لطف مکرر حق مسلم ۴

0 views
0%

9 84 8 7 9 81 9 85 9 8 1 8 1 8 9 82 9 85 8 3 9 84 9 85 3 قسمت قبل کسی نمی تواند منکر ترسناک بودن مرگ شود خصوصا وقتی از زمانش با خبر باشی یا قاتل خوده خودت باشی شاید گذشته از درد ثانیه ای که باید متحمل شوی تصور آخرین بار بودن هر چیز تلخ ترین قسمت ماجرا باشه آخرین بار که چشمانت باز می شوند آخرین قدمی که برمیداری آخرین دم و بازدمت و زمانی که گناهی مرتکب میشی باید در جفت گوشهایت پنبه فرو کنی باید نفوذ ناپذیر باشی دربرابر تمامی نداهای درونت چیزی که اهالی دین و شریعت بهش میگن نفس لوامه خدایا این مضخرفات چیه دم آخری از ذهنم میگذرونی داری با به یاد آوردن خاطراتم وقت کشی میکنی یاد 6 سالگی ام افتادم وقتی با بی احتیاطی از دوچرخه افتادم و تا چند هفته با کوفتگی دست و سیاهی چشمام سرکردم وقتی مامان با مهربونی دست کوفته ام رو نوازش می کرد و میگفت میدونی بزرگترین هدیه ی خدا چیه دخترم بزرگترین هدیه در ظرف محدود ذهنم شاید به عروسک باربی بزرگی ختم می شد شاید به اینکه یه شهربازی برای خوده خودم باشد کاش آرزوها و ذهنم همچنان کوچک و معصوم باقی می ماندند دستای نازت شیدا جان همین دست ها همین صورت نازت همه ی اینا بزرگترین هدیه و امانت خدا به توست مراقبشون باش تا خدا رو خوشحال کنی زیر دوش به دست هایم نگاه کردم سعی داشتم خودم را متقاعد کنم مدام تو ذهنم می گفتم نترس دختر مثل درد آمپوله یه لحظه تحمل میکنی تیغ رو بر میداری میکشی می سوزی میمیری راحت میشی کاشکی میشد طوری ماهرانه تیغ رو به دستم بکشم که زنده بمونم یا بیهوش شم یا نمیدونم سرم گیج بره بخوره به لبه ی حمام و حافظم رو فقط از دست بدم این طوری اونقدرا هم به امانت خدا تجاوز نکردم دست به سمت تیغ بردم شایان با ترس بهم نگاه کرد چیکار میخوای بکنی دیوانه برو کنار برو کنار و الا تو رو میکشم جای خودم مجال بحث ندادم دست چپم رو مشت کردم رگ مچ دستم متورم شد و درست آماده ی کاری که میخواستم انجام بدم دست راستم رو بالا بردم تا با تمام زورم تیغ رو بکشم به دستم فریاد زدم و دستم رو پایین آوردم آماده بودم برای درد برای شادیه رهایی چشم هایم رو از ترس محکم بسته بودم و بهم فشار می دادم وقتی چشمام رو باز کردم انتظار داشتم خون ببینم یا حتی عزرائیل رو با ترس به سمت دست هایم نگاه کردم دست های تقریبا خونی ای دستم رو محکم گرفته بودن خون پس چرا من دردی احساس نمیکنم با صدای نعره ی شایان به خودم اومدم وقتی سعی در مهار کردنم داشت گویا دست خودش زخمی شده بود همه چیز کمتر از 15 دقیقه رخ داد زخم عمیق نبود و خوشبختانه می شد با بتادین و باند درستش کرد طاقت دیدن درد کشیدن شایان رو نداشتم اگرچه از دید من تمامی رفتار ها و احساسات شایان دیگه مصنوعی و ساختگی شده بود سریعا روی سکوی حمام نشوندمش دوره خودم و شایان حوله پیچیدم و به سمت کابینت داروها رفتم هر قدمی که بر میداشتم وقتی اون سوزش کوفتی رو لای پاهام احساس می کردم از خودم می پرسیدم پس اون چطور تونست فریادای منو بشنوه تو اون