ماساژور فامیل

0 views
0%

سلام اسمم مهرانه و ۱۸۵ قدمه و۹۰ وزنم کمی چاقم چون قدم بلنده خیلی به چشم نمیاد ولی قدرت دستم زیاده ماجرایی که میخام بگم از یک رگ گرفتن پسر خالم شروع شد که کمرش رگ به رگ شده بود و من چند روز تو خونه افتاده بود من اون روز رفتم خونه خالم عیادتش و یه پمادی براش گرفتم که از یه دست فروش پاکستانی بود و میگفت جلاد گرفتگی رگه و اون روز پسر خالمو ماساژ دادم بعدش رفتیم استخر فرداش به قول خودش انگار مثل پر قو سبک شده و از اون روز ما شدیم ماساژور فامیل تا روزی که خالم بهم گفت یکی از دوستاش رگش گرفته خیلی جاها رفته و خوب نشده از من تعریف کرده بود و طرف هم مشتاق اینکه بیاد من ماساژش بدم ولی من پیش خودم میگفتم خاله یه پیر زن میخا بیاره ما بمالیم چه غلتی کردیم ما شدیم ماساژور فامیل و همش تفره میرفتم که خاله زشته من فقط محرمها رو میتونم ماساژ بدم نا محرم زشته گناه داره ولی طرف بهش اصرار کرده بود بیاد تا اینکه ی روز قرار شد من و خالم بریم خونه طرف رگشو بگیرم ۲۰ دقیقه ای شد تا رسیدیم خونه طرف جلوی در ورودی خونه یه پیر زن شیک پوش منتظر ما بود رفتیم جلو و سلام و احوال پرسی پیرزنه با خالم دست داد و روبوسی کرد و بعدش با من هم دست داد و راهنمایی کرد داخل نشستیم و رفت شربت بیاره که صدای یه خانوم دیگه از تو راهرو اومد که صداش مشخص بود جوونه و داشت به سمت پذیرایی میومد چشتون روز بد نبینه یه دختر تپل نه چاق منظورم گوشتی دست به کمر و اروم میومد سمت پذیرایی خالم بلند شد و رفت کمکش اومد تو پذیرایی منم مثل بچه مودبا از جام بلند شدم و سلام احوال پرسی کردم از وضعیتی که داشت ترسیدم پیش خودم گفتم نکنه اینو ماساژ بدم بدتر بشه و فکرهای گوناگونی زد به سرم واقعیتش ترسیده بودم اوضاش خیلی خراب بود و به خودشون هم گفتم مثل اینکه خیلی اوضای کمرش بده و من میترسم کاری انجام بدم ولی مادرش گفت این همه جا بردیمش شما هم یه امتحانی کنین ولی من شک داشتم و با اصرار اونا بعد خوردن شربت یه گوشه ای از پذیرایی یه پتو انداختم و ازش خواستم با لباس راحتی به شکم دراز بکشه و اون هم همین کارو کرد با یه بلوز و شلوار راحتی دراز کشید و من هم نشستم اول از رویه لباس کمی بدنشو لمس کردم واقعا از روی لباس هم میشد فهمید رگ کمرش خیلی کهنه شده به خالم اشاره کردم اومد جلو گفتم خاله اینو باید پماد بزنم ماساژ بدم خجالت میکشم جلو مادرش که یهو متوجه شدم مادرش رو سرمه و حرف منو شنیده و بهم گفت من فک میکنم دکتری هر کاری لازمه انجام بده و خودش لباس دخترشو تا روی شونهاش بالا اورد تا جایی که بند سفید سوتینش معلوم بود و شلوارو هم یه کم داد پایین و یه مقداری از درز کونش معلوم بو تا اون موقع حول اوضای بد کمر دختره بودم و به چیز دیگه ای فک نمیکردم ولی از زمانی که این اوضاع رو دیدم کم کم شهوت هم اومد وسط یه مقدار پماد مالیدم به کمرش و شروع به ماساژ کردم خیلی اروم و با نوازش ۵ دقیقه ای گذشت دختره گفت چیه بهت خوش میگذره جا خوردم و حول حولکی گفتم نه باید بدنت گرم بشه ولی دختره گفت پیش هر گی رفتم ۲ دقیقه هم کارم طول نکشید ولی تو این همه وقت داری فقط لمس میکنی بهش گفتم من