عشق بازی با شاگرد

0 views
0%

داستان گیه اونایی که نمیخان نخونن من 26 سالمه از اون پسرهای ساده و بی اعتماد بنفس منم یه آدم همجنسگرام البته اینو طی این اتفاق فهمیدم خوب من از همون دوران بچگی تمایلی به جنس مخالف نداشتم البته فکر میکردم همه اینطورین حتی گاهی فکر میکردم پدر و مادر بچه رو از بیمارستان میخرن خواهشا مسخره نکنید خوب دارم زمانیو میگم که بچه دبستانی بودم تقصیر منم نبود چون خونواده ایی داشتم بسیار سختگیر و اصلا حرف زدن در این باره ممنوع بود یبار داداشم که ازم بزگتر بود از بابام پرسید عرفان منظورش من بود چجوری اومده خونمون و بابام چنان با چک زدش که تا یک هفته جاش روی صورت برادرم موند تا اینکه کم کم تویه راهنمایی که همه تمایل جنسیشون بیدار میشه برای منم بیدار شده بود البته من تمایلم متفاوت بود ینی گرایش زنونه بودن داشتم روزها گذشت و من این حس رو بیشتر داشتم و راستش کم کم متوجه تفاوتم بادیگران شده بودم اما برای اینکه آبروم نره و دوستام به چشم ببخشید کونی نگاه نکنن مثل جمع رفتار میکردم هیچ چیز دردناک تر از اون نیست وانمود کنی چیزی که نیستی هستی نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه من چون کم رو و فوق العاده خجالتی بودم اصولا دوستان خیلی کمی داشتم خوب من عینکی هم هستم و از اونجایی که عینک بزرگمم به صورت لاغرم نمیاد اصولا قیافه مضحکی داشتم و خوب مسلما کسی مارو تحویل نمیگرفت اینو اضافه بکنم که خوشگل نیستم یه پسر لاغر اندام عینکی خجالتی خوب چون کلا همکلاسیهام منو تحویل نمیگرفتن اصولا همه دوستام سال پایینی بودن و انصافا سال پایینی ها خوبم تحویل میگرفتن شاید چون احترام سال بالایی بودنمو داشتن این بود که من همیشه توی تخیلات سکسیم خودمرو تو آغوش اونا میدیدم و همواره به این علاقه داشتم که با کوچیکتر از خودم بخوابم خوب هیچگاه پیشنهادی از طرف اونا بهم نشد من هم با اینکه تمایل شدید داشتم منتهی برای آبرو چیزی نمیگفتم یک پسر رضا نامی بود یکسال ازم کوچیکتر بود انصفا عاشقش بودم منتهی از اون جایی که میدونستم اگه بهش بگم ممکنه رابطمون خراب بشه بهش چیزی نمیگفتم بهترین خاطره ام وقتی بود که معلم بخاطر اینکه درس نخونده بودم منو انداخت بیرون و من توی راهرو ایستاده بودم کلاس رضا اینا اونور سالن بود ورزش هم داشتن رضا یک شلوارک چسبون پوشیده بود با یک رکابی مشکی و بازوها و سینه اش بیرون بود البته اونم یه پسر16 ساله بود و خوب آرنولد نبود که مثلا خیلی خوش اندام باشه منتهی برای من آرنولد بود منو که دید رضا خیلی شیطون بود گفت سلام عشقم بازکه بیرونی من معمولا همیشه این زنگ بیرون بودم چون از درس ریاضی متنفر بودم و هیچوقت نمیخوندمش منم در جواب گفتم مگه میشه آدم عشقش بیرون باشه بیرون نیاد گفتم رضا جون تو چرا اومدی بالا گفت بخاطر تو دوتامون خندیدیم رضا دستمو گرفت گفت بیا بریم کلاس ما گرمای دستش محبت کلامش البته میدونم به نظر خیلیا مسخره میاد تو کلاس رفت سمت کیفش بهم گفت عشقم بیا گوشی آوردم منم رفتم کنار و دست انداختم دوره گردنش اونم دست انداخت دوره کمرم و گوشیشو آورد و یک انیمیشن چند دیقه ایی دیدیم انیمیشن مینیونا من از اینکه عشقم انقدر بهم نزدیک بود دیوونه شده بودم و تو حال خودم نبودم سرمو انقدر نزدیکش بردم انیمیشن که تموم شد یهو برگشت و با هم لب تو لب شدیم من کاملا بی حس بودم و انگار دنیا تو آغوشم بود سرشوکشید عقب و گفت عرفان جون میخای لب بدی من هول برمداشت و گفت باشه ازت لبم میگیرم عشقم منتهی الان اینجا وسط کلاس ضایس من کاملا بی حس و تویه شوک بودم و فکر کنم اون متوجه شده بود از فردای اون روز رفتار رضا باهام سرد شده بود عشقم کسی که تو تخیلاتم باهاش بودم رفتم پیشش گفتم سلام عشقم امروز چه خبر کاملا سرد گفت هیچی داداش و رفت من شسکتم هیچوقت نتونستم درک کنم دگرجنسگراها چرا اینطورین نمیدونم شاید من اشکال دارم نمیدونم اون روز از شدت غم و افسردگی بی اختیار وسط کلاس بغضم ترکید و گریه کردم نتیجه اش این شد که همکلاسیام فقط عجیب نگاهم کردن و یکیشون گفت عرفان چیشده و معلم هم که دلیلشو نمیدونست بهم گفت برو صورتتو آب بزن بیا ببینم تویه راهرو عطر رضا میمود با هر زحمتی که بود خودمو به آبخوری رسوندم و صورتمو آب زدم رضا از کنارم