پایان شب سیه سپید است

0 بازدید
0%

سلام اسم من احمد و داستان در رابطه شب خوشبختي و صبح بد بختي من که مربوط ميشه به 9 سال پيش که من 21 سالم بودم حدودا 27 يا28 اسفند بود که مامان و بابام و دادشم ميخواستن برن خونه خاله براي چند روز من هي بالا مياوردم و مريض بودم نميتونستم برم مهموني ما تو تبريز زندگي ميکرديم اما خالم تهراني بود من اشبزي بلد بودم براي همين مادرم گفت پس ما ميريم تو زياد چيز ميز نخور تا خوب شي اگه خيلي حالت بد بود برو دکتر من ميگين تا نزيديکاي صبح بالا اوردم فردا شبش رفتم دکتر اقای نباف شايد بشناسينش بهم سه تا قرص داد گفت تا شب هر 4 ساعت بخور يه بار بالا مياري ديگه درست ميشه منم قرص ها رو گرفتم رفتم خونه شب طرفاي ساعت 10 دوباره بالا اوردم خوب نشده بودم رفتم خيابون تا ببينم دکتر بازه يانه که بسته بود تو خيابون بودم که دو تا زن رو ديدم که لباس خيلي تنگ شلوار تنگ با يه نصفه روسري و يه جاکت زرشکي تنشون بود معلوم بود جنده ان بهم اشاره کرد اما من محل ندادم رفتم يکم جلوتر سايت شهواني با خواهر و مادرش اومد جلو چشمام که باعث شد بر گردم و سوارشون کنم يکي از اون يکي خدا حافظي کرد و اومد سوار ماشين شد هنوز نگفته بودم سلام گفت به چه پسر خوشگلي ميخواستم با خنده بگم بله ولي جلوي خودمو گرفتم و بجاش با يه شيطوني خفني گفتم اگه خوشگل نبودم شما سوار نميشدي خنديد من هم يه پوزخندي زدم بعد گفت بريم سر اصل مطلب گفت جيبت پر پوله گفتم بجاي پول براي شما عشق دارم تو جيبم باز دروغي خنديد منم خنديدم گفت نه جدي منم گفتم من جديم من همون شاهزاد سوار بر اسب سياه تو ام من مزدا3 مشکي داشتم باز خنديد مثل هميشه منم گفت خيلي خوب با تو دفعه اوله مجاني گفتم پس عشقمو نميخواي و کلا مخش رفت و يه دل نه صد دل عاشق بود از چشماش معلوم بود گفت من جا دارم بپيچ صحبتش تموم نشده بود گفتم خونمون هست چاکرت رفتيم خونه وقتي رسيديم رفتم براش شربت اوردم و ازش پرسيدم هرشب کارت اينه بعد در حال حرف زدن جاکتو در اورد و سينه هاش زد بيرون خيلي پرتقالي بود گفت نه هر شب اما با پسرا زياد بودم پرسيدم عاشقم شدي گفت هزار بار گفتم اخرين بار کي بود گفت تو با همه شيطوني اون شبم يه کنم سرخ شدم گفت ميخوام لباسمو عوض کنم گفتم برو تو اتاق رفت وقتي برگشت يه شورت هفتي پاش بود با يه تاپ و کرست تاپش کوتاه بود ازون جوراب ها و کفش هاي سکسي هم پاش بود بي مقدمه اومد زيپ شلوارمو باز کرد شروع کرد به ساک زدن با لباس رفتم يه عالم ديگه اون اولين سکسم بود بعد شروع کرد با کيرم لب و لوچه بازي بعدم اومد ازم لب گرفت يکم اه اه هم به صحنه اضافه کنيد داغ داغ بودم مريضيمم فراموشم شده بود گفتم بريم تو اتاق ساک زدن رفتم تو اتاق شورتشو زدم کنار اروم کيرمو کردمدم تو کونش يه اه اه ملوسي ميکرد يکم که گذشت در حالي که با سينه هاش ور ميرفتم سرعت تلمبه زدنم هم زياد شد اه اه اهههههه اهه اهههه با کمي اشک مخلوط شده بود و اون صحنه رو ساخته بودند منه نديده همچي ميکردم که فکر کنم پاره شد و خونش ريخت روي روي تخت پا شدم گفتم يه لحظه صبر کن ملافه رو جم کردم انداختم تو حموم يه پارچه پهن کردم دوباره شروع کرديم تا دم صبح بعد ابم اومد ريختم تو دهنش بعد رفتيم حموم و مالش اين کارا بعدش رفتيم تو بغل هم خوابيديم صبح حدودا ساعت ده صبح يه دفعه از خواب پريدم يه چيزي شنيده بودم صداي بوق ماشينمون تو پار کينگ شیما رو بيدار کردم اسم دختره شیما بود لباساشو دادم دستش لخت فرستادمش تو راهرو بعد بهش شمارمو گفتم و خدافظي کردم سريع پريدم تو حموم خون ها رو با اب سرد يه کم پاک کردم جوري که ضايع نشه خوني من اتاقم طبقه جدا بود سريع پارچه هارو انداختم تو ماشين خودمو خشک کردم رفتم خوابيدم درم قفل کرد مامانم اومد صدام کرد مثل خوابالودا رفتم سلام و عليک احمد خوبي بهتري گفتم اره رفتم دکتر ازشون پرسيدم برا چي برگشتين گفت برف اومده بود جاده ها بند بود گفتم لعنت به برف از اون به بعد رابطه منو شیما شروع شد و پارسال با هم ازدواج کرديم الان شیما يه پسر تو شکمشه که مال خودمه نه مال بقيه اگه وقت شد بقيه رابطه هامون هم مينويسم جالبه نوشته

Date: آگوست 10, 2018