مونوکسید کربن

0 بازدید
0%

خیابون خیلی شلوغ نبود ۲۰ دقیقه ای بود منتظر بودم استرس و سردی هوا دست به دست هم داده بودن که حالم بیش از پیش از همه چی بهم بخوره چند روزی بود که داشتم به همه چیز فکر می کردم می دونستم این بدترین راهِ اما تنها ترین هم بود می دونستم هیچکس حتی وجدانمم به این کار راضی نیست اما من تنها گزینه بودم واسه لِه شدن اگه هرکس بویی از کاری که میخوام بکنم می برد حتما پدرم خودمو خودشو می کشت اون عاشق هممون بود اما سخت می شد فهمید پدرم ی ساقی خورده پا تریاکه از ی شمسی نامی که حتی قیافه ی نحسشو هم تاحالا ندیده جنس می خره هم جنس خودش جور میشه هم ی پولی در میاره اما یک روز که تازه از شمسی جنس گرفته بود پلیسا بهش شک می کنن و اونم جنسارو میندازه پشت ی وانت که مثلا شمارشم برداشته بوده اما دیگه هیچ وقت نه جنساشو پیدا کرد نه اون وانتی رو این یعنی ی پدر بی پول و خمار با گم شدن موادا اندک خوشی هم که داشتیم از خونمون فرار کرد وقتی التماسا و اشکای سایه ی بالا سرمو پیش در و همسایه واسه چند حب تریاک میدیدم بی اراده خُرد می شدم اما کم کم عادت می کردیم همه واسه اینکه بتونیم خودمونو به زیر خط فقر برسونیم خیلی تلاش می کردن مادرم تمام وقت بالا شهر بود و مشغول تمیز کردن کثافتای خونه های پولدارا خواهرمم با اینکه حامله بود ولی تمام وقت توی یدونه تهیه غذایی کار می کرد و شوهر بی عُرضشم دنبال لات بازی و الوات گری منم تنها کمکی که به خانوادم کرده بودم دانشگاه دولتی قبول شدنم بود و همه ی اینا فقط خرج قسطامون می شد کمبود ی مرّد کاملا حس می شد همه چی بد بود و زندگی برام سیاه تر از همیشه اما من بی رگ تر از این حرفا بودم که به خاطر احساسات و علاقم به خانوادم حرکتی بکنم دوستشون داشتم اما هیچ وقت اینقدبا احساساتم قاطی نمیشدم که بخوام فداکاری بکنم و خودمو به زحمت بندازم باد سردی که می اومد ناخوداگاه دستامو به سمت جیبام هدایت میکرد نیم ساعتی شده بود که انتظار می کشیدم دیگه نتونستم صبر کنم و به مهلا خانوم زنگ زدم بعد از چنتا بوق برداشت و بدون اینکه به من اجازه حرف زدن بده گفت ۱۰دقیقه دیگه میرسه دیگه یکم دندون به کیر بگیر اه و سریع قطع کرد بیشتر اعصابم به هم ریخت نمی دونم سیستم کوفتیشون چه جوری بود ولی تنها چیزی که لحظه به لحظه حس می کردم بی ارزش بودنم بود فقط باید ی کالا می بودم که کمر خالی میکرد توی اون شرایط ی مهمون ناخونده تمام وقت همراهیم میکرد بغض لعنتیم دوست داشتم گریه کنم و یکی با دیدن اشکام وجود سرد و بی روحمو مملو از عشقش کنه اما حیف که تنهاتر از همیشه بودم تازه ارایشمم خراب می شد ولش کن اصلا بغض لذت بیشتری هم داره حداقل می تونی به باطن بی روح و خستت یک لباس خوشگل بپوشونی که همه فکر کنن خوشبخت ترین بدبخت دنیایی هنوز یکم وقت هست می تونم ادامشو تعریف کنم کجا بودم آها بحث فداکاری شده بود کاری که از بدو تولد تا حالا حتی برای خودمم انجام نداده بودم توی دنیام هیچ چیزو اینقدر با ارزش نمی دیدم که بخوام همه چیزمو براش حراج کنم اما نه ی چیز هست بهتره بگم ی کَس کسی که توی این دنیا فقط اون برام کاری کرده بود که کمی بیشتر احساس خوشبختی کنم درحالی که اصلا وظیفش نبوده مهربون ترین زن دنیا که اتفاقا صاحب خونمونم بود کسی که با تمام وجود وقتایی که تو خونه تنها و کمی گرسنه بودم صدام میزد و با مهربانی تمام خوشمزه ترین غذاهای دنیارو بهم میداد غذاهایی که چیزی فراتر از مواد مادی داخلشون بود می نشست و غذا خوردنمو نگاه می کرد گه گاهی هم لبخند رضایتی روی لبهاش می دیدم اما طولی نمی کشید که خیلی سریع می دویید سمت اتاقش و گریه هاشو ازم مخفی می کرد می دونست که می دونم نتوسته جلوی اشکاشو بگیره اما دوست نداشت که بفهمم قیافش با گریه و اشک چه شکلی می شه من اونو یاد دخترش می انداختم دختری که وقتی هم سن و سال من بوده با گاز گرفتگی توی خونشون همراه پدرش میمیره و اون خودشو مقصر می دونست که چرا همراهشون راهی سفر نشده بود اخه ی دختر ۹ ساله بدون همراهی مادرش چجوری می تونه پدر بد عُنقشو تحمل کنه اون از سفر بازمانده بود و جرات راهی شدن