قربانیان هوس

0 بازدید
0%

با عجله به طرف خیابان می رفتم تقریبا وسط کوچه رسیده بودم که کسی از پشت صدایم کرد مرتضی مرتضی رباب بود زن جوان حاج عبدالله که میگفتن تو 25 سالگی بعد از یک ازدواج نا موفق به عقد این پیرمرد 60 ساله تن داده بود لای در ایستاده بود قسمتی از سر و گردن لختش دیده می شد به ظاهر که هیچ خط و نشان مشترکی بین آنها دیده نمی شد تا جائی که مادرم نیز بعضی وقتها سر سفره چیزهایی می گفت مثلا که رباب راضی به این وصلت نبوده و پدرش او را مجبور کرده و حرف هایی از این دست که ذائقه ما بچه ها را عوض می کرد حاج عبدالله شب ها به ناطوری می رفت و روز ها هم تا لنگ ظهر خواب بود و رباب هم در این ساعتها خودش جور خودش را میکشید حالا تنگ این غروب پائیز توی قاب در با لبخندش مرا نگاه میکرد تاپ آستین کوتاه چسبانی تنش بود که اندام موزون و بازوهای برهنه اش را به معرض تماشا می گذاشت به او که رسیدم لبخندش را کشید آنقدر کشید تا دندان های سفیدش او را زیبا تر نشان دهد هنوز سلام نکرده بودم که خم شد و دستهایش را دور گردنم قفل کرد ودر حالی که سرش را تا کنار گوشم پایین آورده بود آهسته گفت مرتضی جون عزیزم یه زحمتی دارم برات میشه یه تک پا تا پیش علی بری و پیغام منو بش برسونی برو به علی بگو رباب میگه کتابت آماده اس بیا ببرش همزمان ذرات عطر توی دماغم رفت لا مذهب عجب بویی داشت برایم غریب و نا آشنابود می گفتند علی اولین خواستگار رباب بوده او را کاملا می شناختم جوان سی ساله ای که با مادر پیرش آخر همین کوچه زندگی می کرد مادرم می گفت علی مجنون رباب بود ولی بنا به دلیلی که هیچ وقت فاش نشد ازدواج آنها صورت نگرفت و در ضمن سواد چندانی هم نداشت و من هم تا به حال او را کتاب به دست ندیده بودم از کسی هم نشنیده بودم به نظرم جز بنایی و قصابی کار دیگری بلد نبود با این وجود آدم بدرد بخوری بود که اکثر اوقات در کارهای سخت به همسایه ها کمک می کرد بالای سرم را نگاه کردم هوا تاریک شده بود و صدای اذان از مسجد محل شنیده می شد یکباره به یاد پدر افتادم که حالا بی صبرانه منتظر است تا برایش نان گرم ببرم این کار را هفته ای سه چهار بار تکرار می کردم و برای پدرم به یک عادت تبدیل شده بود بدجوری توی هچل افتاده بودم کمی این پا و آن پا شدم می خواستم چیزی بگویم تا قانع شود و دست از سرم بردارد نمی دانم چطوری شد که قصدم را فهمید و آهسته یک گام به جلو آمد و خودش را به من چسباند تو یک ان حس کردم جانم تا حلقم بالا امد بوی بی نظیری که از بدنش به مشام میرسید در عرض چند ثانیه تمام سنسورهای شهوتم رو فعال کرده بود نرمی سینه هاشو که رو کتف و بازوم حس کردم شهوت نو بالغم افسار پاره کردو حالا دیگر هیچ چیزی برای پنهان کردن نداشتم دار و ندارم ورم کرده بود و جلوی شلوارم را عینهو میخی که بر دیوار کوبیده باشند نشان میداد رباب هم که خودِ کرم درخت بود حالی بهتر از من نداشت تن و بدن گوشتالو خوش فرمش تو این سرمای پاییز به عرق نشسته بود و براحتی میشد رد قطرات عرقی که از لای موهایش راه میافتاد لختی گردن خوشتراشش را طواف میکرد و عاقبت در چاک سینه هایش گم میشد را دنیال کرد تا به خود آمدم بوسه ای از گونه راستم برداشت خیلی آبدار و با صدا بود ته دلم لرزید و پا هایم سست شد حالا دیگر میدانستم چرا جوانان محل برای نشستن در زیر سایه دیوار حاج عبدالله با هم رقابت سختی دارند به چشم هایش نگاه کردم از التماس پر بود الهی فدات شم مرتضی کارم مهمه یه کم عجله کن چه کار مهمی داشت که از شام پدر من مهم تر بود در آن لحظات هر چه به ذهنم فشار آوردم چیزی دستگیرم نشد چشم هایش داشت می خندید که به سمت شرق کوچه دویدم علی تازه ازسر بریدن گوسفندی که یکی از همسایه ها برای قربانی اورده بود فارغ شده بود و صاحب قربانی داشت کوچه را می شست تاریکی کوچه در هوای پائیزی آبان هر لحظه عمیق تر می شد کنار جوی آب ایستاده بود دست و صورتش را شسته بود و مشغول مرتب کردن استین پیراهنش بود از فرط خستگی گلویم خشک بود زبان به سختی در دهانم می جنبید به زحمت سلامش کردم به طرفم چرخید و لبخند گرمش را برویم پاشید و مثل رباب دست هایش را دور گردنم حلقه کرد بوی عرق داخل دماغم پیچید و یک لحظه نفسم پس رفت با دستپاچگی گفتم رباب می