حد اقل نیم ساعت کار دارم اگه فک میکنی نمیتونی یا فکرت مشکلی داره تمومش کنم که با خندهای گفت نه راحت باش کسی بدش نمیاد یکی مثل تو نیم ساعت ماساژش بده و کم کم قدرت دستمو زیاد کردم تا بدنش به حال بیاد اینو هم بگم تو عمرم کسی رو این قدر ماساژ نداده بودم و اخرای ماساژم بود که گفتم یه حرکت اصاصیش مونده و به حرفش گرفتم و جوری به رگش فشار اوردم که رنگش سفید شد و دادش در اومد و به زور نگهش داشتم تا اروم بشه نا گفته نمونه چند تا رگباری هم در کرد چند دقیقه ای گذشت و اروم شد و مادرش اومد بلندش کرد ولی دختره میگفت بد تر شده من هم هی دلدلریش میدادم این دردها اثر مالشه چند دقیقه دیگه بهتر میشی که همین هم شد من تا رفتم دستمو بشورم بیام اومدم تو سالن مادر دختره میخاست کمرمو بشکنه جوری بغلم کرده بود که حول کرده بودم و دختره میگف اقا مهران انگار اون دردی که تو کمرم بوده خیلی بهتر شده منم بهش گفتم امشب اگه میتونین برید استخر و اگه تونستم فردا و اگه نشد پس فردا یه بار دیگه اگه دوس داشتین ماساژ بدم کاملا خوب میشین انشاالله فردای اون روز که نشد ولی روز بعدش خالم زنگ زد گفت مهری خانوم گفته اگه میشه بری خونشون و دخترشو ماساژ بدی منم حرکت کردم رفتم خونه مهری خانم اینا و مهناز خانوم که اسم دختر بود خیلی اوضاش بهتر بود بعد سلام واحوالپرسی به مادرش گفتم اگه میشه یه پتو بدید تا من شروع کنم که مادرش گفت تو اتاق امادست شما تا یه شربت بخورین مهناز هم اماده میشه و چند دقیقه بعد مادرش صدام کرد رفتم تو اتاق و به شکم خابیده بود و اماده ماساژ ولی این با با تاپ و سلوار استریج که از همون لحضه اول کیرم سیخ شد و پمادو زدم و شروع به ماساژ کردم که مهناز گفت از ترس اخر ماساژ به مامانش گفته اینجا بندازه چون اون روز خالم و مادرش متوجه شده بودن ولی من خودمو زدم به نفهمیدن و و مثلا قراره تا اخر ماساژ مادرش تو اتاق نیاد و حین ماساژ میگفت پاین تر از کمرش هم درد میکنه هی من دستمو پایین میبردم او میگفت پایین تر یهو بهش گفتم انگار کمر دردت از سنگینی کمرت هم هستش چون رگ کمرت کاملا خوب شده دردی که میگی مال سنگینی کمرته که خودشو به متوجه نشدن کرد و من راحت بهش گفتم باید خودتو ارزا کنی که خندید و گفت از این کارا بلد نیست و دوس نداره و ادامه حرفا که گناه داره از این حرفا منم کمرو باسنشو ماساژ میدادم و در حین ماساژ باسنش بودم که مادرش اومد من حول کردم نکنه چیزی بگه که مهناز به مادرش گفت قرار نبود تا تموم نشده نیای و سر بنده خدا کلی قر قر کرد و مادرش به من گفت مهران جان یه کاری کن این حالش بهتر بشه این هفته خاستگار داره و رفت بیرون درو هم بست و من هم به ماساژ ادامه دادم که مهناز گفت گوه میخوره خاستگار بیاد اولی چه گوهی خورد که دومیش بخوره تازه متوجه شدم خانوم مطلقه هستن و مزه کیرو چشیده و از این لحضه موقع ماساژ کونش انگشتی هم به نزدیکای کسش میرسوندم تا اینکه مهناز گفت اقا مهران بسه اعصابم به هم ریخته اگه میشه یه روز دیگه بیاین ولی من بهش گفتم اخرین مرحله رو انجام بدم تمومه که گفت امروز بیشتر از کمرم باسنمو ماساژ دادی بهش گفتم چون رگت خوب شدم مانده سبک شدن کمرت که