پایگاه مقاومت

0 بازدید
0%

‫تقریبا ساعت از ۱۲ شب هم گذشته بود. خیابونا شلوغ بود. و پایگاه ما هم کنار یکي از پارک هاي بزرگ شهر ‫واقع شده. ما پنجشنبه ها مراقبت داریم. تو پایگاه ما ۴ نفر بودیم. حاج علي – من-ماهان-حسن. من و حسن ‫همیشه دم در پایگاه کشیک مي دیم.و حاج علي و ماهان داخل دفتر بودن همیشه تا ساعت ۴ صبح که باید ‫جاهامونو عوض کنیم. خاطره من بر میگرده به حاج علي و ماهان.حاج علي حدودا ۳۵ ساله هیکلي و ورزشکاره و مثل همه بسیجي هاي دستمال ریش هاي بلندي داره.وماهان هم واقعا ماه وخیلي خوشگل. این پسر‬ ‫خیلي خوش هیکل و تر و تمییزه (چون خودم با هاش پریدم) شب ماجرا حاج علي با ماهان مي رن داخل پایگاه ‫واز پله ها بالا مي رن و داخل اتاق حاج علي مي شن. من و حسن هم کشیک وایسادیم طبقه پایین پایگاه.

چند‬ ‫ساعتي گذشت ساعت تقریبا ۲ شب بود. دیدم حسن خوابش گرفته منم گشنم شده . با خودم همیشه از خونه غذا ‫میارم وتو اتاق حاج علي مي ذارم.از پله ها رفتم بالا رسیدم دم در اتاق اول گفتم از پنجره نگاهي بندازم ببینم ‫چه خبره. دیدم به به حاج علي و ماهان رفتن تو هم اتاق تاریک بود و نوري که از بیرون تو اتاق مي یومد‫. قشنگ مشخص کرده بود دارن چي کار مي کنن.منم همون طور از جلو در رفتم کنار و پشت پنجره‬ ‫کوچیکی که کنار دره قایم شدم. ماهان رو شکم خوابیده بود و حاج علی ریشو داشت از کون بهش می ذاشت. یه لحاف ارتشی هم تا روی زانوهاشون بود. ماهان هم گوشه های متکارو محکم گرفته بود و داشت متکارو گاز‬ ‫می زد. منم راست کردم.حاجی هی تند تند تف می زد و به سر عت تلمبه. نمی خواست بذاره آبش بیاد. سریع در‬ آورد ماهان هم بلند شد خیلی ترسیده چشماش همش در حال چرخشه به اطراف که حاجی با دستش سر ماهانو گرفت و به سمت کیرش آورد وکیرشو کرد تو دهن ماهان و هی عقب و جلو می کرد.تا اینکه در آورد . همون‬ ‫که در آورد آب حاجی محکم پاشید رو صورت ماهان .

حاجی دیگه بی حال بی حال شده.بیهوش شد. ماهان هم ‫رو به پشت افتاد. و با دستمال کاغذی صورتشو پاک می کرد.از جاش بلند شد عجب بدن سفیدی چه باریک بدون هیچ پشمی. وای چی می دیدم.حاج علی هم با اون پشم و ریشش بلند شد عجب کیری داشت بی پدرچه ‫کلفت بود. رفت به سمت ماهان و از لب گرفتن انگار هنوز ارضا نشده.از ماهان لب می گرفت و با انگشتش می کرد تو کون ماهان. ماهان بی چاره هیچی نمی گفت انگار گرفتار شده باشه. بیچار باباش ماهانو آورد بسیج‬ ‫تا از این آدما دور باشه نمی دونست که گوشت و دست گربه داده. ماهان از دست حاجی فرار کرد و تند تند ‫لباساشو پاش می کرد و حاجی هم دیگه بی خیالش شده بود.اونم لباساشو پوشید و هر دو آماده تحویل پست ‬بودن.اما نمی دونم دقیقا چند دقیقه یا ساعت که همین طوری نشستم ودارم بهشون نگاه می کنم. پاهام خواب‬ ‫رفته بود.

یواش بلند شدم و رفتم پایین دیدم حسن هم بیدار شده و آماد اس که بره بخوابه. از اون بالا هم ماهان که‬ ‫تابلو راه می یومد اومد از من تابلو ایست رو گرفتو رفت سر پست وایساد. منم همش بهش یه جوری نگاه می‬ ‫کردم که دیگه برام اون ماهان قبلی نیست و الان یه پسره کونیه. حسن رفت خونشون. منم رفتم تو اتاق استراحت‬ ‫کنم.حاج علی رو دیدم.بهش گفتم خدا قوت .اونهم مثل همیشه بود جواب داد علی یارت.بعد ازم پرسید اذان داده‬ ‫که برم وضو بگیرم. منم گفتم آره و ما رو هم دعا. دیگه از فردا رفتم رو مخ ماهان که چرا این کارو با حاج‬ ‫علی کرده. بنده خدا خیلی ناراحت شد و گریش گرفت. گفت مردیکه عوضی ازم آتو گرفته بود. دیده بود سیگار‬ ‫می کشم می خواست بره و به بابام بگه.منم نذاشتم و برام شرط گذاشت. منم مجبور شدم.ماهان چه گریه ای می‬ ‫کرد.منم حالم گرفته شد‬ .

Date: December 17, 2017

Leave a Reply

Your email address will not be published.