مردی در پسا طلاق

0 بازدید
0%

این داستان سکسی نیست اگر مایل به خواندن داستان های سکسی هستید داستان دیگری انتخاب کنید بعد از نوشتن 8 9 86 9 87 8 7 8 8 8 9 85 8 7 9 86 8 8 2 8 9 9 8 7 9 86 9 80 9 80 9 80 9 80 8 8 7 تنهایی غم انگیز یک پاندا که زنی را در پسا طلاق تصویر میکرد به فکر رعایت عدالت و نوشتن از زندگی مردی در پسا طلاق افتادم و اما داستان اسمی برایش انتخاب نکرده بودم هیچ علاقه ای هم به دانستن نژاد و نوع اینگونه حیوانات که در اپارتمان نگهداری میشوند ندارم از همه ی اسم و رسمش به همین سگ خانگی بودنش بسنده کرده بودم می دانستم او را از کنار یک والد نیمه جان زرد و گر برداشته ام همان سگ گری که از دامنه های یک تپه ی خاکی که بیشتر از انباشت نخاله های ساختمانی شکل تپه به خودش گرفته بود پیدا کردم یک پایش لنگ بود و به خاطر سرما خودش را در یک کابینت زنگار گرفته پنهان کرده بود درب های کابینت مانند دهان یک جنازه باز و کج مانده بود وقتیهایی که کلافه میشدم یکی از عاشقانه های تیراس رو برمیداشتم و برای مدتی انجا بین نخاله ها و زباله های اطراف می پلکیدم انروز هم صدای زوزه اش توجهم را جلب کردو به طرف خود کشید او را با کیسه کنفی که در ان اطراف بود بلند کردم و به طرف خانه رفتم و در دشتی که پشت ساختمان ما برای ساخت و ساز خالی مانده بود رها یش کردم همانجا بود که حیوان خانگی من بدنیا امد یک موجود عجیب غریب که شبیه هیچ جانور شناخته شده ای نبود نه اینکه دوسر داشته باشد یا از خانواده ما موت ها باشد بهر حال او هم یک سگ بود ولی اینکه یک سگ بتواند تو را یاد کسی بیندازد که مدتها پیش سعی کردی فراموشش کنی و او را مثل توموری که به سرتاسر بدنت متاستاز داده از خودت جدا کنی خودش یک مصیبت است تومور هم که متاستاز بدهد چاره ای جز تسلیم شدن به مرگ نیست چون نجات همه ی بدن خیلی سخت است و تا حدی هم یک معجزه می خواهد و من در ان اپارتمان چهل متری ام که تمام در و دیوار و تار و پود و سوراخ و سنبه اش با تومور عجین شده بود خیلی امید به معجزه نداشتم فقط دلم می خواست چیزی باشد که گاهی مرا به فراموشی ببرد و ان حیوان خانگی نه تنها فراموشی بلکه دارویی بود که همه چیز را به یادم می اورد و فلجم می کرد طوریکه نمی توانستم دورش کنم فلاکت از اینجا شروع میشد که نمی توانستم گونی را دورش بپیچیم و او را در خرابه ی دیگری رها کنم درست مثل کاری که با والدش انجام داده بودم هر بار که چنین تصمیمی می گرفتم مثل سرایت یک حس شوم و مسری یا مثل یک بیماری هر دو به درد های مبهمی کشیده میشدیم همان وقت تنه ی سنگینش را با ان دستهای کوتاه که به راه رفتنش بیشتر حالت خزیدن می داد به طرف من می کشانید و دو دستش را طوری که بتواند بایستد روی زانوهایم قرار می داد و با همان چشمهای نه حیوانی و نه ادمی اش چنان به من زل می زد که انگار بگوید نه رفیق خواهش می کنم با من اینکارو نکن و تا بیایم از تصمیم به عمل قدمی بر دارم پوزه اش را به پاهایم می کشید و همانجور چسبیده میماند تا به کلی فکر جدایی از ذهنم محو شود همیشه همینطور بود گاهی همه چیز همینطور بی ربط به هم ربط پیدا می کرد انقدر که اخرش در افکار چسبناک خودم گیر میفتادم و بدون خلاصی دست و پا میزدم هنوز یکسال نشده بود که از زنم جدا شده بودم با انکه مدت کوتاهی پس از طلاق همه ی بار و بندیل و اثاثیه خانه را که نماد حضور همه جانبه اش در زندگی ام بود از ان خانه برد و در مدت کوتاهی به شهر زادگاه اش بر گشت اما حس کردم چیزی را عمدا جا گذاشته شاید می خواست خود را به یک گاز سمی تبدیل کند و به درون قفسه سینه ام بخزد و خفه ام کند کافی