فریادی در سکوت ۱

0 بازدید
0%

سلام به همه دوستان گلم این داستان یک دهمش واقعیت داره و بقیش تخیلیه و یک رمان داستانی سکسی هست که خودم نوشتمش که از کاربرای شهوانی هستم و اولین بار هست این داستان رو توی فضای مجازی منتشر میکنم کاربریم 76 تمام قسمت های این داستان سکسی نیست و میشه گفت یک رمان عاشقانه درام جنایی هیجان انگیز و سکسیه قسمت اول داستان هیچ قسمت سکسی نداره و فقط اگه اهل داستان های قسمت دار و پیوسته و خیییییلی هات و هیجان انگیز هستین این داستان رو بخونین ضمنا لازم به ذکره که بگم از قسمت دوم به شدت سکسی میشه و بهتون قول میدم سکسی ترین داستانی باشه که توی کل عمرتون خوندین حالش خیلی بد بود از همه چی خسته بود حوصله هیشکی رو نداشت تازه شنیده بود که سهیل با مونا نامزد شده همیشه عادت داشت که درد های تو دلش رو پیش خودش نگه داره و با هیچکی دربارشون حرف نزنه اصلا عادت نداشت با کسی درد دل کنه مونا دختر خالش بود از طرفی سهیل هم بهترین دوستش بود نمی دونست چیکار کنه پیش خودش می گفت اگه به سهیل می گفتم که مونا رو دوست دارم دیگه سهیل نمی رفت طرف مونا و خودش می تونست به مونا برسه از طرفی هم می دونست که مونا اونو دوست نداره و مدت زیادیه که به سهیل علاقه داره مامانش براش میوه گذاشته بود تو بشقاب رو میز چوبی کوچیکی که تو اتاقش بود و پایه اش هم لق بود و با یه حرکت کوچیک تکون می خورد و صداش تو اتاق می پیچید داشت با چاقوی میوه خوری به سرعت رو دیوار خط می کشید و به بچگی ها فکر می کرد یادش میومد که اون روزا با مونا همبازی بود از همون بچگی بهش علاقه داشت مونا همیشه تو بازی ها طرف سهیل رو می گرفت هر سه تاشون توی یه روز به دنیا اومده بودن بیست و سه سال از عمرشون می گذشت هر لحظه به یه چیز فکر می کرد همیشه به سهیل حسودی می کرد یادش میومد وقتی که سربازی بود سهیل چون تک پسر بود از سربازی معاف شده بود ولی اون مجبور بود هجده ماه دور از خانواده و مونا توی یه شهر غریب سر کنه اهل ناهار خوران بود ناهار خوران یه جای خیلی سرسبز و خوش آب و هوا تو گرگانه دوران خدمت سربازی تهران بود مامور نگهبانی یه بانک تو خیابون شمشیری بود طرفای دانشگاه نیروهوایی رئیس بانک خیلی آدم بداخلاقی بود همیشه دم در بانک نگهبانی می داد و عصر ها هم وقتش آزاد بود داشت به اون روزا فکر می کرد که با صدای مامانش به خودش اومد آرش چیکار داری می کنی چرا دیوار رو انقدر خط انداختی هنوز یک ماه نیست بابات دو میلیون خرج سفید کاری این دیوارا کرده مگه بچه ای تو مامان ولم کن اصلا حوصله ندارم به جهنم که خرج کرده برو عابربانکمو بردار تو جیب کیفمه اون دو میلیونتو بردار از توش دست از سر منم بردار آخه آرش این چه کاریه با خودت می کنی اینم شد زندگی الان دو ماهه که نشستی گوشه خونه این ترم هم که کلا دانشگاه رو بیخیال شدی اصلا اگه می خواستی بری دانشگاه چرا رفتی سربازی مامان میشه بیخیال من شی من چیکار به تو دارم اه آدم تو خونه خودشم نمی تونه راحت باشه دیگه حوصله هیچ کدومتونو ندارم تو که از صبح تا شب غر می زنی و بابا هم که همش یا خوابه یا تو شرکت اصلا حواسش به خونه نیست رضا هم که از وقتی عروسی کرده دیگه یادش رفته داداش هم داشته تو همین حال بلند شد و کاپشنش رو برداشت انداخت رو دوشش و از خونه زد بیرون تو حیاط خواست سوار ماشین شه که یدفه زد به سرش که پیاده بره در حیاط رو که باز کرد مامانش بلند صداش زد آرش یه لحظه مکث کرد و با بی تفاوتی در رو کوبید به هم و با قدم های تند و پشت سر هم به طرف خیابون حرکت کرد سر کوچه که رسید به سرش زد و یه راست رفت تو سوپری حاج ناصر سلام حاج ناصر به به سلام آقا آرش کم پیدایی زیر سایتیم حاج ناصر یه پاکت سیگار بده سیگار سیگار برا کی می خوای بده دیگه حاج ناصر سوال پیچ نکن تو هنوز جوونی پسر جون خریت نکن اکثر جوونا از همین سیگار به چیزای دیگه اعتیاد پیدا می کنن حاج ناصر میدی یا برم از جای دیگه بگیرم چی بگم والا سیگار رو از حاج ناصر گرفت و پولش رو داد و از مغازه اومد بیرون سیگار رو گذاشت تو جیبش و راه افتاد رفت ولی نمی دونست کجا داره میره فقط می خواست اونجا نباشه اصلا نمی خواست هیچ کجا باشه یعنی از هرکس که بشناستش بیزار بود شب قبلش تو حمام داشت با خودش کلنجار می رفت که تیغ رو بکشه رو رگش و از تمام این سختی ها راحت بشه ولی جرئتش رو نداشت یاد حمید افتاد حمید یکی از دوستاش بود که بخاطر اینکه نتونست به عشقش برسه خودشو تو خونه با چادر مامانش دار زده بود بعد از اون جریان دیگه مامان حمید هیچوقت چادر سر نکرده بود با خودش فکر می کرد اگه اونم مثل حمید خودشکی کنه چی میشه مرگ حمید باعث شده بود که مامانش افسردگی