من و زن دوستم

0 views
0%

من از خودم نمیگم چون ارزش نداره بیام قیافه بگیرم یه آدم بیشرف همچین تعریف هم نداره که بیاد فیگور بگیره من اسمم آرش هستش و توی یه شهر ی از شهرهای ایران زندگی میکنم و متاسفانه هموطن شما هستم خاطره یا داستان من برمیگرده به سال 86 که تازه ایرانسل اومده بود و من چون قبلا برای مزاحمت کردن صدای دختر در میاوردم این دفعه برای شارژ گرفتن از بچه محلامون اینکارو میکردم و تازه خیلی به این کونده بازی هام افتخار هم میکردم گذشت تا رسیدیم به نوروز 87 و من در این مورد با یکی از دوستام حرف زدم و گفتم به کسی نگو برات شارژ میگیرم و اینا و اونم قبول کرد یعنی اون دوست نبود بلکه یه برادر بود که خیلی منو دوست داشت به اندازه یه برادر منم یه بچه که از یه خونواده تقریبا خرپول بودم و اون از یه خونواده متوسط یکم پایینتر و خیلی تو محل از من دفاع میکرد چون ریقو بودم و هرکی واسم شاخ و شونه میکشید اون زودی میومد و از من دفاع میکرد بعداّ عاشق دختری شد به اسم نسرین و هر وقت میخواست زنگ بزنه به دختره باید تلفن خونشون رو میگرفت چون دختره از یه خونواده فقیر بود و گوشی و از این کوفت و زهرمارا نداشت و من اول با صدای دخترونه با پدر یا مادرش حرف میزدم و میگفتم همکلاسیشم و باهاش کار دارم و این جریان دوسال طول کشید و من هر روز چندبار این کار رو انجام میدادم تا حمید رفت خدمت و من تنها شدم و نسرین هم همینطور و من و اون شدیم دوستای تلفنی اوایل فقط چند کلمه در روز بود تا یه روز شوخیمون گرفت و من گفتم خجالت نمیکشی به پدر و مادرت دروغ میگی اونم برگشت گفت تو خجالت نمیکشی برای شارژ و تو رفاقت خودتو دختر میکنی داشتیم میخندیدیم و خودمونو خر میکردیم که یهو گفت خیلی زنونه حرف نزن یهو دیدی پریودت هم شروع شد دیگه یه لحظه یخ کردم و به خودم اومدم که داره همه چی بینمون از بین میره قطع کردم حدوداّ یکی دو ماه گذشت و حمید برای میان دوره مرخصی داشت و برگشت خونه و شبش اومد خونه ما و به من گفت با گوشیت زنگ به خونه نسرین و من بهت میگم چی بگی توهم با اون صدای ظریفت انتقال بده گفتم نه فقط تا گوشی رو میدن دست خودش و بعد خودت حرف بزن گفت خره آخه امروز با موتور زدم تو کار شخم زدن کوچه شون و باباش مشکوک شد بهم برای همین اومدم پیش تو وگرنه میگفتم دخترخاله ام برام انتقال بده خره تو فرق داری بهت اطمینان دارم دیگه هیچی اونشبم گذشت و منم تو اون چند روز دوباره خیلی با نسرین حرف زدم و حمید رفت تهران واسه ادامه سربازیش و من موندم و نسرین و صحبتایی که داشت به جاهای باریک میکشید و دیگه حمید از پادگان زنگ میزد و یه چیزایی میگفت منم به نسرین زنگ میزدم و انتقال میدادم و حرفای نسرین رو هم برای حمید میرسوندم بعضی روزا که میومد بازار بهم زنگ میزد و میگفت بیا میرم خاوه فروشی برای فرش فلان رنگ نخ و خاوه نداریم باهام بیا تنها نباشم چون حمید گفته فقط با تو برم دیگه چندبار برای خریدایی که خصوصی نبود باهاش رفتیم و کارم رسید به جایی که دیگه میدونستم دارم عاشقش میشم و دیگه باهاش قرار میزاشتم و و میبردمش کافی شاپ براش کادو میگرفتم و خلاصه تو نخش بودم روزگارم داشت میگذشت و حمید از خدمت