من و شیوا و فیسبوک

0 views
0%

سلام من اردوان هستم 18 سالمه وسال اخر ريضايم نميخوام خودمو گنده نشون بدم يا مثل بعضي از دوستان جقو تو فكر همسايمون كسشر ببافم دلمم فش نميخواد خاطره اي كه ميخوام بگم ماله دو ماه پيشه زيادم سكسي نيست پس نخونش كه بعدن فوش ندي داستان از اونجا شروع شد كه من يه دوسالي ميشد با دختر دوست بابام دوست بودم اولاش حسي بهم نداشتيم ولي كم كم بهم وابسته شديم راستش من اصلن كسي نيستم كه عاشق كسي شم ولي اعتراف ميكنم كه عاشقش شدم رابطمون عالي بود حتي بهم ميگفت بدون تو ميميرم اردوان مينشست رو پام موهامو ناز ميكرد بعد تو بغلم دراز ميكشيد وقتي به خاطراتمون فكر ميكنم ديونه ميشم بگذريم يه روز بابام گفت دوستم ميخواد بياد خونمون منم كه از خدا خواسته تو پوستم نميگنجيدم بالا خره اومد ما بيشتر باهم تلفني حرف ميزديم چون خونشون خيلي از ما دور بود و دير به دير ميددمش به خاطر همين خيلي دلتنگ هم ميشديم اومدو باهم رفتيم تو اتاقمو شروع كرديم حرف زدن به من گفت اردوان من بيخوام قضيرو به بابام بگم تو هم بگو من بدون تو ميرمو از اين حرفا من خرم كه باور كرده بودم بعد يه مدت بهم گفت اينترنت داري بريم فيسبوك حوصلم سر رفته منم گفتم گوشيم اينترنت داره گوشيمو اوردمو پسوردشو زدو وارد پيجش شد ديدم دوتا پي ام داره گفتم شايد دوستاشه بعد يه مدت گشت و گذار در فيسبوك دير وقت شده بود و بايد ميرفتن خداحافظي كردنو رفتن منم خيلي اتفاقي رفتم سر گوشيم ديدم از همون پيج خودش اومد يادش رفته بود بياد بيرون منم كه بهش اعتماد داشتم داشتم ميامدم بيرون كه يه پي ام ديدم زده بود هستي ديدم پسره منم كه شكه شده بودم رفتم جلو تر تا بقيه پي ام شو بخونم ديدم بعله خانوم پي اماي عاشقانه دادن به هم داشتم ميمردم عرق كردمو داغ شدم بهش اس دادم كثافت من دوست داشتمو از اين حرفا در كمال پروي گفت خب دوسش دارم انگار اين ادم نبود ميگفت بدون تو ميميرم ديگه جوابمو نداد تا يه روز به پسره پي ام دادم كثافت تو با شيوا چيكار داري اون صاحاب داره گفت من خيلي وقته ديگه جوابشو نميدم و ديدم با فوش دادنو اين رفتارا به جاي نميرسم سعي كردم دوستانه رفتار كنم بهش گفتم دوسش دارم گفت خيلي وقته ج شو نميده اولش باورم نشد ولي بهم ثابت كرد از يه طرفيم دختري كه تو نت با كسي دوس شه نميشه بهش اعتماد كرد از يه خوشحال از يه طرف ناراحت تصميم گرفتم موضوعو به بابام بگم بهش كل جريانو گفتم ولي چيزي از اينكه دوسش دارم نگفتم البته ميدونه ولي بروم نمياره تا يه روز كه بهم گفت ولش كن اگه بخاي دنبال همچين دختري باشي بايد تا اخر عمر بيفتي دنبالش ولي بهش گفتم نميتونم فراموشش كنم از يه طرفم تو يه مهموني دوره اي كه هر سه ماه يه باره كه سري بعدش يه ماه ديگس تصميم گرفتم كارو تموم كنم يه جوراي از شما راهنماي ميخوام كه چطوري بدستش بيارم ممنون از شما دوستاي گلم كه تحملم كردين فكر كنم اين اولين داستان شهواني باشه كه هنوز ادامه داره نتيجه مهمونيو بهتون ميگم اين خاطره باعث شد من از سكس و دختر حالم بهم بخره ولي هنوز اميدمو از دست ندادم درضمن من ادمي نيستم كه به به ين راحتيا عاشق شم عشقم الكي نيست پس لطفن توهين نكنين باي نوشته

Date: August 30, 2018





Leave a Reply

Your email address will not be published.