عشق زودرس

0 بازدید
0%

بعضی ها عشق رو خیلی زود تجربه میکنن سال دوم دبیرستان بودم دختر همسایه عذابم میداد در هیاهوی این عذاب بلاخره تونستم دلشو بدست بیارم روزاي عاشقيمون خیلی زیبا بود با تمام زیبایی هایش تا رسیدم پیش دانشگاهی یواش یواش بوی جدایی می آمد بحثها برای ازدواج شروع شده بود و خانواده ی من از دو جهت مخالفت داشتند یکی از طرف مالی دوم سن و سالمون و مشکل دیگه ای که بود منو فاطمه در دوران بچگی شیر مادر مرا خورده بودیم سال اول دانشگاه من و اون شروع شد اون تربیت معلم قبول شد و من یه رشته علوم پایه و هر روز تحت فشار يلاخره تمام شد او ازدواج کرد و من ماندم و این پایان یک شروع غم انگيز برایم رقم زد احسان تنها کسی بود که سلام علیک داشتم باهاش یعنی عشق فاطمه منو یه آدم منزوی کرده بود اونقدر شکستم که دانشگاه رو ترک کردم یه ترم بعدش که روحيم یکم متعادل شد برگشتم دانشگاه از همه بیزار بودم فقط کارم شده بود سیگار و موسیقی و پیاده روی شبی از همان شبها بود تو محوطه خوابگاه اونقدر با خودم حرف زدم آخرش تصمیم گرفتم خودمو بکشم رفتم اتاق و هرچی دارو تو یخچال خوابگاه بود ژلوفين و کودئين و سرماخوردگی همو رو برداشتم خوردم از شانس خوب یا بدم احسان پيدام کردو بیمارستان و شستشوی معده و کلی دردسر باز برگشتیم احسان ول کنم نبود نا گفته نماند خیلی روم تاثير گذاشت تا حدودی بهش وابسته شده بودم اواخرش دیگه به جایی رسیده بود که بينمون حرفای عاشقانه رد و بدل میشد مضحک هم که باشد انگار جای عشق مرا یه پسر گرفته بود فاطمه رو فراموش کرده بودم گهگاهی دلم برایش تنگ میشد ولی قولهایی که به احسان داده بودم باعث میشد زود رد بشم گذشت و گذشت ترم هفت من شد احسان هم ترم هشت وقتیکه رفتارش از حرف به عمل تبدیل شد وقتی در گوشه ای از محوطه خوابگاه دستم رو گرفت و عاشقانه لب هایم رو بوسید آن هم نه بوس ثانیه ای انگار منيتم فراموش شد من یه پسر هستم و با پسری در حال عشق بازی بعد اون روز یه درد دیگری به درد هایم اضافه شد مسیری بودم که نمی توانستم از احسان بگذرم چون بعد فاطمه بهم دلیل زندگی داده بود و از طرفی من اصلا همجنس گرا نبودم روزبه روز من عاشق احسان میشدم تو خیالم تو واقعیت دانشگاه تمام شد و احسان رفت دو سه ماهی در ارتباط بودیم آن هم عاطفی اخرين شب رو اصلا فراموش نمیکنم وقتی از پشت گوشی بوسش کردم بعدش بهم اس داد من خطمو خاموش میکنم خداحافظ برای همیشه و دیگر برای همیشه رفت و من باز فاطمه آمد به خیالم و احسان هم این دو نفر برای من دو خط موازی بودن که رسم شدند و از فاصله ای گذر کردند دوست داشتن حد و مرز نمی شناسد دختر و پسر نمی شناسد الان من نه همجنس گرا هستم و نه چیز دیگر یک آدم بی حس هستم و بعد خستگی از همه جا سری میزنم به اینجا نمیدانم چرا شاید دنبال داستانی به رنگ خودم هستم یا شاید یک شیطنت برای خفه گی های دوران بلوغ و دورانی که میتوانستم هوسرانی کنم که نتوانستم و سر در قضایا بودم شرمنده اگه سکسی نبود داستانم نوشته

Date: July 1, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.