کالین ۲

0 بازدید
0%

9 8 7 9 84 8 9 86 1 قسمت قبل بخش چهارم خانواده بعد از این که چمدونای منو برداشتیم رفتیم سمت ماشین و به سمت خونه حرکت کردیم توی راه مگان و مالی همش درباره کارایی که تو این مدتی که ندیده بودمشون انجام داده بودند حرف می زدند کالین توی قسمت قدیمی شهر توی یه خونه قدیمی که سال 1920 ساخته شده بود زندگی می کرد اون و بیل وقت و هزینه زیادی رو صرف این کرده بودند که اون خونه رو بازسازی کنند وقتی که به پارکینگ رسیدیم احساس می کردم که تو خونه خودم هستم بعد از اینکه وسایلمو پیاده کردیم مالی دستمو گرفت و منو تو اتاق خودش جاییکه قرار بود اونجا بخوابم برد وقتی که من و بچه ها گرم صحبت کردن با هم بودیم کالین رفت تو آشپزخونه تا شامو آماده کنه بعد از شام و قبل از این که دخترا بفرسته تو اتاقشون که بخوابند اون گفت که واسشون یه سورپرایز داره مادربزرگ و دایی جیمی و دایی مایک فردا میان اینجا تا مارو ببینند این باعث شد که اونا بیشتر جیغ بزنند و بالاو پایین بپرند و بعد از یه ساعت خوشحالی کردن کالین تونست اونارو ببره تو تختشون تا بخوابند بعد از بستن در اتاق خواب کالین رفت تو آشپزخونه و چند دقیقه بعد با دو تا لیوان چایی برگشت اونارو گذاشت رو میز و بعد کنار من روی مبل نشست بعد از چند دقیقه سکوت اون دستاشو دور گردن من حلقه کرد و صورتمو بوسید چیزی هست که بخوای راجع بهش باهام صحبت کنی فعلا نه تا فردا صبر کن نمی خوام مجبور شم که بیشتر از یه بار این حرفارو بزنم باشه اون پشت سرمو نوازش کرد و دوباره صورتمو بوسید خوبه که تو اینجا هستی دخترا خیلی از این که تو قراره پیشمون بمونی خوشحالند ممنون به نظرم الان اینجا بهترین جا واسه منه کالین ایستاد و دست منو گرفت و منو سمت خودش کشید به نظرم فردا روز سختی در پیش داری و الانم به نظر خسته ای بهتره که بگیری بخوابی فردا صبح می بینمت رو تخت دراز کشیدم ولی لباسامو در نیاوردم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم تمام احساساتم خشکیده بود کاملا بی حس بودم بالاخره خوابم برد و چیز بعدی که یادمه این بود که صبح شده بود و مگان داشت شونمو تکون می داد و می گفت صبحونه آماده است و مامانم گفت که بیای صبحونه بخوری بعد از صبحونه یه دوش سریع گرفتم و بقیه صبح رو با دخترا گذروندم مایک قبل از ظهر با زنش شارون و سه تا بچه هاش رسید مامان هم با جیمی و زنش مای لین و دو تا بچه هاش ده دقیقه بعد رسیدند مایک تو کار ساخت و ساز بود و جیمی هم کلانتر بود هیچ کس اون موقع علاقه ای به نهار نداشت واسه همین کالین به مگان و مالی گفت که بچه ها رو ببرند تو اتاق تا بزرگترا بتونند با هم صحبت کنند تو راه که داشتند می رفتند بچه کوچیک مایک پاتریسیا که دو سالش بود برگشت و نشست رو پاهام و نرفت تو اتاق اونو همونجا نگه داشتم و پنج دقیقه بعد اون تو بغلم خوابش برد من رو نیمکت پیانو نشسته بودم و رو به همه که دور اتاق نشیمن پخش بودند بودم تو یک ساعت بعد من همه چیزو به اونا توضیح دادم داستان خیانت باربارا و بچه و دریک اندروز تمام عصبانیت و ناامیدی که تو این یه هفته داشتم همه چیزو بدون کم و کاست و بدون این که بخوام پیاز داغشو زیاد کنم گفتم جیمی و مایک یکی دو بار از من سوالایی پرسیدند ولی مامان و کالین هیچ چیزی نگفتند وقتی که حرفام تموم شد مامان و کالین داشتند گریه می کردند و کالین گفت جای تعجب نداره که فقط می خواستی یه بار این حرفارو بزنی بعد از چند دقیقه سکوت کالین پرسید حالا برنامت واسه آینده چیه از شنبه صبح من رسما تو دفتر سن میگوئل شرکتمون مشغول به کار می شم از اونجا به بعد همه شروع کردن به