واگویه های غربت

0 بازدید
0%

چرا نمی تونم تلخ باشم تلخ بنویسم شاید انقدر تظاهر به خوشحالی کردم که قلب زودباورم هم باورش شده همه چی خوبه که این سرمایی که تا پنهانی ترین سلولهای استخوانهام رو می سوزونه یه چیزیه مثل لذت اسکی کردن واسه اونایی که دردی جز انتخاب تفریح هفته آینده ندارن سرم رو بیشتر فرو می کنم تو یقه پالتوی سنگین دستای دستکش پوشم رو می زارم رو گونه هام ولی بازم سرده اگه اون دنیایی باشه اگه قراره عذابی باشه جهنم رو به زمهریر ترجیح می دم بس که این چند ماه سوختم از سرما بیخیال پیاده روی امروز روز که چه عرض کنم اینجا همیشه شبه مثل این روزام و توصیه دکتر می شم و راه رفته رو برمی گردم تکمیل کننده روز قشنگم در شکسته آپارتمان و دیدن خونه به هم ریخته است طنز تلخیه و یه آدم مشنگ گفته به بدی های دنیا بخندید با دستای یخ زده شماره پلیس رو می گیرم و تا اومدنشون روی پله تله رو چک می کنم که تنها وصل منه با دنیایی که پشت سر گذاشتم هنوز انقدر زبانم خوب نشده حالیشون کنم چی شده یا از حرفای اونا سر در بیارم انگلیسی شون هم انقدر با لهجه است که سردرگم تر می شم کلافه فقط نگاه می کنم که جی از پله ها میاد بالا مثل همیشه ردیف دندونای سفیدش رو نشونم می ده و می شه رابط من با پلیسا از ملیتم می پرسن و وقتی می گم ایرانی ام ظن اشون به این می ره که مهاجرای سوری متوجه ملیت ام شدن و فکر کردن وضعم خوبه می پرسن می نویسن امضاء می کنم و کلافه از ندونستن ها می خوام پا بزارم تو آپارتمان که جی پیشنهاد می کنه بره دنبال قفل ساز یا یه همچین چیزی تا با تعمیرکار بیاد خونه به هم ریخته رو جمع می کنم نگران نیستم داشته هام رو ایران جا گذاشتم اینجا هیچی چی جز خود خسته ام ندارم این پسر سیاه پوست خوش خنده انگار امروز بنا نداره بزاره مچاله شم تو خودم با اصرار منو برای یه قهوه می بره آپارتمانش نمی دونم چرا فکر می کردم الان با دیوارهای پر از صورتک آفریقایی و پشتی هایی مثل مال خودمون روبرو بشم ولی آپارتمانش ساده ست یه جورای خوب حرف می زنیم از خودمون از خوبی های مهاجرت از بدی های مهاجرت از تنهایی با همون لبخند همیشگی با لحنی که اصلا ازش حس بدی ندارم می پرسه چرا اسمم رو بهش دروغ گفتم گیج می شم بعد یادم میاد اونم مثل همه منو به نام مری می شناسه چون همون روزای اول فهمیدم تلفظ اسمم براشون سخته این شد که اسمی که عزیزترینم برام انتخاب کرده رو مخفف کردم و به همه گفتم مری هستم وقتی پلیسا اسمم رو پرسیدن مجبور شدم بگم اسم اصلی ام رو و این بود سوالی که جی با چشمای کنجکاو پی جوابش بود بهش گفتم مثل اسم اون که انقدر سخته با چند بار اشتباه گفتنش تسلیم شدم و فقط اول اسمش رو صدا می زنم منم مشکل مشابهی دارم با همون خنده همیشگی پرسید می دونم دوست نداری از اینجا اومدنت حرف بزنی پس فقط می پرسم تا کی اینجایی اومدی بمونی یاد روزای اول آشنایی مون افتادم تو راه پله ها می دیدمش همیشه در حال دویدن همیشه مترصد سلام گفتن و لبخند زدن روزای اول اومدنم بود و با همه مشکلاتش چون تازه بود و همه چیز تازگی داشت خوب بودم و راحت بهش سلامی می کردم بعضی وقتا چند کلمه ای رد و بدل می کردیم و رد می شدیم ولی هر چه گذشت و سردی در من عمق گرفت بی حوصله تر شدم برای همه چیز مخصوصا خواستن یه رابطه که از رابطه ها فرار کرده بودم همون موقع ها ازم قرار ملاقات خواست حلقه ای دستم نبود پس چرا باید از دستش ناراحت می شدم ولی شدم تندی نکردم اما چشمام گویای همه چیز بود انگار فوری عقب نشینی کرد و گفت که پیشنهاد بود فقط و پرسید از چرایی اومدنم و من چقدر فرار می کنم از این سوال فرار و فرار و فرار روزای آخر ایران بودنم یکی بهم گفت ضعیفم و من باور کردم که چون داشتم فرار می کردم از روبرو شدن با واقعیتی که همه زندگی ام نبود ولی همه زندگی ام رو مال خودش کرد و حالا اینجا تنها یخ کرده و بی حس به تنها چیزی که می تونم فکر کنم اینه چند وقته دیگه تولدمه و قراره تنهایی چه خاکی تو سرم بریزم ماگ رو چند بار تو دستم چرخوندم تا تونستم جوابش رو بدم نمی دونم این خارجی ها حتی اگه از یه کشور دیگه هم باشن حس براشون مهمه وقتی حس ات رو بگیرن بفهمن که ناراحتی اصراری ندارن و این چقدر خوبه نه مثل هم وطن های حرص درآر و مهربونم که فقط اصرارشون به دونستن جوابه یه بار با یکی که خارج بود تلفنی حرف می زدم می