لعنت به هر چی شوهره ۱

0 بازدید
0%

سلام من مینا بیست و هشت ساله از توابع استان فارس هستم و از نوزده سالگی برای ادامه تحصیل به تهران امدم و در یکی از خوابگاهای دانشگاه به عنوان دانشجو زندگی جدیدم را شروع کردم ایکاش به حرف پدرم گوش میدادم و هرگز برای تحصیل به این شهر لعنتی با ادمهای عوضی نمیامدم و با پسر همسایه که عاشق سینه چاکم بود و حاضر بود برام همکار بکنه میموندم و زندگی میکردم و باعث دق پدرم که تنها اولادش بودم نمیشدم من چهار سال را فاکتور میگیرم و راجبش هیچی نمیگم و از سن بیست و دوسالگیم که بخاطر سرپوش گذاشتن به اشتباهاتم را میگم شاید در اینده اگر حالاشو داشتم از اون چهار سال هم بنویسم مدت سه ماه بود که از خوابگاه اخراج شده بودم تمام وسایل من یه ساک بود که در داخلش یه مانتو و دو روسری و یه ساپورت بود که یه پارگی هم در زانو داشت بی هدف و بی برنامه در خیابانها قدم میزدم و با دو هزار تومنی که در زیر سوتینم پنهان کرده بودم نمیدونستم چه خاکی بر سرم کنم به خاطر فشار تیزی و چرودگی اسکناس در روی سینه ام سوزش چندش اوری را حس میکردم که با انگشتام سعی میکردم از سوزش سینه چپم جلو گیری کنم اما بخاطر عرق تنم اسکناس خیس شده بود و محکم به سینم چسبیده بود و منتظربودم تا در یک وقت مناسب دستم را به داخل مانتو و سوتینم ببرم و به این زجر عذاب اور خاتمه بدم در یک فرصت مناسب تونستم اون اسکناس لعنتی رو بیرون بکشم ساعت ده صبح اواخر خرداد بود همه بچه های خوابگاه مشغول درس خوندن بودن ولی من گذشته ام را زیرو رو میکرم که صدای بوق و ترمز یه ماشین مرا میخکوب کرد در یک ان تمام بدنم به لرزش افتاد و دهانم تلخ شد احساس میکردم هیچ خونی در سر و صورتم نیست از روی عصبانیت زدم روی کاپوت و گفتم مگه کوری و برای چند ثانیه ای چشم در چشمانش دوختم از ماشین پیاده شد و به ارامی گفت خانم من معذرت میخوام خواهش میکنم مرا ببخشید ولی من همچنان سر جام وایساده بودم تمام بدنم خشک شده بود و قدرت حرکت دادن به پاهام رو نداشتم بزور خودم را کنار کشیدم و دیگر هیچی نفهمیدم چشمانم را باز کردم و متوجه شدم که روی تختم و سرمی به دستم وصله اطراف را نگاه کردم و فقط پرده های سفید مشمعایی را دیدم که مرا از دید دیگران پنهان کرده ماجرای ترس از ترمز ماشین به یادم امد که پرستار رو صدا زدم با کنار رفتن پرده همان راننده امد نزدیکم و گفت خوبی خوبه که ماشین بهت نخورد وگرنه نمیدونم کجابودی و من کجا بودم خدا را شکر رنگ به چهره امد مثل کچ سفید شده بودی ازش خجالت کشیدم به خاطر رفتارم و صورتم را به جهت مخالف ان گردوندم پرستار امد و با لبخندی معنی دار گفت عزیزم تو طاقت جرو بحث با شوهرت را نداری نباید این بلارو سر خودت بیاری فشارت شش رو پنج بود میدونی یعنی چی یعنی تمام یعنی مرگ سوزن سرم را از دستم خارج کرد و گفت اگر سرگیجه نداری اروم از تخت بیا پایین و اگر دستشویی داری برو ته سالن تازه متوجه شدم از فشار مستانه ام طاقت ایستادنو ندارم ولی فقط به دستشویی فکر میکردم بعد از ان هم ابی به سر و صورت خودزدم و بیرون امدم ساکم در دست ان مرد بود و گفت این امانتی شما با من بیا تا ترا به منزلت برسانم نگاهی کردمو به طرف پله ها برای ورود به خیابون حرکت کردم پشت سرم امد و اسرار داشت که مرا برسونه برگشتم و با یه نگاه مظلومانه گفتم کدوم منزل دلت خوشه بابا گفت باشه من نمیتونم تورو ول کنم و باید ترو به جایی که میخواستی بری ببرمت با خواهش