خونه و بی تفاوت بایسته درصورتی که من حتی طاقت دیدن بریدن دستش رو هم ندارم چطور تونست من رو در اختیار کسی بذاره و تباهم کنه یعنی همه ی احساساتم به شایان از اول یک طرفه بوده اعتراف میکنم که بازیگر نقش اول زندگیمه و خوب تونسته برام نقش بازی کنه برای چند دقیقه سعی کردم اتفاقات اخیر رو فراموش کنم و تمام تمرکزم رو روی باند پیچی دست شایان بذارم از حمام بیرون اومدیم و روی تخت با بی حالی دراز کشیدیم دوست نداشتم لب باز کنم و با شایان حرفی بزنم شایان هم انگار اصراری به حرف زدن نداشت کم کم باید از خونه می رفت تا مبادا مامان و بابا سر برسن پشت کردم بهش و به حال خودش رهاش کردم من وظیفمو انجام داده بودم حالا وقتشه جفتمون تنها بشیم تا به فکر چاره برای این فاجعه باشیم خیلی بی سر و صدا خودش رو خشک کرد لباس پوشید و موقع رفتن گفت شب یا فردا صبح باهات تماس میگیرم و بعد در رو بست حالا وقتش بود با خودم درد دل کنم به دیوار خیره شده بودم یکنواختی و سفیدی دیوار برایم مثل پرده ی سینمایی بود که فیلم چند ساعت قبلم رو برایم اکران می کرد انگار تو دونه به دونه ی سلول های خاکستری مغزم چیزی جز خاطره ی این روز سیاه نبود نفهمیدم چی شد که با نوازش مامان از خواب بیدار شدم دورم هنوز حوله بود ساعت 7 غروب خستگیه عجیبی داشتم چرا این روز لعنتی تموم نمیشه گذر از این روز گویا بیشتر از یک روز قرار طول بکشه شیدا چرا با حوله خوابیدی نمیگی سرما میخوری پاشو دخترم لباستو بپوش بعد برو سر جات قشنگ بخواب مهربونیه مامان اونم زمانی که اعضای این خانه با محبت بیگانه شده بودن بی طمع نبود مطمئن بودم که خواسته ای داره شیدا فردا یک سال دوندگی کردم برای جدایی از پدرت همه فهمیدن حق با منه ولی چون من یه زنم و پدرت یه مرد حق رو به اون دادن فردا آخرین شانس منه خیلی پول دادم برای تجدید نظر رای دادگاه به سازش رای داده بود البته با اون گریه هایی که بابات جلوی قاضی کرد منم بودم دلم براش کباب می شد مرتیکه یه نامه ی 6 صفحه ای نوشته بود آورده بود تو دادگاه منم دست خالی بودم و بی خبر از مظلوم نمایی های آقا هه نوشته بود تو نامش آقای قاضی نذارین کانون گرم خانواده ام از هم بپاشه هه کانون گرم شیدا فردا باید بریم دادگاه تجدید نظر تو تهران گفتن باید دختراتونم باشن خواهرت که نمیتونه بیاد ازت میخوام که تو بیای باهام مامان من چی باید بگم اونجا آخه اونجا جای من نیست من یه دختره 17 ساله ام زشته تو دادگاه بیام دختر بس کن شیدا تو حالا از دیدگاه این جامعه ی خواب زده یه زنی چرا خودت رو داری گول میزنی خواهش میکنم ازت بیا و هرچی حقه بگو نمیخوام بهت خط بدم که چی بگی فقط نذار در حق کسی اجحاف بشه گاهی اوقات هست از زمین و زمان برای آدم می باره گاهی اوقات میخوام سرمو به سمت آسمون بگیرم فریاد بزنم بگم خدایا میشه بسه خدایا تو رو خدا انقدر سر به سرم نذار در اتاق رو بستم اون شب تا صبح جون کندم تا طلوع آفتاب رو دوباره دیدم من برای این همه فکر و خیال و تنفر از دنیام زیاد از حد کوچیک بودم