مامان ما هم جنده از آب درومد

0 بازدید
0%

سلام دوستان ماجرایی که براتون میگم نه داستانه ونه فانتزی سکسی متاسفانه حقیقته محضه دقیقا پنجشنبه مورخ5 11 91 اتفاق افتاد تقریبا 20 روز پیش من نیما هستم 19 سالمه وامسال دانشجو شدم یه برادر دارم به اسم مانی که 6 سال ازم کوچیکتره پدرم کارمنده و هر سه چهار ماه یه بار میره جنوب کشور برای ماموریت کاری وهر بار معمولا بین 10 تا 15 روز کارش طول میکشه بعدش برمیگرده تهران پیش ما و اما مامانم که دیگه واقعا چندشم میشه بهش بگم مامان اسمش زیباست 38 سالشه خانه داره و با اینکه 2بار زایمان کرده اندامش اصلا بهم نریخته سینه های برجسته شکم تو رفته باسن قلبه پوست سفید وبلوری موهاشم که اغلب اوقات مش میکنه خلاصه دافیه برا خودش آخه مامانم خیلی قرطیه و واقعا به تیپ و ظاهرش میرسه متاسفانه پدر مادرم به شدت باهم مشکل دارن تقریبا هر روز تو خونه ما جروبحث ودعوا اتفاق میفته بارها از دهن جفتشون شنیدم که گفتن فقط به خاطر منو مانی دارن همدیگه رو تحمل میکنن وگرنه حتما از هم طلاق میگرفتن تقریبا یک سالی میشد که اخلاق ورفتار مامانم خیلی تغییر کرده بود خیلی مشکوک میزد موبایلش خیلی زنگ میخورد وهر بار سعی میکرد یواشکی طوری که ما متوجه نشیم جواب بده زمانی که پدرم تهران بود زیاد از خونه بیرون نمیرفت ولی به محضی که بابام میرفت ماموریت دیگه نمیشد زیبا خانومو تو خونه پیدا کرد خلاصه این رفتاراش باعث شده بود حسابی بهش شک کنم میدونستم حتما یه خبرایی هست این شد که تصمیم گرفتم هر جوری هست آمار مامانی رو درارم تا اینکه 30ام دی بابام رفت ماموریت تمام حواسمو جمع کردم نمیخاستم این فرصتو از دست بدم همون روز عصر مامانم داشت آشپزی میکرد که موبایلش زنگ خورد گوشیشو برداشت ورفت تواطاق خودشون منم تیز پریدم پشت در اطاق خوشبختانه درو کامل نبسته بود ومن تونستم حرفاشو درست بشنوم داشت بایه مردی به اسم اکبر حرف میزد اولش کلی قربون صدقه هم رفتن بعدش مامانم گفت نه اکبر جون فردا نمیتونم آخه پریودم هاهاهاها نه به خدا جدی میگم پریودم آره آره پنجشنبه باشه عالیه قول نمیدم ولی اگه پسرای خوبی باشین شاید شبم بمونم هاهاها راستی فقط توئو مهرانی دیگه اگه کس دیگه ای باشه شاکی میشما هاها باشه گلم فعلا بای من تیز از پا دری اطاق پریدم روی مبل ولو شدم مامانمم اومد بیرون ورفت سراغ آشپزیش نمیتونید تصور کنید تو اون لحظه چه حسی داشتم مخم کامل هنگ کرده بود خدایا اکبر کیه دیگه مهران کدومه پنجشنبه چه خبره داشتم دیوونه میشدم خلاصه روز پنجشنبه فرا رسید مامانم قبل از ظهر رفت حموم بعد از یکی دو ساعت اومد بیرون معلوم بود حسابی به خودش صفا داده بعد رفت نشست جلوی آینه وشروع کرد به آرایش کردن منم تو این فاصله نهارمو خوردم لباسامو پوشیدم ورفتم پیش مامانم بهش گفتم کاری نداری مامانی من دارم میرم پیش یکی از بچه ها باهم درس بخونیم با اجازتون ماشینم میبرم مامانم گفت باشه پسرم برو فقط وقتی برگشتی احتمالا من نیستم میخام برم کرج یه سری به خاله شیرین از