و التماس سوار ماشینش کرد و با چند پرسش از ادرس و یا مکان طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه ماشین را نگه داشت و به ارامی پرسید چرا گریه میکنی شاید دوساعتی کنار خیابان در ماشین بودیم و من کل ماجرای گذشته ام را براش تعریف کردم ساعت پنج بود که نه صبحانه خورده بودم و نه ناهار و شکمم غارو غور میکرد بدون انکه در خلال صحبتهام حرفی زده باشه ماشین را روشن کرد و حرکت کرد من هم ساکت بودم تا ببینم این اتفاق به کجا ختم میشه بعد از خوردن ساندویچ مرا به محل کارش برد و گفت اینجا تولیدی منه و اگر واقعا انچیزی که گفتی درست باشه چاره ای نداری جز اینکه همینجا بمونی مطمعن باش امنه و هیچکس رفت و امد نداره بجز از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر اینجا حموم داره در ابدار خونه اجاق و تعدادی ظرف هم هست تلوزیون و رادیو هم هست همیجا باش تا ببینیم چه میشود هر ان انتظار داشتم که بغلم کنه و برای در اوردن لباسام مرا لخت کنه و برای کردن مرا روی رمین بخابونه ولی بعد از کلی سفارش در مورد انجا خداحافظی کرد و رفت دو ماهی بود که من در ان تولیدی مشغول بودم که هم محل کارم بود و هم خونم با خانمی بنام مرضیه دوست شده بودم و بیشتر کارامون با همدیگه بود تا اینکه یه روز به من گفت اینقدر ازت خوشم امده که میخواهم ترو برای برادرم بگیرم با اینکه از تمام گذشته ام خبر داشت و میدونست که من هیچکس را ندارم این پیش نهاد را به من داد و من هم با خوشحالی قبول کردم بعد از کسب اجازه از بهرام کسی که به من پناه داده بود روزی به منزل پدر مرضیه رفتیم در واقع اشنایی من با برادر مرضیه و بعداز بیست روز خودم را سر سفره عقد با مراد برادر مرضیه دیدم از ازدواج ماه ده روز میگذشت و من هر شب باید ساعتها انتظار میکشیدم تا از مراد حرکتی در مورد سکس داشته باشم ولی خبری نبود و خودمم از اینکه بخواهم شروع کننده باشم خجالت میکشیدم ولی طاقت نداشتم کم کم سر صحبت را با شوهرم باز کردم و با احتیاط کامل از او درخواست کردم بعد از چند روز به خاطر فشار من با عصبانیت گفت اگه میتونی بلندش کن همش مال تو شب با مالیدن کیر خوابیده اش شروع کردم و هر کاری که یه زن میتونه برای تحریک مرد انجام بده انجام داد م ولی هیچ خبری نبود شاید یک ساعت میمکیدم ولی هیچ اتفاقی نیافتاد دو ماه گذشته بود و من همچنان در حسرت کیر بودم و روم نمیشد به مرضیه و یا پدر شوهرم بگم مادر مراد هم سالها مرده بود تصمیم گرفتم که موضوع را با پدرش مطرح کنم با کلی چنگ زدن به خودم و این پا و آن پا کردن به پدرش گفتم که مراد نمیتوانه از خودش مردی نشون بده و تا الان نتوانسته که با من دامادی کنه با کمال خونسردی گفت جدی میگی خوب اگه او نمیتو نه من میتونم و مطمعن باش کمتر از یه جون نیستم دنیا رو سرم خراب شد صدای قفل شدن در را شنیدم نگاهش کردم هم دلم میخواست هم دلم نمیخواست امد طرفم و شروع به نوازشم کرد خجالت میکشیدم و دربرابر خواسته اش مبارزه میکردم نیم ساعتی برای راضی کردن من حرف زد و میگفت خودم طوری میکنمت که هوس مراد را نکنی در ظاهر همسر پسرمی ولی در باطن شریک جنسی من کم کم دستهایش روی سینه هایم را حس کردم و بدون اراده دراز کشیدم از سینه هام شروع به خوردن کرد و با یه شهوت دیونه کننده کوسم را هم میخورد و میک میزد حدود سه ماهی بود که من با کسی سکس نکرده بودم و با التماس به او میگفتم منو بکن اخرین بار با یکی از استادهای دانشگاه بود که مرا