هفت نخ

0 بازدید
0%

خیلی وقت بود تصمیم داشتم خودمو بکشم اما متاسفانه اکثر روشهای خودکشی به نظرم دردناک و عذاب آور بودند واقعا خیلی تخمیه ادم طول زندگیش همش درد کشیده باشه و بعدش بخواد خودشو از ارتفاع پایین بندازه یا اینکه خودشو اتیش بزنه بعد از مدتها به این فکر افتادم که میشه با لذت خود کشی کرد به شکلی که تا لحظات اخر هم لذت رو تجربه کرد چند وقتی بود با دوستم تو خونه دانشجویی که داشتیم ترامادول میخوردیمو حال میکردیم به این موضوع فکر کردم که این قرصای کوچیک میتونن مرگ لذت بخشیو بهم هدیه کنند همیشه یکی دوتا قرص 100 میخوردم و بدنم به این دوز عادت کرده بود و اگه بیشتر میخوردم حالمو بد میکرد و گاها کارم به سرم هم کشیده بود اما امشب وقتی مطمعن شدم دوستم خونه نمیاد و تنها هستم تصمیم گرفتم کارو یک سره کنه و 6 تا قرصو با هم خوردم کامپیوترو روشن کردم و حدود 100 تا از اهنگای داریوشو پلی کردم خیالم راحت بود حالا حالاها تموم نمیشه قبل از اینکه بدنم شل بشه رفتم رختخوابمو پهن کردمو پاکت سیگار و زیر س یگاریمم اوردم کنار سرم به پاکت سیگارم نگاه میکنمو سیگارای باقی مونده رو میشمارم 7 نخ سیگار بهمن واسم باقی مونده که فکر میکنم کافی باشه خیلی طول نمیکشه که احساس سرخوشی عجیبی کل بدنمو فرا میگیره در حدی که مجبورم دراز بکشم اهگ بوی گندمو داریوش تو گوشم میپیچه و من دراز میکشمو به سقف اتاقم خیره میشم اولین نخ سیگارمو روشن میکنم یاد زمانی میوفتم که یه پسره 18 ساله بودم و از یکی از شهرای غربی ایران دانشگاه مشهد قبول ششدم پسری که فقط قدو هیکلش بزرگ بود و عقلش شاید به اندازه هم سن و سالای خودشم هنوز رشد نکرده بود خدا تو قدو و هیکل و قیافه چیزی بهم کم نداده بود اما به شدت خجالتی و دست و پا چلفتی بودم به شکلی که تا اون موقع حتی یه دوست دخترم نداشتم روز اولی که واسه ثبت نام اومدم متوجه نگاه یکی از دخترا شدم یه دختر قد کوتاه و سبزه به اسم شیما نخ دوم سیگارمو روشن میکنمو یاد زمانی میوفتم که چند ماه از ثبت نامم گذشته و متوجه شدم اون دختر هم رشته ای خودمه و چند سال از من بزرگتره دوست پسر نداره و وضعیت درسیشم مثل خودم تعریفی نداره تصمیم گرفتم مخشو بزنم اما چطوری من جرات نداشتم حتی باهاش سلام علیک کنم و تنها دلم به نگاهاش خوش بود و میدونستم هواسش به من هست نخ سومه سیگارمو روشن میکنمو یاد روزی میوفتم که بالاخره تونستم به بهانه یه پروژه کلاسی شمارشو از یکی از پسرای همکلاسیم بگیرم پسری که بر عکس من با همه دخترای کلاس سلام علیک داشت و شمارهاشونو تو گوشیش ذخیره کرده بود با ترسو لرز زنگ زدم بش و در حالی که از خجالت سرخ شده بودم به زور چند کلمه ای حرف زدم و چنتا سوال پرسیدم وقتی که قطع کردم یه پیامک بهش دادم که میخوام باهات دوست بشم خیلی زود قبول کرد شاید اونم میدونست که من عرضه مخ زدن ندارم و اگه بخواد ناز کنه همه چیز خیلی سریع تموم میشه نخ چهارم