مسلخ ۱

0 views
0%

سلام خانم وکیل از اینکه بدون اجازه و گرفتن وقت قبلی وقت با ارزش تون رو با این چند صفحه میگیرم نهایت عذر خواهی منو بپذیرید چون با تمام وجود به توانایی شما ایمان دارم اینهارو براتون نوشتم شاید هیچوقت همو نبینیم اما همین نوشته کمی از عذابم کم میکنه چون میدونم گناهکارم بهرحال این وقایع هولناک جزیی از زندگی من هستند و اتفاقاتی که انکار ناپذیرند این میتونست برای هر آدمی اتفاق بیوفته و سرنوشتشو مثل تبکارها رقم بزنه مهم تر از همه اینه صرفا هدفم کمک خواستن از توانایی های شما در صحن دادگاه و تبرئه شدن نیست چراکه هیچکس فعلا به من هیچ شکی نکرده ولی خودم در عذابم پس تمایلی به بخشیده شدن و ادامه این کابوس ها در زندگیم ندارم پس منو درک کنید شاید بعدا در مورد این جرم های من بیشتر و موشکافانه تر حرف زدیم چند سال پیش توی شهرستان نسبتا کوچیکی زندگی نسبتا آروم و خوشبختی داشتم و روال معمول زندگی واسه من و خونوادم در جریان بود پدرم سالهای آخر کارمندیش بود و حدود۵۵ سال داشت من بچه آخرش بودم و پسر دوم برادرم فرزند ارشد خونواده بود و هرکس بهش میرسید میگفت پس کی دعوتمون میکنی واسه عروسی اونم خجالت و فلان نمیخوام اضافه گویی کنم خانم وکیل پس میرم سر اصل موضوع راستی اگر جایی از نوشته هام بقول معروف صحنه دار و فلان بود ببخش چون باید بگم وگرنه ممکنه هیچ درکی از موضوع نداشته باشید بهزاد برادرم پسر نجیب و بسیار دوستداشتنی بود تازه کار پیدا کرده بود و پدرمم داشت مهیای دوماد کردنش میشد و واسش ی دختر خونواده دار و متوسط در حد خودش پیدا کرد و قرارهارو با اونا مدار چند روز مونده به عقد کردن بهزاد اتفاقی افتاد که قلب هر کسی رو بدرد میاورد بهزاد توی مسیر خونه با چند نفر گلاویز شده بود در حالی که اصلا اهل دعوا نبود و چند ضربه چاقو به پهلو و شکمش خورده بود و مردم برده بودنش بیمارستان پرس و جو از شاهد و فلان که خودتون بیشتر میدونید هویت طرف هارو روکرد اما مهمتر از هرچیزی مرگ بهزاد بود که شب اون اتفاق رفت خیلی مشکل نبود فهمیدنش طرف اصلی خاطرخوای نامزد بهزاد بود و الوات با پدری فوق العاده پولدار که دختره بخاطر عیاشی و الواتیش رازی به ازدواجش نبود و فلان پدر طرف از طریق ضابطه و پول بیکرانش و گرفتن یک وکیل بسیار بسیار ماهر تونست مانع از اعدام پسر شش بشه و همون وکیل بعد از یکی دو سال اونو بیرون آورد شاهدها گفته بودن چندین نفر دعوا کردن و همین دعوای دسته جمعی شدن پرورنده باعث شد پرونده طوریکه اونها و وکیل متبهرشون میخواست بشه و شد من اما بجای نظام پول پرست و نسبتا کثیف دادگاه هامون تصمیم خودمو گرفته بودم مخصوصا بعداز دق کردن مادرم اونقدر نسبت به اون آدم ها انزجار و تنفر داشتم که هیچ چیز جز انتقام آرومم نمیکرد مرگ اون چند نفر که با پول پذیرفته بودن توی دعوا بودن و همه زدنش منو آروم نمیکرد بلکه دوست داشتم فعلا زنده باشن و عذاب بکشن من سه نفر رو به قتل رسوندم ۱ علیرضا از اون پدر سوخته ها بود خیلی خیلی بد دل و نسبت به ناموسش مثلا