صحبت کردن و دلداری دادن به من و سوال کردن درباره این چند سال خیلی زود همه نهار خوردیم و با هم رفتیم به یه بار برای خوردن مشروب برای اولین بار از وقتی که بچه بودیم دادشام منو بغل کردند و ازم خداحافظی کردند و مامانم جوری منو بغل کرده بود که انگار هیچ وقت نمی خواد ولم کنه روز بعد یکشنبه بود و بعد از کلیسا کالین مگان و مالی من رو بردند بیرون تا شهر جدیدمو بهم نشون بدند دخترا پارک های مورد علاقشون رو بهم نشون دادند و سر این که کدوم رستوران بهترین پیتزا رو داره با هم بحث می کردند شب بعد از اینکه دخترا خوابیدند من و کالین تا دیروقت با هم صحبت کردیم و بعد خوابیدیم دوباره تو تخت دراز کشیدم و دوباره به سقف خیره شدم و سعی می کردم اتفاقایی که داره میوفته رو تو ذهنم مرور کنم صبح روز بعد ساعت هشت و یک دقیقه رو صندلی روبروی آقای هارولد پیترسون نشسته بودم و پاکتی که جان گوردون داده بود رو بهش دادم اون پاکت رو گذاشت رو میز و بدون اینکه بازش کنه تلفنو برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن و گفت خانم جنینگز میشه لطفا یه لحظه بیایند تو اتاق من چند ثانیه بعد یه دختر جوون که به نظر میومد تازه از مدرسه منشیگری فرغ التحصیل شده اومد تو اتاق خانم جنینگز ایشون رابرت اوکانر هستند و قراره جای بری رو پر کنند میشه اطراف و همچنین دفترشونو بهشون نشون بدی رابرت خانم جنینگز منشی شما خواهد بود وقتی که کارتون تموم شد چند دقیقه بیا اینجا که باهات کار دارم بعد از دیدن اداره برگشتم تو اتاق پیترسون و روبروش نشستم این دفعه پاکت باز شده بود و کاغذاش روبروی اون بودند اون بلند شد و رفت اون سمت اتاق و در اتاقو بست و دوباره نشست جان خیلی ازت تعریف کرده و حرف جان واسه من سنده اون بهت گفته که ما تو دانشگاه هم اتاقی بودیم نه فکر نکنم خیلی خوب باشه قرارمون اینه تا شش ماه تو قراره همون کاری رو انجام بدی که تو شیکاگو انجام میدادی فقط اینجا کارت مثل اون جا سنگین نیست اون اینو با یه لبخند کوچیک رو لبش گفت و بعد ادامه داد بعد از اون ما می شینیم و یه برنامه ای واسه آیندت با شرکت می ریزیم به سن میگوئل خوش اومدی دفتر سن میگوئل با دفتر شیکاگو خیلی فرق میکرد شیکاگو 300 نفر کارمند داشت و داشت به همکاری با هیئت مدیره تو نیویورک نزدیک میشد سن میگوئل فقط 65 نفر کارمند داشت و خیلیاشون کت و شلوار نمی پوشیدند مگه اینکه کسی از دفتر مرکزی بخواد بیاد اونجا کار کردن تو این اداره خیلی راحتتر از شیکاگو بود و سریع به روند کاری اونجا عادت کردم همون کار سابق ولی افراد جدید پیترسون خیلی رئیس خوبی بود اون 40 درصد یه مدیر بود و 60 درصد یه تشویق کننده اون میخواست که کارمنداش سطح بالایی داشته باشند و بیشتر وقتشو به کارمنداش روحیه می داد که می تونند کارای بزرگتر انجام بدند نتیجش این بود که دفتر ما بیشترین میزان سود ناخالص رو تو کل شرکت داشت من می تونستم تمام کارمندا رو ببینم و باهاشون آشنا بشم حتی یه خنده مصنوعی به شوخی های معمولی که تو اداره میشد بکنم ولی از درون من خودم رو جدا از بقیه نگه می داشتم و هیچوقت اجازه نمی دادم کسی وارد زندگی شخصیم بشه من قبلا تو یه اتاق شیشه ای زندگی می کردم که الان دیگه شکسته بود من همیشه آدمی بودم که از زندگیش لذت می برد ولی الان هیچی قبلا من راجع به اتفاقات دور و برم خیلی باز و راحت بودم ولی الان خیلی بسته و گارد گرفته بودم تنها چیزی که الان ازش لذت میبردم کالین و دخترا بودند من ومگان و مالی خیلی با هم حرف می زدیم هر شب بعد از شام من تو تکالیفشون بهشون کمک می کردم اونا هم در عوض تمام شوخی ها و جک هایی که بلد