کارمند بانک

0 views
0%

این یک داستان واقعیست که با گذشت سالها هنوز ادامه داره نمیشه اسمش را عشق گذاشت چون بیشتر هوسه و از بابت بودن این رابطه خجالت هم نمیکشم و میتونه واسه کسانی که چشم بسته و با معرفی آشنایان و ندیده و بی شناخت ازدواج میکنند درس عبرتی باشه اسمها مستعار ولی مکانها واقعی هستند من شهرام هستم و شغل آزاد دارم زمانی که 22 سال داشتم گل کارم بود و حسابی کاسبی رونق داشت تو بانک ملی حساب جاری داشتم و هرروز قبل از رفتن به محل کارم اول به بانک سر میزدم البته بیشتر به بهانه دیدن مریم دختر بیست ساله دانشجویی بود که تازه تو بانک اومده و مشغول کار بود سه ماهی بود که مشغول بود و هر بار که میدیدمش کلی از کارها را برام انجام میداد کم کم این حس تو هردو ما بوجود اومد و باهاش رابطه برقرار کردم هر روز بعد از تعطیلی بانک میومد محل کارم و تو یکی از اتاقها بلافاصله لخت شده و مشغول میشدیم بیشتر کس لیسی بود و کون کردن و دیگه برای هردو ما این امر عادی شده بود چند ماهی گذشته بود که یک روز که اومد از در آوردن لباسش خودداری کرد و خیلی سرد برخورد کرد معلوم شد یکی از همکارهاش تو شعبه دیگری از بانک او را دیده و ازش خواستگاری کرده خودش هم میدونست رابطه ما فقط به سکس خلاصه میشه و اون روز برای خداحافظی اومده بود یکماه بعد پای سفره عقد نشست و حدود شش ماه بعد هم از اون شعبه رفت و تمام من هم دیگه فراموش کردمش تا چند سال قبل آپارتمانی تو شرق تهران داشتم و فروختم و به خانه دو طبقه جدیدی که تو همون حوالی خریده بودم نقل مکان کردم آدم مجردی که برخلاف بقیه مجردها در آستان 40 سالگی از یک خانواده عیالوار هم بیشتر اثاثیه داشت روز اثاث کشی از اونجا که خونه تو کوچه بن بستی در یک میدان قرار داشت کلی دردسر کشیدم از همه بدتر همسایه احمقی بود که ماشینش را از کنار آپارتمان سمت راست خونم تکان نمیداد تا کامیون پارک کنه در حال جر و بحث با او بودم که زنی چاق و کوتاه قد که چهل ساله به نظر میومد اومد دم در و شوهرش را صدا کرد چهره آشنایی داشت و با دیدن من رنگش پرید خودش بود مریم همون دختر ظریف و سکسی خودم اما چرا اینجوری شده بود همون چشمهای قهوه ای و پوست سفید مثل برف اما هیکلی چاق و اما همون کون دوست داشتنی طاقچه ای که حالا خیلی هم بزرگتر شده بود هردو ما خشکمون زده بود و شوهرش داشت با سرکارگر باربری بحث میکرد جلو رفتم و با خنده بحث را پایان دادم و رفتند داخل خانه از پشت پنجره طبقه دوم خونش مدام من را از تو کوچه زیر نظر داشت یکساعتی گذشته بود که با سینی چای به همراه دختری دوازده سیزده ساله اومد دم در شوهرش هم اومد و ختم به خیر شد سرکارگر باربری آدم شوخی بود و مدام مسخره میکرد خودش چاق و کوتاه و شوهرش دراز و لاغر با چهره ای شدیداً تخمی یکماهی از اون روز گذشت و تو این مدت چون ساختمان کناری خانه من بودند هر بار که از درب کوچه بیرون میرفتم و صدای ماشینم را میشنید میومد پشت پنجره و لبخندی تحویل میداد میدونستم یاد خاطرات گذشته افتاده و خودم هم بدجور تو فکرش بودم طبقه اول خونه ام را ساکن شده بودم و طبقه دوم را هم تبدیل به دفتر کارم کرده بودم تا کمتر به کارگاه برم از ماه دوم اشاره هاش شروع شده بود و یکروز کاغذ تا شده ای را انداخت تو حیاط خونه شماره موبایلش را نوشته بود و برای ساعت 9 صبح فردا منتظر تماسم بود وقتی فردای اون روز تماس گرفتم فهمیدم شوهرش رییس بانک شده و تا ساعت 6 عصر نمیاد