سیگارمو روشن میکنم و دود غلیظ بهمن قرمزو با تموم وجود میبلعم یاد اولین روزی افتادم که شیما اومد خونم اونم بعد از یک سال تلفنی حرف زدنو خیابون گردی که داشتیم یاد اولین بوسه میوفتم و بعدش بغل کردنش که باعث شد کل بدنم به شدت داغ بشه نخ پنجم سیگارمو روشن میکنم و روزاییو به یاد میارم که تو سکس به شدت حرفه ای شدم به طوری که دوست دخترم هفته ای 3 4 روزشو لخت تو بغل من میگذروند وقتی که بهترین سکسارو با هم داشتیم و چندین بار ارضاش میکردم اوج دوران رابطمون بود به شکلی که همیشه میگفت اگه یه زمانی تو نباشی و منو نکنی من میمیرم از دوریت نخ ششم سیگارمو که روشن میکنم یاد زمانی میوفتم که دیگه اون پسر خجالتی سابق نبودمو کلی دوست دختر داشتم حالا وضعیت عوض شده بود و به راحتی تو دانشگاه مخ هر کیو میخواستم میزدم از طرفی فهمیده بودم شیما قبل از من با جند نفر دوست بوده پس چه دلیلی داشت که به ازدواج یا یه رابطه طولانی مدت با اون فکر کنم حرفای دوستامم هم خیلی روم تاثیر داشت که میگفتن همچین دختری به درد ازدواج نمیخوره دختری که هفته ای چند بار بیاد خونت واسه سکس هر چقدرم دوست داشته باشه به درد زندگی نمیخوره راستش منم شک داشتم که از اول واقعا دوسش داشتم یا نه نخ هفتمه سیگارمو به زور روشن میکنم دیگه دستم به طور واضحی شروع به لرزیدن میکنه یاد روزی میوفتم که شیما بهم گفت دیگ از کارام خسته شده و میخواد ازدواج کنه منم جلوشو نگرفتم و تنها به عنوان مراسم خدافظی بازم به شدت کردمش کردنی که با گریه جفتمون همراه بود و بعدش واسه همیشه رفت چند ماه اول اینقد خودمو سرگرم کردم که دوریشو حس نمیکردم اما بعدش یه خلا بزرگ تو زندگیم حس کردم هر چه زمان میگذشت میفهمیدم که هیچکی جای اونو نمیتونه واسم بگیره عشق اولمو با خودخواهی و غرور چرت از دست داده بودم و بعد از اون زندگیم فقط درد بود همه چیو از دست داده بود از دانشگاه اخرا ج شدم و درگیر قمار شدم قماری که باعث میشد حتی پول اجاره خونمو بازی کنم و ببازم اخر کار از هر کسی که میتونستم پول قرض کردمو همرو باخته بودم حتی کلی نزول داشتم که بابتشون چند برابر سفته داده بودم و در نهایت همه رو باخته بودم کم کم چشام سنگین میشه ترامادول باعث شده تمامی این خاطرات تلخ و شیرینو با نوعی سرخوشی جلو چشام بیارم راستش زیاد پشیمون نیستم من فقط بازنده بودم تنها گناهم همین بود زندگی من یه قمار بزرگ بود توقمار فرقی نمیکنه چطور بازی کنی به هر حال اخرش قراره ببازی وقتی که بازیو شروع کنی دو حالت داره یا چیزیو میبری یا میبازی اگه ببری که طمع میگیرت و انقدر برای به دست اوردن چیزای بیشتر تلاش میکنی تا زمانی که شانس ازت دور بشه و بالاخره ببازی و اگه از همون اولم ببازی بازم به امید اینکه باختتو جبران کنیبازی میکنی اما هیچوقت نمیتونی چیزاییو که از دست دادی پس بگیری نوشته

Date: February 10, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.