با تهدید از انداختن درسش به یه ویلایی در لواسون برد و تا چندین ساعت از کون وکوسم کار کشید پدر شوهرم گفت مگه الکیه بلند شو منو لخت کن و بخورش همن کارو کردم و با یک عطش وصف ناپذیری کیرش در دستم بود و سر کیرش را میمکیدم و لیس میزدم پنجاه و پنج ساله بود و کیر سیاهی داشت با ته ریشش که پاهایم را خراشیده بود هر دو پایش را بالا برد و گفت پشتم را هم بخور و زبونت را در سوراخش فشار بده انقدر داغ شده بودم که بی اختیار هر چی میگفت گوش میکردم گفت بخواب و امد بین دو پایم نشت پایم را بالا کشید و کیرش را در کوسم فشار داد وای از فرط لذت میخواستم جیغ بزنم محکم بغلش کردم و به سینه هام فشار میدادم و او هم با عقب و جلو کردن لذت مرا کامل میکرد این تلمبه زدناش پنج دقیقه ای طول کشید و با ریختن ابش در شکمم دوباره کیرش را در کوسم فشار داد هنوز سفت و قابل درک بود و انقدر تکان داد تا من هم برای سومین مرتبه ابم امد از اینکه بهترین سکس عمرم را انجام داده بودم خوشحال ولی بخاطر اینکه به پدر شوهرم داده بودم ناراحت بودم بعد از نظافت و لباس پوشیدن به من گفت هر وقت دوست داشتی بیا بالا تا بکنمت نگاهی به او کردم و به طبقه پایین پیش شوهر نامردم رفتم ماه ها گذشت و مراد بدون انکه بفهمه ک پدرش مرا میکنه در طول هفته سه نوبت طبقه بالا میرفتم و هم کوس میدادم و هم کون میدادم و با رضایت به واحد خودم می امدم مراد در یه قنادی کار میکرد چند روزی بود که روزها میخوابید و شبها با دوستانش در یک اطلاق مشغول صحبت و خندیدن بودند من متوجه شدم که از قنادی اخراج شده یه روز صبح در اشپزخانه یک وسیله ای دیدم که خیلی شباهت داشت به اون وسیله ای که در خوابگاه در اطاق دانشجویی دیدم که سه تا از دانشجوها برای بیدار بودن و خوندن درس میکشیدن که بعدها فهمیدم اسم اون مواد شیشه هستش و باعث بیخوابی میشه و تعجب کردم که مراد برای چی میکشه که شب نخوابه و با دوستاش تا صبح مشغول خندیدن باشن همان روز با زحمت او را بیدار کردم و علت کشیدن شیشه را ازش پرسیدم ولی هیچ جو ابی به من نداد و با یه سیلی مرا پرت کرد گفت اگر تو کارهای من دخالت کنی از خونه بیرونت میکنم تهدید ترس اوری بود و اگر بیرونم میکرد جایی برای رفتن نداشتم و چون با پدرش سکس داشتم جرات نکردم که به پدرش بگم بعد از یک ماهی بعد از ظهر بود و مرا صدا زد و گفت در کنارم بشین کارت دارم بعد از کشیدن چند پک به من نگاه کرد و گفت میدونی که بیکارم و دیگه هیچی تو خونه برای خوردن نداریم پدرم هم دیگه به من پول نمیده و از طرفی هم من در برابر سکس ناتوانم فکری به ذهنم رسیده و تو دو راه داری یا قبول کنی و یا از این خونه برای همیشه بری دلم لرزید سرم گیج رفت او از من چه میخواهد در ادامه گفت من با یه سری از ادمای پولدار در ارتباطم که برای شیشه کشیدن و سکس کردن حاضرن پول خوبی بدن با اونها قرار میزارم که بعضی از شبها بیان ایکجا که هم شیشه بکشن و هم در اون اطاق ترا بکنن جون و خوشگل هم که هستی فقط باید از این ساده گشتن دربیایی و با ارایش و پذیرایی بهترین سرویس به اونا بدی همون موقع که صدام کرد فهمیدم که از من چه میخواهد که بدبختانه بخاطر بیکس بودنم و نداشتن جایی برای فرارم قبول کردم و به مدت سه ماه تقریبا هرشب زیر یکی از دوستان شوهرم مشغول کوس دادن بودم از همه شما معذرت میخوام امیدوارم برای شما قابل قبول باشه سعی می کنم بزودی ادامه استانم را بنویسم ادامه دارد نوشته

Date: نوامبر 20, 2018