جرئت نداشتم به سمت گوشیم برم دوست داشتم حداقل ریسک خوندن یه اس ام اس اعصاب خوردکن رو نکنم بالاخره با هر مکافاتی بود شبو صبح کردم مامان و بابا بیدار شدن مضحک ترین بخش روز این بود که سه نفری تو یه ماشین اونم خانوادگی داشتیم می رفتیم دادگاه انگار داشتیم می رفتیم پیک نیک یه حس بدجنسیه عجیبی داشتم اینکه به خواسته ی مامان گوش کردم و حاضر شدم پامو جایی بذارم که شایستم نبود مجبور می شد که لطفم رو جبران کنه اگر من حقایق رو بازگو کنم آزادی مامان رو بدست می آوردم حدود 1 ساعت و نیم طول کشید تا رسیدم حتی تو صف ورودی دادگاه و تحویل گوشی نگاه سنگین مردم رو حس می کردم همه در رفت و آمد بودن و عجله داشتن دست همه یه سری پرونده بود دست مامان و بابا هم گوشی رو تحویل دادم و بعد تفتیش وارد شدیم سعی می کردم پشت مامان خودم رو قایم کنم تا دیده نشم از بودنم تو همچین جایی خجالت می کشیدم بالاخره به اتاقی که باید می رفتیم رسیدیم جلوی در چند تا صندلی بود مانع از ورود من شدن و مجبور شدم تنهایی روی یکی از صندلی ها بشینم استرس داشتم حق با مامان بود ولی نباید زحمات بابا رو هم نادیده میگرفتم یه مرد کت شلواری و جدی به خودش اجازه داد که میون این چند تا صندلی درست کنارم بشینه و با گستاخی به محض نشستن رو به من کرد و گفت شما دیگه چرا اینجا هستین دختر خانوم لبخند احمقانه ای بهش زدم و گفتم بنا به دلایل شخصی تو دلم گفتم به تو چه آخه فضول چقدر مردم دوست دارن سر از کار هم در بیارن آخه دوست ندارین دلایلتونو به من هم بگین حدس زدم که باید وکیلی باشه که منتظر موکلشه نه متاسفانه جناب بلند شدم و با عصبانیت تو راهرو راه می رفتم بعد نیم ساعت در اتاق باز شد بلافاصله نگاهم رو به سمت اتاق برگردوندم و مامان رو با چشم های مثل کاسه ی خون و بابا رو با عصبانیت دیدم کسی از چهارچوب در به سمتم اشاره کرد و گفت شما خانوم بفرمایید داخل با استرس قدم برداشتم و وارد شدم اتاق بزرگی بود درست شبیه چیزی که تو فیلما دیده بودم وارد که شدم چندین ردیف صندلی بود و درست روبه روی صندلی ها سکویی که روی اون دو نفر آدم نشسته بودن یکی که به نظر قاضی بود بالاتر از همه نشسته بود یه پیرمرد با چهره ی مهربون اما جدی با سوالات مسخره ای حرف کشیدن از من شروع شد هیچ به یاد ندارم چی گفتم سعی می کردم حقایق رو بگم و در حق کسی ظلم نکنم حرف به حرف کلماتم عینا مکتوب می شدن و من از این بابت می ترسیدم مبادا حرفی بزنم که سندی بشه براشون یک ربع بعد از سوال پیچ شدن قاضی با لبخند بدجنسانه ای پرسید حالا شما بگو دوست داری مامان و بابا جدا بشن با کدومشون زندگی میکنی اگه جدا بشن سوال خیلی خیلی سختی بود دست به سینه نشستم و با دست هام بازوهام رو از سختیه این سوال فشار میدادم _نمیدونم نمیدونم که نشد بالاخره آره یا نه مسلما هیچ فرزندی دوست نداره پدر و مادرش از هم طلاق بگیرن ولی خب هیچ انسانی هم تحمل زندگی تو یه خونه ای که صبحش هم با دعوا شروع میشه رو نداره خیلی دو پهلو صحبت میکنید خانوم میتونید برید آه