عنکبوت ۱

0 بازدید
0%

با بچه ها داشتیم فوتبال بازی میکردیم که مجید و عباس دعواشون شد اغلبمون از سر بیکاری اینجا بودیم اما این دو تا خیلی حرفه ای و ناموسی گل کوچیکو بازی میکردن آدم فکر میکرد قراره برن مسابقات جام جهانی سر همونم وقتی عباس موقعیت گل زدن داشت و مجید به یکی دیگه از بچه ها پاس داد و نتونستن گل کنن خیلی سریع دعواشون شد و دست به یخه شدن کس کش مادر جنده ننه اتو جر میدم بچه کیونی فوتبال بلد نیسی واس چی میرینی تو بازی تو برو کیونتو بده مادر کسده برو ننه خودتو جر بده خارشکش بخوابه نامردم اگه کونت نذارم یه گوشه تکیه داده بودم به دیوار و نگاهشون میکردم که بی ملاحظه و یه بند از خواهر مادر هم بالا میرفتن و می اومدن پایین داشتم به فحشای رکیکی که به مادرای همدیگه میدادن گوش میکردم چطور دلشون می اومد یعنی مث اینکه الان من بخوام به بی بی فحش بدم که فرشته اس حق مادری به گردنم داره از گلوی خودش میزنه میده به ما بچه ها که احساس کمبود نکنیم اونوخ من چطور روم بشه بذارم کسی به همچین فرشته ای فحش بده مجید و عباس اما تو کوچه یه خاکی بلند کرده بودن که بیا و ببین سر ظهر بود حدودای یک و دو آخرین امتحانمو هم امروز داده بودم و الان دیگه تعطیلات تابستون بود لحظه شماری میکردم کارنامه ها بیاد و منم با نمره های بیست خوشحالشون کنم اصن همه چیز زندگیم به عشق بی بی و آقا جون و غزل بود نمره های خوبم به دو دلیل بود یکی اینکه میخواستم در آینده دکتر بشم و مایۀ افتخار بی بی و آقا جون یکی هم به خاطر غزل که بهش به چشم دخترم نگاه میکردم و میخواستم مشکل پول و فقر نداشته باشه و حسابی براش خرج کنم ما بچه پرورشگاهیا اگه درد همو نفهمیم کی میخواد بفهمه حالا که زده و خدا یه خواهر بهم داده باید هواشو داشته باشم تازه مسئلۀ غیرت هم هس از یه سال پیش که بی بی و آقا جون سرپرستی غزل رو به عهده گرفته بودن زندگیمون رونق گرفته بود غزل کوچولو که اومد اصن زندگیمون از این رو به اون رو شد حجرۀ فرش فروشی آقا جونو یه نفر ازش به قیمت خیلی خوب خرید و آقا جون هم با پولش افتاد تو بساز بفروشی نه اینکه قبلا وضعمون بد باشه ها نه اتفاقا اوضاعمون متوسط به بالا بود تازه فقط همین نبود از دولتی سر غزل بود که ممد آقا مکانیک کار و بارش خوب شده بود و منو به شاگردی قبول کرده بود وقتی از آقاجون رفتم اجازه بگیرم دستی به ریش جوگندمیش کشید و در حالیکه سر تکون میداد گفت الحق شیری که خوردی حلالت باشه اما اگه واقعا میخوای کار کنی خوب چرا پیش غریبه میتونی تو یکی از حجره های خودم شروع کنی مرسی آقا جون اما او اوه تا اونجا خیلی طول میکشه بیام و برگردم درسام می مونه دارم واسه کنکور میخونم بازم خودت میدونی کیان از فردا هم ممد آقا گفته بود بعد از ظهرا رو برم سر کار میخواستم با اولین حقوقم یه پیرهن خوشگل واسه غزل بگیرم یه پیرهن آبی که با آبی چشماش همرنگ باشه دعوای بچه ها اونقدر کشید که بالاخره سر و صدای همسایه ها بلند شد و آقا طاهر در حالیکه ته ترکه گرفته بود دستش واسطه شد معلوم بود سر ظهری زا به راه شده واسطه شد هم که یعنی گوش جفتشونو گرفت و با یه چند تا پس گردنی و لگد فرستادشون خونه به ماهایی هم که کاری نداشتیم و اون گوشه کنارا میپلکیدیم تا اینا دعواشون تموم بشه تشر زد که بریم خونه دنبال شر نمیگشتم برای همونم رفتم خونه