گفت پس زود باش خیلی طولانی میشه مامان میاد دستمو از بین پاهاش رسوندم به کسش که یه اهی کشید و گفت مهران جون انگشتتو بکن توش حال کنم با یه دست کسشو ماساژ میدادم با یه دست سینشو میمالیدم بهش گفتم بعد این کار که سبک شدی یه چسب کمر بچسبون ۲ روز بر ندار دیگه دردت تمومه که یهو گفت دستو بردار و فقط کمرمو ماساژ بده و مادرشو صدا کرد و گفت برام یه چسبکمر از دارو خونه بگیر بیار بعد کار لازمه و مادره رفت صدای در حیات گفت مهران جون فقط سری کارتو کن که راحت باشم و من هم شروع کردم یه ماساژ دادن و با یه صدای لرزونی میگفت کیر میخام که قبلش من در اورده بودم و ماساژ میدادم که یهویی چشش خورد به کیرم گفت میخام بخورمش که بردم نزدیک دهنش و شروع به خوردن کرد بلندش کردم به پشت خابوندمش کیرمو گذاشتم رو کسش با کوچکترین حرکت کامل رفت تو ماساژس حسابی بهش حال داده بود وکاملا اماده بود چند دقیقه ای جلو عقب کردم داشت داد میزد و منو چنگ میزد که دیگه داشت میلرزید و ارزا میشد که من تندتر و با زربه بیشتر میکردمش که داشت التماس میکرد بسه جر خوردم اتیش گرفتم و نالهاش مثل نعره شده بود که ارومتر کردم و تا اینکه ارومتر بشه و منو چنگ میزد و میگفت خیلی ممنونم و قربون صدقم میرفت و بهم گفت که تو هنوز ارزا نشدی گفتم نه من به این راحتی ارزا نمیشم میرم خونه یه جوری خودمو ارزا میکنم چون من از جلو زماز میبره ارزا شم مگه اینکه از پشت بکنم که تنگه زود ارزا شم که خندید و گفت اونجا هنوز اکبنده سخته کردنش من هم گفتم اشکالی نداره اگه قسمت بود سری بعد زمان بود از جلو ارزام میکنی که گفت حتما ولی امروز بده ارزا نشی سعی کن بدون درد اونجا رو هم مال خودت کنی یه مقدار از اب کسش با انگشتم زدم سوراخ کونش و یه مقداری هم تف انداختم رو سوراخش و با انگشت شروع کردم به ماساژ کونش کم کم دانگشتمو کردم تو که داشت دادش در میومد ولی چند بار با تف کاملا روانش کردم و ۲تا انگشت کردم تو که دیگه داشت حال میکرد و عضلاتش شل میشد که نوبت کیر مبارکم بود که گذاشتم رو سوراخ کونش و یه تف اساسی هم انداختم که خشک نره تو با کمی سعیو تلاش نوکش رفت تو و با اینکه من خیلی اروم این کارو میکردم یهو مهناز کونشو به سمت من هل داد که تا خایه رفت تو و یه دادی زد من فک کردم جر خورد و بی حرکت ماندم دیگه داشت زمان طولانی میشد که شروع کردم به جلو و عقب کردن چند دقیقه ای جلو عقب کردم که دیگه کامل جا باز کرده بود و شدت کردنمو زیاد کردم و حسابی باشدت زیاد چند ثانیه ای جلو عقب کردم که دیگه داشتم ارزا میشدم و با تنام قدرت حرکتمو بیشتر کردم که کامل ابمو ریختم تو کونش و خودمو خالی کردم و بلند شدم و خودمو جمعو جور کردم مهناز هم خودشو تمیز کرد و یه مقدار ماساژش دادم و رفتیم بیرون از اتاق من رفتم دستشویی خدمو تمیز کردم و اومدم بیرون چند دقیقه بعد مادر مهناز اومد و چسبو چسبوندم و بعد از کلی تشکر از خونشون رفتم بیرون الان ۶ ماهه با هم در ارتباطیم و خیلی روزهای خوبی داریم و چند روزه براش یه خاستگار اومده که فک کنم میخا شوهر کنه خوش به حال شوهرش نوشته

Date: April 29, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.