بگیره و گوشه گیر بشه باباش هم بعد از مرگش موهاش سفید شده بود و خیلی شکسته شده بود یه لحظه با صدای بلند و گوش خراش یه ماشین به خودش اومد و دید وسط خیابون داره آروم راه میره و راننده ها هم بعضی هاشون با صدای بلند و بعضی هاشون تو دلشون فحش میدن خودشو رسوند اون طرف خیابون و تو پارک نشست رو چمنا سیگار رو از جیبش در آورد و پاکت رو باز کرد و یه نخ در آورد و تو دستاش گرفت و باهاش بازی می کرد یاد اون روزی افتاد که تو پادگان یکی از سرباز ها یه نخ سیگار دستش بوده و ازش می گیرن و به خاطر همون یه نخ میندازنش تو انفرادی سیگار رو تو دستاش فشار داد و له کرد و دستشو تکوند و حواسش رفت اون طرف پارک که یه دختر با یه پسر نشسته بودن و داشتن با هم حرف می زدن فکرش باز رفت پیش مونا و با خودش گفت چرا من الان پیش مونا نیستم یا چرا من و مونا هیچوقت با هم نرفتیم بیرون هرچند الان دیگه این فکرا براش فایده نداشت و کار از کار گذشته بود مونا الان زن سهیل بود از جاش بلند شد و راه افتاد تصمیم گرفت بره دنبال دوستای دانشگاه و با هم برن بیرون بگردن بلکه حالش بهتر شه ولی وقتی دید ماشین نیاورده بیخیال شد یه لحظه به خودش اومد دید هوا تاریک شده گشنه اش بود از جاش بلند شد و رفت تو پیاده رو تو جیبش رو نگاه کرد دید پول به اندازه کافی همراش نیست که بخواد از بیرون غذا بخره رفت از دکه ای که تو پارک بود یه کیک و با آب میوه خرید و نشست رو نیمکت کیک و آب میوه رو خورد و از جیبش سیگار رو در آورد وقتی سیگار رو می خرید می دونست که هیچوقت اونو نمیکشه و فقط میخره که دلش رو آروم کرده باشه و به حرف دلش گوش داده باشه به فکرش زد که یه نخ سیگار بکشه رفت از دکه یه کبریت گرفت و باز برگشت رو همون نیمکت نشست کارگر شهرداری تو همون موقع درحالی که داشت زیر لب غرولند می کرد اومد و با اخم و فحش هایی که زیر لب می داد پوست آب میوه و کیک رو برداشت و به راهش ادامه داد سیگار رو روشن کرد و پک اول رو که کشید دودش رو بلافاصله قورت داد و چند تا سرفه بلند کرد و نفسش بند اومد سیگار رو پرت کرد کنار و سرفه می کرد یه لحظه به فکرش رسید که چرا گوشیش اصلا زنگ نخورده یا پیام نیومده گوشیشو از جیبش در آورد و نگاه کرد گوشیش رو حالت سکوت بود و پنج تا میس کال و دوازده تا پیامک داشت با عجله نگاه کرد و دید سه بار مامانش زنگ زده دو بار هم باباش و با بی تفاوتی رفت تو پیامک ها هفت تا پیامک از طرف مامانش و دو تا هم از طرف باباش داشت و سه تا هم از طرف یه شماره ناشناس بود پیامک های مامان و باباش رو باز نکرد و یک راست رفت سراغ پیامک های اون شماره ناشناس اولین پیام نوشته بود سلام پیامک دوم نوشته بود نمی خوای جواب بدی پیامک سوم نوشته بود آرش بهت نیاز دارم خواهش می کنم جواب بده کاملا گیج شده بود آخه نه کسی رو میشناخت که بهش نیاز داشته باشه و نه کسی رو داشت که شمارشو نداشته باشه بدون اینکه حواسش باشه زنگ زد به حمید که شاید اون شماره رو بشناسه ولی با صدایی که انتظارشو نداشت مواجه شد دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد لطفا بعدا تماس بگیرید تازه یادش اومد حمید الان زیر خاک خوابیده گوشی رو گذاشت تو جیبش و راه افتاد به سمت خونه داشت با خودش کلنجار می رفت که چیکار باید بکنه احساس می کرد حالا که مونا مال اون نیست دیگه دنیا تموم شده داشت میرفت که چند تا دختر خیلی خوشگل که آرایش کرده بودن و با وضع نامناسبی بودن و بلند می خندیدن دید و بی اختیار با لحن بدی گفت رو آب بخندی دخترا که ساکت شدن و سرجاشون وایسادن و یکیشون گفت به تو چه بچه پرو دیروقته برو خونه ندزدنت یوقت همتون مثل همین دختره دوتا حرف دیگه زد ولی به راه خودش ادامه داد و بهشون محل نذاشت خودشم نمی دونست چرا این کارو کرده اصلا چرا به اون دخترا گیر داد مگه چیکار کرده بودن اصلا اعصاب نداشت داشت با خودش فکر و خیال می کرد که خودشو جلوی در خونه دید یادش افتاد کلید نداره ساعت از دوازده گذشته بود و می دونست معمولا این موقع همه خوابیدن با این حال زنگ آیفون رو زد و منتظر شد هنوز سی ثانیه نگذشته بود که در باز شد و مامانش با گریه بغلش کرد و گفت کجا بودی آرش تو رو خدا دیگه اینجوری از خونه نرو بیرون چیزی شده مامان توقع داشتی چی بشه از صبح از خونه رفتی بیرون گوشیتم که جواب نمیدی مردم از نگرانی خداروشکر که سالمی بیا تو مامان فدات بشه بیا شام درست کردم برات نمی خوام میل ندارم میرم بخوابم آرش جان چته چی شده که دوماهه اینجوری شدی بگو آخه چرا با من حرف نمیزنی حالا منم غریبه شدم مامان گیر نده دیگه اصلا حوصله ندارم می خوام برم بخوابم باشه همینجور کن وقتی مردم داشتی نگاه میکردی میذاشتنم