راستش واسه فردا خیلی هیجان داشتم از فردا دیگه مرد میشدم و دستم تو جیبم میرفت واسه آقا جون هم یه تسبیح میخریدم واسه بی بی یه ازش میپرسم چی میخواد واسه اش میگیرم ای خدا چرا فردا نمیشه پس محوطۀ دهلیز تاریک بود گاهی کاشی ها که دیگه عمری ازشون گذشته بود یه تلق تولوقی زیر پام میکرد دونه دونه کاشیهای این خونه رو حفظ بودم برای اینکه سر و صدا نکنم که بی بی بیدار شه از اونجاهایی که میدونستم صدا نمیده میرفتم پردۀ ضخیمی رو که دهلیزو از حیاط جدا کرده بود رو کنار زدم داداش مصطفی با سر و صورت کر کثیف نشسته بود کنار موتورش و داشت با پیچ مهره ها ور میرفت موتور همیشه داغونشو داشت درست میکرد تو یه پیتزایی کار میکرد و محتاج موتورش بود با یه رکابی نشسته بود و چون سبزه بود الان دیگه پشت گردنش زیر آفتاب به سیاهی میزد عرق از سر و روش جاری بود سلام داداش مصطفی خسته نباشی کی اومدی تو سرت گرم بود ندیدی یه نیم ساعتی میشه اومدم باز موتورت خراب شد سگ مصب خوب بلده کجا دست آدمو بذاره تو پوس گردو داداش جان داداش رومو زمین نمیندازی اگه یه چیزی بهت بگم تا چی باشه میگم چیزه یعنی خوب شما داداش بزرگ مایی احترامت خو واجبه اما چی میخوای بگی کیان بگو کار دارم باس برم میگم یعنی میشه وقتی رفتم سر کار چیز کنیم چیز کنیم چیو چیز کنیم جون بکن کیان میشه پولامونو بذاریم رو هم یه موتور نو بخریم داداش مصطفی انگار یهو انرژیش ته کشید کونشو گذاش زمین و تکیه داد عقب و دستاشو ستون کرد یه نفس عمیق کشید و به صورت آه از ته دلی داد بیرون ای داداش بازم معرفت تو الان چند وقته به آقا جون میگم یه کم غرض بده بهم میگه ندارم خوب داداش حق بده بهش مشغول تدارکات زیارتشه خو زیارت از یه موتور واجب تره پولشو با هم دو تا داداشی میذاریم دیگه که زیارت از موتور واجب تره گوساله ها همونجوری یهو کره کثیف پرید روم و شروع کرد به کشتی گرفتن یه ماه دیگه ۱۸ سالش تموم میشد و میخواس بره سربازی بعدشم میخواس بره سر کار اگه میرف دلم واسه اش خیلی تنگ میشد فکرشو بکن دو سال بدون داداش مصطفی زندگی آرومی داشتیم اولیمون داداش مصطفی بود دومی من بودم سومی داداش کمال و ته تغاریمون هم که غزل سه ساله بود که پارسال بی بی و آقا جون به سرپرستی قبولش کردن هر کدوممون یه شکل و رنگی بودیم واسه خودمون حالا ما سه تا داداشا چشم ابرو مشکی بودیم اما غزل چشم آبی بود و سفید و موهای خرمایی داشت که رفته رفته روشن تر میشد خوب درسته داداشامو دوس داشتم اما غزل خواهری یه چیز دیگه بود ازم سیزده چهارده سال کوچیکتر بود و بهش به چشم پدری نگاه میکردم داداش مصطفی با من رابطه اش خیلی خوب بود اما با کمال نه خیلی دعواشون میشد اکثرا هم تقصیر کمال بود که بی اجازه به وسایلش دست میزد اما من بی طرف بودم و طرفدار همه مشغول کشتی گرفتن بودیم که یهو غزل با صدای بچه گونه اش ملایم گفت گیا گزل عه عه عه عه یعنی که ریده بود و باید پوشکشو عوض میکردیم داداش مصطفی میگفت زشته قباحت داره مرد پوشک زن جماعتو عوض کنه اما غزل برای من خواهر بود غزل کجاش زن بود یه پیشی کوچولو بود که فقط باید نازش میکردی خواهر کوچولویی بود که یه عمر آرزوشو داشتم که بالاخره خدا بهم داده بود و با جون و دل براش همه کاری میکردم به سرعت بلند شدم و خودمو رسوندم به غزل که بالا پایین میشد و نا آروم خودشو تکون میداد