نمیتونم 1

0 بازدید
0%

بیا فقط همینو بنداز تو انگشتت سرم رو کج کرده بودم و با اخم نگاهش میکردم باشه من برات کافی نیستم ولی برای کسی که هیچکدوم از لحضه های این 1سال رو بدون فکر کردن بهت نگذرونده این کار زیادی نیست خواهش میکنم هامون دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و شروع کرد به گریه کردن آخه چرا اینطوری شدی چرا بعد اون روز دیگه مثل سابق نیستی حداقل بگو چرا هامون در حال کریه کردن میگفت من اینو انگشتم نمیکنم دیگه برو حلقه رو گذاشت رو میز و شروع کرد به گریه کیردن اشکهای هیچ کدومشون تمومی نداشت رضوانه فقط داشت گریه میکرد هامون هم داشت با اون چشای پر از اشکش به این حلقه ای که رو میز بود نگاه میکرد نمیتونست درست ببینه بس که گریه کرده بود سرش گیج میرفت به خودش گفت اینم آخرین یادگاری از کسی که حتی یه لحظه دوری ازش برات مثل یه قرن میگذشت الان این رو بعد از خودش از همه چیز تو این دنیا بیشتر دوست دارم حلقه رو برداشت سرم رو بالا آوردم و به رضوانه نگاه کردم نمیخواستم به خاطر من گریه کنه برای یه لحظه اینقدر محکم بغلش کردم که نمیتونست نفس بکشه یکم که گذشت آروم تر بغلش گرفتم و اونم داشت دستاش رو دور کمرم حلقه میکرد که پاشدم این دومین باری بود که خودمو اینطور تو آینه میدیدم انگار دوتا حوض پر از خون رو صورتش بود از خونه که اومدم بیرون حلقه رو انگشت دست چپم کردم و داشتم پیاده راه میرفتم حرفای عابرینی که از کنارم رد میشدن رو میشنیدم واییییی چشاش چرا اینطوری بود چرا این پسره اینطوریه این آدم بود هامون منم یه پسره 18 ساله که از موقع تولدش به خاطر کار خدا و شکل ظاهریش همیشه همه ی فامیل و مردم تو شهر کوچیکشون توی شمال کشور در موردش حرف میزدند همیشه به خاطر هامون از خونه بیرون نمیرفتم آخه هامون با بقیه فرق داشت به علت نبود رنگ دانه چشماش زال به رنگ قرمز خون جاری در چشم در اومده بود و زیر هرکدومشون روگونه هاش یه خط افتاده بود که از همون کوچیکی باهاش بود و بدتر از اون وقتی که گریه میکرد قسمت سفید چشمش قرمز میشد ترسناک میشد صورتش خیلی خاص بود شبیه کسی که همیشه ببینینش نبود شاید تو عمرتون فقط یه نفر رو اینطور با این صورت میدید با اینکه خیلی صورتش زیبا بود ولی ترسناک بود به دل هیچکس نمی نشست یادمه اون موقع ها وقتی بچه بودم و میرفتم مهد کودک همه ی بچه ها ازم فرار میکردند و من همیشه تنها بودم و میرفتم پیش آقای یوسفی خدمتکار مدرسه و با هم تو زنگ تفریح دوتایی حرف میزدیم بچه ها میگفتند این پسره انسان نیست ازش دوری کنید قیافش به آدم ها نمیخوره منم بچه بودم و چیزی حالیم نبود به مامان و بابام همیشه حرفای بچه ها رو میگفتم و اوناهم می گفتند که آخه تو انسان ها این ویژگی های ظاهری کم دیده میشه منم همیشه تو خونه بودم بزرگتر شدمو دوران راهنمایی هم تموم کردمو رسیدم دیبرستان دیگه قدم خیلی بلند تر شده بود اما وقتی که بغل کسی میایستیدم تازه نشون میداد چقد بلنده تجربم از زندگی بیشتر شده بود یادمه وقتی اولین روز وارد مدرسه غیر انتفاعی شدم نگاه هم سنمهام رو به خودم متوجه شدم همینجوری فقط به من خیره میشدند منم رفته بودم یه گوشه حیاط مدرسه بودم و سعی میکردم که سرم رو پایین نگه دارم دیگه حرفهای بچه ها عوض شده بود الآن با هرکی چشم تو چشم میشدم میگفتند لنزه همینطوری هنوزم از خونه بیرون نمیرفتم