خدای من راحت شدم نتیجه ی یک ساعت و نیم بودن تو اون دادگاه توافقی بود که در قبال طلاق مامان انجام شد بخشیدن مهریه و تمامیه ملک و املاکی که به نام مامان بود در قبال آزادی و رهاییش وقتی بیرون اومدیم بابا رفت که ماشین رو که چند تا کوچه اونور تر پارک کرده بود بیاره سمت ما تو این فاصله مامان گفت 30 سال با پدرت زندگی کردم هم سن تو بودم و بچه داشتم کلفتیش رو کردم آخرش دست خالی میخوام از زندگیش برم همه چیز رو باید ببخشم تا اسمش از تو شناسنامم برداشته بشه نمیدونم چیکار کنم شیدا من اون زمینا رو برای آینده و سر و سامون دادن تو میخواستم اگه بدمش به بابات تا طلاقم بده بعید نیست با سابقه ای که داره برای زن دیگه ای خرجش کنه و تو بی نصیب بمونی با بوق ماشین صحبتمون رو قطع کردیم و سوار شدیم با ترس گوشیم رو روشن کردم یه اس ام اس از یه خط ناشناس داشتم اولین کلمه رو که دیدم تو اس ام اس گوشی رو از شدت هیجان و ترس انداختم کف ماشین کس مامان از صندلیه جلو برگشتو با تعجب نگاهم کرد چیزی نیست مامان گوشیم از دستم افتاد با ترس و لرز گوشی رو برداشتم سعی کردم جلوی مامان بابا عادی باشم و طبیعی رفتار کنم این بار اس ام اسو تا آخر خوندم کس کردنم خوب بود نه دوست داشتی جنده خانوم دوست داشته باشی یا نه حالا حالا ها کست باید سرویس بده چون گوشیم برای چند ساعتی خاموش بود تمام اس ام اس ها یه دفه اومدن به گوشیم اس ام اس بعدی مال شایان بود که تاکید کرده بود اگر شماره ی ناشناسی اس داد یا زنگ زد جواب ندم تا باهام خودش تماس بگیره مطمئن بودم شماره ی داریوشه اما چطوری شماره ی منو گیر آورده حتما اون شایان پست بهش داده شایدم از گوشیه شایان شمارمو برداشته ساعت 1 ظهر بود بابا منو دم خونه پیاده کرد و خودش و مامان رفتن سرکار اولین کاری که به محض دور شدن ماشین از ساختمون انجام دادم زنگ زدن به شایان بود سعی کردم طوری با جدیت صحبت کنم که بترسه سلام شایان زود باش توضیح بده علیک سلام چرا گوشیت خاموش بود شیدا فکر کردم باز بلایی سره خودت آوردی من ازت اول سوال پرسیدم پس جواب منو بده اس ام اسی رو که برات فوروارد کردم با شمارش رو خوندی دیگه داریوشه نه آره داریوشه شیدا جواب ندی ها بذار من خودم همه چیزو درست میکنم چطوری اونوقت بابا داریوش به دوست دخترشم گفته پرده ی تورو تو خماری زده زنه آشنا سراغ داره برای ترمیم پرده و این چیزا چی داریوش دوست دخترم داره مگه آره دوست دختر که نه یه جنده ای که ماهی یه مقدار بهش میداد هفته ای یه بار از افسریه میومد کرج اینم میکردش بعد ولش می کرد می رفت کثافتا دیروز چرا اونو نیاورد جای منه بدبخت چمیدونم زنه خر شده بود میگفت از داریوش حاملست بعدا رفت آزمایش داد تازه همین دیروز جوابه آزمایشش اومده بود که منفی هم بود خاک برسرش که انقدر له له میزد و حتی نتونست صبر کنه تا همون زنه بیاد بهش حال بده خب حالا باید چیکار کنم اسم زنه فریباست امروز بهت زنگ می زنه شیدا اصلا خامش نشی خیلی زرنگه من میشناسمش هرچی گفت بیا ببرمت دکتر زنان تو مقاومت