منو عشقم زندایی

0 بازدید
0%

سلام خدمت دوستان این داستان کاملن واقعیه من اسمم حامی هست داستان از اونجایی شروعت میشه که من با زندایم خیلی راحت بودم آخه خواهر ندارم باهم دردودل میکردیم باهم اس بازی میکردیم داییمم میدونست من یه دوست دختر داشتم که باهم زده بودیم به هم قمگین بودم درست 4 سال پیش شب اهیا بود ماه رمضون بود داشتم میرفتم مسجد واسه اهیا که اس داد متن اس کامل یادم نیست ولی اینطوری بود که آدم وقتی قمگین میشه چشماشو میبنده گریه میکنه منم اس دادم دقیقن مثل من که هر شب گریه میکنم گفت چصور گفتم با دوست دخترم زدم به هم اون شب تا صب باهم حرف زدیم آخه دایم مسجد بود دیگه هفته ای تقریبن هرروز باهم هرف میزدیم منم واقعآ دوسش داشتم از اون موقع که با دایم ازدواج کرد تقریبآ عاشقش بودم که واقعآ بودم اما بخاصر هماگتم که اون دختره دوست بودم ناراحت بودم عذاب میکشیدم اس بازی های ما ادامه داشت که تونست منو آروم کنه اما من دیگه خودمو خوشبخت ترین آدمو میدونستم چون به عشقم که زندایم بود داشتم هروز حرف میزدم اما اینا دیگه دور از چشم دایم بود آخه یکم گند اخلاقه دیگه اینم دردو دلش با من شروع شده بود از اخالق گند دایم میگفت منم میدونستم که با دایم زیاد رابصه نداره آخه از اول زوری بهش داده بودن دیگه من کامل به عشق اولو آخرم رسیده بودم که نگو اونم تو این مودت که با من حرف میزده کم کم داره عاشقم میشه بهم آدت میکنه اونم واقعا منو دوست داشت همه گیزاشم بهم میگفت دیگه من نمیتونستم تحمل دوریشو بکنم و باید بهش میگفتم که چند ساله عاشقشم و بدون اون نمیتونم یه شب که داشتم باهاش اس بازی میکردم آخه دایم خواب بود دلمو زدم دریا و بهش گفتم زندایی یه آرزو دارم که تو میتونی براورده کنی گفت هرچی باشه قبوله گفتم خجالت میکشم بگم گفت میدونی که چقدر باهات راحتم پس بگو گفتم آرزومه ببوسمت دیگه تحمل ندارم این آرزوی چندین سالمه گفت اینکه عیبی نداره مگه کسی تاحالا زندایشو نبوسیده که خجالت میکشی خاستم بگم به عنوانه زندایی نه که نتونستم گفت فقط وقتی تنها شدیم چون اگه کسی ببینه فکر بد میکنه گفتم من دیگه تحمل ندارم قبل از اینکه برم باید ببوسمت به آرزوی چندین سالم برسم آخه من دانشجو هستم تو شهر دیگه گفت فردا صبح زود بیدارشو بهت خبر میدم من تا صبح چشم روهم نزاشتم یعنی من دارم به آرزوی چندین سالم میرسم صبح اس داد دایت رفت مدرسه پاشو زود بیا دایم معلمه چون خونه دایم تو یه شهر دیگست یه دربست گرفتم رفتم نیم ساعت دیگه جلوی درشون بودم زنگ زدم گفتم جلوی درم باز کرد رفتم بالا ظاهرش مثل همیشه بود رفتم نشستم حرفای معمولی میزدیم آورد صبحانه بخوره رو میز غذا خوری منم نشستم کنارش هرچه قدر خاستم ببوسمش خجالت میکشیدم یه اس نوشتم واسش که خحالت میکشم ببوسمت که اس نرفت بعد کلی کلنجار رفتن با خودم جورعت کردم ببوسمش که چشاش داشت برق میزد یه ایییییییییییی گفت داشتم سکته میکردم ته تونستم عشقمو که چندین ساله عاشقش بودم تونستم ببوسم دیگه دنیا ماله من بود بهد که