میترا مشتری خوب من ۱

0 views
0%

با سلام خدمت دوستان عزیز خاطره ای رو که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به شش ماه پیش من یک مغازه هایپر مارکت دارم و آدم خوش برخوردی هستم یک روز تقریبا ساعت 11 ظهر بود که یک خانم قد بلند با چشای سبز خمار موهای بلوند پوست سفید و هیکل مانکنی وارد مغازه شد این اولین بار بود که می دیدمش منم طبق معمول همیشه با چرب زبونی شروع به خوش آمد گویی و احوالپرسی کردم مشغول خرید شد و در حین خرید با اون هم کلام شدم و گفتم تا حالا ندیدمتون گفت نه تازه به این محل اومدیم و تو مجتمع آپارتمانی آرمان سکونت داریم این مجتمع یک کوچه با من فاصله داشت ولی چون این اطراف مغازه ای دیگه نبود همشون مشتری خودم بودند خرید ها رو انجام داد و پولشو حساب کرد ولی برای بردن وسایل مشکل داشت چون خیلی بود و فاصله تا خونش هم کم نبود که پیاده ببره منم برای خود شیرینی گفتم باشه خودم ظهر میارم واستون اون هم قبول کرد و رفت ظهر شد منم شاگردم که اومد وسایلشو گذاشتم داخل ماشین و راه افتادم رفتم داخل مجتمع و بلوک مورد نظر زنگ زدم گفتم وسایلتون رو آوردم خانم افشار یا همون میترا گفت اگر زحمتی نیست با آسانسور بیارید بالا منم با خودم گفتم این دیگه چقدر پر رویه کسش خلاصه رفتیم بالا و درب ورودی خونه نیمه باز بود دو سه تا تق تق به در زدم گفت الان میام در و باز کرد یه فرشته حوری از در اومد بیرون منم محو تماشای این فرشته شدم یه تی شرت سفید و تنگ که سینه های سایز 80 یک سوتین صورتی پوشانده بود یه شلوارک که تا بالای زانوش بود و کون گنده پنبه ایش رو تو خودش جا داده بود موهای بلوند رنگ شده که تا پشت کمرش بود کس توپول باد کردش همه نگاهم رو به خودش دوخته بود داشتم فیض میبردم میترا دستش و بلند کرد و جلوی چشام تکون داد گفت کجایی گفتم ببخشید و سرم انداختم پایین این هم وسایلتون با اجازه من رفع زحمت میکنم میترا با خنده گفت تا یک چای و میوه پیش من نخوری عمرا بزارم بری من که توقع همچین دعوتی رو نداشتم با اینکه تو دلم قند می شکستم اما گفتم نه دیگه مزاحمتون نمیشم میترا گفت نه شما آدم خوش صحبتی هستید و چند دقیقه بهتون سخت بگذره و رفت تو وسایل دم در موند منم از خدا خواسته وسایل برداشتم و رفتم داخل گذاشتم داخل آشپزخونه برگشتم تو پذیرایی یک خونه تمیز شیک و چیدمان با سلیقه میترا گفت چای یا میوه گفتم اگر محبت کنید میوه می خورم دوتا دیس یکی هندونه و یکی هم خربزه مشهدی خربزه شهرمون تو دستش بود اومد نشست روبروی من یک مقداری صحبت کردیم و گهگاهی زیر چشمی هم اندامش رو برانداز میکردم که گفت تنها زندگی میکنه بخاطر اینکه بچه دار نمیشه از شوهرش جدا شده اینو که شنیدم دیگه شصتم خبردار شد که برای چی منو کشونده کم کم سر صحبت رو باهاش باز کردم و گفتم چیکار میکنی و تنهایی اذیت نمی شی با بقض گفت چیکار کنم و چاره ای ندارم نزدیکش شدم سرشو گرفتم تو بغلم و یه بوس از پیشونیش کردم این هم منتظر همین حرکت بود دستاش رو قلاب کرد دور کمرم