گه زود بیا کتابتو ببر تا اسم رباب را شنید چشم هایش برقی زد و با لبخند دست های زمختش را روی سرم کشید ملاجم را ماچ کرد و بعد هم با شتاب به سمت خانه حاج عبدالله روانه شد من هم به هر قیمتی که بود خودم را به نانوایی رساندم خیلی شلوغ بود حتی از شب های قبل هم شلوغ تر با اضطراب شروع کردم به شمردن 1 2 3 4 5 حدود پانزده نفر مرد گرسنه جلویم صف کشیده بودند و به همین تعداد هم زن با یک حساب سر انگشتی حداقل باید پنجاه دقیقه ای توی صف می ماندم زمان زیادی بود باید زود تر می آمدم پدرم عادت داشت با اخبار شبانگاهی رادیو لندن شامش را بخورد به خودم لعنت فرستادم که چرا بازیگوشی کردم و بی جهت به تماشای سر بریده گوسفند رفتم که هیچ سودی برایم نداشت علی می خواست قربانی کند و مزدش را بگیرد به من چه هر لحظه به یادم می آمد چه صحنه زجر آوری کارد وسط گلوی گوسفند بود و علی با دست چپش فک او را بی رحمانه بالا می کشید زبان لای دندانهایش گیر کرده بود و داشت قیچی می شد صدای خفه بع بع به زور از گلویش بیرون می آمد از روی ترحم نگاهش می کردم چشم هایش بی حرکت گوشه کاسه نشسته بود دلم برایش می سوخت ولی کاری از من ساخته نبود یک لحظه خون با سرعت بیرون آمد و به سوی جوی وسط کوچه سرازیر شد بچه هایی که اطراف علی و گوسفند بودند کمی ترسیدند و با هول چند گام به عقب رفتند من هم پاچه های شلوارم را گرفته و با دلهره نگاه می کردم سر بریده با پوست نازکی به بدنش وصل بود و با کوچکترین تکانی به حرکت در می آمد یک دفعه پیر مرد مو سفیدی که سبیل رنگ کرده ای داشت سرش را از سوراخ تنگ وسط پیشخوان نانوایی بیرون آورد و با صدای نازکی که سبیل گنده اش را زیر سوال می برد گفت خمیر تموم شده بعد ئی آغا کسی نمونه و بلافاصله به جوانک لاغری که خیلی جلوتر از من ایستاده بود اشاره کرد و خیلی تند سرش را داخل برد یکباره دلم فروریخت و چهره گرسنه و عبوس پدر جلویم سبز شد با ناراحتی به مردمی که توی صف بودند نگاه کردم و به حالت آنها حسودی ام شد ای کاش من جای یکی از آنها بودم و امشب با یک بغل نان تازه به خانه می رفتم و پدر به گرمی به استقبالم می آمد آنقدر ناراحت بودم که اگر کاردم می زدی خونم نمی آمد به ناچار به سمت نانوایی میدان فردوسی که مرکز شهر بود دویدم از بخت بد درش را چهار قفله کرده بودند دلهره ام هر لحظه بیشتر می شد جواب پدر را چه می دادم باید چه دلیلی می آوردم تا او قانع شود و خانه را برایم جهنم نکند با همین افکار پریشان به اول کوچه رسیدم بر خلاف چند ساعت قبل آنجا روشن بود عده زیادی جمع شده بودند بی درنگ خودم را به آنجا رساندم کوچه پر شده بود از مردم محل آنها با هم پچ پچ می کردند اصلا معلوم نبود که دارند چه می گویند فقط صدای همهمه اشان کوچه را برداشته بود بیرون از حلقه مردم چند تا ماشین پلیس پارک شده بود یکی از آنها چراغ گردانی روی سقفش بود که نور را به دیوارها می پاشاند و فضا را معما گونه و وهم آلود می کرد بدون توجه به مردم جثه کوچکم را لوله کردم و به زور از میان آنها رد شدم چند ثانیه بعد در چوبی خانه حاج عبدالله مقابلم چهار طاق ایستاده بود و داخل حیاطشان مثل روز روشن بود از روی کنجکاوی چشم چرخاندم دنبال سر نخی بودم می خواستم دلیل حضور مردم را بدانم دل توی دلم نبود حسی به من می گفت که ماجرای تلخی اتفاق افتاده است بیشتر حدس و گمانم پیش حاج عبدالله بود که به تنهایی در بیرون از شهر ناطوری می داد شاید دزدها به او حمله کرده اند و ردیفی از شایدها توی ذهنم می گشت همین طور که داشتم گزینه ها را سبک سنگین می کردم کنار حوض گوشه حیاط صحنه ای را دیدم که موهای سرم سیخ شد و ضربانم را به شماره انداخت انگار کسی گلویم را گرفته بود نفسم به سختی بالا و پائین می شد داشتم خفه ی شدم خواستم به عقب برگردم پاهایم توان رفتن نداشت به ناچار همان جا زانو زدم و چشم دوختم به دو جنازه ای که کنار هم افتاده بودند هر دو قد بلند و یک اندازه روی هر کدام ملافه سفیدی بود خون از گردن و پهلوهایشان قطره قطره بیرون می آمدو توی یک جوی کوچک به هم پیوند می خورد و به پای تک درخت خشکی که بالای سرشان قد خم کرده بود آرام می گرفت پایان نوشته

Date: February 14, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.