گفت مریم اینجا خوبه عالیه همه چی رو رواله همه چی جای خودشه می دونی اگه برنامه ای می ریزی ۸۰ درصدش قراره طبق برنامه پیش بره ولی یه روزایی هست دلت می خواد حماقت کنی دلت می خواد دردودل کنی و اونوقته که فقط یکی و می خوای فارسی بفهمه فارسی حرف بزنی فارسی جیغ بزنی و من چقدر اون لحظه به نظرم مسخره اومد این حس خوشی زده زیر دلش مرتیکه و حالا می خوام بدونم فارسی جیغ زدن یعنی چی شروع می کنم فارسی حرف زدن الکی فقط حرف می زنم اول مات نگام می کنه بعد می فهمه لبخند حرص درآرش رو می زنه و گوش می کنه و بعضی وقتا به زبون غنایی جوابی تک کلمه ای می گه اشکم از گلو می یاد بالا می رسه گوشه چشم و راهش رو تا گوشه بینی پیدا می کنه از بابا می گم از اینکه نخواستم بدونه دردونه اش با چه مریضی مزخرفی کشتی می گیره از ازدواجی که دیگه علاقه نبود و ترحم جاش رو گرفته بود از فرارم گفتم از اینکه فکر می کردم تنهایی از پسش برمیام ولی برنیومدم از دکتری که فکر می کرد باید برگردم چون این مریضی غیر از دارو یه ذهن آروم و بی تنش می خواد و این روزام پر تنش بود و حمله هام بیشتر ماگ رو روی میز گذاشت و گفت مسخره است ریدیکولس رو طوری تلفظ کرد که یاد هری پاتر افتادم و تو گریه پقی زدم زیر خنده شاید این کلمه واقعا قدرت جادویی داشت و می تونست غول تنهایی رو فراری بده چی مسخره است همین همین منتظر موندن واسه لحظه مناسب و خودش رو کشید جلو دست انداخت پشت سرم سرم رو کشید جلو و لب روی لبم گذاشت از حالت چشماش فهمیده بودم که چه قصدی داره ولی عجیب اینجا بود مقاومتی نداشتم یه دردکشیده ای گفته آدما اگه گریه می کنن به خاطر این نیست که ضعیفن به خاطر اینه مدتهای طولانی قوی بودن مدت طولانی بود که تظاهر می کردم به اینکه نیازی ندارم به اینکه باری برای کسی نیستم به اینکه می تونم خودم از پس همه چی بربیام ولی برای اولین بار معنی بریدن رو فهمیدم بریده بودم و فهمیدم که همیشه همه چی دست خودم نیست که یه جاهایی باید تن بدم به رودخونه یه جاهایی چاره ای ندارم جز غرق شدن تا زنده بمونم آروم لب پایینم رو به دندون گرفت و کشید همراهی اش نکردم مقاومتی هم نکردم دهنش تنش بوی خاصی می داد جدا شد و همون نزدیک موند به زبون خودش با ملایمت چیزی گفت فقط چشم بستم و خودم رو سپردم به دستای بزرگش که یکی یکی لباسهام رو درمی آورد روی کاناپه درازم کرد و عاشقانه های غیرفارسی برام خوند نمی دونستم عاشقانه است یا نه ولی از لحنش از صورتش از صدای آرومش این حس رو داشتم و غرق شدم لیلا گفت حالت امروز خیلی خوبه آره خوبم می دونستم چرا و ازش راضی نبودم قبل از دیشب فکر می کردم می شه یک ارتباط جسمی بدون دخالت روح داشت ولی فهمیدم وقتی انقدر دو بدن به هم نزدیک باشن امکان نداره روح هاشون ارتباط نگیرند از دیشب دیگه انقدر احساس بدبختی نمی کردم و از منشا این حس راضی نبودم نمی تونستم به خودم بقبولونم فقط یه سکس معمولی که چیز خاصی هم نبود بتونه انقدر روی روحم اثر بگذاره ولی همیشه آدم منصفی بودم و راستش راجع به خودم حتی سختگیر پس آره عوض شده بودم و همه اش به خاطر یه پسر سیاه پوست خوش خنده و بدنش بود از این هم مطمئن بودم که امشب بهش می گم فقط یه بار بوده و قرار نیست دوباره ای باشه از اون نسل موریانه خورده ای هستم که عشق رو باور داشت که هیچ وقت دست از جستجوی عشق نکشید جی تو زندگیم یه رهگذره ولی بهم یادآوری کرد که هنوز زنده ام کلی کار دارم برای انجام هر اتفاقی که سرم اومده دیگه اومده از حالا به بعد یه دنیای تازه است یه چیز جدیده و من عاشق چالش با لیلا و کاری که به لطف یه دوست ایرانی و برای چند ساعت در روز دارمش خداحافظی می کنم و ترجیح می دم تو این سرما پیاده برگردم ولی وسط راه با اینکه حالم خوب بود و زندگیِ در جریان خیابونا زنده بودن رو در من تقویت می کرد یه لحظه چشمام سیاهی رفت زانوهام سست شد و روی برفهای کنار پیاده رو افتادم چشمام تار می دید و می خندیدم حس دست و پام رفته بود و می خندیدم وقتی به آپارتمان می رسم خوشحالم بی خودی میرم سراغ لبتاب قدیمی داستانای قدیمی و یه داستان جدید که همین تازگی ها از زبون یه دوست شنیدم رو شروع می کنم کلید انداختم و در اون خونه داغون رو باز کردم از یه چیز این کار اگه تنفر داشته باشم نوشته

Date: February 24, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.