زیر خاک بعد بگو کاش اون روز با مامان حرف میزدم مامان اینجور نگو دیگه اه اه اه تو همین حال با اعصاب خورد باز از خونه زد بیرون و این سری با قدم های تند تر و اعصاب خورد تر راه میرفت مامانش اومده بود تو خیابون و با صدای بلند داشت صداش میزد همسایه ها از پنجره سرشونو آورده بودن بیرون و داشتن نگاه می کردن اونم با بی تفاوتی هنزفری رو گذاشت تو گوشش و تند تر به راهش ادامه داد با خودش فکر می کرد که چرا من باید اینقدر به خودم سختی بدم چرا سهیل که اصلا تو زندگیش سختی نکشیده و نون خور باباش بوده باید الان راحت با مونا زندگی کنه چرا سهیل باید عشقشو بدزده اصلا چرا باید خودشو بخاطر این چیزا عذاب بده چرا اون کاری نکنه که مونا و سهیل رو بسوزونه چرا نباید آرامش داشته باشه هندزفری رو از گوشش در آورد و برگشت سمت خونه نیمه شب شده بود زنگ در رو زد و این سری باباش اومد در رو باز کرد و بدون این که حرفی بزنه محکم زد تو گوشش دستش رو گذاشت رو صورتش و در حالی که اخم کرده بود به سمت پذیرایی حرکت کرد از پذیرایی پله ها رو رفت بالا و در اتاقش رو که سمت راست پله ها بود باز کرد و یک راست رفت سراغ کیفش از تو کیف عابربانک و کارت ملی و شناسنامه و گواهینامه و پایان خدمت و چند تا چیز دیگه برداشت از تو کشوی کمد هم مقداری پول نقد و عکس مونا رو برداشت و لپ تاپ رو هم گذاشت تو کیفش و سویچ ماشین رو از تو پالتوش برداشت و با سرعت از اتاق خارج شد و به سمت حیاط رفت باباش جلوشو نگرفت و نذاشت که مامانش هم جلوشو بگیره وقتی می خواست از پذیرایی خارج بشه فقط یه چیز از باباش شنید تا وقتی سرت به سنگ نخورده پاتو تو این خونه نمیذاری چند ثانیه مکث کرد و بدون اینکه جواب بده دکمه ریموت رو فشار داد و تا در باز بشه سوار ماشین شد و ماشین رو روشن کرد و از خونه خارج شد و با سرعت از خونه دور شد الان یه پله بالاتر رفته بود یعنی حداقل پیاده نبود و یه 328هم زیر پاش بود و حداقل چند میلیون پول نقد تو کارتش بود و یه لپ تاپ هم داشت باک ماشین هم که پر بود کنار خیابون پارک کرد و باز تو فکر فرو رفت همون آهنگی که همیشه به عشق مونا گوش می کرد رو روشن کرد و پاکت سیگار رو از جیبش بیرون آورد و یه نخ روشن کرد و سعی کرد بکشه باز هم پک اول رو که زد شروع به سرفه کردن کرد ولی این سری دیگه سیگار رو کنار ننداخت و باز هم با سرفه دودش رو قورت داد متوجه گوشیش شد که داشت رو صندلی ماشین با یه حالت ویبره به خودش میلرزید مامانش بود که داشت پشت سر هم زنگ میزد می دونست که مامانش بیشتر از هرکس نگرانشه و فقط خوبیشو می خواست ولی اون لحظه حوصله نداشت وقتی قطع شد گوشی رو برداشت خاموش کنه که متوجه یه پیامک شد باز هم همون شماره ناشناس بود دلش می خواست با یکی حرف بزنه و مهم نبود کی باشه فقط یه پیامک ارسال کرد شما باز حرکت کرد ولی نمی دونست کجا داره میره هنوز یک دقیقه نشده بود که براش پیامک اومد وای آقا آرش چرا جواب نمی دادین میتونم ببینمتون همین الان می دونم دیر وقته ولی به خدا چاره ای ندارم اگه ممکنه براتون ببینمتون خدمتتون میگم که کی هستم نمی دونست چی بگه فقط گیج شده بود و مات به صفحه گوشی بود یعنی کی می تونست باشه سریع شمارشو گرفت و گوشی رو گذاشت رو بلندگو و گرفت جلوی صورتش و با دست دیگه اش فرمون ماشین رو فشار می داد چند تا بوق خورد تا یکی گوشی رو برداشت ولی صحبت نمی کرد بعد از چند ثانیه نتونست تحمل کنه و پرسید الو الو یعنی ببشخید سلام خوب هستین آقا آرش ممنونم شما میشه خودتونو معرفی کنید بله بله ببخشید می دونم دیروقته خیلی دو دل بودم که پیام بدم یا نه ولی چاره ای نداشتم می تونم ببینمتون الان چه کاری دارین که این وقت شب می خواین منو ببینین اصلا شما کی هستین ببخشید من یادم رفت خودمو معرفی کنم من سارا هستم ترم یک همکلاسی بودیم اگه یادتون باشه سارا رضایی آهان خوب هستین چی شده این وقت شب اینجوری اصلا شماره منو از کجا دارین چه کمکی می تونم بهتون بکنم نمی تونم تلفنی چیزی بگم خودمم نمی دونم ببخشید واقعا بد موقع است شرمنده حتما از خواب بیدارتون کردم شما بخوابین من خودم یه جور مشکلمو حل می کنم اصلا نمی دونم چرا به شما پیامک دادم گیج شده بودم نه نه اشکالی نداره شما الان کجا هستین من الان تو بلوار نهار خورانم جدی الان تو بلوار ناهار خوران هستین منم الان تو ولیعصر هستم می تونین بیاین سمت من باشه باشه من تا پنج دقیقه دیگه میرسم به ولیعصر تماس می گیرم خیلی ممنون منتظرم اکی الان میام گوشی رو قطع کرد و راه افتاد سمت ولیعصر یادش میومد سارا رضایی همون دختری که همیشه هم سر کلاس هم بیرون از کلاس ساکت بود و به کسی کاری نداشت حالا چیکار به اون داره