غذاش تموم شد رفت جلوی بخاری پسرشو بخابونه که منم رفتم پیشش دیگه روم باز شده بود رفتم لبای نازشو بوسیدم وقتی خاستم لبمو از رو لبش بردارم لباشو باز کرد نمیدونم به چه منظوری ولی من فکر کردم میخاد لب تو لب بشیم که منم لبمو گذاشتم رو لبشو لبای همدیگرو میخوردیم ناخوداگاه دست راستمو گذاشتم رو پستون چپش نگه داشتم ولی لبمون تموم شد دستم رو پستونش بود اصلآ متوجه نبودم که گفت دستت ونجا چه کار میکنه وای داشتم میمردم گفتم الان فکر میکنه من چقدر هیزم ولی دیگه بروش نیاورد منم بیخیال شدم بعدش یه لب دیگه هم به هم کرفتیم میخاستم دیگه برم دیگه چون وقت اومدن دایم بود موقع خداحافظی سرپا هم کلی لب گرفتیم که داشت پاهاش سست میشد بقلش کردم نکهش داشتم که گفت بسه دیگه به آرزوت رسیدی برو که الان دایت میاد رفتم بیرون بهش زنگ زدم کلی ازش تشکر کردم که گذاشته به آرزوم برسم از شهر اونا تا اونجای که من دانشجو هستم 180 کیلومتر راهه که کلشو داشتم گریه میکردم رسیدم رفنم منزل مجردیم همش اشک شوق بود که میومد از فردا صبحش دوباره اس بازیامون شروع شد دیگه کاملا دوست بودیم باهم یه روز که داشتم باهاش اس میزدم گفتم بزار برم یه دوش بگیرم بیام رفتم اومدم که دیدم ای داده دایت اومد اس نده فردا شد اس داد گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشد گفت نه بگو هرچی صعی کردم نتونستم بگم که گفت بابا زلم کردی بگو دیگه دیکه جای خجالت نداره بگو گفتم دیروز تو حموم به یادت گفت به یاد من خود ارضایی کردی گفتم آره شرمنده نتونستم خودمو نگه دارم گفت عیبی نداره اگه بخای بازم میتونی گفتم ناراحت نشدی گفت نه گرا ناراحت بشم که باهم یکم سکس حرفیدیم بازم خودمو ارضا کردم دیگه نمیشد باید حرف دلمو بهش میگفتم اینجوری فکر میکرد من فگت میخاستم باهاش سکس کنم که بهش نزدیم شدم فرداش تمام حرفایی که تو 9 10 سال تو دلم بودو بهش گفتم قطع کردم داشتم زار زار گریه میکردم گفتم یا تموم میشه یا راضی میشه که باهام باشه 2روز ازش خبری نشد گفتم دیگه تمومه ولی خوشال بودم که تونستم خودمو خال کنمو حرف دلمو بهش بگم 2روز دیگه اس داد سلام گلم خوبی شرمنده 2روزه محمون داشتم نتونستم بهت اس بزنم وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یعتی اس دادم فکر کردم دیگه تمومه گفت نه دیونه منم دوست دارم سرتونو درد نیام اگه یک روز بهم زنگ یا اس نمیداد دیونه میشدم تو هر مراسمی که تو فامیل میشد باید هردو تایمونم میرفتیم هرجا اون بود باید منم میرفتم یا هرجا من میرفتم اون باید میومد دیگه نمیتونستیم 2ساعت از هم دور باشیم خاطرات سگسی هم زیاد داریم دیگه من خوشبخترین آدم دنیا بودم تا مهر سال پیش که بهم دیگه باهم گهریم گهر که نه ازم متنفره از امن روز تاحالا من اون آدم خوشبخت نیستم زندایی برگرد پیش حامدت حمون حامدی که اگه یک روز ازم بیخبر میشدی زمینو زمانو بهم میریختی بدونه تو نمیتونم نمیتونم به قران برگرد نوشته

Date: August 22, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.