چهل سالگی ۱

0 بازدید
0%

در آستانه چهل سالگی همیشه حال یک جوان بیست ساله را دارم که میتونه با کیرش دیوار بتونی را سوراخ کنه این را ننوشتم تا بهتون پز بدم بلکه بگم که اگه واسه کیرتون ارزش قائل بشین و هر وقت بلند شد سرکوبش نکنید تا عمر دارین پا به پای شما به احترام هر زنی بلند میشه و بهش افتخار میکنید نمیدونم چه دردی هست که بعضی به جای امضا عکس کیر نتراشیده و نخراشیده خودشون را گذاشتن عزیزان من امضا هر کس معرف شخصیت اونه و معلومه شخصیت کیری دارین وگرنه به جای عکس گذاشتن از کیرتون اون را توی یک کس داغ و خیس جا میکردید که مدام به رخ این و اون نکشیدش داشتم داستان خودم را تعریف میکردم که بحث کیری شد و حالا بریم سر داستان واقعی بودن یا نبودنش را نمیگم و میذارم به عهده خودتون من سه ساله مجرد شدم و تنها تو آپارتمان خودم زندگی میکنم تمام دردسرها هم از همین جناب کیرشروع شد از وقتی تو این آپارتمان ده واحدی مستقر شدم حواسم بود که سوتی ندم از زمانی هم که جدا شدم خواستم تلافی دوران متاهلی را در بیارم و انواع و اقسام زنها و دخترها را مهمان منزل خودم کردم از نظر چهره شاید اغراق باشه اما از نظر دوستان رفتار و چهره ام جوریه که زنها را جذب میکنم و بعد این سه سال به حدی از تجربه رسیدم که اهل بخیه را از زنهای دیگه میتونم ظرف چند ثانیه تشخیص بدم اپارتمان من طبقه پنجم یک ساختمان ده واحدیه که کسی کاری به کار کسی نداره و همه سرشون به کار خودشونه من هم تو این سه ساله خیلی راحت زنها و دخترهایی را که باهاشون بودم را میبردم خونه و مشکلی نداشتم حدود یک سال قبل واحد کناری من فروخته شد و زن و شوهری شمالی با دو بچه شون مستقر شدند ساکن قبلی زن و شوهری بودن که خیلی باهاشون رفیق بودم و مثل خانواده هم شده بودیم با رفتن اونها به کیش مالک جدید اومد که روز اول خیلی تو ذوقم خورد مردی کوتاه قد و همیشه یقه را تا آخر بسته و ته ریشی که بیشتر شبیه مگس نشونش میداد زنش هم هم قد و قواره خودش با وزنی حدود 120 کیلو که از پشت فقط یک کون میدیدی که یک کله از بالاش زده بود بیرون دو تا بچه دارن که اولی پسری هست 28 ساله که شهرستان زندگی میکنه با مادر بزرگش و دختری 25 ساله که از بیریختی و زشتی چهره اش هرچی بگم کم گفتم در عوض بسیار خنده رو و خوش برخورد و اجتماعی از روزی که مستقر شدن مدام صدای تلاوت قرآن تو خونشون میومد که متوجه شدم حاج خانوم مدرس قرآن هستند و اصلاً با روحیات من جور در نمیومد از خونه من وقتی خونه بودم تا نیمه شب فقط صدای موسیقی بیرون میومد و با اومدن اونها صدا را هم بیشتر کردم یک ماهی بود که کامل مستقر شده بودن و تو این مدت سه چهار بار در خدمت دو تا از دوستان مونث بودم که دو بار را پدر محترم خانواده مشاهده کرده بود میدونستم با دیدن اونها خیالش راحت شده بود که دخترش باب سلیقه من نیست و امکان کرده شدنش از طرف من وجود نداره اما هر بار من را تو آسانسور میدید مدام زیر لب ورد میخوند و استغفار میکرد تا روزی که مدیر ساختمان که از دوستانم بود من را صدا کرد و گفت شهرام جان حواست باشه این همسایه جدیدت داره خیلی غر میزنه من هم که حوصله باج دادن به امثال ایشون را نداشتم به اتفاق مدیر ساختمان رفتم دم خونش البته