که یادمه سال دوم دبیرستان بودم که احساس کردم درس شیمی رو نمیتونم بفهمم خیلی معلممون بد درس میداد رفتم کلاس ثبت نام کردم و هفته ای دوبار میرفتم کلاس شیمی اولین جلسه شد و من نمیدونستم که تو کلاس هم دختر هست و هم پسر واسه من فرقی نداشت چون آدم گوشه گیری بودم و سرم تو کار خودم بود رفتم ردیف آخر تنها نشستم همینجوری داشت کلاس میگذشت که میدیدم بچه ها بر میگردن همش پشتو نگاه میکردن میشنیدم که بعضی از پسر ها به بغل دستیاشون میگفتن هه پسره الاغ رو نگاه کن معلوم نیست چندتا عمل رو صورتش انجام داده که اینطوری شده فکر کرده ما خریم این هامون میگفتن همینه عادی بود واسم گفتم اینا هم تاحالا شاید اینجور آدم با این صورت عجیب و غریب ندیدن و بهشون حق میدادم که واسشون عجیب باشه گذشت و تاسوعا عاشورا شد و منم فضاشو خیلی دوست داشتم دوست داشتم دسته هارو نگاه کنم شاید تو کل سال فقط تاسوعا عاشورا رو خونه نمیموندم اونسالم مثل همیشه رفتم تو خیابون اصلی شهر که همه ی دسته ها از اون خیابون رد میشدند و به مسجد اصلی شهر میرفتن تو روز تاسوعا بود که برای اولین بار یکیرو دیدم که زندگیمو برای هیمشه تغیر داد تازه الان که فکر اون روزا رو میکنم معنی واقعی کلمه ی ای کاش رو میفهمم داشتم دسته هارو میدیدم که نگاهم یدفعه به یه دختره تنها تو اول کوچه روبرویی هست و داره همینطوری دسته ها رو نگاه میکنه متوجه شد دختر نبود فرشته بود تنها کسی بود که تا اون سن چه تو پسر یا دختر ازش خوشم اومده بود یه دختر لاغر و با قدی بلند نسبت به سنش از قیافش معلوم بود که به احتمال زیاد هم سنیم اما زیبا بود اونقدر زیبا بود که دختری شبیه اون وجود نداشت موهای مشکی مایل به قرمزشو یه طرف صورتش میریخت چشای سبز خیلی روشن داشت و رنگ پوستش خیلی سفید نبود اما ایناش اصلا برام مهم نبود فقط یه جاذبه ای داشت نمیدونم چرا ولی تا همین الآنم نمیدونم چیش منو اینقد تو فکر اون میبره شاید اینکه صورت غمگینی مثل من داشت و احساس میکردم اونم حس منو داره اینقد برام جذابش کرده بود خلاصه دقیقا یادمه که از ساعت 4 بعد از ظهر تا خود ساعت 12 شب که دسته ها ادامه داشت من داشتم میدیمش مثلا اومده بودم مثل هرسال دسته هارو ببینم ولی نمیتونستم ازش چشم بر دارم نمیخواستم اون لحظات تموم بشه آخر روزم رفت تو کوچه و توی خونه تو وسطای کوچه اونروز گذشت و منم موقع خواب فقط داشتم به اون فکر میکردم تا حالا به هیچ موجودی اینقدر فکر نکرده بودم روز عاشورا شده بود فقط دلم میخواست برم اونجا و بایستم و اونو تماشا کنم از بعد از ظهر رفتم و اونجا موندم تا اومد بعد از نیم ساعت منو دید جلو آدما بودم یعنی زنجیرزنها از کنارم رد میشدن یه چند دقیقه ای نگاهمون به هم قفل شده بود و منم دست و پام بدجور شروع کرد به لرزیدن دست خودم نبود قلبم تند تند میزد تا جایی که دیگه نمیتونستم رو پاهام وایسم اگه 5ثانیه بیشتر نگاش میکردم نمیدونم چی میشدم سریع برگشتم و از جمعیت دور شدم و رفتم خونه یعنی این من بودم منی که از بچگی عادت کرده بودم نگاه همه ی آدمارو تحمل کنم نمیدونم چم شده بود بدجوری رفته بودم تو فکر تاحالا اینطور نشده بودم آخه این چه آدمی بود که منو به این حال انداخته بود اونم فقط با نگاه کردنش نمیدونستم این چه حسی بود که داشتم اطمینان داشتم عشق نبود عشق نبود بالاتر از عشق بود رفتم خودم رو تو آینه دیدم و