اصلا یکدفعه چی شده پنج دقیقه نشده بود که رسید ولیعصر همون جا کنار خیابون سارا رو دید که منتظر وایساده و براش بوق زد ولی سارا روشو برگردوند از ماشین پیاده شد و صدا زد سارا خانوم چی شده چرا سوار نمیشین سارا با تعجب برگشت و گفت آقا آرش شمایین فکر کردم کسی می خواد مزاحم بشه فکر نمی کردم با این ماشین بیاین سوار شین درست نیست اینجور صحبت کنیم تو ماشین صحبت می کنیم باشه باشه سوار ماشین شدن و آرش ضبظ رو روشن کرد و با صدای ملایم شروع به خوندن کرد همون آهنگی که به عشق مونا گوش می داد یه مدت می خوام ول کنم زندگی رو بذارم کنار عشق و دیوونگی رو بترسن همه آدما از منی که قراره یه مدت بشم یکی دیگه یکم فرصت و استراحت می خوام یکم خواب شیرین و راحت می خوام یه مدت می خوام لنگ چیزی نباشم هراسون و دلتنگ چیزی نباشم این صدای آهنگی بود که سکوت رو شکسته بود و قشنگی آهنگ باعث شده بود آرش تو فکر باشه و آروم رانندگی کنه و هیچ کدومشون حرفی نزنن و سارا هم با بغضی که تو گلوش بود تمام فکرش رو آهنگ پر کرده بود و نمی خواست بغضش جلوی آرش بشکنه همینطور به راهشون ادامه دادن سارا که نتونست جلوی سکوتش رو بگیره با تردید و صدای لرزون گفت تو رو خدا ببخشید اصلا نمی خواستم مزاحمت ایجاد کنم این وقت شب نه خواهش می کنم آخه چی شده این وقت شب مشکلی پیش اومده الان باید خونه باشین می دونم می دونم یعنی نمی دونم چطور بگم چی رو چطور بگین راستش چی از خونه راستش از خونه زدم بیرون چیی یعنی چی آخه چرا اتفاقی افتاده خداینکرده مشکلی پیش اومده سارا بی اختیار بغضش شکست و دستاشو گذاشت رو صورتش و شروع کرد به گریه کردن آرش ماشین رو کنار خیابون نگه داشت و داشت سارا رو نگاه می کرد و بی اختیار انگار که یکی بهش گفته باشه دستشو برد سمت صورت سارا و آروم دست سارا رو گرفت و سارا هم انگار که انتظار همچین حرکتی رو نداشته باشه بی اختیار گریه اش قطع شد و نفس نفس زنان درحالی که داشت سعی می کرد از بینی نفس بکشه و نمی تونست گفت به خدا نمی تونستم به کسی اعتماد کنم شماره شما رو وقتی دانشگاه بودیم از یکی از دوستاتون گرفته بودم راستش از شما خوشم میومد اون موقع می خواستم با شما دوست بشم ولی از اونجا که هم شما گوشه گیر بودین و هم من خجالت می کشیدم بهتون زنگ نزدم و امشب هم چون راهی نداشتم و جایی نداشتم برم و میترسیدم که تو پارک بمونم به شما پیامک دادم از بعد از ظهر تا الان تو پارک کودک قدم میزدم سارا همینجور که این حرفا رو میزدم انگار که یه بار سنگین از رو دوشش برداشته میشد و سبک تر میشد و دلش می خواست آرش بگیرتش تو بغل و ساعتها براش درددل کنه و هرچی که تو دلش انبار کرده رو براش تعریف کنه آرش هم که مات و مبهوت داشت به سارا نگاه می کرد و حرفاشو گوش می داد و خیلی براش عجیب بود و هنوز گیج بود از طرفی هم پیش خودش به این فکر می کرد که ای کاش الان به جای سارا داشت با مونا حرف می زد خب سارا خانوم میشه بگین چی شده من اصلا از حرفاتون سر در نمیارم می دونم آخه خودمم گیج شدم ولی اصلا حالم خوب نیست میشه ازتون خواهش کنم الان چیزی ازم نپرسین تا خودم بگم باشه هرطور مایلین الان کجا بریم مرسی نمی دونم من که جایی ندارم شاید چون جایی نداشتم به شما پیام دادم چی بگم والا من خودمم شرایط مشابهی دارم منم از خونه زدم بیرون داشتم فکر و خیال می کردم که شما پیام دادین واییییی خاک به سرم چرااا چیزی نیست راستش من می خواستم برم تهران اما الان نمی دونم چیکار کنم تهران کاری دارین یا منزل فامیل می خواین برین نه همینجوری می خواستم برم راستش خودمم نمی دونم چرا ولی می خوام تا جایی که میشه از اینجا دور باشم ولی حالا که اینجور شد نمی دونم چیکار کنم میشه من میشه منم ب بیامم چی با شما برم تهران پی خونتون چی من پسرم خب شما با من فرق داری حتما الان دارن دنبالتون می گردن نه کسی دنبالم نیست بریم تهران من تو راه همه چیز رو براتون تعریف می کنم تو رو خدا نمی دونم چی بگم آخه تو رو خدا من جایی رو ندارم اصلا اگه همینجا ولم کنین اولین ماشینی که بیاد سوارش میشم بعدشم هر بلایی سرم بیاد و هرکاری باهام بکنن تقصیر شماس که این وقت شب می خوای تو خیابون ولم کنی باشه باشه حالا تند نرو تسلیم باشه میریم واییییی مرسی آقا آرش می دونستم می تونم رو شما حساب کنم خواهش می کنم شام خوردین راستش راستش چی هیچی پول نداشتم از ظهر چیزی نخوردم ای خدا چی بگم از دستت آخه چرا این کارو کردی الان میریم تو این رستورانای بین راه یه چیز می خوریم یک ساعت دیگه وقت صبحانس و من تو فکر شامم آخه خودمم چیزی نخوردم باشه مرسی نمی دونم چطور تشکر کنم نیازی به تشکر نیست حداقل یه همصحبت تا تهران پیدا کردم تا نیم