بیشتر واسه اینکه کونش را بسوزونم چون تجربه ثابت کرده بود امثال این حاج آقا کسکش تر از همه عالم هستند آب ندیدن وگرنه شناگر ماهری هستند در را که باز کرد زل زدم بهش و گفتم اگر مشکلی دارید لطف کنید به خودم بگین مبهوت نگاه کرد و در حالی که تته پته میکرد سعی کرد چهره حق به جانب بگیره و گفت نه عزیزم اینجا خانواده زندگی میکنه و کارهای خلاف شرع شما برای بار اول با تذکر همراهه در حالی که میخندیدم گفتم بله حاج آقا ما هم در جهت شرع حرکت میکنیم و اگه منظورت اون دوتا خانم محترمی هستند که میان پیش بنده باید عرض کنم طبق موازین شرعی صیغه بنده هستند و این هم صیغه نامه های مربوطه دو جلد دفترچه را که عکس مینا و شبنم توشون بود باز کرده و نشانش دادم و با پررویی تمام گفتم دفعه بعد اگر مزاحم من بشین و با آبروی من بازی کنید مجبورم از شما شکایت کنم هاج و واج مونده بود و مدیر آپارتمان سعی کرد قضیه را فیصله بده که تو اون لحظه بوی کون سوخته راه پله را پر کرده بود از اون روز دیگه تو آسانسور که میدیدمش ورد نمیخوند و من طاقت نداشتم چیزی بهش نگم چند روزی که گذشت تو پارکینگ دیدمش که داشت شیشه ماشینش را تمیز میکرد رفتم و زدم رو شونش و گفتم خوبی حاج آقا نگاهی کرد و گفت این حاج آقا گفتنت از فحش برام بدتره خندیدم و گفتم درسته از من بزرگتر هستید اما یادت باشه از من خارکسته تر تو این منطقه نمیتونی پیدا کنی چشمهاش گرد شده بود و هیچی نگفت وقتی بهش گفتم از اون دفترچه ها که من دارم شما هم داری اما رو نمیکنیش کاملاً لبهاش را که میلرزید میشد به وضوح دید دروغ هم نگفته بودم چون تو اون چند روز آمارش را از محل قدیمیش که نزدیک به خودمون بود و از طریق بنگاهی محل فهمیده بودم گرفته بودم چهل سال سابقه زندگی تو منطقه خودمون و دوستان خوب کمک بزرگی تو این آمارگیری بودن از اون روز حاج آقا رفت تو لک و سکوت کرد جالبتر اینکه از فردای اون روز با دیدن من لبخند میزد و زودتر سلام میکرد رفت و آمدهای من همچنان ادامه داشت و تا در واحد من باز میشد صدای نفس زدن حاج آقا که روی شصت پاش بلند شده بود تا قدش به چشمی در برسه و بتونه ببینه سوژه اون روز چی بوده شنیده میشد جالبتر از همه رفتار دخترش مهری خانوم بود که هر بار من را تنها میدید لبخندهاش بزرگتر شده و متاسفانه تنها خاصیت این لبخندها سکته ناقصی بود که به کیرم اصابت میکرد دماغ گوشتی بزرگ و دهان گشاد و مقنعه ای که تا روی شکمش بود هر گونه حسی را در رابطه با جنس لطیف زن از آدم سلب میکرد با نگاه هاش داشت میفهموند که من میدونم خانوم بازی و منم بازی هر روز گرم گرفتنش بیشتر میشد تا حدی که هر پنج شنبه یا حلوا میومد دم خونه یا قیمه یا کلوچه شمال حتی یکبار که شبنم پیشم بود فرستادم دم در تا ازش بگیره که با دیدن شبنم کلی باهاش خوش و بش کرده و گفته بود به آقاتون سلام برسونید حدود شش ماه قبل از دفتر رسیدم خونه و ماشین را پارک کردم تو پارکینگ و رفتم سمت آسانسور از شانس تخمی من قطع شده بود و باید پنج طبقه را میرفتم بالا به طبقه همکف که رسیدم مهری خانوم هم در را باز کرد و وارد ساختمان شد تا رفت سمت آسانسور گفتم خرابه باید کوهنوردی کنید خندید و تعارف کردم و جلوی من راه افتاد تو پاگرد اول توجهم