مهتاب 1

0 بازدید
0%

مردان خدا خشتک پندار دریدند یعنی همه جا غیر کون هیچ ندیدند هر سوراخ که دادند از آن سوراخ گرفتند هر کص که گفتند همان کص شنیدند فریاد که در کون آدم خاکی بسی منی فشاندند و بسی کیر تنیدند با بی توجهی به آخرین شاهکار ادبی همکلاسیم سینا که داشت کص نوشته ی جدیدش رو بلند میخوند تا مبادا حاضرین از فیض شنیدنش محروم بشند_دستم رو توی موهای بلند خرمایی رنگم کردم و غرق در خیالات شدم دنبال بهترین برنامه ی ممکن بودم برنامه ای که هم من هم مهتاب ازش لذت کامل رو ببریم همین چند روز پیش بود که بهم یواشکی رسوند که مامان و باباش قراره یه نوک پا با آبجیش بیان اراک برای خرید وسایل خونه از ستاره خوشم نمیومد منظورم آبجی مهتاب بود راستش ستاره یه دختر لوس و پر عفاده بود که فکر میکرد از دماغ فیل افتاده و همه باید در خدمتش باشن ولی خب به هر حال به لطف ایشون هم که شده بود میتونستم حد اقل دو ساعتی با مهتاب خلوت کنم توی این افکار بودم که یهو مجتبی بهم گفت کجایی ایزد بلند شو بریم سر کلاس این یارو بوقلمونه اقای هاشمی رو منظورش بود مردی با اعتقادات خاص که وقتی اسم خمینی رو میشنید میزد زیر گریه انگار یاد مادر خدابیامرزش میوفتاد و البته پاهای کشیده و لاغرش فراموش نشه همونا بود که بهش لقب بوقلمون داده بود به هر حال رشته ی افکار شیرینم پاره شده بود و در نتیجه راه افتادم سمت کلاس و سر جام نشستم هاشمی اومد و باز با همون لحن مسخره شروع به تکرار اون لغات مسخره تر عربی شد نَحنُ مُستَعِدون لِلقِتال نَحنُ بازم رفتم توی فکر این بار اون روزی که ناخواسته و با احمقی تمام بهش فهموندم میخوامش راستش مهتاب دختر عموی مادرم بود و از بچگی میدیمش موهای گندمیش اون رو از خواهر دو قلوی نا همسانش ستاره تمییز میداد گرچه تفاوت های دیگه ای هم توی صورت و بدن داشتن مثلا ستاره اندام توپرتری داشت ولی مهمترین تفاوتشون توی اخلاقشون بود ستاره میخواست همه همیشه زیر پاهاش باشن و خانوم برای راه رفتن رو به جلو از روی پیشونی بقیه رد بشه ولی مهتاب نه اینجوری نبود حداقل من اینطور فکر میکردم خوب یادمه اون شب موقعی که شام عروسی دایی کوچیکه رو خوردیم جلوی در تالار دیدمش که تنها وایساده بود معلوم بود منتظر ستاره س بی حواس زل زدم بهش وقتی به خودم اومدم که دیدم اونم زل زده توی چشمام سعی کردم نگام رو بدزدم ولی دیگه دیر شده بود خودش اومد جلو و بعد از سلام و احوال پرسی با یه حالت گلایه وار گفت آقا ایزد چرا امسال عید خونه ی ما نیومدین درس کوفتی رو بهونه کردم در واقع دروغ ترین بهونه ی ممکن در جوابم شروع کرد به گلایه از شب مهمونیشون که من نبودم و روز سیزده که نهار رو خورده نخورده غیبم زده بود ولی من محو تماشای صورت خوش تراشش شده بودم _ در جواب اون همه گلایه یه چیز گفتم مثل این احمقا مهتاب دوستت دارم یهو به خودم اومدم و فهمیدم ای داد بند رو آب دادم و الانه که رسوای زمین و زمان بشم توی اون چند ثانیه که قلبم داشت از سینه میزد بیرون و دست و پام شل شده بود دیدم قیافه ی خجالت زده و متعجب مهتاب کم کم باز شد و فقط یه کلمه گفت منم همیشه همه ی کارهام اینجوری بود وقتی تمرکز نداشتم و فکرم درگیر میشد اختیار حرف زدنم رو از دست میدادم و یهو میدیدی یه چیزی میپروندم و این سر آغاز داستان عشقی منو و اون شد حدودا یکسالی از شب عروسی دایی میگذشت توی این افکار بودم که صدای گوشخراش و تکراری زنگ منو به خودم آورد دیدم مجتبی داره یه چیزی به بقل دستیم حسین میگه پسر این ایزده پاک زده به سرش دلم به حال آقاش میسوزه در جوابش گفتم بلند شو اینقدر کس نگو برای گلوت مضره لحن حرف زدنم با دوستان همین بود اونروز بعد از مدرسه رفتم حموم و حسابی به خودم رسیدم شبش با کلی خواهش نشستم توی پرشیای بابام و تا خود خمین پام رو از پدال گاز برنداشتم از اراک تا خمین یک ساعت راه بود ولی برای من چند سال گذشت توی راه همش با ضبط بازی میکردم و احسان خواجه امیری هم همش میگفت ثانیه ثانیه صدات حس آروم نفسات ولی فکر و خیال من رو ول نمیکرد مبادا نه نه اینجور نیست ولیکن شب رو خونه ی مادربزرگم موندم صبح ساعت ده بود دیدم گوشیم داره زنگ میخوره سینا بود جوابش رو دادم گفت ایزد کجایی بپر بیا اینجا کارت دارم بدم میومد یکی بهم دستور بده اونم خیلی زیاد بهش گفتم اراک نیستم و بدون خداحافظی قطع کردم از ساعت ۱۰ تا ساعت ۴ که قرار بود مهتاب زنگ بزنه بد گذشت بریده بودم نمیدونستم تمرکز کنم و از طرفی هم صبرم تموم شده بود از حالات بدی که معمولا قبل از اولین سکس همه تجربه اش میکنن علی الخصوص اگه طرف عشق زندگیت باشه و توی درستی یا اشتباه بودن سکس اونم قبل از ازدواج باهاش توی دوراهی قرار گرفته باشی دیدم گوشیم دو بار به فاصله ی چند ثانیه تک زنگ خورد خودش بود اینم علامتی بود که خودم یادش داده بودم پریدم پشت پژو و گازش رو گرفتم در خونشون زنگ رو نزده دیدم در رو برام باز کرد مثل اینکه منتظرم بود تا دیدمش بازم هول کردم خوشگل تر از همیشه با اون موهایی طلایی بافته شده دور گردنش بازم مثل احمقا بی اختیار رفتم جلو و لبم رو گذاشتم رو لبش این پیوند قشنگ با هل نسبتا محکم مهتاب خراب شد بلند گفت چیکار میکنی از کوره در رفته بود فهمیدم اونم استرس و اضطراب داشت بازم دوباره از دستم در رفته بود درست مثل شب عروسی دایی وای که پسر من چقدر نادونم پایان قسمت اول دوستان عزیز بابت وقتی که برای خوندن داستان من گذاشتین بسیار سپاس گذارم ایزد شوالیه ساسانی نوشته

Date: December 12, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.