ساعت فقط صدای آهنگ بود و دیگه هیچ کدوم حرف نمی زدن سارا تو فکر و خیال زندگی می کرد و خودش رو تو لبا عروس تصور می کرد که آرش هم با لباس دوماد کنارشه و دارن میرن ماه عسل آرش هم با این فکر و خیال که چی می خواد بشه و وقتی رسیدن چیکار می خوان بکنن بعد از نیم ساعت چهل دقیقه به یه رستوران رسیدن و ماشین رو یه جا پارک کرد و پیاده شدن و بدون اینکه حرفی بزنن راه افتادن نشستن و دو پرس املت سفارش دادن و بدون یه کلمه حرف خوردن و بعد هم آرش چند تا چیپس و پفک و یکم تخمه و لواشت و وسایل خرید و رفتن سوار ماشین شدن و بعد از دو سه دقیقه آرش گفت از ولیعصر تا اینجا که ساکت نشستی حرف نمی زنی مثلا قرار بود همصحبت باشیاا آخه شما ساکت بودین منم روم نشد صحبت کنم میشه انقدر شما شما نکنین احساس می کنم دارم با استاد معارف صحبت می کنم خب چی صداتون کنم اولا که صداتون کنم نه و صدات کنم دوما من اسم دارم اسمم آرشه آخه روم نمیشه رو شدن داره خب اسممه اونجوری احساس غریبی می کنم چشم آقا آرش خوبه آقا نداره آرش آخه ای بابا چقدر تعارف می کنی تو باشه باشه عصبانی نشو حالا میگم آرش آفرین آرش خیلی آهنگ قشنگیه اصلا سیر نمیشم هرچی گوش می کنم آره قشنگه منم از صبح تا شب روزی صد بار گوش می کنم حالا بگو ببینم چرا از خونه زدی بیرون نمی دونم از کجا شروع کنم یعنی خیلی مفصله خسته میشیااا اشکال نداره بگو دوس دارم گوش کنم سارا احساس می کرد که الان دنیا تو دستاشه و خیلی خوشبخته که یه همزبون داره اونم کسی که همیشه دوست داشت باهاش حرف بزنه احساس می کرد آخر جاده ای که دارن میرن خونه خودشونه و قراره تا آخر عمر تو اون خونه با هم زندگی کنن راستش من وقتی پنج سالم بود خانوادمو از دست دادم توی یه تصادف هم مامانم و هم بابام و هم داداش کوچیکم که دو سالش بوده از دست دادم و فقط من زنده موندم بابام با عموم همیشه با هم مشکلاتی داشتن و باهم کنار نمیومدن عموم اصلا براش مهم نبود پولی که در میاره از چه راهی باشه و می گفت پول رو هرجور بشه باید به دست آورد برای همین هم پدربزرگم خونشو به نام بابای من کرده بود که وقتی فوت کرد چیزی گیر عموم نیاد از همین بابت رابطه ما با عموم همیشه بد بوده تا اینکه بعد از اون تصادف عموم منو میبره پیش خودش و من تو خونه عموم بزرگ شدم عموم هم از اونجا که از بابام بدش میومد همیشه با من بد بوده یه پسر عمو دارم که حالم ازش به هم می خوره همیشه اذیتم می کنن زن عموم همیشه برام دردسر درست می کنه روزی نیست که من از دست عموم یا پسر عموم کتک نخورم زن عموم هم که همیشه برام کتک راه میندازه حتی خونه ای که توش زندگی می کنن خونه بابای منه ولی بازم منو عذاب میدن از دست اونا من تو حیاط تو انباری وسایلمو بردم و اونجا زندگی می کنم تازگی ها هم پسر عموم گیر داده بود که باید برم و تو اتاق اون زندگی کنم منم قبول نمی کردم و هر شب کتکم میزد بعد عموم گفت باید زن دوستش بشم که 45 سالش هم بود و زنش مرده بود و سه تا بچه هم داشت منم قبول نکردم و هر روز دعوا بود خلاصه تا پریشب پسر عموم به زور می خواست منو ببره تو اتاق خودش و وقتی دید که راضی نمیشم برم می خواست به زور نمی دونم چه فکری می کرد مگه من هرزه ام منم از خونه زدم بیرون و تنها کسی که به فکرم رسید تو بودی آرش مطمئنم هستم از خداشون بوده که از شر من خلاص بشن و الانم خوشحالن و دنبالم هم نمیان بعد از این که سارا این حرفا رو زد فضای ماشین رو سکوت گرفته بود آرش بی اختیار یه نخ سیگار روشن کرد و شروع کرد پشت سر هم پک میزد جلوی خودشو می گرفت که سرفه نکنه ولی وقتی متوجه سرفه کردن سارا شد سیگار رو از پنجره ماشین انداخت بیرون درست همون لحظه دوتاشون با هم خواستن یه چیزی بگن و با هم حرف زدنشونو متوقف کردن که اون یکی حرف بزنه ولی باز هم سکوت حکمفرما شد آرش دیگه نه تو فکر مونا بود نه تو فکر مامانش و نه فکر مشکلات دیگه فقط داشت به سارا فکر می کرد دلش می خواست بهش کمک کنه دلش براش می سوخت ولی نمی دونست چیکار می تونه براش بکنه واقعا کار درستی کرده بود که سارا رو دنبال خودش راه انداخته بود اصلا چرا به سارا اجازه داد که دنبالش بیاد تو همین افکار بود و داشت تو فکر خودش دنبال راه حل می گشت که بعد از تقریبا یک ساعت سارا سکوت رو شکست و گفت آرش جانم ببخش نمی خواستم ناراحتت کنم همیشه برای همه سربار بودم فقط از خدا می خوام جونمو بگیره برم پیش مامان و بابام و همه هم از دستم راحت بشن نگران نباش وقتی رسیدیم تهران ازت جدا میشم که برات دردسر درست نکنم نه نه سارا عمرا اگه بذارم بری نگران هیچی هم نباش همه چیز درست میشه خوب کاری کردی که به من پیام دادی معلوم نبود به هرکس دیگه اعتماد می کردی