رد شد با چهر ه ایی یخ و فهمیدم شاید از من متنفر شده تو راه منزل از شدت غم و اندوه به حدی گریه کردم که دیگه چشمام درست نمیدید پام دقیقا نمیدونم به کجا گرفت و محکم افتادم گویا چاله فاضلاب بود یا هرچی و یک میله استیل فلزی محکم به صورتم اصابت کرد و کاملا گونه سمت راستم رو با خودش برد و من همونجا روی زمین افتادم وقتی بیدار شدم پدرم را با چهره برافروخته دیدم با صدای بلند گفت خاک بر سرت کور تا یکسال این جراحت بر صورتم بود و حتی دوستاهی معمولی ام را هم از دست دادم تا نهایت اواخر دیپلم و سال اول دانشگاه کاملا اثرش از بین رفت دیگر عوض شده بودم همه چی را فراموش کرده بودم حتی تصمیم گرفته بودم به تمایلاتم فکر نکنم سال اول دانشگاه دوم دانشگاه من فقط درس میخواندم درس میخواندم دوستانم کتاب هایم بودند نهایت ترم سوم شاگرد اول دانشکده مون شدم همین شد که یکروز منرو به دفتر آموزشی خوانند و بسیار از من تقدیر شد روزی گذشت و روز بعد مدیرگروه رشتمون منرو صدا کرد و گفت آقای عرفان ما قصد داریم تعدادی از دانشجویان زرنگمون رو به موسسات تدریس خصوصی معرفی کنیم اگر تمایل دارید با ما همکاری کنید هربار هرکاری که میخواستم بکنم پاسخ پدرومادرم این بود نه تو عرضه نداری بدون حتی خواندن برگه سریعا حضور خودم رو اعلام کردم و با خوشحالی برگه را امضا کردم امضایی که برایم خاطره شد روز اول تدریس من به خونه ایی رفتم که تقریبا تویه بالاشهر طرفای شهرک غرب بود و شاگرد من پسری بود شیطون با اعتماد بنفس و بسیار تیز وقتی وارد شدم پسر به استقبالم اومد راستش تیپ جذاب پسر من رو یاد رضا انداخت کم کم یخم داشت باز میشد البته پسر هم به قول گفتنی خیلی صمیمی هات بود هر هفته یکبار میرفتم و میومدم و با همین هم قانع بودم و باز خیالاتم شروع شده بود خودم رو تو نقش زن میدیم و پسر رو تویه نقش شوهرو تخیلات سکسیم شده بود همین تا اینکه یکروز داشت اتاقشو مرتب میکرد من هم کمکش میکردم در آخر بهم گفت عرفان جون بیا این سر تختو بگیر جا بجاش کنم سر تختو که گرفتم یک دفه کمر درد شدیدی گرفتم و نشستم شایان اومد سمتم دست گذاشت روی شونه ام و گفت چیشد عزیزم گفتم کمرم درد گرفت یک هو دستمو گرفت پیچوند و من رو انداخت روی تخت گفت باید یکم ماساژت بدم ته دلم خیلی خوشحال بودم روزها آرزو داشتم مردی با من شوخی کند اما شایان منرو طوری خوابوند که کمرم سمت بالا و سرم سمت تشک بود اومد و یک بالش زیر صورتم گزاشت نشست روی پاهام و کمرمو ماساژ داد انصافا دست سنگینی داشت شایدم تصور من بود خیلی شیطنت کرد حتی چندباری هم باسنمو فشار داد منتهی از ترس داستانم با رضا من چیزی نمیگفتم اما از وجودش خیلی حشری بودم یکدفه شایان خودش رو روی من انداخت اونجا بود فهمیدم خیلی دوست داره بخوابم پیشش چند لحظه ایی توی همون حال تو ابرا بودم انگار دنیارو بهم دادن شاید این حرف خنده دار براتون باشه اما برای من زندگی بود نفسش بهم میخورد و بهم گفت خسته شدم عرفانم بازم ترسیدم حرفی بزنم و گزاشتم هرکاری دوسداره بکنه بهم گفت کمرت خوب شد و آروم سرمو ماچ کرد و بلند شد احساس کردم یک غمی گرفتتش ایندفه به خودم جرات دادم گفتم کیه که نخواد عشقش کمرشو مالش بده احساس کردم خوشحالی تو چهره اش موج زد البته پسره شیطون یکم با آلتش هم ور رفت اومد نشست پیشم و من دستاشو گرفتم ماچ کردم اونم سرمو بوسید بهم گفت تا آخرش پشتتم و مشغول بوسیدن لبهام شد اولین باری بود که کسی باهام رابطه برقرار میکرد و من واقعا بهترین احساس دنیا رو داشتم اولین باری بود که کسی برام اهمیت قایل میشد و تحقیرم نمیکرد داشتم خواب میدیدم تو دستای مردی بودم که دوستم داشت بعد رابطه شایان گفت ممنون عزیزم بهترین عشق دنیارو بهم دادی و مشغول پوشیدن لباساش شد منم یکبار توی عمرم بهترین لذت عمرمو تجربه کرد بودم از اون روز به بعد ارتباطم با شایان خیلی خوب شده بود و همیشه هوامو داشت اگرچه من ازش چند سالی بزگتر بودم ااما واقعا نقش شوهرمو بازی میکرد اما خوشیم دوام نیاورد و آخر همون سال فهمیدم شایان اینا رفتن خارج و دیگه برنمیگردن دوباره من شکستم شرمنده طولانی شد 26 سالمه ولی از غم عین پیرمردها شدم ببخشید نوشته

Date: February 24, 2021

Leave a Reply

Your email address will not be published.