لیلای عشقم

0 بازدید
0%

وا سرد بود منتظر تاکسی بودم بعد از چند دیقه تاکسی اومد سوار شدم رفتم امروز دانشگاه خسته شده بودم رسیدم خونه دیدم مادرم اسباب خانه رو جمع کرده انگار قرار بود اسباب کشی کنیم هوا تاریک شده بود ما هنوز داشتیم اسباب منزل رو جابجا میکردیم خونه جدید خوب بود ولی کوچیک تقریبا هیچ کسی را در ان محله نمیشناختم صاحب خانمون اومد و یه سینی چایی اورد و چون هوا سرد بود و ماهم اجاق گاز وصل نکرده بودیم شام مهمونمون کردن رفتیم خونشون تا وارد خونه شدم یهو منو برق نگاه خانوم خوشگلی گرفت یه دختر سفید و ناز و مهربون با صدای مادرم به خودم اومدم که گفت حسین جان بشین یه جوری بودم کل خستگی اسباب کشی از تنم پرید فقط ذهنم مشغول اون دختره بود اسمش لیلا دانشجو بود اون شب سر شام هم فقط زیر چشمی به خوشگلی اون نگاه میکردم و نور خاصی که تو چهرش بود روز اول مامانم خیلی با مامان لیلا صمیمی شده بود و هر شب کارمون این بود بعد شام بریم خونشون بشینیم در ضمن ما تو یکی از شهرستان های شمال کشور زندگی میکنیم این ورا همسایه ها شبا میرن خونه هم شب نشینی بر خلاف تهران و خانه های اپارتمانی که همسایه ها حتی هم دیگرو نمیشناسن دو سه روز بعد خونه تنها نشسته بودم ناگهان یکی در زد رفتم درو باز کردم دیدم لیلا خانوم زبونم بند اومده بود به زور سلام دادم و گفتم امری داشتین گفت که تنهایی نمیتونه بره سر کوچه اگه میشه برام یه شارژ بخر بیا گفتم چشم گفت اگه پولشو نگیری نمیخوام به زور قبول کردم گفت اگه زحمتی نیست کد شارژ رو برام اس کن دم در نیا داداشم ببینه بد میشه لیلا دوتا داداش داشت که یکی تو تهران جراح بود و یکی خدمت سربازی و دوتا ابجی داشت که هر دو ازدواج کرده بودند منم دوتا ابجی دارم که ازدواج کردن و داداشم که ندارم پدرمم فوت کرده تنها با مادرم زندگی میکنم خلاصه شمارشو داد و منم شارژ گرفتم و بهش فرستادم روز بعدش یه اس شاعرانه ای داد جواب ندادم دوباره اس داد فکر نمیکردم اینقد مغرور باشی بعد اس دادم که شما یعنی مثلا شمارشو پاک کردم گفت که منم لیلا بعد منم سلام و احوال پرسی کردم و چی کار میکنه و چند سالشه و اونم یکی یکی جواب میداد عشق تو نگاه اول شنیده بودم ولی این سری تجربه کردم با لیلا واقعا عاشقش شده بودم بهم اس داد که شب منتظرم با مامانت بیا شب نشینی منم گفتم چشم شب بعد شام رفتیم خونشون مامانم با مامانش نشسته بودن کنار هم داشتن صحبت میکردن ماهم از هم یک متری فاصله داشتیم و صحبت میکردیم اون حرف میزد و من بهش نگاه میکردم و تو فکر میرفتم یهو دیدم میخنده گفت حواست کجاست حسین با تو هستما گفتم هیجا یکم سرم درد میکنه بعدش خداحافظی کردم و رفتم خونه ولی مامانم مونده بود بهم اس داد خیلی نامردی چرا تنهام گذاشتی زود رفتی گفتم که لیلا یه چیز بگم گفت که بگو گفتم لیلا ازم ناراحت نشی درسته که ازم دو سال بزرگی ولی من دوست دارم عاشقتم بعد از چند