غیرتی بود خب واضح بود هرکسی رو باید با ضعف هاش آزار داد و بهش ضربه زد خواهر زیبایی داشت و بخاطر حساسیت های ابلهانه ی علیرضا و قفسی که براش به اسم غیرت ساخته بود پروانه دختری بود که تمام زندگیش رو بیرون اومدن از قفس علیرضا و تجربه ی تعریف ها و خوشی های همکلاسی ها و دوستاش از آزادی ها و عشق بازیهاشون پر کرده بود مثل پیله دورش رو گرفته بود اونم از این همه کرم بودن به تنگ اومده بود اضافه گویی نکنم پروانه تونست از پیله ی تکراری و نکبت بار علیرضا بیرون بیاد ولی چه پروازی وقتی اونقدر توی چهارچوب تاریک و وحشتناک خفقان و سرکوب مونده باشی و یکدفعه آزاد بشی مسلما خیلی چیزهارو با افراط کردن ها بگا میدی و پروانه هم همینکارو کرد تا جایی که علیرضا به مرز جنون و دیوانگی محض رسید و با توجه به حساسیت ها و وضعیتی که داشت خیلی راحت اونو کشوندم به مسلخی به نام رقص پروانه بعداز فرستادن رقصیدن های خواهرش جلوی یک دوربین موبایل و عشوه ها و هرزگی هاش و پنهون کردن پروانه و ترسوندنش که علیرضا تورو اعدام میکنه و بخاطر غیرتش چیزی به کسی نمیگه اونم خیلی راحت عقل رو در موندن پیش من دید در حالی که علیرضا و عذابش داشت کمی آرومم میکرد شب نخوابی هاش رو که میدیدم از دور بیاد شب نخوابی های من و مادرم میوفتادم گریه های مادرم تا حد کور شدن علیرضا واقعن داشت زجر میکشید و پیغامی واسش فرستادم که بیاد فلان جا و خودش ببینه پروانه رقص های سکسی رو از قفس اون بیشتر دوست داره میدونستم تنها میاد و ازش نخواستم تا مبادا به ذهنش برسونم کسی رو با خودش بیاره چون میترسید بدتر آبروش بره به کسی نمیگفت پروانه رو مثل روزهای قبل همون مکان منتظر گذاشتم و رفتم سر قرار علیرضا بی دروغ یک سوم از هیکلش هم نمونده بود و شبیه دیوونه ها شده بود چشمهاش مثه خون و تک تک حرکاتش بوی خون میداد وقتی رسیدم چون نمیدونست طرفش کیه بهش گفتم _آهای برو رد کارت چی میخای _قرار دارم با ی نفر بعد میرم قرار تو خخخخخ برو عمو با ی نامرد که من میدونم اونو ناموس نداشتش _آها فکر کردم اومدی سر قرار تا از این جنده ها که دقیقا اینجا میفروشنشون ساعتی ببری این حرف کافی بود علیرضا تمام وجودش آتیش بگیره گفت تو میدونی جای اصلیشون کجاست _جای اصلی نامردا نامردا جای مشخصی ندارن عمو همه جا هستن همه جا این دوره زمونه باید کمیاگر باشی واسه پیداکردن ی مرد سیگاری روشن کردمو دادم بهش خودمم یکی چاق کردمو بهش گفتم دقیقا دنبال کی میگردی اگه واقعن بیاد خودت میبینیش من میدونم اون حرومزاده منم دنبال ی حرومزاده ام شاید درد مشترکی داریم که اگه اینطور باشه تو با این وضعیت عصبانی باعث میشی اون خودشو هرگز نشون نده کمی آروم شد و آرومتر به سیگار پک میزد اما چیزیرنمیگفت اصولا آدم ها وقتی دچار مصیبت ها و بحران ها میشن وقتی از بدبختی ها و خفت های مشابه خودشون ببینن کمی آروم میشن و احساس درموندگی و حقارت کمتری میکنن این دقیقا زمانیه برای ضربه های مهلک تر سگ ها موجودات عجیبین وقتی احساس ترس و خطر میکنن تمام بدنشون مثل سنگ میشه واسه همین وقتی با یه سگ تصادف میکنی خسارت زیادی به اتومبیل میزنه اما وقتی آروم و بدون احساس خطر باشن میشه بدون دردسر از شرشون خلاص شد علیرضا هم همینطور شد بدون اینکه بذارم بپرسه ی تعریف واهی واسش کردم و گفت منم تقریبا همین دردو دارم خب من ردشون رو تا جایی زدم اگه پایه ای نباید بدون هماهنگی کاری بکنی هرچی تو بگی _بریم تا خونه من چندتا وسیله برداریم و نقشه رو بگم بریم سوار ماشین شد بعد از کمی حرف مفت زدن باهاش از عقب ماشین ی رانی بهش دادم و خوابید وقتی بیدار شد به ی صندلی بسته شده بود و کم کم داشت تقلا میکرد توی این فاصله من رفته بودم پیش پروانه توی اتاق بالا و بعد از یه سکس نسبتا عالی که جرعه های شراب اونو دلچسبتر کرده بودن پروانه واقعا زیبا بود و فوق العاده حشری تمام تنش آتیش میشداز هجوم هوس من اما بلد بودم بازی با آتیش رو قالب های یخی کوچیک وقتی روی تن مست شده ی پروانه آب میشدن و غلط میخوردن تا وسط سینه هاش اون واقعن لذت میبرد گرمای زبونم و قالب کوچیک یخ روی شیار کسش و پیچ و تاب پروانه واقعن لذت داشت میون رعشه ها و ارضا شدن هاش خوابید و اونم به یه صندلی بسته شد حالا نوبت نمایش آخر بود که من باید اجرا میکردم جفتشون رو بروی هم بودن و بگذریم علیرضا چیا بهش گفت اون مدت کم تا من رفتم درو باز کردم و بدون اعتنا به حرفهاش عکس های بهزاد رو که توی بیمارستان خونین روی تخت بود جلوشون گذاشتم چشماش از حدقه داشت بیرون میزد نذاشتم حرف بزنه _ تویی که اینقد ناموس پرست بودی نباید بخاطر اون حرومزاده مزاحم ناموس بهزاد میشدی چون میدونستی چقد غرور یه مرد به این بستگی داره نامزد بهزاد رو خیلی عذاب دادی حتی طرح دوستی پروانه رو با اون ریختی تا اونو ببری توی دام حامد منتها پدرش نذاشت با همین پروانه بیاد خونه شما که البته حامد منتظر بود نه روز آخر هم این تو بودی که حواسش رو پرت کردی تا اون حامد حرومزاده از پشت بزنش علیرضا میتونستم بیشتر عذابت بدم و کاری کنم تا ابد ننگ روی پیشونی نسلتون بمونه اما فقط عذاب تورو میخواستم پروانه هم بی جهت وسیله نشد چون خودت میدونی چکارها کرد پروانه گیج و منگ شراب و قرص بود علیرضا و پروانه رو با هوای مسموم شده از گاز اتاق توی منگیه داروهایی که تو وجودشون بود تنها گذاشتم و بعدداز خوابیدن ابدیشون اون هارو بردم جایی که داشتن یه سد نسبتا متوسط توی مسیر رودخونه میساختن و وسط خاک ریزهای تلنبارشده انداختم و مطمئن بودم بعداز بهرهذبرداری و آب پشت سد کسی نمیتونه سد رو خراب کنه چون آبی که اون پشت جمع میشد هجم وحشی و خطرناکی بود که صرفا ظاهری آروم و زیبا داشت پراز زندگی پر از حیات پراز خشم پراز انتقام حبس کردنش اما صبور اما نفر بعدی حامد بود نقطه ضعف حامد همون انگیزه جنایتش بود فریبا فریبا ی واقعا تشنه ی انتقام چون خودشو مقصر میدونست بدون همکاری اون نقشه برای حامد رسما بی معنی و خریت بود ادامه دارد نوشته

Date: June 10, 2019

One thought on “مسلخ ۱

Leave a Reply

Your email address will not be published.