قانون یا احساس ۱

0 بازدید
0%

زمستان سردی بود حتی نمیشد یك لحظه در اتاق دفترم رو باز بذارم در این نا كجا اباد زمستان های سرد و خشك بیداد میكرد زمان های بیكاریم تو این شهر اخر دنیا و غریب به خودم و اینكه تنهایی تو زندگیم بیداد میكنه فكر میكردم هیچوقت از این فكرای مزاحم خلاص نمیشدم تو همین فكرا بودم كه سلام گرم و مملو از امیدی از ارباب رجوعم منو به خودم اورد دختری با چشمانی درشت و صورتی زیبا ساده وبدون ارایش با قدی متوسط واندامی لاغر جلوی میزم ایستاده بود قبل از اینكه بخوام سرش داد بزنم كه چرا بدون هماهنگی وارد شده وجودم تسخیر چشماش شده بود و فقط به حركت دستش و پرونده ای كه در دست دیگرش بود و بازی لباش كه بدون كوچكترین رنگ و لعابی خود نمایی میكرد نگاه میكردم حرفاش كه تمام شد بی انكه بدونم چی ازم میخواد و چی گفت پرونده ای كه توی دستاش بود رو طلب كردم اما مگر فكر زیبایش و ارامش و سادگی این فرشته میزاشت كه تمركز كنم به همین خاطر ازش خواستم بار دیگه ارام وشمرده برام توضیح بده ایندفعه متوجه خواسته اش شدم اما خواسته اش برام مسئولیت سنگینی داشت كه به خاطر یه ادم غریبه ارزشش رو نداشت زمانی كه جواب منفی من راشنید از چشماش و لحن صداش و بغضی كه در پی ان گریه ای پنهانی بود میشد به عمق نا امیدی او پی برد خداحافظی سردش باعث ناراحتیم نشدوبار دیگر به این كه بعد از این همه سال تنهام وعلت وبهانه هایی كه خودم برای خودم میتراشیدم فكر میكردم با صدای زنگ تلفن مادرم كه میخواست حالمو بپرسه بخودم امدم تلفن رو كه جواب دادم متوجه پرونده ای شدم كه رو میزم بود و من پس نداده بودم و دخترك از فرط ناراحتی فراموش كرده بود بار دیگه درخواستشو كامل خوندم اسمش مرجان بود یه برادر و مادر داشت پدرش تو تصادف فوت شده بود و حالا از من در خواست داشت برای خانه ای كه در حوالی شهر بدون جواز ساخت و ساز بنا شده بود دستور تخریب ندم اما مگر میشد تصمیم گرفتم بعد از ساعت اداری یه سربه به محل زندگیش برمو از نزدیك ببینم چه خبره تو این شهر كوچیك مرزی كه فقط یه شهرداری داره وتواین موقع سال تواین زمستان سردكسی كاری با شهرداری نداشت به همین خاطر زودتر از ساعت اداری رفتم اونجا تو راه به اینكه فقط سر و گوشی اب بدم فكر میكردم اما وقتی رسیدم پاهام منو بی اختیار به سمت در بردن و دستام گره شدند و به دركوبیدم پیدا كردن خانه كاری نداشت تو اون منطقه فقط یه خونه نیمه ساز كه نصف و نمیه بود وجود داشت دیوارای كه با بلوك سیمانی و به طور نامنظم كنار هم قرار داده شده بودند نشان از ساخت وساز غیر اصولیش میداد درب رو خانمی كه فشار زندگی قامتشو خم كرده بود باز كرد انتظار دیدن منو نداشت اما تو این شهر كوچیك همه منو میشناختن داد زد مرجان یه اقا كه شبیه اون خدانشناسه امده بااین خوشامد گویی به خودم لعنت فرستادم كه اینجا چكار میكنی اما با دیدن مرجان تمام اینا فراموشم شد سلام كردم گفتم میخوام خونه رو بررسی كنم با گفتن این حرف وبا حالت سردی به داخل خونه تعارفم كردن خونه ای كه تمام دیواراش گل بود وحتی هنوز گچ كاری نشده بود و فقط یه اتاق داشت كه داخل اتاق مرد نحیفی داخل رختخواب ناله میكرد داخل شدم و مشغول تماشا كردن بودم كه خانمی كه در را برام باز كرد شروع به حرف زدن كرد فهمیدم كه مرجان با مادرش و برادرش كه هنگام ساختن این خونه از بالا افتاده و فلج شده زندگی میكنه بیشتر از اینكه به حرفای پر دردش گوش بدم به فكر این بودم كه چرا من بدون دیدن و درك كردن داشتم خانه و تنها دارایی یه خانواده رو كه همی چیشونو از دست دادن خراب میكردم خداحافظی كردم و راهی خونه خودم كه مادرم منتظر بود شدم یاد زمانی كه پدرم فوت شده بود و تمام سختیاش افتادم باید كاری میكردم با شورای استان مشورت كردم و سعی كردم در محل اسكان موقت شهرداری براشون جا بگیرم خوشحال بودم كه تونستم كاری برای مرجان بكنم اما اما مرجان خوشحال نبود احساس میكردم جایی از كارم میلنگه اما كجا فقط میدانستم مرجان خوشحال نیست وباید خوشحالش بكنم تصمیم گرفتم كه با هاش صحبت بكنم باهاش قرار گذاشتم كه بیاد دفتر من و راجب خانه باهاش صحبت بكنم سر ساعت ودقیق امد گرم صحبت شدیم بدون اینكه بفهمیم كجایم و چه میكنیم دیگه دل رو زدم به دریا و ازش پرسیدم چرا ناراحتی من تمام اینكارا رو كردم كه تو رو خوشحال كنم گفت چرا با این سوالش تمام دنیا رو سرم خراب شد نمیتونستم بش بگم چقدر دوسش دارم گفتم چون احساس مسولیت میكنم راجب شهروندام با حالت عجیب وتمسخر امیز گفت فقط خودم من هم فهمیدم كه خیلی تابلو دروغ گفتم بم گفت كه اون زمین تنها دارایشونه كه از نظر مالی ارزش زیادی نداره اما به برادرش قول داده یه روزی اونجا رو تكمیل كنه شب خیلی فكرم مشغول بود با خودم تصمیم گرفتم برای اینكه بتونم كمكش كنم از بچه ای شهرداری كمك بگیرم اما با عقل جور در نمیومد و تو شهر ابرو واعتبارم به خطر میافتاد كه چرا از پرسنل دولتی برای كار شخصی استفاده كردم به همین خاطر تصمیم گرفتم كارگر از مركز استان بیارم و با هزینه خودم خونه رو بسازم تا صبح تو پوست خودم نمیگنجیدم كه این خبرو سریعتر بش بگم اما وقتی صبح با عكس العمل سرد مرجان مواجه شدم انگار كه دنیا رو رو سرم خراب كردن از چشاش می خوندم كه بم اعتماد نداره و فكر میكنه ازش انتظار بدی دارم بش حق میدادم اما نمیتونستم عشقمو بش ثابت كنم اگر بم اجازه نمیداد به همین خاطر بدون هماهنگی با اون دست به كارشدم چند روز كه از كار كارگرا میگذشت رفتم دنبالش و بردمش دم خونه باورش نمیشد اما بازم خودشو كنترل كرد بعد از حدوداً چند هفته باهام راحت نر شده بود واحساس راحتی میكرد یه روز كه بعد از كارگرا رفتیم سر ساختمون و داشتیم پیشرفت كار رو میدیدم سوالی غیر منتظره ای رو پرسید میخواست بدونه چرا دارم اینكارو میكنم دیگه نتونستم خودمو وكنترل كنم و بش گفتم عاشقتم انگار منتظر همین جواب بود حالا نوبت من بود بپرسم با من ازدواج میكنی طوری شوكه شد انگار نمیدونست ازدواج چیه از اون چشای براق و درشت میخوندم كه مردده و داره به عواقب این حرف و اینكه فقط بخوام ازش سو استفاده كنم فكر میكنه با حالت بهت زده گفت فقط برسونم خونه منظورش همون محل اسكان بود كه توش ساكن بودن در تمام طول راه حتی یك كلمه هم حرف نزد نبمه شب بود با صدای اس ام اس گوشیم بیدار شدم انگار میدونستم كیه و چی نوشته منتظرش بودم سریع جوابشو دادم اره راست گفتم كه عاشقتم گفت به مهلت بده فكر كنم چند روز بعد قرار شد سر ساختمان همو ببینیم و جوابمو بگیرم سر قرار حاضر شدم خیلی رسمی وبا تیپ اداری چون میدونستم جوابش منفی و احتمالاً دلیشم اینه كه ما به هم نمیخوریم و سر قرار دیر تر از من رسیدو تا منو دید بدون اینكه حتی سلام بكنه بغلم كرد و با اون لبای داغش كه از اولین روز دیدن امونم رو بریده بودن گرمترین بوسه رو نثارم كرد گرمای بوسه اش جان دوباره ای بم بخشید مثل اینكه دوباره از مادر زاده بشم دیگه تو این دنیا نبودم محكم بغلش كردم انگار گم شده ای رو پیدا كنی و دیگه نحوای رهاش كنی از ترس اینكه گم بشه لبامو نزدیك لباش بردم و جواب بوسه اش رو به گرمی هر چه تمام تر دادم دیگه اختیار دست خودمان نبود و وقتی به خودمان امدیم كه لخت تو بغل هم ودر حال عشق بازی بودیم لبهاش شیرین ترین شیرینی دنیا بو و سینه هاش نرم ترین چیزی كه در دست گرفتم بی اختیار شروع به مكیدن ولیسیدن سینه هاش كردم لذیذ ترین مزه زندگیم وقتی بود كه اون بهشت برین رو براش لیس زدم و بوسیدم انقدر غرق لذت و شهوت بود كه با كوچكترین لمسی از جانب من اه وناله اش در میاومد و زیبا ترین اوای عالم رو برام میساخت زیاد طول نكشید كه با لرزش های خفیف بم فهماند كه ارضا شده و زیباترین لحظه عمرم به انتها رسیده ادامه دارد نوشته

Date: June 23, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.