چی میشد نه آرش من نمی خوام سربار تو باشم خیلی ازت ممنونم که منو تا اینجا هم آوردی و نذاشتی تو خیابونا بمونم و حداقل تهران از خونه عموم دورم و می دونم که نمی تونن پیدام کنن دیگه این حرفا رو نزن منم مثل تو جا ندارم که برم تا نیم ساعت دیگه میرسیم تهران بعد از ناهار تصمیم می گیریم که کجا بریم باشه هرچی تو بگی من میگم چشم چشمت بی بلا پس الان چیپس یا پفک یا یه چیزی باز کن هم خودت بخور هم به من بده که یکی دو ساعت دیگه وقت ناهاره چششممم تا نیم ساعتی هم چیپس و پفک خوردن و گفتن و خندیدن تا رسیدن تهران آرش می خواست بره طرفای شمشیری چون اونجاهارو تقریبا بلد بود ولی چون نمی خواست بیشتر یاد خاطرات اون موقع بیوفته به اون سمت نرفت و همون مرکز شهر یه جا ماشین رو پارک کرد و پیاده شدن ناهار چی می خوری سارا هرچی باشه فرقی نداره نگو فرقی نداره فست فود بریم یا رستوران اووومممم خب بریم فست فود آهان این شد یه چیزی با پرس و جو یه فست فود پیدا کردن تو جمالزاده شمالی یه فست فود شیک بود که رفتن و دوتا پیتزا و سیب زمینی و سالاد و نوشابه و همه چیز سفارش دادن و یک ساعت با هم حرف زدن و مشغول خوردن بودن و بعدش هم رفتن سوار ماشین شدن و رفتن پارک دانشجو و تو پارک هم یکم گشتن و نشستن با هم صحبت کردن و نزدیکای مغرب بود که تازه به فکر افتادن که شب رو کجا بمونن نه آرش اون آرش دیشب بود که غم تو دلش پر بود و نه سارا اون سارای دیشب بود که از استرس نمی دونست چیکار کنه آرش شب کجا بمونیم بریم چند تا مشاور املاک بگردیم اگه خونه گیر اومد که میریم اگر نشد امشب رو مجبوریم تو ماشین بخوابیم مسافرخونه ها هم که اینجوری اتاق بهمون نمیدن مگر اینکه دوتا اتاق جدا بگیریم نه آرش من میترسم تنها باشه باشه اگه خونه گیر نیومد تو ماشین امشب رو سر می کنیم مرسی تو خیلی مهربونی خواهش می کنم پس بریم باشه راه افتادن چندتا مشاور املاک رو گشتن و جایی خونه پیدا نکردن که به دردشون بخوره یه جا اتفاقی یه مشاور املاک دیدن و آرش گفت اینجا رو هم سر بزنیم ضرر نداره ماشین رو پارک کردن و وارد شدن سلام اقا خسته نباشین سلام ممنونم بفرمایید بشینید ممنون چه کمکی از دستم بر میاد جناب ما دنبال یه خونه یا آپارتمان 40 50 متری می گردیم شما چیز مناسبی دارید برای خودتون می خواید بله بچه هم دارید نخیر جناب فقط خودمون هستیم یه آپارتمان 65 متری هست که اتفاقا همین دیروز خالی شده کاملا مجهز ولی آسانسور نداره طبقه چهارم به دردتون می خوره مشکلی با آسانسور نداریم فقط قیمت این خونه چقدره اینجا رو با 20 میلیون رهن و 300 هزار تومن اجاره گذاشتن ولی میشه کمی هم کمتر صاحب خونه رو راضی کرد مشکلی نداره فقط میشه ما خونه رو ببینیم بله چرا که نه بفرمایید همین دو کوچه بالاتره شما تشریف ببرید من هم مغازه رو می بندم و میام پلاک 53 دوتا کوچه بالاتر از همینجاست خیلی ممنون پس ما اونجا منتظرتون هستیم خواهش می کنم بفرمایید رفتن سوار ماشین شدن و حرکت کردن که سارا با یه لحن تعجب و انگار که منتظر فرصت بوده در حالی که رنگ از روش پریده بود گفت آرش مگه به ما خونه میدن ما که دوتا دختر و پسر غریبه ایم اصلا این همه پول رو از کجا میاری مگه میشه تو خونه بدون وسایل موند چجوری می خوای چیکار کنی نکنه بهمون شک کنن بفهمن فرار کردیم و بگیرنمون اوه اوه انقدر شلوغش نکن اول از همه تا وقتی خودت فکر می کنی فراری هستی نمیشه بقیه رو قانع کرد اول خودت باید باور کنی که ما فرار نکردیم فقط از جایی که بهش تعلق نداشتیم اومدیم جایی که بهش تعلق داریم در ضمن قرار نیست اونا فکر کنن ما با هم نسبتی ندارن طوری با من رفتار کن که انگار زن و شوهریم بعدش هم نگران نباش کاری ندارن اونا فقط پول می خوان فردا میرم ماشین رو میفروشم و یه پژو می گیرم که هم پول پیش خونه رو بتونم بدم و هم وسایل بخرم خونه هم که 65 متره خیلی بزرگ نیست ولی برای دو نفر خیلی هم خوبه تو نگران هیچی نباش آخه آرش چرا ماشین رو بفروشی بابات چیزی بهت نمیگه نکنه بخاطر من داری این کارو می کنی اصلا مگه ماشین مال خودته چطور می خوای بفروشی انقدر نگران نباش الکی ماشین مال خودمه دلم می خواد بفروشم تو هم قرار شد هرچی من گفتم بگی چشم چشم اصن هرچی آقامون بگن سارا این حرفو زد و سرشو انداخت پایین تو دلش انقدر خوشحال بود که نمی دونست چیکار باید بکنه واقعا فکر می کرد آرش شوهرشه و قراره با هم تا آخر عمر زندگی کنن آرش هم با این حرف سارا باز یاد مونا افتاد و از اینکه مونا رو دیگه هیچوقت به دست نمیاره خیلی ناراحت بود تو دلش از همه دخترا متنفر بود احساس می کرد چون به مونا نرسیده باید از همه دخترا انتقام بگیره درواقع فکر می کرد مونا بهش