دوستای مامانم بزنم سعی میکنم شب برگردم ولی اگه یه وقت دیر شد شب میمونم فردا صبح برمیگردم غذا تو یخچال هست برگشتی با مانی شامتونو بخورین و بخوابین باشه گلم منم با یه لحن لوس گفتم باشه مامان جان شما خیالتون راحت باشه خداحافظی کردم اومدم تو پارکینگ ماشینو روشن کردم اومدم بیرون حدودا 100 متر بالاتر ماشینو خاموش کردم وچشم دوختم به در ساختمونمون که کی مادرم میاد بیرون ساعت دقیق 3 ظهر بود تقریبا یک ساعت شد که منتظر بودم تااینکه یه ماشین آزرای سفید رنگ ازکنارم رد شد که دونفر مرد توش نشسته بودن تقریبا 20 متر جلوتر از در خونمون نگه داشتن بعد از چند لحظه دیدم مامان جونم از ساختمون اومد بیرون با یه سرو تیپ کاملا جنده ایی رفت وسوار آزرا شد وراه افتادن منم پشت سرشون راه افتادم خیلی مراقب بودم که متوجه نشن بعد از نیم ساعت جلوی یه سوپر مارکت نگه داشتن که یهو دیدم دوتا غول بیابونی از ماشین پیاده شدن سنشون بین 30 تا 35 سال میخورد قد جفتشون بالای 190 هیکل بدن سازی خفن بازوهاشون از کله من بزرگتر بود خلاصه ریدم به خودم رفتن تو مغازه وبا یه کیسه خوراکی اومدن بیرون چیپس ماست دلستر تقریبا ساعت 6 غروب بود که رسیدیم جلوی در یه باغ بزرگ حوالی کرج اسم اون منطقه رو بلد نیستم پر بود از باغهای خیلی بزرگ جلوی در یه باغ نگه داشتن یکیشون درو باز کرد ورفتن تو منم یه نیم ساعتی همونجا تو ماشین نشسته بودم وبه در باغ چشم دوخته بودم اصلا نمیدونستم چکار باید بکنم بالاخره دلو زدم به دریا با خودم گفتم هرچه باداباد ماشینو پارک کردم رفتم پشت دیوار باغ با هر مصیبتی بود خودمو از دیوار کشیدم بالا وپریدم تو باغ هوا کاملا تاریک شده بود هیچ نوری نبود جز نور یه خونه ویلایی که وسط باغ بود داشتم از ترس سکته میکردم یواش یواش به سمت ویلا حرکت کردم رسیدم به ویلا یه بالکن یک متری داشت آروم خزیدم روی بالکن درست زیر پنجره صدای حرف زدنشون میومد قلبم داشت از دهنم میومد بیرون آروم آروم آروم سرمو بردم بالا دیدم دوتا پسرا دراز کشیدن رو زمین جلوشون بساط مشروب پهن بود یه شیشه ویسکی با کلی مزه تقریبا لخت بودن هر کدوم فقط یه شرت هفتی پاشون بود واقعا بدنای قشنگی داشتن پوست جفتشون برنزه بود یکیشون یه خالکوبی رو دستش داش که بعد فهمیدم اسمش اکبرست و اون یکی مهرانه از مامانم خبری نبود بعد از چند لحظه اکبر داد زد زیبا جون کجایی بیا دیگه جیگر طلا تو همین لحظه در یکی از اطاقها بازشد و مامانم اومد بیرون وااااای خدای من چی میدیدم مامانم یه لباس سفید حریری تنش بود که شرتو سوتین قرمزش کامل معلوم بود یه کفش پاشنه دار قرمزم پاش بود با دیدن این صحنه راستش خودمم راست کردم چون بینهایت سکسی شده بود مثل زنایی که تو فیلم سوپرا هستن اومد و کنار اکبر نشست اول یه لب کوچیک ازهم گرفتن بعد مهران ساقی شد شروع کرد پیکا رو پر کردن حسابی مست کردن مخصوصا مامانم بالاخره آقااکبر عملیاتو شروع کرد آخرین پیکو رفتن بالا بعد اکبر دستشو انداخت دور گردن مامانم برد نزدیک وشروع کردن به لب گرفتن از هم