دخترش هم مدرسه بود و تا دو راحت بود بدون صحبت اضافه ای هردو میدونستیم چی میخواهیم و از طریق پشت بام اومد تو خونه من وقتی تو راه پله بغلش کردم و بوسیدمش نظرم به زنهای چاق عوض شد بدن خیلی سفتی داشت و نفهمیدیم چطور تا اتاق خواب من رفتیم هنوز چیزی از هم نپرسیده بودیم و فقط به فکر سکس بودیم برخلاف تصورم کس خیلی تنگی داشت و تا ظهر دوبار همدیگر را ارضا کردیم بعد از سکس تازه از اوضاع هم پرسیدیم و فهمیدم با شوهرش مشکل داره طرف هم هیز بود و هم کمرش شل به همین خاطر شوهرش مثل سگ ازش میترسید و هرچه میگفت اطاعت میکرد بنده خدا جرات نداشت رو حرف مریم حرف بزنه چند بار مچ شوهرش را تو موبایلش گرفته بود و فهمیده بود میپره اما به خاطر دخترش بی خیال شده و گذشته بود کار بانک را هم به خاطر شکاک بودن شوهرش گذاشته بود کنار و خانه دار شده بود از اون روز رفت و آمدهای او به خانه من شروع شد و بیشتر از طریق پشت بام بود برخلاف چاق بودنش کس کوچولو و تپلی داشت که به یاد گذشته هربار که براش میخوردم و 69 میشدیم ظرف دو دقیقه ارضا میشد و چنان روی صورتم فشار میدادش که نفسم بند میومد سالها بود این تجربه قدیمی را نداشت و در حسرت ساک زدن مونده بود مریم در گذشته دختری بود که حتما باید دو بار ارضا میشد تا بهش مزه بده شوهرش فقط سینه هاش را میخورد و تلمبه میزد و از لیسیدن و ساک خبری نبود کون کردن را که دیگه حرام اندر حرام میدونست واسه همین من وظیفه سنگینی را به دوش باید میکشیدم ده سال هم بود که شاید هفته ای یکبار این کس را حروم میکرد و مثل خروس لنگ کنارش ولو میشد مردک احمق عوض اینکه قبل سکس حمام کنه و بوی گند عرقش را به خورد زنش نده بعد سکس میره غسل میکنه دختری که دوست داشت روزی دست کم چهار بار سکس کنه به روزی افتاده بود که عصبی شده بود خودش میگفت به هر بهانه ای با دوست و آشنا بحث میکنه و آرامش نداره کم کم رابطه ما عمیق تر شد و به هم بیشتر وابسته شدیم خودش هم میدونه من دوست دختر دارم و با این مورد هم کنار اومده تا همدیگر را داشته باشیم یکسال از این روزها گذشته بود که روزی خبر داد که شوهرش آپارتمانی خریده و از اونجا قراره برن طبقه اول خونه مادر شوهرش بود که اغلب خونه دامادش بود و با رفتن اونها مخالف بود هم تنها بود و هم چشمهاش نمیدید مریم هم رابطه خوبی باهاش داشت و خیلی هواشو داشت باری همین از رفتن اونها ناراضی بود طفلی حق داشت آخه من هم تنها میشدم دو ماه بعد از اون خونه رفتن و چند تا خیابون اونطرف تر ساکن شدن چیزی که باعث شد رابطه ما به هفته ای دو سه بارکاهش پیدا کنه و هنوز هم که دارم مینویسم ادامه داشته باشه هیچکدوم ما از کارمون پشیمون نیستیم و تو این سالها هرچیزی را که دوست داشته با هم تجربه کردیم از حموم رفتن با هم تا سکس سه نفره با دوست او و دفعه بعد با دوست من وزنش را هم حدود بیست کیلو کم کرده و شوهر ابلهش فکر میکنه این همه که به خودش میرسه واسه اونه شوهرش بازنشسته شده و تو خونه کار حسابداری میکنه دخترش دانشگاهی شده و مردک احمق روزهایی که میره دانشگاه دم در دانشگاه منتظرش میمونه تا کلاسهاش تموم بشه و برش گردونه میترسه دخترش را بکنند و اوف بشه البته این کار مریمه تا بتونه تو اون ساعات بیاد و پیش من باشه پدر وظیفه شناسیه و این فرصت را به من و مریم میده تا بیشتر با هم باشیم شکاک بودن هم خوب چیزیه نوشته

Date: March 19, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published.