بغلش کردم و بردمش دستشویی تو حیاط زیر پیراهن صورتیش یه شلوار صورتی هم پوشیده بود بی بی میگفت زشته دختر پا لخت بگرده تو این گرما باید طفلی گرمای شلوارم تحمل میکرد شلوارشو در آوردم و دادم دستش نگه داره آفتابه رم پر کردم و پیراهنشم دادم بالا که خودش نگه داشت آ قربون دخمر گلم برم من عروسک داداش کیانی تو پدر سوخته پوشکشو در آوردم و شستمش قد پر کاه وزن داشت قربونش برم رو دست چپم بلندش کردم و زدمش زیر بغلم با اون یکی دستم هم پوشکشو گرفتم که ببرم بندازم تو آشغالدونی کم کم باید یادش میدادم خودشو کنترل کنه و خودش بره دستشویی یعنی وقتش از کی شروع میشه بچه ها خودشونو نگه دارن از کی بپرسم خیلی آروم از پله ها بالا رفتم با غزل و از جلوی اتاقی که بی بی توش خوابیده بود گذشتم و رفتم اتاق تهیه که پوشک موشکهای غزلو توش نگه میداشتیم بیشتر حالت انباری بود و زمینشم یه موکت سبز کشیده بودن از وقتی من اومده بودم این اتاق همینطوری بود اولها که بی بی جوونتر بود و حالش اینقدر بد نبود خودش سیر ترشی مینداخت و مربای توت فرنگی و ترشی و دبه ها و شیشه هاشو اینجا نگه میداشتیم یه اتاق کرسی هم داشتیم که زمستونها ما سه تا داداشی اونجا میخوابیدیم بی بی و آقاجون هم تو اون یکی اتاق خودشون نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتن یه دختر کوچولو رو به فرزندی قبول کنن و چون آقا جون خیلی تو کار خیر دست داشت و به همه کمک میکرد با ریش گرو گذاشتن و پارتی بازی واسه دل بی بی که دلش دختر میخواس غزلو بهشون دادن بیا دخمری بیا پوشکت کنم قربونت برم من الهی ساکت و آروم دراز کشید و عوضش کردم از همون گوشه یه دونه هم کیسه پلاستیک مشکی برداشتم و پوشکو انداختم توش که بعدا بندازمش آشغالدونی همونجا رو زمین نشستیم دلم عجیب مربای توت فرنگی میخواست از وقتی یادم میاد علاقه داشتم به شیرینی جات اما مرباهای بی بی یه چیز دیگه بود غزلی مربا میخوای چشمهای درشت آبیش از ذوق برق زد یه شیشۀ کوچیک بود که مخصوص با غزل دخلشو آورده بودیم اونو از زیر خرت و پرتها بیرون کشیدم و با غزل یه دل سیر از عزا در آوردیم دلهره و هیجان زیادی داشتم برای فردا از فردا دیگه مرد میشدم و سری تو سرا در میاوردم فکر میکردم با حقوقم چه کارایی میخوام بکنم برای همه یه چیزی میخریدم اول از همه بعدش ها بعدش بقیه اشو میدادم به داداش مصطفی که پس انداز کنیم واسه اش موتور نو بگیریم از یه طرف هم آقا جون امروز اومده بود واسه خداحافظی چون میگفت فردا عازمن نمیدونم چرا یهو دلم گرفت وقتی گفت جون شما سه تا پسر و جون این بی بی از گل بالاتر پایین تر بهش نمیگین ها دلم گرفت که میخواس بره آقا جونو خیلی دوست داشتم آقا جون مظهر مردونگی بود برام ریش و سبیلش بیشتریاش سفید شده بود راستش اون وقتی که فهمیدم سر بی بی هوو آورده یه کم پکر شدم و سرسنگین اما بی بی مجابم کرد آقاجونت مرده مرد هم نیاز داره مادر من با این کمر علیل که زن نیستم براش والله حق میدم بهش تازه حق و حقوق مارم که تمام و کمال میده بنده خدا بذا لاقل یه خوشی هم اون ببینه از زندگیش منو که گفتن دختر عمو پسر عمویین بستن به ریشش بذار آخر عمری این بیچاره هم بفهمه زندگی یعنی چی حالا که بی بی ظاهرا دلخور نبود خوب منم دیگه زیاد پیله نکردم اما بی بی رو خوب میشناختم چشماش پر غم بود من کلا پسر حساسی بودم