به کون گرد و برجسته ای جلب شد که تا حالا بهش دقت نکرده بودم چند پله جلوتر از من راه میرفت و من هم بیشتر دقت میکردم تو پاگرد سوم اصلاً حواسم نبود و داشتم کونش را تجسم میکردم که متوجه شدم سر پیچ پاگرد داره از بغل نگاه میکنه و کاملاً فهمید به چه نگاه میکنم از پاگرد سوم تا پنجم چنان با قر و عشوه راه رفت که حس کردم کیرم داره بهم نهیب میزنه در خونه را که باز کردم با عشوه خداحافظی کرد و با بستن در کیرم به فریاد در اومد مردیکه الاغ منو بیرون بیار زیر دولایه شورت و شلوار خفه کردی نمیدونم فرمایش کیر مبارک بود و یا کنجکاوی دیدن اون کون بکر و دست نخورده میدونستم تو یک اداره دولتی کار میکنه و تا حالا هم خواستگاری نداشته اما میدونستم داشتن رابطه با یک دختر چه مصیبتهای عظیمی را به دنبال خواهد داشت اون هم دختری با 25 سال سن که مستعد عاشق شدن هست و اینکه بخوای باهاش کنار بیای که فقط رابطه در حد سکسه و عاشقی در کار نیست لباسهامو در آورده بودم و میخواستم برم زیر دوش که زنگ در خورد از چشمی که نگاه کردم خودش بود لای در را باز کردم و در حالی که چادر سفیدی سرش بود و کاسه آشی در دست اون را به طرفم گرفت و وقتی ازش تشکر کردم و دستم را دراز کردم تمام حواسش به سینه پشمالوم بود که از لای در زده بود بیرون کاسه را که گرفتم دستش را روی دستم کشید و با لبخند همیشگی رفت بدجور فکرش به ذهنم افتاده بود و گرچه آدم حریصی نبودم اما نمیدونم چرا فکرش مثل خوره داشت منو دیوونه میکرد شاید به خاطر لبخندهاش بود و شاید به خاطر پوشیده بودنش که فقط گردی صورتش و برجستگی کونش را دیده بودم اون شب گذشت و فردا صبح طبق روال معمول ساعت هشت و نیم از خونه زدم بیرون ماشین را که از پارکینگ بیرون آوردم مهری را دیدم که از در کوچه زد بیرون با سر تکان دادن سلامی کرد و با دست اشاره کرد که سمت خلاف مسیر همیشگی حرکت کنم شاید رو کنجکاوی بود و شاید حس دستیابی به اون بدن کوچه پایینی خونه نگه داشتم و خیلی سریع سوار شد فقط گفت سریع تر بریم جا خورده بودم میدونستم همیشه 7 صبح از خونه میزنه بیرون و وقتی پرسیدم با ناز خاصی گفت امروز به خاطر تو دیرتر میرم وقتی بهش گفتم دوستی ما ممکن نیست چون هم سن من بهت نمیخوره و هم من اهل دوست دختر نیستم زیر چشمی و با عشوه گفت میدونم تو فقط با زنهای خوشگل رفیق میشی و اهل ازدواج نیستی و فقط صیغه میکنی از قرار معلوم پدر بزرگوار واسه تبرئه خودش پنبه منو حسابی زده بود خنده ام گرفته بود و از رک بودنش تعجب کرده بودم مسیرش به سمت خیابون فاطمی بود و نیم ساعتی راه داشتیم تو مسیر فهمیدم برخلاف انتظارم دختر چشم و گوش بسته ای نیست و مدام زیر چشمی حواسش به کیرم هست بحث را کشیده بود به رابطه هام و اینکه مگه میشه آدم کسی را دوست نداشته باشه و باهاش باشه وقتی بهش گفتم دوست داشتن و عاشقی با هم متفاوته و هر وقت تونستی فرق این دو را تشخیص بدی بهتر زندگی میکنی نگاهی بهم کرد و گفت پس من دوستت دارم به نزدیکی محل کارش رسیده بودیم که پیاده اش کردم و موقع خداحافظی باهام دست که داد کاملاً کف دستش خیس عرق بود 86 9 87 9 84 8 3 8 7 9 84 8 1_1 ادامه نوشته

Date: February 18, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.