عشق یا سکس 1

0 views
0%

سلام اوله داستان بگم اینو ممنونم که قراره باارزش ترین وقتاتونو بذارید و خاطره ی منو بخونید این داستان واقعیه اما من اصلا نگارشم خوب نیست پس اگه دوست ندارید وقتتونو نذاری پاش چون با ارزشه من اسمم ساسان هست 25 ساله قد متوسط به بالا با اندام نسبتا خوب چون با دوستام زیاد والیبال بازی می کنم و والیبال اندام رو زیبا می کنه نه جقی هستم نه اهل سکس البته داستان و فیلم سکسی زیاد می بینم اما تا قبل ازدواجم سکس نداشتم هر چند موقعیتش چند بار پیش اومد یه دل دارم که پر از احساسات هست ولی غم هاشو به روی خودش نمیاره سعی می کنم هر موقع غمگین بودم از تو جمع برم بیرون تا هیچکس منو نبینه همیشه منم و غم هامو و تنهایی بخاطر همینم هست که اگه برید پیش دوستام و بپرسید چطور آدمیه میگن یه دیوونه که همیشه میخنده و نه خودش دپرسه نه میذاره ما کنارش دپرس باشیم دوتا خواهر دارم که یکیشون ازم کوچکتره و یکیشون هم ازدواج کرده و بزرگتره آدمه با غیرتی هستم البته هیشوقت به خواهرام گیر ندادم خواهرام همیشه هر طور که دلشون بخواد لباس می پوشن منم چیزی بهشون نمیگم اما وای به حال کسی که بخواد نگاه چپ بهشون بکنه و مزاحمشون بشه بگذریم وقتی هفده سالم بود کلاس دوم دبیرستان بودم و رشته ی ریاضی تو اینترنت با یه دختر آشنا شدم و احساس می کردم از بین همه ی دخترایی که می شناختم این یکی فرق می کنه اسمش مهسا بود و دو سال ازم کوچیکتر بود اوایلش زیاد باهاش صحبت نمیکردم اما بعد از یکی دو ماه شب و روز کارم شده بود اومدن پای کامپیوتر و حرف زدن با مهسا جون حدودا هشت ماهی اینطوری گذشت بعده هشت ماه نمی دونم چی شد که باباش فهمیده بود تو اینترنت با پسرا حرف میزنه و اینترنتشو قطع کرده بود آخه هم خودش هم خانوادش آدمای مذهبی بودن نه زیاد ولی خب منم تقریبا مطمئن بودم دیگه نمیاد ولی بعده دو هفته یه روز برگشت و بهم گفت از همه می تونه دل بکنه الّا تو منم خودم از اون بدتر بودم من با صدتا دختر بگو بخند داشتم ولی هیشوقت تو اینترنت به کسی وابسته نمیشدم این بار نمی دونم چی شده بود که نمی تونستم بهم گفت اگه میخوای باهات باشم باید قول بدی باهام ازدواج کنی گفت برو فکراتو هر چقدر که میخوای بکن منم دو سه روزی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه تصمیممو گرفتم مهسا هم خوشگل بود هم یه آدمه به شدت درس خون و هم باباش پول دار بود جدا از این ها علاقه ای که بهش داشتم خلاصه بعده دو سه رو قبول کردم بهش گفتم باید حداقل تا تموم شدن درسم صبر کنه بعدش میام با باباش صحبت می کنم اونم که خیلی خوشحال شده بود گفت چشم دو سال بعد کنکورمو دادم دانشگاهم قبول شدم مهندسی صنایع دقیقا هم همون شهری که میخواستم یعنی شهر مهسا جون رابطه ی مجازی ما دیگه تبدیل شده بود به یه رابطه ی واقعی و من هم روز به روز بیشتر بهش علاقه پیدا می کردم ولی بخاطر اینکه هنوز مدرسه میرفت و پشت کنکوری بود نمی تونستم زیاد ببینمش اون دو سال ازم کوچکتره ولی برعکس من که نیمه دومی ام اون نیمه اولیه و در اصل من فقط یه سال زودتر وارد مدرسه شده بودم یک سالی گذشت اونم کنکور امتحان داد و رشته ی داروسازی شهر خودشون قبول شد خوشحال بودم چون می دونستم این بار خیلی راحت تریم چون هم درس مهساجون کم شده بود و هم باباش کمتر بهش گیر می داد بعده تعطیلات تابستان من باز برگشتم شهرشون وقتی بعده دو ماه تعطیلی تابستون البته تلفنی می حرفیدیم تو این دو سه ماه با هم قرار گذاشتیم و منو تو پارک دید نتونست جلو گریشو بگیره و می دونستمم خیلی خودشو کنترل می کنه که وسط خیابون بغلم نکنه مثله خودم از گشت ارشاد می ترسیدم بخاطر همین بردمش تو خونه ای که با دوستم اجاره کرده بودیم تا اونجا