واپسین روزها

0 بازدید
0%

سلام خاطره سکسی نیست امیدوارم از ذلت من لذت ببرید هنوز عشق رو نفهمیدم عجیبه فحش هاش برات مثل حرف عاشقانس و صورتش زیباترین چیزیه که تو عمرت دیدی واقعا کلمات در توصیف عشق عجز خودشون رو عریان میکنن دیگه داشتم روانی میشدم دیوار اتاقم از شدت ضربات سرم ترک خورده بود خواب و خوراکم نا منظم و خوابم بی خواب شده بود 3 سالی میشد احساس میکردم دوستش دارم اما این اواخرمطمئن بودم اما فقط 16 سال داشتم پدر و مادرم به تازگی از هم جدا شده بودن من و خواهر کوچکم پیش مادرم بودیم و به شدت در تنگنا قرار داشتیم با اینکه اون دختر خالم بود اما خیلی کم میمیدمش اگه خیلی شانس میاوردم سالی یک بار اون یه خواهر 12 ساله و یک برادر 10 ساله داشت از نظر مالی مانند ما بودن و پدرش یک آدم خشن بود که مدام خالم رو کتک میزد دلم خیلی واسشون میسوخت رابطم با خالم فوق العاده بود و از صمیم قلب منو دوست داشت یه شب خالم باهام تماس گرفت و با گریه گفت که دوباره کتک کاری کردن ولی اینبار فرق میکرد شوهر خالم قابلمه پرت کرده بود و اتفاقی به کتف سمانه خورده بود کتفش شکسته بود و الان تو بیمارستان بودن همین جملات کافی بود تا چاقو بردارم و به سمت بیمارستان حرکت کنم وقتی شوهرخالم رو دیدم با تمام قدرت به سمتش حرکت کردم چاقو به کتفش خورد و خون جاری شد و دیگر چیزی ندیدم وقتی بیدار شدم رو تخت بیمارستان بودم ومادرم کنارم بود چشمام بسته بود خودش رو ندیدم ولی گرمای دستشو حس کردم تازه یادم اومد دعوا کردم از مادرم پرسید و فهمیدم گردنم شکسته و بدنم زخم های زیادی برداشته خودم مهم نبودم با گردن شکسته لنگ لنگان همانند اسب افسار گسیخته به سمت اتاق سمانه دویدم خالم کنارش بود انگار منتظر من بود همینکه منو دید به سمتم دوید و منو تو آغوش گرفت مثل ابر بهار گریه میکرد گریه ش بوی ناراحتی نمیداد تنها بویی که ازش استشمام میشد خستگی و یاس بود به سمانه چیزی نگفته بودم اما مثل روز روشن بود که میدونه من دوسش دارم 3 ماه گدشت گردنم خوب شده بود مادرم مدام کنارم بود تا نزاره سرم رو به دیوار بکوبم دیگه واسم عادت شده بود مطمئنم دیوار هاهم در این 3 ماه دلشان برای سر من تنگ شده بود در یک شب آرام خاله ام تماس گرفت با بغض همیشگی گفت با شوهرم دعوام شده الان از خونه رفته بیرون تا نیومده بیا سمانه رو ببر خونتون داره گریه میکنه انگار خالم هم نقطه ضعفمو فهمیده بود اسم سمانه تنها کلمه ای بود که با شنیدنش همه چیز رو فراموش میکردم رفتم جلوی خونشون سمانه اومد جلوی در سوار موتور شد و باهم دور شدیم تموم راه داشت گریه میکرد به جای خونه بردمش یه پارک نزدیک خونه روی صندلی پارک کنارم نشسته بود گریه میکرد منم بغضم ترکید و مثل بچه ها داشتم پا به پاش زار میزدم حالا کار سمانه شده بود آروم کردن من وقتی اروم شدم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم دستاشو گرفتم تو چشاش زل زدم و با لحن ملتمسانه ای گفتم دوست دارم منتظر سیلی یا یه چیز شبیه این بودم اما در کمال ناباوری جواب داد منم دوست دارم باورم نمیشد ینی من بیدارم دیگه امکان نداشت بزارم سمانه به اون خونه برگرده بهش گفتم بیا بریم یه جای دور یه جایی که تنها همدم مون مهتاب و تنها دشمنمون سرما باشه سمانه هم دوست نداشت به خونشون برگرده اول فکر کرد دارم شوخی میکنم ولی وقتی فهمید جدی ام قبول کرد سوار شدیم نمیدونم اون روی چی سوار شده بود ولی مطمئنا من روی موتور نبودم انگار روی یک قاصدک بودم که داره پرواز میکنه بعد از مدت ها داشتم میخندیدم بهتره بگم فهقهه میزدم مثل دیوونه ها تو جاده بودم و هیچیو جز سمانه نمیدیدم یه دستم رو فرمون و یه دستم تو دستای سمانه بود نمیگم شبیه رویا بود اخه تاحالا رویا ندیده بودم ولی کابوس رو خوب میشناختم این اولین رویای زندگیم بود خیلی سریع و ساده اتفاق افتاد در حالت مستی به یک تریلی زدم ناگهان رویا تبدیل به کابوس شد وقتی به هوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم و مادرم کنارم بود اولین چیزی که پرسیدم حال سمانه بود وقتی فهمیدم مرده از هوش رفتم وقتی دوباره به هوش اومدم خوشحال شدم فکر کردم همش یه خواب وحشتناک بوده ولی نه همش واقعی بود باورم نمیشد نه اصلا باورم نمیشد از بیمارستان اومدم بیرون یه تریلی دیدم به سمتش دویدم نوشته

Date: June 22, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.