به خودم گفتم که نه هنوز دارم همون هامون رومیبینم ولی چرا الان حس میکنم یه آدم دیگه شدم از 1ساعت پیش تا الان مگه چی عوض شده ولی من اشتباه میکردم از 1ساعت پیش نبود از بعد از ظهر دیروز بود از اولین باری که اون دختر رو دیدم بود فکر کردم از سرم میره بیرون یه هفته گذشت دو هفته گذشت یه ماه گذشت اما تعداد دقایقی که تو این 1ماه بهش فکر نکردم سر جمع یه ساعتم نمیشد داشتم یه آدم دیگه ای میشدم نه از نظر جسم از نظر روح احساس میکردم دیگه کنترل قلبم رو ندارم یبار نصف شب تو تخت خواب بودم و داشتم آهنگ گوش میدادمو همینطوری به اون دختره که تا اون موقع اسمش رو هم نمیدونستم فکرمیکردم تو هین حس ها بودم که دیدم گریم گرفت گریه میکردم بد جوری گریه میکردم یه دفعه به خودم اومدم و بلند شدم بی اختیار یه کشیده ای به خودم زدم که بخدا صداش اونقد بلند بود که تو کل خونمون پیچید برق رو روشن کردم خودم رو اتفاقی تو آینه دیدم یه لحطه یعنی پریدم وقتی خودم رو دیدم و چشام رو تو اون حال اونطوری دیدم و انگار دوتا چش پر از خون بود مادرم در اتاق رو باز کرد و تو این مدت اولین بار بود که پسرشو اونطوری میدید تا اومد حرف بزنه بهش گفتم برو نمیدونم بیچاره منو دید ترسیده بود یا چی که بدونه اینکه چیزی بگه رفت رفتم صورتمو آب بزنم که جای انگشتای دستم صورتم رو بد جور سوزونده بود خودم مونده بودم که این چه کاری بود که کردم چرا و به چه دلیل گریم گرفت چرا اینطوری خودم رو زدم چرا با مادری که اینقد دوسش داشتم اینطور تند برخورد کردم این بدترین کارم بود آدم مودبی نبودم ولی تو زندگیم یه بار هم به مادرم تو نگفته بودم چه برسه به اینکه بخوام حرفشو قطع کنم همینطوری میگذشت و من اخلاقم هر روز بدتر از دیروز میشد دیگه همیشه به کوچک ترین رفتارهایی که حوصلشو نداشتم واکنش خیلی تند نشون میدادم راستش خیلی اخلاقم تغییر کرده بود اصلا هم نمیدونستم چرا اینطوری شدم فقط هرچی که بود اطمینان داشتم که به خاطر اون دختره بود دیگه نمیتونستم با این وضع کنار بیام یه روز تصمیم گرفتم که برم توی کوچشون و هرطور شده این وضعیت رو یه کاریش بکنم هنوزم نمیدونم چرا اون روز رفتم جلوی خونشون ساعت 5 بعد از ظهر بود که رفتم توی اون کوچه و جلوی اون خونه که رفته بود توش همینطوری مثل احمقا جلوی اون در بودم و به این کارم چقدر مسخرست فکر نمیکردم بچه های کوچیکی که داشتن تو کوچه بازی میکردن با دیدن من واقعا یعنی فرار کردن حتی وقتی تو مهمونی هم میرفیتم بچه های کوچیک فامیل طرفم نمیومدن شاید اگه این خطای زیر چشمم نبود قیافم اینجوری نمی شد تو کوچه منتظر بودم که آدما میومدن و میرفتن کوچش مرکز شهر بود فقط نمیدونستم با اینکه اکثر خونه ها ویلایی بودن و فقط چهار پنج تا آپارتمان تو کوچه اینهمه آدم کجا میرفتن هر کی هم رد میشد چهار چشمی من رو نگاه میکرد همینطوری اونجا بودم که یهو دیدم دختره اومد با دوستش بود و داشتن حرف میزدن و میخندیدن تا حالا خندشو ندیده بودم وقتی میخندید خیلی زیباتر می شد سر کوچه دوستش رفت و خودش تنها داشت میومد طرف خونشون خیلی برام عجیب بود وقتی که از دوستش جدا شد یه نفس عمیق کشید و سرش رو انداخت پایین دوباره همون چهره غمگین رو به خودش گرفت انگار داشت به زور میخندید من نمیدونم چرا داشتم میلرزیدم دستم رو انداختم تو جیب لباسم که لرزشش معلوم نشه و گشیم رو تو دستم گرفتم