با هم حرف بزنیم دوستم اسمش صادقه که اون سال ترم آخر دانشگاهش بود و بعدش هم از اونجا رفت وقتی رسیدیم در رو که بستم پرید تو بغلم و بوسم کرد من که تا اون موقع هیچوقت بغلش نکرده بودم خیلی حس خوبی داشتم پنج دقیقه ای همینطوری تو بغلم بود بعد بهش گفتم برو بشین خودمم رفتم کنارش نشستم چشمای خیسشو پاک کردم و یه بار دیگه همونطوری سرشو گرفتم تو بغلم بعدشم کلی با هم حرف زدیم و از دلتنگیهامون گفتیم یه ساعتی گذشت و گفت میخوام برم خونه بابام دیگه شک می کنه و بعده خداحافظی رفت خلاصه کنم داستانو اون سال هم هر طور بود صبر کردم و به هیچکس هیچی نگفتم در مورد عشقم فقط خودم می دونستم و مهساجون و البته خدا دیگه تصمیممو تو این چند سال گرفته بودم و می خواستم با خانوادم صحبت کنم مهسا از هر نظر دختر خوبی بود و تو این سه سالی که اونجا دانشگاه بودم در مورد خودش و باباش تحقیق کرده بودم یه روز مهسا رو آوردمش تو خونه ام اون موقع جای صادق یکی دیگه اومده بود چون تنهایی نمیشد اجاره ی یک خونه رو داد و منم به یه همراه احتیاج داشتم تا از تنهایی در بیام هم خونه ایم که اسمش رضا بود خونه نبود و من و مهسا تنها بودیم شاید باور نکنید اما تو این سالها این پنجمین باری بود که بغلش می کردم و هیچگاه هم فکر سکس باهاشو نمی کردم هر چند چشمام خیلی دنبال این کار بود اما من واقعا عاشقش بودم و نمی خواستم باهاش قبل ازدواج سکس کنم نپرسید چرا چون خودمم نمی دونم ولی یه حسی هست که نمیذاشت آورده بودم که امتحانش کنم می دونستم تو اینترنت با چندتا پسر دوست بوده من تو زندگیم با کسی سکس نکردم و حقم نبود که خانمم کسی باشه که تو زندگیش دوست پسر داشته و باهاش سکس هم کرده باشه چادرشو در آوردمو دسمو بردم سمت سینه های خوشگلش که زیر مانتوش خود نمایی میکرد با این حرکتم جوری نگام کرد که از خجالتش دستمو کشیدم اما بعده چند دقیقه لب بازی خودش دستمو گذاشت رو سینه هاشو شروع کردم به مالوندنشون دکمه های مانتوشو باز کردم و تاپ و سوتینشو هم در آوردم وااااااااااااااااااای که چه سینه هایی سفید و خوش سایز و خوردنــــــــــی سینه هاشو براش خوردم و اونم آه می کشید خیلی حشری شده بودم اما از ناراحتی داشتم می لرزیدم مهسا اینقدر حشری بود که هیچی نمی فهمید حتی قطره های اشکمو نمی دید منم زود پاکشون می کردم نکنه یه وقت ببینه یه لحظه از خودم متنفر شدم اما ادامه دادم همش دنبال این بودم تا یه جا بهم بگه ساسان دیگه بسه دستشو گذاشت رو کیرم که حسابی بزرگ شده بود میخواست درش بیاره و برام بخوردش ولی دستشو گرفتمو بلندش کردم گرفتمش تو بغلم بهش گفتم نمیخواد این کار رو بکنی عشقم می دونم اذیت میشی یه لبخند زد ممنون که درکم می کنی خواهش میشه فداتشم هنوزم منتظر بودم اما یعنی باید با همه زندگیم عشقم بهم می زدم لباساشو یکی یکی در آوردم به جز شورتش اونم همین کارو کرد حسابی حشری شده بود منم که اولین بارم بود حسابی حشری بودم اما قلبم از شدت ناراحتی تند تند میزد نه شهوت دوباره رفتم سراغ سینه هاش و حسابی خوردمشون وای که چه خوشمزه دستمو بردم سمت کسش هیچ حرکتی نکرد واسش حسابی کسشو مالوندم چه آهـــی می کشییییییییید بعد چند دقیقه دستشو گذاشت رو کیرم ترسیدم نتونم خودمو کنترل کنم و باهاش کاری رو بکنم که هیچوقت دلم نمیخواست قبل ازدواج کرده باشم یه خورده خودمو عقب کشیدم یه نگاه به چشمام انداخت و یه اخم که دیوونم می کرد با همون چشمایی که حاضر بودم به خاطرشون با یه لشکر آدم بجنگم تا به دستشون بیارم اما چند دقیقه کسشو براش خوردم و بعدش خوابوندمش بیچاره منتظر بود تا کیرمو بذارم داخل کسش و یه حال اساسی بهش بدم اما بهش گفتم پا شو لباساتو بپوش یه نگاه با چشمای خوشگلش تو چشمام کرد و