یک کمی به این حالت بودیم که کیرم داشت شلوار جینم رو پاره میکرد نمی تونستم هیچ جوری قایم کنم باد کرده بود خراب یک دفعه چشمش افتاد گفت بد بخت خفه داره میشه یه فکری براش بردار منم وقتی دیدم اینجوری میگه پو رو تر شدم گفتم چیکارش کنم خوب گفت کاری نداره بزار هوا بخوره بدون معطلی کمربندم رو باز کرد دکمه های شلوارم رو هم همینطور دست کرد تو شورتم و سالار انداخت بیرون گفت این چیه دیگه تو با این چیز گندت چجوری شلوار تنگ می پوشی یه بوسش کرد و شروع کرد به خوردن کیر من چند دقیقه ای مشغول بود و حسابی به سالار حال داد بلند شد و تمام لباساش رو در آورد من که دیگه آمپر چسبونده بودم هاج و واج موندم اینقدر بدن سفید بود که آدم دوست داشت بزار کنار خونش همیشه نگاهش کنه منم سریع بلند شدم لباسهام رو در آوردم یه جوون 28 ساله قد 180 وزن 90 موهای جو گندمی ته ریش چهار شونه بعد گفت تو مغازه دیدمت دوست داشتم باهات سکس داشته باشم تو همون حالت ایستاده چسبوندمش به دیوار شروع کردم به خوردن سینه هاش که از زیر سوتین صورتیش در اومده بود چنان با حرص ولع میخوردم که صدای آه و اوهش همه خونه رو برداشته بود خوابوندمش و رفتم سراغ کسش شرتشو که در آوردم کس چیه بگو بهشت تصور کن یک کس باد کرده شیو شده بدون یک لاخ مو لبه های صورتی هی داشت جمع میشد و باز میشد افتادم به جونش زبونم اون داخل میچرخوندم لبه هاش رو گاز میگرفتم اینقدر آه و اوهش بلند بود که من می ترسیدم همسایه هاش بفهمند میترا سر منو فشار میداد منم تند و تند میخوردم که یک دفعه یه آه بلندی کشید و افتاد ارضا شده بود منم که کیرم داشت له له کس و کون میترا میزد یه تف گنده انداختم رو کیرم و گذاشتم رو کس میترا یکمی مالیدم به درش دوباره جون گرفت اینبار کم کم دادم رفت تو با اینکه خیس خیس بود اما به زور جا دادم یکم عقب و جلو کردم راه باز شده بود تو احساس خودم بودم داشتم تلمبه میزدم که نگاهم افتاد به چشماش حروم زاده تو حالت عادی چشماش خمار بود حالا که یکبار ارضا شده بود و مست کیر بود ببین چی شده بود چشمای شهلاش منو بیشتر حشری میکرد هی محکمتر میکردم اونم فقط میگفت جووووون بده تو بیشتر بکن منو بکن جرم بده پارم کن منم دیگه قاطی کرده بودم و مثل وحشی ها افتاده بودم به جونش ول کن نبودم چند دقیقه گذشتم برگردوندمش به صورت داگی استایل از پشت گذاشتم تو کسش و میکردم صدای هوای داخل کسش داشت منو دیوونه میکرد اونم هی میگفت بیشتر بیشتر داشت کم کم آبم میومد که اون ناله هاش تبدیل به جیغ شده بود من حشری تر از همیشه که یادم اومد که میترا نمیتونه بچه دار بشه منم تو همون حالت داگی آبم اومد ریختم تو کسش چنان داغ بود که از گرماش سوختم اون هم مثل من و خوابیدم روش اونم دیگه نای بلند شدن نداشت منم همینطور یک چند دقیقه کنار همدیگه دراز کشیده بودیم بعد بلند شدم لباس پوشیدم رفتم دنبال کارم در ضمن شماره من رو گرفت مابقی داستان باشه قسمت بعد نوشته

Date: November 8, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.