خیانت کرده تو همین فکرا بودن که اون مشاور املاک اومد و راهنماییشون کرد و خونه رو نشونشون داد بعد هم که خونه رو پسندیدن رفتن تو بنگاه و آرش پنج میلیون تومن کارت کشید به عنوان بیعانه و کلید خونه رو گرفتن و بقیه پول رو هم یک چک هفت روزه داد و قرارداد رو نوشتن و صاحب بنگاه هم رفت و حالا سارا که از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه و آرش هم که هیچی براش مهم نبود الکی خودشو خوشحال نشون می داد برای شام هم دوتا ساندویچ سرد از سوپرمارکت گرفتن و خوردن و اون شب رو هم تو ماشین تا صبح سر کردن تا فرداش برن دنبال فروش ماشین و خرید وسایل خونه و این کارا سارا سارا بلند شو ساعت 9 صبح شده پاشو وای چی میگی خاک به سرم شالم کو مردم دارن نگاه می کنن خیالاتی شدی مردم کجا بود کوچه به این خلوتی وایییی آرش نگو خب خجالت می کشم آرش هم یه خنده بلند کرد و راه افتادن اول رفتن صبحانه بخورن که سر راهشون یه کله پزی بود همونجا نگه داشت و صبحانه کله پاچه خوردن و راه افتادن انقدر رفتن تا یه جا بالاخره بنگاه ماشین پیدا کنن تو تهرانپارس یه بنگاه دیدن و همونجا بعد از دو سه ساعت چونه زدن و معطلی ماشین رو 290 میلیون فروختن که 30 میلیون تومن رو همونجا یه پژو خریدن بعد هم رفتن یه لوازم خانگی و هرچی که وسایل برای خونه می خواستن خریدن تخت خواب کمد یخچال فریزر قالی تلویزیون و چند تا هم کارگر گرفتن و وسایل رو بار زدن و بردن و تا شب هم کل خونه رو چیده بودن و حاضر و آماده تازه یادشون اومده بود که نه وسایل خورده ریز آشپزخونه رو خریدن و نه هیچ کدومشون لباس دارن و وسایل شخصی اون شب رو هم همونجوری تا صبح سر کردن که آرش رو مبل خوابید و سارا هم تو اتاق خواب رو تخت صبح ساعت 10 بود که آرش از خواب بیدار شد و سارا رو صدا زد ولی سارا جواب نمی داد رفت تو اتاق و وقتی سارا رو دید یه لحظه انگار که آب سرد ریخته باشن روش خشکش زد سارا خواب بود و مانتوشو در آورده بود و یه حالتی خوابیده بود که آرش با دیدنش حالش دست خودش نبود بی اختیار رفت و لبه تخت نشست و دستشو برد تو موهای سارا و شروع کرد به نوازش کردن موهاش سارا که یکدفعه بیدار شده بود و ترسیده بود یه جیغ بلند زد که آرش از جاش پرید گفت چی شده چته ترسیدم وایی تویی آرش ترسوندیم مگه جن دیدی یه لحظه سارا یادش اومد که لباس تنش نیست و با یه لباس نازک که زیر مانتو تنش بوده جلوی آرش وایساده که باز یه جیغ زد و مانتوشو برداشت و از اتاق دوید بیرون که آرش هم با صدای بلند می خندید و می گفت نمی دونستم انقدر قیافم وقتی از خواب بیدار میشم ترسناکه سارا که لباساشو پوشید آرش رو صدا زد آرش حالا بیا بیرون از اتاق جیغ نمیزنی اگه بیام خب تقصیر خودته می بینی لباس تنم نیست وایسادی زل زدی به من حالا بیا بیرون لباس پوشیدم به به به چقدر بهت نمیاد این مانتو زود باش بریم اول برا تو چند دست لباس بخریم بعد برا من بعد هم برای خونه خرید کنیم از غذای بیرون خسته شدم آشپزی که بلدی تو خونه عموم انقدر حمالی کردم کار خونه و آشپزی خوب یاد گرفتم خوبه حالا لوس نشو وظیفته بایدم انجام بدی چشم قربان هرچی آقامون بگن چشات دراد بچه پروو جیغ میزنه فرار می کنه بعد میگه هرچی آقامون بگن آرش که اینو گفت سارا دوید اومد آروم صورتشو بوس کرد و بعد هم سریع سویچ رو برداشت رفت بیرون و گفت تو ماشین منتظرم آرش هم که انتظار همچین حرکتی نداشت و تعجب کرده بود رفت صورتشو آب زد و سریع رفت پایین و سوار شدن و حرکت کردن آرش که بدجور شکه شده بود برای اون بوس ناگهانی گفت حالا خانوم خانوما صبحانه چی میل دارن اولا که صبحانه نه و ناهار دوما هرچی آقامون بگن من به کیک و شیر هم راضیم بله چه خانوم حرف گوش کنی فقط فردا یکم یواش تر جیغ بزن گوشم درد گرفت واییی آرش چرا وقتی دیدی لباس تنم نیس اومدی تو هرچی صدات زدم بلند نشدی منم اومدم خب دیگه چرا نشستی کنارم کرم میریختی توقع داشتی بیام مثل بز نگات کنم بگم سارا پاشو خب نه ولی زشته من خجالت کشیدم اوه اوه چقدرم دخترمون خجالتیه اصن تو چرا پریدی منو بوس کردی هان خب یدفه دست خودم نبود منم دست خودم نبود آرش چرا تخت دو نفره خریدی عصر زنگ میزنم بیان ببرنش یه نفره بیارن من رو کاناپه می خوابم تو رو تخت بخواب نه منظورم این نبود آخه با حالت اعتراض گفتی حتما بدت میاد پیش هم بخوابیم نه خب بدم نمیاد ولی آخه اگه بدت میاد میگم یه نفره بیارن یا اصلا تنها رو همون بخواب من رو کاناپه می خوابم اگرم بدت نمیاد که دیگه ولی و آخه و اما و اگر نداره سارا هم با حالت تمسخر سرشو تکون داد و گفت چشم چشم چشم چی می تونم بگم بهت از بس که زور میگی چشم هرچی آقامون بگن آفرین حالا شدی دختر خوب حالا