مرتضی و زندایی

0 بازدید
0%

سلام اسم من مرتضی هست داستان برمیگرده به چند ماه پیش ولی خواستم اول از کل جریان بگم براتون من حدود ۲۸ سالمه و زنداییم که الان ۳۳ سالشه تقریبا ۱۵ سال پیش با داییم ازدواج کرد البته زنداییم یکی از فامیل های نزدیکمونه من همیشه از قیافه زنداییم خوشم میومد خوشکل هست ولی ن اون خوشکله معرکه از وقتی راهنمایی بودم تو کفه زنداییم بودم حتی مواقعی که مدرسه میگفتم بگو ولیت بیاد من به زنداییم میگفتم چون نزدیک بود به مدرسمون حتی وقتی میومد همکلاسیام میگفتن عجب تیکه ای شده با این حرفا من بیشتر وابستش میشدم این فکر بامن بود و همیشه هم بیشتر میشد اونم خیلی مامن جور بود و باهام زیاد شوخی میکرد با این رفتاراش من فکرمیکردم میخوادباهام باشه ولی نمیگه پیش خودم از این فکرا میکردم گذشت تا۳سال پیش که بفکر افتادن که منو زن بدن حتی زنداییم خیلی ذوق داشت من قیافم قشنگه ولی زنی دختری که پیداکردن برام زیادخوشکل نبود یجورایی هم میخواستم هم نمیخواستم چون زیاد خوشکل نبود ولی وقتی به خود اومدم دیدم سره سفره عقدم گذشت تا اینکه چندباری باهم بحثمون شد زنداییم هم میومدوساطت کنه و این حرفا الان ۲سالونیمه من عقدم و آخرین بارماه رمضون امسال بانامزدم بحثم شده که تا الان باهم قهریم چندماه پیش زنداییم باز زنگ زدکه باز وساطت کنه منم نمیدونم که چیشد پشت گوشی بهش گفتم بذاربیام رودر رو صحبت کنیم قرارشد صب شنبه قبل از اینکه برم سره کارباهاش صحبت کنم اینم بگم ی پسر دایی دارم که درس میخونه و داییم شمال کار میکنه که ۲۳روز اونجاس ی هفته اینجا من رفتم خونش و حدودیساعت باش حرف زدم حرفم که تموم شدبلند شدیم که من برم برگشتم بهش گفتم من دوست دارم و ازت خوشم میاد اونم شوکه شدو ترسید و فقطگفت برو ترو خدا و اگه دست بهم بذاری به داییت میگم من اومدم با کلی پشیمونی فقط خداخدا میکردم به داییم نگه یساعت بعدداییم زنگ زد رو گوشیم پیش خودم گفتم بدبخت شد باترس و لرز جواب دادم ولی یکاری دیگه بام داشت فهمیدم که نگفت فرداش داییم اومدو ی هفته بعدرفت وقتی رفت زنداییم زنگ زد که میخواستم ازت بپرسم چرا این حرفازدی و چون داییت اینجابود نپرسیدم بهش گفتم که چندساله توفکرشم و دوسش دارم اونم گفت من نشنیده میگیرم بهش گفتم هرکاری داری بهم بگو و التماسش کردم شاید اینجور از دلش دربیارم اونم قبول کرد چندباری که اومدم بردمش بیرون هی ازم سوال میکرد در مورداون حرفام دیگه جوری شده بود که باهاش دست میدادم پشت گوشی هم کوس شعرمیگفتم خلاصه عادی شده بودیم تا اینکه یشب پسرش کلاس داشت ساعت ۵ رفته بود بره کلاس تا ساعت ۱۰ زنگ زد رفتم اونجا هی دستشا گرفتم هی پس میزد دست رو پاش گذاشتم هی پس زد خلاصه یکم اذیتش کردم تا اینکه ازش لب گرفتم یکم ناراحت شد منم به زور افتادم روش و مانتوشا باز کردم شروع کردم سینه هاشو خوردن اولش نمیذاشت ولی زوری بالاتنشا خوردم اومدم دست بذارم رو کوسش ولی نذاشت گفت اگه دست به شلوارش بذارم دیگه ن من ن تو خلاصه بعدیکم که خوردمش بلندشدم زدم بیرون اس داد ناراحت شدی گفتم آره و تو کفما و این حرفا پیشه خودم گفتم کاش کرده بودمش دو روز بعد دوباره رفتم خونش باز شروع کردم بوسش کنم و مانتوشا در بیارم و خوردن گردن و لبو سینه هاش اینبار دست گذاشتم رو کوسش که هی پس زد منم به زور دستما کردم تو شلوارش و شروع کردم به مالیدنه کوسش یکم که مالیدمش بی حال شد منم شلوارشو در آوردما سرمو بردم لاپاش و شروع کردم به خوردن کوسش وای که چه آه وناله ای میکرد همونجابلندش کردم بردمش روتخت و دوباره شروع کردم به خوردن کوسش و سینه هاش سینه هاش یکم شله ولی بدک نیست بجاش ی کوس تپل و تنگ داره بعدکه خوردمش گفت توچرامنا لخت کردی ولی خودت هنوز لباس تنته منم پیرهن و شلوارمو درآوردم بعد شورتما کیرماکه دید گفت وای این چیه چرا اینقدرکلفت وبزرگه ناله داییت نصفه اینه و این اگه بره توکوسم که میمیرم منم گفتم بجاش حال میای کیرما یکم رو کوسش مالوندم و بعدآروم کردم تو کویش چنان ناله ای میکرد که دلم نمیومد بیشترتوش کنم ولی همینجور باز دادم تو کوسش اونم درد میکشید من دستمابردم زیرکمرش و بغلش کردم همینجور که روش خوابیده بودم و دور گردن و گوششا میخوردم تلمبه میزدم اونم آخ و ناله میکرد وای که چه داغ بود چه حالی میداد تاحالا کوس به این تنگی نکرده بودم من هی تلمبه اون هی آخ و ناله ۵ دقیقه که گذشت در آوردم یکم رو کوسش مالیدم کیرما دوباره گذاشتم تو کوسش و فشار دادم حدود ۵ دقیقه باز تلمبه میزدم اونم میگفت درد میاد کیرت تا نافم میاد واین حرفا تا اینکه آبم اومد و همه ریختم توکوسش همینجورکه آبم میریخت توکوسش بازتلمبه میزدم تاقطره آخر آبما کشید بعدم بلند شدیم یکم نشستیم پیشه هم وتعریفا سکسی و درمورد دوس دخترام و نامزدم بعدپاشد که بره خودشا بشوره بعدکه اومد میگفت چقدرآبت زیاده هنوز داره میادبیرون تا اینکه رفتم چندروز بعد دوباره رفتم یکم نازکرد ولی باز کردمش تا الان که حدود۳ماهه باهمیم تقریبا ۱۰ ۱۵ باری کردمش پریروز گفت داییت داره میاد رفتم کردمش چون تا ۱۳بدر دیگه نمیتونم بکنمش بعدکه کردمش گفت من هرروز دارم بهت وابسته میشم اگه توبا نامزدت آشتی کردید من چیکارکنم منا ول میکنی ولی گفتم ن عزیزم اگه با اونم آشتی کنم تورو هیچ وقت ول نمیکنم امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید اگه بد نوشتم آخه دفعه اولمه ولی داستان حقیقته بجاش نظر بدید لطفا نوشته

Date: August 26, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.