بود تا به هر گوشه از این خانه نگاه کنم تا اثری از او را ببینم حضورش شبیه لکه ی قاب عکس بزرگی بود که دردیواری خالی افتاده است تنها اتفاقی که بعد از رفتن او افتاد این بود که برای مدتی توصیف مو به مویی از چهره و اندامش نداشتم انگار تمام ان لحظه هایی که با هم بودیم چیزی جز صدایش در میان ادراکم نقش نبسته بود فقط این صداها بودند که گاهی قطره قطره و گاه سیلابی بر من فرود می امدند صدای غرغر ش بلند بلند حرف زدنش زجه و گله و ایرادو تمسخربه تمام انچه که بین ما بود و قسمت مسخره ی ماجرا چشمهای این سگ بود که گاه تمام زمان را به روزهای گذشته می برد و کلافه ام می کرد طوریکه از روی اجبار برای فرار از تکرار انچه بین ما گذشته بود و فرار از ان اصوات خزنده از خانه بیرون میزدم تا در آن اطراف در فضاییکه سالها بود برای ساخت و ساز خراب شده بود گشتی بزنم و درست در همان وقت ها بود که توله ی حیوان خانگی را در گوشه ای که گونی را رها کرده بود یافتم از سرما می لرزید و در کنار تخته سنگی در خودش پیچیده بود و زوزه ای می کشید که نه شبیه سگ بودو نه شبیه حیوان و یاهبچ موجود دیگری انوقت بدون اراده و بر حسب وظیفه ای که درآن لحظه فقط اجبار بود او را به خانه اوردم کم کم ان حیوان خانگی خودش را به میان صدا ها و غر غر ها و دهن کجی ها و اداهای زنانه و رفتارهای هیستریکی که به من و زندگیم چسبیده بود کشید و زوزه اش همان زوزه ایکه هیچ شباهتی به صدای سگ یا حیوان یا موجود دیگری نداشت حفره های خالی باقیمانده را پر کرد و چشمهایش رشد کرد و معنی دارشد و اینطور بود که هر بار نگاهش می کردم یکجور حس دلتنگی یا خشم و نا امیدی به سراغم می امد و بلافاصله می فهمیدم که این حس به تار و پود زندگیم تنیده و نمی شود با ان کاری کرد و همان وقت بود که او دستهایش را روی زانوی من می گذاشت و روی دوپا می ایستاد و جوری که انگار مسخره ام کند به من زل می زد و طوری که انگار صدای او باشد می شنیدم که می گفت هی رفیق اینکارو نکن هیچ تضمینی نیست که بعدش بتوانی این حفره ها را پر کنی فکر می کنم وقتی بتوانی همه صداها را بشنوی کم کم چیزی برای گفتن نمی ماند شبیه این این که تا نوبتت بشود و بخواهی از خودت دفاع کنی و حرفت را بزنی یا چیزی بگویی کسی از پشت سر بیاید و یک داستان مزخرف را چنان پر اب و تاب تعریف کند که بقیه خنده ی بلند و کشداری سر بدهند طوریکه فراموش کنی چه می خواستی و چه حرفی داشتی و به چه فکر می کردی اصلا همه چیزاز یادت می رود فقط یک شاهد هستی و می توانی بایستی و تماشا کنی که چگونه محکوم میشوی و دست بسته به حبس می برندت من هم مدتی ست که سرنخ قضیه را گم کرده ام و فکر می کنم بهتر است کاری کنم به اینجا که رسید سرش را بین دو دست گرفت و چشمهایش را پنهان کرد کمی در همان حالت باقی ماند خودم را به طرف او کشاندم او روی کاناپه دونفره ای که زنش باقی گذاشته بود مانند یک متهم نشسته بود با ان پاهای کوتاه راه رفتن برایم بیشتر شبیه به خزیدن بود مثل همیشه دستهایم را روی زانوهایش گذاشتم و سعی کردم روی دوپا بایستم انوقت سرم را به پاهایش تکیه دادم و پوزه ام را به دستهایش که به هم گره کرده بود چسباندم و گفتم بی خیال رفیق کاری نمیشود کرد همه چیز حسابی به هم گره خورده است فایده ای نداشت جز زوزه چیزی نمی شنید کمی بعد بلند شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد و کتابش را برداشت و رفت شاید همین دور و برها بین خرابه ها تا کمی قدم بزند ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ نوشته ی

Date: September 10, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.