کن و بپیچونش چرا آخه وای شایان داریوش شماره ی منو از کجا داره که حالا به این زنه هم داده وقتی دیدمت همه چیو برات توضیح میدم تازه شماره ی خونتون رو هم داره خیلی احتیاط کن شیدا و الا هممون به فنا می ریم اگه فریبا زنگ زد بهت خبرم کن راستی کجا بودی گوشیت خاموش بود قبرستون به تو چه باشه دیگه شیدا خانوم من برم به مشتری برسم فعلا نمی دونستم چرا نباید درخواستی رو که فریبا می داد قبول می کردم یعنی شایان دوست نداشت که من با ترمیم دوباره دختر بودنم رو بدست بیارم شایدم شایان چیزی رو میدونست که به من نمی گفت تا عصر منتظر زنگ فریبا بودم با صدای ویبره ی گوشیم از جام پریدم اینبار یه شماره ی ناشناس دیگه که مطمئن بودم فریباست سلام عزیزه دلم خوبی سلام شما فریبا ام دیگه فکر می کردم باید منتظر تلفنم باشی صدای یه زن پخته بود که با عشوه و ناز حرف میزد خودمو زدم به کوچه ی علی چپ و با عصبانیت گفتم مگه بیکارم که منتظر تلفن شما باشم گلم عصبانی نشو فکر کردم شایان راجع به من و حرفی که قراره باهات بزنم صحبت کرده من فریبا ام دوست دختر داریوش زنگ زدم باهم یه فکری برای اتفاق دیروز بکنیم ببخشید ولی شما چقدر بیچاره ای که بابد گوه کاریای دوست پسرتون رو جمع و جور کنید چه میشه کرد خانومی به هرحال هرچی باشه منو تو یه زنیم و خوب همو می فهمیم شیدا جان بذار برم سره اصل ماجرا من یه آشنا دارم تو شهرک غرب یه روز باهم قرار بذار بریم پیشش مخفیانه عمل پرده ی بکارت می کنه یه روزی رو اوکی کن که بریم و خیال هممون راحت شه هزینشم منو شایان و داریوش هممون میدیم شبیه مددکارای اجتماعی حرف می زد اینایی که میخوان مشکل گشایی کنن از کار مردم دوست داشتم پیشنهادش رو قبول کنم ولی یاد حرف شایان افتادم نه خانوم فعلا نه ولی مطمئن باشید بالاخره ظلمی که در حقم شد رو یه جوری همه باید جبران کنن و الا خودم حقمو میگیرم اونم قانونی خب عزیزم منکه دارم میگم بیا بریم دکتر اینطوری جبران میشه دیگه چرا مخالفت میکنی نکنه خودت خوشت اومده از اوپن شدنت خفه شو آشغال و بعد قطع کردم خودم هم دلیل مخالفتم رو نمی دونستم چرا باید به حرف شایان اطمینان می کردم شاید مثلا فریبا قرار بود منو تو راه خفه کنه یا تهدیدم کنه که بیخیال این قضیه شم تنها کاری که میتونستم انجام بدم این بود که خوش بینانه به قضیه نگاه کنم و پیش خودم بگم حتما شایان یه چیزی می دونه که میگه پیشنهادش رو قبول نکن روزها گذشت صحبت های منو شایان وقتی همدیگرو میدیدم بعد سلام و احوال پرسی به همون اتفاق کوفتی ختم می شد انگار هر روز که می گذشت گوش های من در نظر شایان بلندتر به نظر میومد روزی که بهم گفت با یکی از دوست هام که دکتر عمومیه صحبت کردم گفته خون ریزی ممکنه به خاطر تنگ بودن واژن بوده باشه نه لزوما پاره شدن پرده با لبخند گفتم امیدوارم تو دلم گفتم ای شایان احمق چقدر خری که فکر میکنی من خرم و متوجه این دروغا و ماس مالی کردن کارت نمیشم یک هفته و دو روز از اون روز و اون فاجعه گذشته بود درست بخاطر دارم شب بود که حالم به