یه دست اکبر لای موهای مامانم بود و اون دستش روی سینه های مادرم مهران هم اومد کمک اکبر نشست سمت دیگه مادرم دوتا بند لباسشو داد پایین سوتینشم باز کرد و شروع کرد به خوردن سینه هاش حالا نخور کی بخور همزمان کوس مادرمم میمالیدن مادرم با دوتا دستاش موهاشونو چنگ میزد صدای آخ واوخ مامانم تو کل ویلا پیچیده بود بعد از چند دقیقه پاشدن سرپا مادرم دوزانو نشست جلوشون کیراشونو داراوردن وای خدای من چقدر بزرگ بودن کیراشون مادرم شروع کرد به ساک زدن یه کم برای این یه کم برای اون یه کم برا این یه کم برا اون کاملا حرفه ای مثل فیلم سوپرا خایه های جفتشونو لیس میزد همش میگفت جووووووون فدای این کیراتون بشم امشب باید جرم بدید بعد بلندش کردن نشوندن روی مبل اکبر شرتشو کشید پایین یه کم کسشو خورد بعد کیرشو تا ته کرد تو کس مادرم پاهاشو داد بالا وشروع کرد به تلمبه زدن یه جور تلمبه میزد که انگار قاتل پدرشو گیر آوورده بعد جاشو با مهران عوض کرد مادرم فقط آخ و اووووف میکرد معلوم بود خیلی بهش حال میده تقریبا نیم ساعت داشتن رو کسش تلمبه میزدن مادرم دیگه ااکبر شده بود گفت بسه دیگه بچه ها کسمو پاره کردید با این حرفش یه دفعه اکبر قاطی کرد یه سیلی محکم زد تو گوش مادرم گفت خفه شو جنده حالا حالاها باهات کار داریم مادرم که شوکه شده بود داد زد چته وحشی اکبر موهای مامانمو گرفت تومشتش وکشون کشون بردش تا وسط سالن مادرم جیغ میکشید گریه میکرد میگفت ولم کنید دیگه تورو خدا دارم میمیرم اکبر به مهران گفت بخواب رو زمین مهران خوابید کیرشو داد بالا بعد اکبر به مادرم گفت با کس بشین روش مادرمم هم که چاره ایی جز اطاعت نداشت با کس نشست رو کیر مهران شروع کرد براش تلمبه زدن اکبرم از پشت چاک کون ماردمو بازکرد یه تف انداخت رو سوراخ کونش و کیرشو تا ته کرد تو کون مادرم مادرم از شدت درد نمتونست نفس بکشه وفقط ناله میکرد سینه های مادرم تو دستای مهران بود اکبر هم از پشت موهاشو میکشید و هرازگاهی یه سیلی میزد تو صورتش چند دقیه همینطوری از جلو وعقب مادرمو گاییدن دیگه داشتن ااکبر میشدن کیرشونو کشیون بیرون پا شدن سرپا مامانمو دوزانو نشوندن جلوشون مادرم صورتشو داده بود بالا چشماش ودهنش بسته بود اکبر داد زد دهنتو باز کن گفتم باز کن آهان زبونتو درار بیرون حالا خوب شد بعد از چند لحظه جق زدن دوتایی ااکبر شدن وتمام آبشونو خالی کردن رو صورت وتو دهن مادرم دهن مادرم پر شده بود از آب کیر آقایون اکبر ومهران ولو شدن روی زمین مادرم بلند شد و تلو تلو خوران رفت سمت دستشویی اینجا بود که به خودم اومدم مثل چوب خشک شده بودم آروم فلنگو بستم از روی دیوار پریم بیرون نشستم پشت ماشینو گازشو گرفتم سمت خونه نمیدونم اونشب تا صبح چند باره دیگه مادرمو گاییدن آخه فرداش حوالی ظهر بود که مامانم با یه حال نزار برگشت خونه تو این چند روز که از این ماجرا میگذره چیز خاصی ازش ندیدم فکر کنم فعلا داره به کسو کونش استراحت میده نوشته

Date: September 17, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.