گذار قرار شد بریم خونه نیلوفر دختر جذابی بود قد180 تقریبا هم قدم بود و یه بدن تو پر سکسی که خیلیا دنبالش بودن دوستش داشتم اونم دوستم داشت رفتیم خونه قبلا در مورد سکس با هم حرف زده بودیم مانتوشو در آورد یه تاپ سبز خوشگل پوشیده بود بغلش کردم شروع کردم به خوردن لباش کم کم رفتم سمت گوشاش و گردنش تا میتونستم خوردم دیگه بی حال شده بود شلوارشو در آوردم یه شورت توری صورتی با عکس یه دختر روش که روی کوسشو پوشونده بود تاپشو دادم بالا سینه هاش زیر سوتین داشت میترکید آزادشون کردم شروع کردم به خوردن اینقد خوردم که نوکش تیز تیز شد کم کم رفتم پایین سمت نافش زبونمو روی نافش چرخوندم رفتم سمت کوسش بوی خوبی میداد تازه موهاشو زده بود زبونمو گذاشتم رو چوچولش چرخوندمو شروع کردم به مک زدن اینقد خوردم تا با یه لرزش شدید ارضا شد چند دیقه ای بیحال بود وقتی حالش جا اومد بلند شد لباسامو در آورد کیرم که حدود 16 یا 15سانته گرفت دستش اول یه بوس از سرش گرفتو شروع کرد به خوردن منم یه ویاگرا قبلش خورده بودم آبم طول میکشید تا بیاد زیاد بلد نبود همش دندوناشو میزد بهش منم با اینکه اذیت میشدم ولی چیزی نگفتم جوری وانمود کردم که دارم لذت میبرم دلم نمیخواست ناراحتش کنم بعد چند دیقه خوابوندمش تشک که پهن کرده بودم بهش گفتم اجازه هست از عقب بذارم گفت درد داره گفتم هرجا دردت گرفت میکشم بیرون رفتم کرم آوردم یخورده زدم معلوم بود اولین بارشه یه انگشتم به زور رفت یخورده بازی کردم عادت کرد کم کم دومی روهم وارد کردم دردش گرفت نگه داشتم تا جا باز کنه یخورده عقب جلو کردم باز تر شد حالا موقعش بود کیرمو کرم زدمو گذاشتم روسوراخش یه فشار دادم سرش رفت توش یه چنگ انداخت به تشک ولی چیزی نگفت کم کم کیرمو فرو کردم تو اون کون تپلش دیگه دادش در اومد منم دلم سوخت در آوردم وقتی برشگردوندم دیدم گریه کرده اعصابم خورد شد بغلش کردم بوسش کردم اروم شد گفت امیر بذار جلو شنیدم دردش کمتره گفتم دختر تو پرده داری گفت من بخاطر تو از جونمم میگذرم منم از خداخواسته اولش ترسیدم ولی بعد گفتم هرچی سرنوشته کیرمو گذاشتم دم کوسش یه فشار دادم سرش رفت یخورده خودشو جمع کرد اما بعد شل کرد منم بیشتر دادم تو که یه دفه کیرم داغ شد وقتی درآوردم خون زد بیرون من اونو زن کردم و پردشو زده بودم دوباره فرو کردمو دردش کم شده بودو لذت میبرد پشتمو چنگ میزد و لذت میبرد میگفت محکم تر امیر محکم تر بزن داغ داغ بود شهوت از چشمای خمارش میبارید اینقد محکم زدم تا دوباره ارضا شد بیحال افتاد منم ادامه دادم تا آبم اومدو ریختم رو شکمش وقتی حالمون جا اومد عذاب وجدانم شروع شد که چرا پردشو زدم ولی خودش خوشحال بود که عشقش پردشو زده سکس های ما ادامه داشت تا اینکه دیدم اینجوری نمیشه اون دیگه توسط من زن شده بود یه جورایی حس مالکیت داشتم بهش فقط میخواستم مال خودم باشه زنگ زدم به پدر مادرم گفتم عروستونو پیدا کردم کلی خوشحال شدن منی که حتی یه لحظه هم به ازدواج فکر نمیکردم میخواستم زن بگیرم زنگ زدم به نیلوفر گفتم میخوام بیام خواستگاریت شکه شده بود اول فکر کرد شوخی میکنم ولی وقتی قسم خوردم باور کرد هفته بعد رفتم خواستگاری نیلوفر جواب بله رو دادنو بعد چند وقت عقد کردیم تو دوران نامزدی رفتیم نیلوفر پردشو دوخت تا من دوباره لذت پرده زدنو حس کنم مثل دفه اول نبود ولی عالی بود بازم نبلوفر یه فرشته به تمام معناست یه زن کامل نیمه گم شده من جوریه که اگه یکساعت صداشو نشنوم دلم میگیره الن چند وقته که ازدواج کردیم هرشبم سکس داشتیم تا وقتی که فهمیدم نیلو جون من بارداره و دیه دختر خوشگل ناز مثل خودش تو شکمش داره و من زندگیمو براشون میدم ببخشید اگه طولانی بود این بود بدترین و بهترین خاطرات زندگیم ممنون که وقتتونو گذاشتین نوشته

Date: April 11, 2020





Leave a Reply

Your email address will not be published.