دیقه پیام داد که حقیقتش منم خیلی دوست دارم و نمی دونستم چطوری بهت بگم یک سال از دوستی مون گذشت مثل باد شب و روز به هم اس میدادیم روزا به بهانه درس و دانشگاه میزدیم بیرون و باهم میگشتیم با هم حتی قرار ازدواج هم گذاشته بودیم من به مادرم گفتم که با مادر لیلا صحبت کند اما مادر لیلا به خاطر دو سال اختلاف سنی قبول نکرد که هیچ حتی حاضر نشد به پدر لیلا جریان رو بگوید لیلا از این جریان خیلی ناراحت بود شب و روز گریه و زاری میکرد یه روز که خونه تنها بودم اس داد که کجایی گفتم خونه گفت درو باز کن بیام تو رفتم درو باز کردم اومد تو بارون خیسش کرده بود لباساشو در اورد پهن کرد نزدیک بخاری تا خشک بشه با یه تاپ و شلوارک اومد نشست بغلم همدیگرو بغل کردیم و بوس میکردم که یه لحضه لیلا زد زیر گریه گفتم که چی شده عزیزم گفت حسین از روزی میترسم که به هم نرسیم گفت و مثل بچه ها گریه میکرد تو اغوش هم بودیم بدون کوچکترین سر و صدایی که ناگهان صدای باز شدن در حیاط به گوشم رسید لیلا رنگش پرید و زود رفت لباسشو پوشید اما فقط تونست شلوار و مانتو بپوشه جلوی مانتو باز بود که مامانم اومد تو من چیزی نگفتم مامانم سلام کرد و لیلا هم سلام داد و زبونش بند اومده بود و تته پته میکرد که فلش اورده بودم از حسین اهنگ بریزم اینارو گفت زود خدافظی کرد و رفت مامانم یکم نصحیتم کرد من واقعا خیلی با مامانم راحت بودم چون هم پدرم بود هم مادرم گفت جلوی در و همسایه خوبیت نداره اسم میزارن رو دختر مردم شر میشن برادراش واست مامانم میدید که منو لیلا شب و روز نداریم همش تو فکر همیم بالاخره تصمیم گرفت خودش رفت با پدر لیلا صحبت کرد و هر طوری بود به زور راضیش کرده بود که حداقل مارو نامزد کنن و یه مدت نامزد بمونیم و عروسی رو هر موقع اونا گفتن بگیریم اونقد خوشحال بودم که حس میکردم کل دنیا مال منه لیلا هم دیروز بعد اون ماجرا رفته بود دانشگاهش که شهرستان سر بزنه و به کلاس هاش برسه و اخر هفته دو باره برگرده بهش اس دادم که عشقم قراره تا ابد مال هم بشیم جریان رو بهش گفتم و ازش مژدگونی خواستم اونم به شوخی گفت که برات جوراب میخرم خخخخ منم گفتم که مژده گونی لباتو میخوام عزیزم اخر هفته پدرش رفته بود که بیارتش تو راه تصادف کردن و لیلا و پدرش مردن اون بوس مژدگونی که بهم قول داده بود بر سر مزارش بوس کردم اون قد گریه کرده بودم تا حد مرگ دلم میخواست منم با لیلا بمیرم بعد اون جریان یک سال افسردگی شدید گرفتم گوشه نشین شده بودم فقط به لیلا فکر میکردم خلاصه بعد از پنج سال به زور تونستم با خودم کنار بیام و ازدواج کنم الانم خدارو شکر هم کار دولتی دارم هم یه دختر شیطون جیگری دارم به اسم لیلا دوستان عذر خواهی میکنم اولین بارم بود داستان مینوشتم به خاطر جمله بندی ها و غلط املایی عذر خواهی میکنم لطفا نظر بدید نوشته حسین

Date: August 7, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.