عشق دخترعمو

0 بازدید
0%

میدونم درست نبوده کارم اما پشیمون نیستم من خلاصه تعریف میکنم من به دختر عموم علاقه ی خواصی داشتم و به این فکر میکردم روزی مال من میشه اون هم بیمیل نبود تااینکه توی عروسی خواهرش فهمیدم براش خواستگار اومده منم چقدر بیخودی دلخوش بودم چیزی نگذشت با یک اقایی اومد مغازه جاخوردم بله ظاهرا اقا دامادبود از اون ادمای کس خل لوس مامانی بود بهر حال سرنوشت بود اما از این کینه برداشتم که اونو به روخم کشید منتظر فرصت شدم تا اینکه فهمیدم بینشون خراب شده یهویی اونم درحد طلاق رفتم توی فاز مغ زنی خوب میشناختمش بهاش صمیمی شدم اتفاق زندگیشو برام تعریف کرد منم بیخودی حق رو بهش دادم تا اینکه یک شب خونه عموم جشن داشتن و من هم رفته بودم برای مسابقه رزمی به محز کسب مدال طلا سری رفتم به جشن خواننده اسمم رو توی بلند گو صدا زد به عنوان یک قهرمان همه منو تشویق کردن همه به من خیره شدن و تشویقم کردن بعد رفتم توی اتاق خواب پسرعموم که به صورتم نگاه کنم ببینم توی مسا بقه پقدر داغون شده یهو دختر عموم اومد توی اتاق سلام کردم جوابم رو نداد دیدم حالش گرفته است بهش گفتم چی شده چیزی نگفت خواست بره جلوشو گرفتم ازش جواب خواستم ناگهان منو توبغل گرفت منم همراهیش کردم با یک لب ابدار رفتیم به جشن دورم خیلی میپلکید ان شب گذشت قرارشد که وقتی قرار شد بره برای طلاق به یک شهردیگه با داداشش همراه ما بیاد رفتیم رسیدیم اهواز رفتیم داداشش رفت ایاشی و زید بازی بهم گفت که میره امشب خونه دوستاش منم به بهانه ی دعوت شام به همه دختر عمو رو برداشتم بردم بیرون توی ماشین دستامون روی دنده ی ماشین روی هم بود قبل از اینکه برسونمش بهش گوفتم امشب ساعت چند میخوابه گفت چرا به خنده گفتم من توی خواب راه میرم یوقت منو دیدی نترسی ازحرفم ناراحت شدو رفت اما چیزی نگذشت که برگشت و توی شستن ماشین کمکم کرد کمی حال هم همراش بود فهمیدم که همه چیز ردیفه شب شدو همه خوابیدند ساعت1 روی گوشیش زنگ زدم جواب نداد نمیتونستم بیخیال بشم چون خیلی برنامه براش کشیده بودم اروم اروم بلند شدم چهار دستوپا رفتم توی اتاقی که خوابیده بود رفتم بالای سرش خواب بود موندم چطور بیدارش کنم که نترسه اروم با دست با موهاش بازی کردم یهو بیدار شد بهم نگاه کرد پتوشو بلند کرد اشاره کرد که بیام نزدیکش منم رفتم تو بغلش شروع کردم ازش لب گرفتن به طور فجیع در همین صورت که بودم سینه هاشو با دست گرفتمو فشار میدادم بدنش گرم شده بود و تند تند نفس میکشید لباساشو کم کم در می اوردم اونم همراهیم میکرد هردومون شدیم لخت بعد از چند ماچ اب دار پشتشو کرد به من منم فهمیدمنظورش چیه کیرم رو اروم اروم روی سوراخ کونش فشار دادم و رفت تو خودش رو عقب و جلو میکرد اما من بر خلاف خیلی ها که عاشق کون کردن هستن من دوست دارم از جلو بکنم با دستم با کسش مدام بازی کردم میخواستم بدونم دختره یا نه اخه عروسی نکرده بود فقط عقد بود چند بار کیرم رو بردم روی کسش اجازه نداد فکری زد به سرم شروع کردم از سینه هاش گاز گرفتن و تند تند باکسش بازی کردم کم کم انگوشتم رو میبردم داخل تا اینکه ارضا شدنش داشت نزدیک میشد هم زمان که ارضا شد منم انگوشتم رو کردم داخل تااومد به خودش دید که من ازش فهمیدم که پرده نداره بهم گفت نمیخوای سرزنشم کنی گقتم نه خیلی دخترا توی نامزادی این اتفاق براشون پیش میاد و خابیدم روش کیرم رو گداشتم روی سوراخ کسش و حل دادم داخل کم کم رسوندمش تا ته وای عجب کس گرمو تنگی بود وقتی ضربه ای میکوبیدم توی کسش از درد و لذت چشماشو به هم میفشرد و من با دستم دهنش رو گرفته بودم تا صداش در نیاد بلاخره ابم که خواست بیاد ریختمش روی کسش و با دستم اینقدر روی کسش کشیدم تا ابم جزب پوست کسش شد و کنار هم خوابیدیم تا ساعت 5 بعد رفتم سرجام دراز کشیدم و بعد از این موضوع منت هرهفته 2 یا 3 بار حتی هرشب هم بوده که باش سکس داشتم با اینکه خیلی بهم وابسته شده بود و بار ها ازم تقاضای ازدواج کرده بود من هرگز ازش قبول نکردم و حتی بهش فهماندم که چرا نه و با اینکه چند سال میگذره هردومون مجردیم و رابطه ی جنسیمون هنوز برقراره این هم یک داستان سکسی کاملا واقعی از من جوان25ساله نظرتون رو به این ایمل بفرستید نوشته

Date: آگوست 8, 2018