نداشت توی برزخ بود و من تنها دلیل زندگیش بودم اما هر روز که میگذشت من بزرگتر می شدم و اونم بیشتر دخترشو گم می کرد شاید واسه بلوغ بوده اما من دیگه رعنای ۹ سالش نبودم دیگه رسیده بود ته خط ولی نمی تونست از خط پایان رد شه بدجوری به تریاک معتاد شده بود فقط می تونست از پدرم جنس بگیره اخه خیلی پَروپایی نداشت که بخواد بیفته توی خیابون دنبال مواد پولی هم نداشت که بخره جای اجاره خونش جنس و یک مواد غذایی از پدرم می گرفتو خیلی وقتام براش ناهار و شام می بردیم اگه پدرم پول و جنس نداشت یعنی اون نداشت کاری که اون در حق من و خانوادم کرد رو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم اون کسی بود که فقط به خاطر شباهتایی که بین من و رعناش بود و به خاطر اینکه اونو یاد دخترش مینداختم حاضر شده بود مستاجرای قبلیشو بیرون کنه وبا کمترین پول ممکن که حتی یک طویله هم نمی شه باهاش اجاره کرد و بدون پول پیش مارو از وسط کوچه خیابون بیاره توی قصر ۶۰ متریش اما حیف که الان اون پرنسس مهربون فقط ی پیرزن خمار و افسرده بود که تمام وقت در خونه ی مستاجراش در حال ضجه و التماس بود که پدرم اونو توی مواداش شریک کنه هرروز التماساشو می شنیدم اما حیف که خماری ادمو خسیس تر از همیشه می کنه نه می تونست جنس جور کنه و نه می تونست مارو از خونش بیرون کنه چند باری سعی کردم هرجوری شده از پدرم جنس بدزدم اما پدرم حتی فرصت نمی داد که برسه سریع پشت پیک نیک بود و سعی می کرد خودشو از دخمه ای که واسه خودش ساخته به شهر بازی رویاهاش برسونه اما حیف که وقتش خیلی زود تموم می شد و باز باید بلیط می خرید و ملیحه خانوم هم مثل دختر بچه ای بود که از دور بازی بچه هارو میدید اما بلیط نداشت اشکا و التماسای اون و به پای ما افتادناش واسم خیلی سخت بود اون تمام سرمایشو فقط به خاطر احساساتش مفت به ما داده بود اما ما هیچ کاری نمی تونستیم براش بکنیم داشتم بیشتر و بیشتر توی افکارم غرق می شدم که صدای بوق ماشینی رو به روم منو از توی برزخ به دوزخ کشوند اون لحظات برام خیلی اروم می گذشت تا وقتی که بلند شدم و قیافه ی نّر پشت فرمون رو دیدم خیلی برام طول کشید با دیدن صورتش هر چیزی که توی سرم در مورد اتفاقات پیش روم ساخته بودم خیلی طبیعی تر جلوه کرد احساس خوابیدن با کسی که حتی نمیشناسیش برام خیلی ترسناک بود پنجره رو پایین کشید و با لحنی خاص گفت می فرمایید بالا یا باس درم براتون باز کنم توی فکر بودم و ناگهان همه چیز برام روشن شود ناخوداگاه اولین کلمه ای که در مورد اون کثافت به ذهنم رسید رو گفتم کس ننت و دویدم فهمیدم که این راهش نیست بهتر بگم فهمیدم که هیچ دردی رو درمون نمیکنه باید کار دیگه ای میکردم مُسکن به درد ملیحه خانوم نمی خورد اون درمانی همیشگی نیاز داشت سریع رفتم خونه و توی راه قرص خواب اور گرفتم رفتم طبقه بالا و بعد از کلی در زدن بالاخره درو باز کرد داغون تر از همیشه بود و با دیدن من باز شروع کرد به التماس کردن یکم توی چشاش زل زدم دوست داشتم بغلش کنم و ساعت ها بشینیم و باهم گریه کنیم اما دردایی که توی وجودش جا خش کرده بودن با اشک و گریه حل نمی شدن بهش گفتم ملیحه جون برات دوا اوردم بیا این قرصارو بخور سریع خوبِ خوب میشی دستمو رد کرد و بازم ازم تریاک گدایی کرد اما بهم اعتماد داشت و می دونست چیز بدی بهش نمی دم بعد از کمی کش و قوس قرصارو خورد ویکم بعد بی جون تر از همیشه به خواب فرو رفت من دوستش داشتم شجاع بودم دردشو می دونستم چرا نباید کمکش می کردم درزای پنجره هارو پوشوندم حتی اندکی هم تردید نداشتم برق رو قطع کردم قرص هارو با لیوانه نیمه پر اب گذاشتم کنارش توی رخت خواب چرکش خوابوندمش و به یاد بوسه های گذشتش بوسه ای روی گونش کاشتم روسریشو سرش کردم و در گوشش گفتم سفر بخیر فک کنم بقیشو بتونید حدس بزنید احتمالا الان شرایط بهتری داره نمی دونم کار درست رو کردم یا نه اما وقتی که می بردمش بیمارستان خوشحالی رو توی چهره ی پیر و چروکیدش میدیدم مطمئنم هرجا که هست از اینجا بهتره روحش شاد و یادش گرامی نوشته

Date: August 29, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.