رو همۀ مسایل خیلی سریع ناراحتی اطرافیانمو میفهمیدم اما کم کم که بزرگتر شدم دیدم زندگی همیشه خنده و شادی نیس راستش خودم هم گاهی دلم میگرفت از وقتی یادم می اومد تو پرورشگاه بودم هیچوقت نفهمیدم چرا کارم به پرورشگاه کشیده اصلا پدر و مادرم زنده هستن نیستن اینا رو خیلی از بی بی میپرسیدم که اونم جوابی براش نداشت فقط یه آه میکشید و میگفت اگه مامان و بابا نداری در عوض سه تا داداش داری که پشتتن خدا رو داری که پشتته کم کم داشت چشمام رو هم میوفتاد که بین خواب و بیداری یه صدایی به گوشم خورد کمال یه طرف ولو شده بود و طبق معمول با جفتک چارگوش از زیر پشه بند نصفه بیرون افتاده بود راستش امشب خیلی دلم میخواست پیش آقا جون بخوابم اما گفت میخواد پیش عیالش باشه شب آخری جای من و مصطفی و کمال هم طبق معمول تابستونها رو پشت بوم بود یه لحظه دلم شور زد نکنه حال بی بی بد شده آقا جون هم خوابش سنگینه غزل هم که بچه اس کاری از دستش بر نمیاد خیلی مراقب اما عجله ای بلند شدم و رفتم سمت دری که به پله ها ختم میشد اما انگار چفت پشتش افتاده بود نتونستم بازش کنم نردبونو چون غزل مینداختش گذاشته بودیم بالا پشت بوم برش داشتم و سر دادم پایین زیاد سابقه داشت که کمر بی بی یهو نصفه شب گرفته بود و باید میرسوندیمش اورژانس نردبونو فرستادم رو همون تیکۀ همیشگی ایوون تا وسط نردبون اومده بودم پایین که یهو احساس کردم صداهای ناله مردونه اس و هن هن کنانه نکنه دزد اومده اول خواستم داد بزنم اما ترسیدم بی بی بیدار بشه و غزل هم زهره ترک شه طفلی چشم انداختم دیدم آچار پیچ گوشتیها کنار موتور مصطفی پخش و پلاس و زیر نور ماه برق میزنن بی صدا اومدم پایین نهایتش این بود که اگه از پسش بر نمیومدم اونوخ داد و بیداد راه مینداختم مصطفی خوابش سبک بود مث من اما شبها خیلی سریع عین جنازه میوفتاد اما میدونستم داد و بیداد کنم سریع میپره رفتم سمت موتور و از همونجا یه چکش برداشتم همه جا تاریک بود متوجه شدم صدای هن هن از انباری میاد شستم خبر دار شد دزده چون بعد از ظهری آقا جون یه چیزی که نفهمیدم چی بود داد به بی بی و بی بی هم برد و گذاشتش تو انباری حتما چیز مهمی بوده که به خاطرش دزد اومده در اتاق آقا جون و بی بی و غزل بسته بود همون طور که چکشو تو دستم گرفته بودم آروم و بیصدا نزدیک شدم به در انباری چون تنها بودم گفتم غافلگیرش کنم آروم از پشت دیوار سرمو بردم جلو که یه لحظه اصن نفهمیدم چی میبینم غزل به پشت خوابیده بود رو زمین و آقا جون پاهای غزلو آورده بود بالا و به هم چسبونده بود و داشت چیکار داشت میکرد کیرشو گذاشته بود لای رونهای دختر کوچولوی بی گناه من نمیدونم چی شد وقتی به خودم اومدم از سر چکش داشت خون میچکید و آقا جون اونطرف افتاده بود یه وری رو زمین و خون زمینو گرفته بود وحشتزده نفسمو دادم بیرون و چکش با صدا از دستم افتاد زمین سریع غزلو از زمین برداشتم مغزم کار نمیکرد غزل غزل غزل چرا جواب نمیدی غزل تو اون تاریکی گوش دادم به صدای نفسهاش که آروم داشت نفس میکشید اما نمیدونم چرا بیدار نمیشد هر چی صداش میکردم نکنه چیزی داده باشه به خورد بچه قلبم داشت از تو دهنم میزد بیرون باید غزلمو میرسوندم اورژانس خدایا به دادم برس این چه بدبختی بود آخه ادامه دارد

Date: December 20, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.