چی شد ساسانم هیچی نگفتم و منتظر شدم تا لباساشو پوشید خیلی از دستم عصبانی بود که ادامه نداده بودم اما بیشتر لحن صحبتم واسش عجیب بود براش برو خونتون دیگه هم اسم ساسانو نیار ساسان چرا به خدا من خیلی ترسیده بود و حالتش واقعا عجیب شده بود و به تِپه تِپه افتاده بود رومو ازش برگردوندم زود برو بیرون دیگه نمیخوام ببینمت گمشو ساسان چرا تو فقط بهم بگو ساسااااااااان دستمو گرفته بود تو دستاشو التماس می کرد با اون یکی دستم دستاشو گرفتم و هل دادم سمتش گمشو حالم دیگه ازت بهم می خوره دوباره دستامو گرفت و با همه ی وجودش التماس می کرد اولین بار بود که بهش گفتم گمشو مهسا من فکر می کردم تو دختر پاکی هستی از کجا مطمئن باشم اولین پسری ام که دستشو میگیری از کجا بدونم اولین پسریم که گمشو بیرون مهسا پا شد ساساااااااان باز رومو ازش برگردوندم حالا اون بود که تمام وجودش داشت میلرزید تا دم در رفت و یه نگاه بهم کرد شاید چشمای خوشگل و پر از اشکشو ببینم و دلم به رحم بیاد ولی وقتی در رو زد بهم دیگه نتونستم جلو گریمو بگیرم دلم میخواست داد بزنم همه زندگیم رفت اون شب تا صبح داشتم به خودم می گفتم آخه الاغ اینم شد روش امتحان کردن تو که همه چیشو فهمیده بودی این چه کاری بود آخه دو سه روزی گذشت میونه همه ی تلفن های بی جواب و اس ام اس هایی که بهم داد یه دفعه اس داد ساسان می دونم ازم متنفری ولی آرزوم بود که تو این لحظات آخر عمرم یه بار دیگه هم که شده صداتو بشنوم خیلی حیف شد خداحافظ خیلی ترسیدم چون می دونستم اون این کارو می کنه زنگ زدم بهش من الو مهسا ساساااااااااان الو چرا هیچی نمیگی ساسان به خدا دیگه دارم میرم تیغو گرفتم دستم لااقل بذار قبل رفتن یه بار صداتو بشنوم فقط یه کلمه تو رو خدا معلومه چه غلطی میخوای بکنی ساسانم خودتی مهسا فردا صبح بیا میخوام ببینمت دیره ساسان بیا سر خاکم مهسا چی داری میگی حرف مفت نزن فردا میای میخوام ببینمت ساساااان بذار تمومش کنم تو غلط می کنی مگه دست خودته فردا هر وقت گفتم پا میشی میایاااا باشه عزیزم هر چی تو بگی تلفنو بی خدافظی قطع کردم فرداش اس دادم بهش اونم مثله من سه روز نتونسته بود بره دانشگاه پا شو بیا الان بیست دقیقه نشده بود که دیدم اس داد جلو در خونتونم دوستت نیست نه رفتم آوردمش بالا آخه همسایه هامون خیلی فضولن باید یه جوری میاوردمش که نفهمن آوردمش تو خونه نشوندمش رو مبل یه شربت پرتقال درست کردم دادم دستش شربتو گرفت گذاشت رو میز می خورمش حالا مهسا این چه کاری بود دیشب می خواستی بکنی زد زیر گریه آخ بمیرم براااااااااااااااش ساسان تو رو خدا ببخش منو به خدا من تو تمام زندگیم نذاشتم جملش تموم شه دیگه بهت اعتماد ندارم دیگه به هیچکدوم حرفات اعتماد ندارم خصوصا اینکه می دونم پسر عموت خاطرخواهته و بهت هم اینو گفته ساسان به خدا من متنفرم ازش ساساااان با همه وجودش داشت التماس می کرد و تمام بدنش میلرزید بمیرم براش هیچوقت تو تمام زندگیم تا همین لحظه اینطوری ندیدمش خودمم که حالم اصلا خوب نبود مهسا باشه گریه نکن یه فرصت بهت میدم که ثابت کنی بهم اینو که گفتم یه نــفـــس عمیییییییییق کشید و سرشو گذاشت تو بغلم من اشکاتو پاک کن خوشم نمیاد از صورت پر از اشکت یه نگاه تو چشماش کردم وای که چه دروغ بزرگی بهش گفتم اون لحظه اشکاشو پاک نکرد خودم دستمو کشیدم رو صورتش و اشکاشو پاک کردم چشاشو بوسیدم ولی هر کارش کردم دست از گریه بر نداشت که نداشت حدودا دو ساعت پیشم بود از دلتنگیاش تو این سه چهار روز گفت و تو بغلم گریه کرد داستانم یا بهتره بگم خاطره ام طولانی شد بقیشو اگه خواستید بگید تا بذارم براتون نوشته یه

Date: September 9, 2022

Leave a Reply

Your email address will not be published.