طرز عجیبی بد شدم فشارم به شدت پایین بود و باید سرم می زدم زیر سرم بودم که لرزش گوشیم که تو جیب شلوارم بود رو حس کردم شایان می دونست حالم بده و درمونگاهم پس احتمالا شایان نبود که زنگ می زد آهسته با دست چپم گوشی رو در آوردم و به شماره نگاه کردم شماره ای که دیدنش نوید بخش هزاران بدبختیه جدید بود رد تماس کردم طولی نکشید که اس ام اس اومد هنوز که یادت نرفته آبروت دسته منه دوست نداری که فیلمتو بذارم تو اینترنت هان اگه دوست نداری فردا باید بیای پیشم صبر کردم تا سرم تموم شه وقتی سوزن سرم رو از دستم در آوردن بلافاصله به سختی براش اس ام اس دادم هر غلطی میخوای بکنی بکن من دیگه تن به این خفت نمی دم و دیگه جوابی نداد به خیال خودم موفق شده بودم که نارضایتیم و تنفرم رو به داریوش نشون بدم وقتی برگشتم خونه یه راست رفتم سمت اتاق و خوابیدم خونه نسبتا عاری از هرگونه دعوا و بحثی شده بود مامان گویا با خودش درگیر بود که باید تمام املاکش رو برای آزادیش ببخشه یا نه بابا هم خوشحال بود که همچین شرایط سختی رو برای مامان درست کرده بود انقدر بیحال بودم که خیلی راحت خوابم برد ساعت 1 شب همه با تلفن خونه از خواب پریدیم مامان گوشی رو برداشت الو الو چرا حرف نمیزنی حس کردم دنیا داره رو سرم خراب میشه انگار یه بازی جدید داشت شروع می شد مطمئن بودم که داریوشه بخاطر همین اس ام اس دادم تو رو به روح مادرت قسم زنگ نزن دوباره تلفن زنگ خورد الو نخیر آقا این موقع شب زنگ میزنن اشتباه گرفتین به سمت مامان رفتم و پرسیدم کی بود مامان اشتباه گرفته بود اول فکر کردم مزاحم تلفنیه برگشتم سمت گوشیم و اس ام اس جدید رو خوندم خب حالا چی میگی جنده کوچولو بازم میخوای ادای تنگا رو دربیاری کثافت کجا باید بیام صبح ساعت 9 دم خونه باش چقدر زود تسلیم شدم می ترسیدم از رفتن آبروم پیش پدر و مادرم می ترسیدم کاش هیچ وقت همچین اعتمادایی به شایان نمی کردم و لااقل از تلفن خونه بهش زنگ نمی زدم صبح باوجود حال بد و کبودی دور جای سوزن سرمم آماده شدم و به سمت خونه ی شایان اینا رفتم سر کوچه شایان رو دیدم انگار خوشحال بود سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادمو گفتم نگا ته دوستیه من با تو داره به کجا ختم میشه همین یه باره شیدا بخدا دیگه اجازه نمیدم بهت دست بزنه همین یه بار بخاطر من گمشو من بخاطر آبروم اومدم نه بخاطر توی بزدل در رو باز کرد و وارد ساختمون شدم عجیب بود چون منو به سمت پشت بام راهی کرد درست سمت چپ در پشت بام یه چیزی مثل اتاق 4 متری بود که با چوب ساخته شده بود به نظر می رسید انباری باشه شایان در رو برام باز کرد باورم نمیشد که باید اون تو می رفتم یه اتاق تاریک و گرم و خفه که کفش پتو پهن شده بود کاری که باید می کردم این بود می رفتم تو این اتاقه خفه لخت می شدم آماده می شدم تا اون حیوون بیاد و ترتیبمو بده و ارضا شه و بره و شایان چقدر راحت منو راهیه بدبختی دوباره می کرد حس می کردم این وسط کار شایان فقط خام کردن و آماده کردن یه لقمه برای هوس های برادرش