برگشت و تموم کرد و من دیگه خودمو رسوندم تهران برای فرار از خودم تو گاراژ عموم کار کردم و پدرم هر روز زنگ میزد به عموم که داداش این توله سگو راضی کن برگرده آخه بگو نونت نبود آبت نبود تورو چه به کار کردن تا عمو از زنگ زدنای بابام خسته شد خیلی شیک و مجلسی یه شب لباسامو جمع کرد و گفت عمو جون فردا برگرد خونه تون حوصله باباتو ندارم و بیاد اینجا فکر کنه به زور نگهت داشتم منم فرداش چون هیچ جای دیگه نداشتم و نمیتونستم بمونم برگشت شهر خودمون و بابام ما رو یه سوال جواب کلی کرد و وقتی دید مثل سابق بلبل زبونی نمیکنم بیخیالم شد شبش اومد خونه به مادرم گفت خدارو شکر حمید هم داره زن میگیره و داره واسه خودش مردی میشه فقط این قرمساق سگ پدر نمیدونم چرا مثل دخترای عذب هی دنبال ولگردیه و به فکر زندگی و زن نیست هیچی دیگه فرداش ما با ابوی دیوث رفتیم به زور لباس واسه عروسی گرفتیم و تو راه برگشت حمید و نسرین رو دیدیم با هم نمیدونم از کجا میومدن که تا به ما رسیدن تا چشمم نسرین افتاد از رفاقت با حمید خجالت کشیدم چون من دیوانه وار نسرین رو دوست داشتم و اونم تا منو دید سرشو پایین انداخت چون حال منو میدونست با اون کادو و کافی شاپ بردن ها و اون حرفایی که میزدیم اون شوخیایی که با هم داشتیم که فقط اسم کیر و کس و نمیبردیم حمید تا پدرمو دید با پدرم دست داد دستش رو به طرف من گرفت و به زور دست دادم و پدرم زود گفت آقا معلوم نیست چشه که چند روزه عینهو زن شوهر مرده تو خودش رفته و هیچی ام بروز نمیده حمید منو کشید کنار و صدای پدرمو شنیدم که به نسرین گفت دخترم انشالله به پای هم 100 سال زندگی خوب و خوش داشته باشید حمید ازم پرسید گفت چیه جریان چیه تویی که قبلا مثل کمپوت انرژی بودی الان چند روزه تو کوچه دورادور دیدمت عین ننه مرده ها شدی چیه هیچی نگفتم و برگشتم و گفتم آقاجون بریم از کنارشون رد شدیم و بابام باهاشون خداحافظی کرد و از اونا که یکم دور شدیم یکی زد پس گردنم گفت دیوث با حمید چرا خداحافظی نکردی باهاش دعوات شده بهترین پسر محل و مودب ترینشونم بود که توی سگ صاحاب مثل سگی به اون بیچاره هم پریدی گذشت تا شب عروسی و من تو عروسی نشستم کلی مشروب خوردم تو عروسی تا جایی که راه داشت نشستم و بعد برگشتم خونه و چند روز بعد بابام گفت میای نمایشگاه و دیگه بیکاری نمیچرخی واسه خودت گفتم چشم ولی پولمو هفته به هفته میخوام از همین الان بگم بعداّ دبه در نیاری برام اومد گفت پسر خوب اونجا کاری نمیکنی تازه فقط روزی چند ساعت اونجایی گفتم اره جون خان داداشت تو منو ببری از صبح خروس خون تا بوق سگ ولم نمیکنی هیچی دیگه بیخیال شد و رفت گفت باشه ولی فردا میای خواهرم اومد گفت آخیش دیگه تو خونه نیستی مامانو عذاب بدی با اون رفتارت رفتم زدم تو دهنش لبش خون افتاد مامانم اومد یکم زد تو سروکله م و گفت دستت بشکنه چرا همچین میکنی بچه مو گفتم فقط اون بچته من تخمه سگم دیگه چرا هرچی زر میزنه فقط طرف این چش سفید پررو رو میگیرید زدم بیرون از خونه دم در حمید روبروم اومد صدام کردو گفت آرش وایسا کارت دارم تا بهم رسید گفت بیا بریم تا پیش بابات برای یه کاری تو هم باشی خوبه رفتیم اونجا و به بابام گفت میخوام