بشین برم کیک و شیر بگیرم بیام بخوریم که کلی کار داریم آرش رفت کیک و شیر گرفت و تو ماشین خوردن و راه افتادن اول رفتن برای سارا خریدن چند دست لباس بیرون و مانتو شلوار های قشنگ و شیک و گرون قیمت و کلی هم لباس های راحتی و خوشگل برای تو خونه دو سه دست هم لباس مجلسی سارا باورش نمیشد که آرش اینقدر براش اهمیت قائله سارایی که سالی یه مانتو می خرید الان انقدر لباس داشت که تو خواب هم نمیدید بعد هم رفتن یه گوشی مدل بالا خریدن و یه دوتا سیمکارت سیمکارت های خودشونو خاموش کردن و گوشی سارا هم که عوض کردن و بعدش هم برای آرش چند دست لباس و بعد هم رفتن برای خونه کلی خرید کردن و ظرف و ظروف هم کامل خریدن و آخر سر ماشین پر شده بود و هوا هم تاریک شده بود که برگشتن سمت خونه و تو راه هم دوتا پیتزا گرفتن واسه شام خسته و کوفته به زور وسایل رو بردن بالا و چیزایی که باید میذاشتن تو یخچال رو با کمک هم چیدن تو یخچال که خراب نشه و بقیه وسایل رو هم ول کردن که فردا مرتب کنن آرش هم که خوابش میومد سریع لباساشو عوض کرد و لباس راحتی پوشید و گفت آخییشش هیچی لباس راحتی نمیشه آره به خدا دیشب نصف شب از خواب بیدار شدم مانتومو در آوردم از بس اذیت می کرد نمیشد بخوابم حالا زودی مانتوتو در بیار بنداز سطل آشغال لباس خواب که چند دست گرفتیم هرکدومو دوس داری بپوش چشم تو برو تو اتاق زشته من عوض می کنم میام بچه پروو اگه قرار باشه انقدر از من خجالت بکشی من میرم یه جا دیگه خونه میگیرم تو اینجا باش نه نه غلط کردم چه زود بهت بر میخوره اصلا بشین ببین چشات در بیاد خوبه نه لازم نکرده من میرم تو اتاق عوض کردی بیا قهر نکن دیگه آرش ببخشید قهر نیستم عزیزم منتظرتم زود عوض کن بیا چشم آرش رفت تو اتاق دراز کشید رو تخت و داشت فکر می کرد همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد طوری که تصورش رو هم نمیکرد تو فکر و خیال بود یعنی مونا الان داشت چیکار می کرد مونا الان حتما تو بغل سهیل خوابیده و دارن عشقبازی می کنن یعنی مامانش الان تو چه حالی بود حرف آخر باباش همش تو گوشش بود که گفته بود دیگه پاتو تو این خونه نذار اگه اون شب با مامانش حرف میزد و از خونه نمیزد بیرون اصلا این اتفاقات نمی افتاد تو همین فکر و خیالا بود که یهو سارا با یه لباس خواب صورتی که خیلی تو اون لباس ناز شده بود اومد تو و سرشو انداخته بود پایین شالش رو هم درآوره بود و خیلی آروم گفت بهم میاد چه عجب شالتو در آوردی تو که خجالتی بودی ولی خیلی ناز شدی مبارکه گلم سارا هم که انگار قند تو دلش آب شده بود و هیچ کدوم از غم و غصه هاش یادش نبود یه دور چرخید بعد دوید با سرعت رفت پرید رو تخت آرش رو بغل کرد محکم بوسش کرد و گفت خیلی دوستت دارم آرش از همون موقع که تو دانشگاه دیدمت دوستت داشتم خیلی مردی آرش انقدر مردی که نذاشتی تو خیابونا بازیچه دست مردم بشم و برای سیر کردن شکمم دست به کارای کثیف بزنم تو رو با دنیا عوض نمی کنم تو خیلی خوبی این حرفا رو زد و بعد سرشو گذاشت رو سینش و آرش هم دست می کشید تو موهاش و سکوت کرده بود سارا عاشق آرش شده بود آرش هم فقط تو یه فکر بود فقط دلش می خواس از دخترا انتقام بگیره اون به سارا به چشم یه دختر خیانتکار نگاه می کرد احساس می کرد که مونا بهش خیانت کرده که زن سهیل شده و اونم باید تا آخر عمرش به همه دخترا خیانت کنه داشت سارا رو نوازش می کرد درحالی که از همه دختر ها متنفر بود می دونست که سارا واقعا دوستش داره ولی براش مهم نبود بلند شد گفت من برم دستشویی و بیام باشه برو گلم زودی بیا من میترسم تنهایی باشه زود میام رفت تو دستشویی و تو آینه داشت خودشو نگاه می کرد از چشماش نفرت می بارید دو دل بود واقعا میتونه اون فکر کثیفی که تو ذهنشه عملی کنه واقعا میتونه عشق واقعی سارا رو نادیده بگیره و اونو بازیچه کنه اصلا بعدش چی میشه هیچی سارا یه دختر فراریه که کس و کار هم نداره و هیچ کاری نمیتونه بکنه شیر آب رو باز کرد و دستاشو شست و برگشت تو اتاق سارا دراز کشیده بود و تو چشمای آرش نگاه می کرد با اون لباس نازک صورتی خیلی ناز شده بود خیلی خوشگل بود و آرش هم داشت نگاهش می کرد رفت رو تخت و پتو رو زد کنار و رفت زیر پتو و سارا رو گرفت تو بغل و گفت سارا جون دل سارا انقدر دوس دارم وقتی اینجوری صدام می کنی قربونت برم دلم می خواد تا آخر دنیا مال هم باشیم همین الانشم مال همیم راس میگی اگه نمی خواستم مال تو باشم حتی شالمو از سرم در نمیاوردم انقدر دوستت دارم که جونمو حاضرم بهت بدم جسم و روحم که چیزی نیست همین که سارا این حرف رو زد آرش از خودش بی خود شد و چشماشو بست و لباشو گذاشت رو لبای سارا ادامه دارد نوشته

Date: نوامبر 9, 2018