بود رفتم تو و لباسامو درآوردم این بار هیچ زوری در کار نبود خودم با دستای خودم لباسام رو درآوردم از ترس آبرو غافل از اینکه کاری که می کنم بی آبروییه نه حفظ آبرو 5 دقیقه بعد داریوش در چوبی رو باز کرد شایان تو پاگرد راه پله مراقب بود تا کسی نیاد خونه ی شایان اینا درست طبقه ی آخر بود و تو هر طبقه تنها یک واحد وجود داشت ساختمون 2 یا 3 طبقه بود داریوش با دیدن بدن من با لباس زیر یه جون کشیده ای گفت رو به شایان کرد و گفت که حسابی مراقب باشه و بعد دره اتاقک چوبی رو بست اتاق انقدر کوچک بود که حتی اندازه ی دراز کشیدن هم جا نداشت پشت به داریوش کردم و مثل دختر بچه هایی که قهر کردن دست به سینه رومو به سمت دیوار کردم و اخم کردم ادا در آوردن بی فایده بود من برای کار دیگه ای اینجا بودم نه این ادا و عطفارها داریوش محکم کمرم رو تو دستاش گرفت ضربه ی محکمی به باسنم زد هر جایی رو که میتونست انگشت کرد و از این کار لذت می برد من بی تفاوت و خشک ایستاده بودم نه گریه می کردم و نه لذت می بردم تنها چیزی که میخواستم ارضای هرچه زودتر داریوش بود لباساش رو در آورد و باز خودش رو بهم چسبوند و از پشت آلتش رو بهم می مالوند و خواست تا آلتش رو وارد بدنم کنه و کرد به محض اینکه فرو کرد زیر دلم تیر کشید خودمو جلو کشیدمو گفتم نمیتونم دست به سمت بولیزم بردم و تنم کردم داریوش با عصبانیت گفت روانی وایسا کارمو بکنم با دوتا دستاش کمرمو محکم نگه داشته بود ناخونامو محکم فرو کردم تو دستاش و با شتاب ولم کرد و فریاد کشید با سرعت شلوارمو پوشیدم و در حالی که حواسش به دستاش بود سراسیمه در رو باز کردم و بیرون رفتم دم راه پله شایان جلوم رو گرفت گفت شیدا چیکارش کردی شایان نمیتونم برو کنار و الا داد میزنم همه همسایه هاتون بیان داریوش لخت از اتاقک بیرون اومد و فریاد زد نرو شیدا تورو خدا نرو شق درد میگیرم به درک به منچه که شق درد میگیری برو کنار شایان شایان دست به دیوار گرفته بود و مانع حرکتم شد با دست های ظریفم سیلی محکمی زدم به صورتش بعد تف انداختم تو صورتش خشم نفرت عشق هوس احساساتم رو گم کرده بودم با این صداها در خونه ی شایان اینا باز شد و من درست رو به روی خونه بودم چشم تو چشم شدم با پیرمردی که کاملا مشخص بود پدر شایان و داریوشه اصلا نایستادم در حالی که دکمه های مانتوم باز و شالم تو دستم و کیفم تو دست دیگه ام بود از پله ها دوییدم و از ساختمون بیرون رفتم صدای پای کسی رو شنیدم که انگار به دنبالم می اومد وقتی از ساختمون بیرون اومدم یکی از دکمه های مانتوم رو بستم و شالم رو به سرعت روی سرم انداختم و هرچی در توان داشتم دوییدم حتی برنگشتم ببینم چه کسی داره دنبالم میکنه داریوش شایان یا پدرشون با سرعت هرچه بیشتر و درحالی که همه ی عابرین از وضع آشفتم متعجب بودند فاصله ی 5 دقیقه ای تا خونه رو دوویدم مدام گوشیم زنگ می خورد و من به تنها چیزی که فکر می کردم رسیدن به خونه بود وقتی رسیدم زیر پارکینگ نشستم و نفس تازه کردم بلافاصله به شایان زنگ زدم درست پشت به در