مغازه بزنم توی شهر نزدیک خودمون میخوام با آرش شریک باشم هم چون بهش اعتماد دارم هم اینکه پولم کمه میخوام با زنم برم اونجا پدرم گفت خیلی خوبه با تو باشه قبوله خلاصه رفتیم اونجا به واسه آشنایی بابام توی پاساژ مغاز زدیم و ویترین رو براه کردیم و وسایل آوردیمو چند ساعت بعد گفتم حمید یه مدتیه تو خودمم ببخشید اگه بی معرفت بازی در آوردم گفت نه داداش بیخیال تو برام بیشتر از اینا ارزش داری گفتم حمید من شبا برمیگردم خونه دیگه صبح دیر اومدم گیر ندی و یه خنده ای کردم که جو بره سمت رفاقت گفت نه آرش جان شبا میای پیش ما گفتم ما کیه منظورت تو و نسرینه عمراّ اگه بیام زد رو شونه م و گفت بابا نترس تو توی اتاق بغلی میخوابی ما هم حدالامکان سروصدا نمیکنیم تا تو راحت باشی گفتم نه بابا شم اول زندگیتونه سر خر نباشه بهتره منم فوقش صبح ها 1 ساعت دیرتر میرسم گفت حالا امشب من و تو تنهاییم میریم اونجا تا ببینیم چی میشه بعد از ظهر بهم یه آدرس داد و گفت برو خونه این وسایل رو هم برای شام بگیر که بخوریم منم رفتم خرید و راه افتادم که به خیالم خونه خالیه و من میرم تنهایی میخوابم تا حمید بیاد و غذا درست کنه با هزار پرس و جو خونه رو پیدا کردم و کلید انداختم و رفتم تو و داشتم آواز میخوندم و ادای گوگوش رو در میاوردم که یه صدایی از بالا گفت اونوقتا برای من نمیخوندی ها بله خود نسرین بود ولی این چطوری اومده بود رفتم بالا باهاش سلام و علیک کردم و گفتم چطوری اومدی گفت با پسر عموم اومدم که شما امشب سر گشنه زمین نزارید گفتم پس کلید گفت من چند روز پیش از اینکه بیاید مغازه رو بگیرید اومده بودم با حمید خونه رو گرفتیم و یه کلید ازش داد به من وسایل رو گذاشتم زمین و برگشتم که برم بیرون گفت کجا گفتم خودت میدونی چه حسی بهت دارم پس بزار برم که نمیخوام به ناموس رفیقم نظر داشته باشم گفت اگه ناموس رفیقت به تو نظر داشته باشه چی بدنم یه لحظه بی حس شد و رو بهش گفتم یعنی تو هم منو گفت آره پس چی یعنی من نمیدونستم چرا برای من روسری و ادکلن و بلوز و کادوهای دخترونه میگیری گفتم حمید هم در جریان کادو هست گفت نه این یه راز بین منو و عشق همیشگی خودم آرش بلند شدم و گفتم باشه من برم بیرون میترسم حرفی ازش در بیاد گفت خب نمیخوای کاری بکنی گفتم مثلا چی گفت یه لب نمیدی به من که دوستت دارم یا خودت نمیخوای عشقتو بغل کنی نمیدونم چرا یهو مثل وحشیا بهش حمله کردم و بغلش کردم و لبم رو به لبش چسبوندم یهو گفت یواش بیشعور سیبیلت اذیتم میکنه و یه خنده ای بهم کرد همونجا شروع کردیم به مالیدن همدیگه و دیگه نمیدونم چطور لباس همدیگرو در آوردیمو چطوری شروع کردیم که یه آن به خودم اومدم دیدم دارم با زن صمیمیترین دوست سکس میکنم بلند شدم لباسم رو پوشیدم و از همونجا برگشتم و دیگه حتی با حمید سلام و علیک هم نکردم از خجالت البته میدونم که فقط من مقصر نیودم ولی شرم دارم ازش چون اون به من اعتماد کرد و من اینطوری جواب اعتمادش رو دادم من دیگه چیزی برای نوشتن از خودم ندارم فقط اگه حمید اینو خوند دوست دارم منو ببخشه و منو حلال کنه نوشته یه

Date: August 22, 2018





Leave a Reply

Your email address will not be published.