و محکم فشارش میدادم که یکمی خودمو کنترل کنم سرش رو که اورد بالا منو دید متوجه شد که به خاطر اون اونجا بودم خیلی تند تند راه میرفت ولی منو که دید سرعتش رو کم کرد بد جوری سرجام خشکم زده بود واقعا داشتم میلرزیدم اینقدر حالم بد بود که هیچ صدایی رو نمیشنیدم نمیدونم دیگه این چه حالی بود اونجا بودم ولی نمیدوسنتم چرا اونجابودم همه چی یادم رفته بود و داشتم نگاهش میکردم و اونم همینجوری داشت میومد و من رو نگاه میکرد نزدیک در خونه شد که داشت کلید مینداخت بره تو خونه منم همینطوری سرجام مونده بودم و سرم رو کج کرده بودم عادتم بود و داشتم نگاهش میکردم یه لحظه وایساد درو باز نکرد و اومد طرف من دیگه دندونامم داشت به هم میخورد اومد جلو و بهم گفت اسمت هامونه نه یه کلمه هم حرف نزدم اصلا حرف زدن یادم رفته بود با شما صحبت میکنما کل روز تاسوعا رو که داشتی من رو نگاه میکردی عاشورا هم که اومدی و بعد نیم ساعت رفتی الانم که اومدی اینجا دستم رو گرفت و دید بد جور دارم میلرزم بهم گفت به قیافت نمیخوره اینجور آدم باشی دخترا و بقیه در موردت یه جور دیگه حرف میزدن بخدا تو اون لحظه ها اصلا حالیم نبود چی داره میشه گوشیم رو گرفت دستش و یه شماره نوشت و بعد زنگ زد و گوشیه خودش زنگ خورد گوشیم رو داد و گفت خداحافظ و منم از اول تا اخرش فقط همین یه حرفو زدمو تو جوابش گفتم خداحافظ برگشت خندید و گفت میگما آخه بهم نگفته بودن که نمیتونی حرف بزنی بعد دو دقیقه که سرجام بودم یدفعه دیدم یه چی تو دستم صدا خورد و دیدم اس ام اس اومد از یه شماره که نوشته بود فقط میتونم بهت توصیه کنم که دربست بگیری و بری خونه مستقیم تازه به خودم اومدم اول از همه به این فکر کردم که کجا هستم و چقدر ضایع بوده جلوی خونشون و وسط کوچه داشت باهام حرف میزد سریع رفتم خونه و داشتم به همه چی فکر میکردم دقیقا مثل خواب بود نمیدونم اسمم رو از کجا میدونست تو تاسوعا چطور من رو دید بعد یه ماه و خورده ای چطور من رو یادش مونده بود و هزارتا سوال دیگه دوباره یاد حرفاش افتادم و یادم اومد که دستم رو گرفته بود تازه داشتم لطافت دستای نرمش رو احساس میکردم نیم ساعت گذشت و دیدم بازم واسم اس ام اس اومد رضوانه ام سالمی سالم رسیدی دوستان عزیز داستان رو به چند دلیل چند قسمتش کردم و هنوزم هیچکدوم از قسمتهای دیگش رو ننوشتم اول اینکه وقتی خواستم داستان رو بنویسم به خودم گفتم اصلا کسی باور میکنه حرفامو یا نه کسی زندگی من رو باور میکنه یا نه راستش دلیل اینکه آخر به این نتیجه رسیدم که بنویسمش این بود که شایدم بعضیها هم باشن که قلم منو به سخره نگیرن و فقط دلم به اونها خوش بود دوم اینکه این اولین باریه کهدارم واسه آدمای زیادی که هر کدوم یه جور سلیقه دارن چیزی مینویسم ولی تصمیم گرفتم هر چی که بود واقعیت باشه و چیزی بهش اضافه نکنم این به نظرم بهترین راه بود و دلیل آخرم اینکه منتقدینی که این داستان رو میخونن اگه دوست داشتن که بقیه اتفاقات زندگیم رو براشون بنویسنم اشکالاتی که داستانم داشت رو بهم بگن و در بهتر شدن داستان هام اگه براشون زحمتی نشد کمکم کنن و با تجربه هاشون منو راهنمایی بکنن راستش از بعد دیدن رضوانه تو زندگیم خیلی اتفاقات رخ داد و خیلی برام زندگی رو تلخش کرد ممنون از همه دوستان نویسنده ماه و

Date: September 6, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.