ساختمون ایستاده بودم الو شایان اشتباه کردم من دیگه تکرار نمیکنم کاری رو که کردم رو به اون داریوشه آشغال بگو هرکاری دوست داره انجام بده بگو فیلممو پخش کنه شنیدی با صدای باز شدن دره ساختمون ناخودآگاه به سمت در برگشتم چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم مامان این وقت روز باید سرکار باشه آخه نکنه حرفامو شنیده باشه با عصبانیت نگاهم می کرد گوشی تو دستم بود خشکم زده بود نمی دونستم باید چیکار کنم صدای الو الو گفتن شایان کار رو خراب تر کرد سعی کردم بدون اینکه مامان ببینه گوشی رو قطع کنم کدوم قبرستونی بودی حدس زدم نباید خونه باشی یه ساعته زنگ میزنم از سرکار خونه میبینم برنمیداری گوشی رو فکر کردم شاید فشارت افتاده و غش کردی کدوم گوری بودی گوشیتو بده من زود باش عقب عقب میرفتم صدای ضربان قلبم انقدر بلند بود که هر کسی متوجه اضطرابم می شد دستا و پیشونیم عرق کرده بودن مامان به سمتم میومد و من عقب عقب می رفتم مگه نمیگم گوشیتو بده من با کی داشتی حرف میزدی جریان فیلمی که گفتی چیه میدی به من گوشیتو یا خودم بگیرم از ترس با دوتا دستام گوشیمو محکم گرفته بودم مامان که سعی داشت گوشی رو از دستم بکشه وقتی دید موفق نمیشه سیلی محکمی بهم زد از شدت درد گوشی رو ول کردم و گوشی افتاد زمین کند عمل کردم و مامان قبل از اینکه بتونم گوشی رو از روی زمین بردارم گوشی رو برداشته بود حالا باید چیکار می کردم با اون وضع آشفته ی ظاهرم با دعوایی که با شایان میخواستم بکنم با حرف هایی که مطمئن بودم مامان شنیده بودتشون تصمیم غیر منتظره ای گرفتم وقتی مامان با کنجکاوی سرش تو گوشی بود یه دفه برگشتم و با تمام توانم دویدم و به سمت در خروجیه مجتمع رفتم مامان هم به دنبالم دویید و مدام فریاد میزد شیدا وایسا بهت میگم وایسا میخواستم خودمو گمو گور کنم هرجایی دیگه آب از سرم گذشته بود با سرعت می دویدم و گریه می کردم برگشتم و مامان رو پشت سرم از فاصله ی نسبتا دوری دیدم که نفس نفس می زد با گریه گفتم مامان تو دیگه منو نمیبینی همتون راحت میشین از دستم مشکل همتون منم عروسی بگیرین شادی کنین چون این مشکلو دیگه نمیبینین دوباره برگشتم و به دویدن ادامه دادم از در مجتمع بزرگمون خارج شدم درست بخاطر دارم شالم از خیلی قبلتر روی زمین افتاده بود با موهای بلند و بازم می دوییدم همه چیز برام تمام شده بود نگاه مردم برایم بی اهمیت بود حالا شده بودم یه دختر فراری شایدم بهتره بگم یه زن فراری در حالی که می دوویدم اشک میریختم چشمام پر از اشک شده بود جایی رو نمیدیدم همه چیز داشت تموم میشد با صدای ترمز ماشین ناخود آگاه سرعتم کم شد و بعد یه درد عمیق انگار فیلم زندگیم متوقف شد آخرین صدایی که توی گوشم پیچید صدای ترمز ماشین و آخرین چیزی که احساس کردم درد عجیبی تو کمر و حس خیسی روی پیشونیم بود 9 84 8 7 9 81 9 85 9 8 1 8 1 8 9 82 9 85 8 3 9 84 9 85 5 9 88 9 8 7 8 8 7 9 86 8 ادامه نوشته

Date: June 16, 2020





Leave a Reply

Your email address will not be published.