بودند واسم تعریف می کردند اونا اسرار داشتند که من و کالین با هم ببرمیشون تو اتاق و بخوابونیمشون و بعد چراغا رو خاموش کنیم و خودمون بخوابیم بعد از خوابیدن اونا من و کالین کنار هم می نشستیم و صحبت می کردیم یا تلویزیون نگاه می کردیم بعضی وقتها هم اصلا هیچ کاری نمی کردیم و فقط رو مبل کنار هم می نشتیم و بعد می رفتیم و می خوابیدیم شبا همیشه خیلی بد بود تقریبا شش سال بود که تنها نخوابیده بودم و این خیلی سخت بود تمام اون تصاویر و تمام اون خاطرات که بعضیاش تصاویر واقعی تو ذهنم بودند و بعضیا فقط تصوراتم همشون همینجوری تو سرم می چرخیدند ولی الان اونا واسم هیچ ارزشی نداشتند هیچ احساسی نداشتم نه خوب و نه بد فقط تصاویر ذهنی که نمی تونستم از شرشون خلاص شم زندگی واسم یه روتین بدون هیچ احساسی شده بود روتین و تکرار چیزی بود که من خیلی بهش نیاز داشتم تو طول روز و وقتایی که تو شرکت بودم کالین خونه بود بعد از مرگ بیل کالین کسب و کارشونو فروخت و با توجه به اون و بیمه عمشرشون اون و دخترا از نظر مالی تامین بودند این بهش این شانس رو می داد که یه مادر تمام وقت باشه و وقتی که بچه ها مدرسه اند کارایی رو که دوست داره انجام بده کالین داستان های مصور می نوشت اون تا حالا هفت تا کتاب مصور کودکان نوشته بود و کشیده بود هیچ کدومشون فروش زیادی نداشتند ولی اون به اونا افتخار میکرد در کنارش اون تو خونه کار نقاشی و طراحی کارت خوشامدگویی واسه چند تا شرکت رو هم انجام می داد همه اینا باعث میشد که اون بتونه تو خونه کار کنه و برنامشو هر جوری دوست داره بچینه زنگی کردن با هم باعث شده بود که ما مثل یه خانواده باشیم هر روز صبح من با بچه ها که پشت میز نشسته بودند و صبحونه میخوردند خداحافظی می کردم و کالین تا جلوی در با من میومد و منو بدرقه میکرد و بعضی وقتا هم می فرستادم دوباره تو اتاقم تا کرواتمو درست کنم یا جورابای مثل هم بپوشم اون هنوزم ازم مراقبت می کرد تا بیرون خوب جلوه کنم صبحای شنبه دخترا خیلی زود منو از تخت می کشیدند بیرون و همیونجوری تو خواب و بیداری منو می کشیدند سمت مبل من همونجا دراز می کشیدم و اونا هم رو من دراز می کشیدند و کارتونای مورد علاقشونو می دیدند ساعت هشت ونیم همه صبحونه می خوردند و بعد حاظر میشدیم تا مگان و مالی رو ببریم واسه تماشای فوتبال اگه کالین و دخترا پیشم نمی بودند شاید من خودکشی میکردم بخش پنجم زندگی جدید تقریبا سه هفته بعد از نقل مکان من به سن میگوئل یه روز اومدم خونه و دیدم یه پاکت نامه بزرگ رو میزه آدرس برگشت مربوط به دفتر وکالت تو شیکاگو بود بازش کردم و توش دو تا پاکت دیگه بود یکیش خالی بود و از قبل تمبر خورده بود و آدرس دفتر وکالت روش بود که قطعا معنیش این بود که چیزی رو باید واسشون بفرستم اون یکی پاکت که توش معلوم بود چندین برگ نامه است روش نوشته بود که رابرت لطفا این نامه رو بخون لطفا من بلافاصله فهمیدم که اون دست خط بارباراست همونجوری زل زده بودم به نامه و بدون این که بازش کنم روشو میخوندم بدون این که بازش کنم نامه رو از وسط دو نصف کردم و گذاشتم تو پاکت خالی در پاکتو بستم و گذاشتمش تو صندوق پست تا پستچی صبح اونو برداره من همینجوری روزا و شبا خوابگردی میکردم کالین هر کاری که می تونست میکرد که منو از این وضعیت بیرون بیاره بهترین بخش روز وقنی بود که کالین موقع بیرون رفتن من صورتم رو می بوسید یا وقتی که دخترا واسه شب بخیر گفتن منو بغل می کردند ولی بیشتر بخش روز بی احساسی زندگی منو فرا گرفته بود یه دوشنبه شش ماه بعد از لین که شیکاگو رو ترک کردم خانم جنینگز یه پستچی رو آورد تو اتاقم که می گفت شخصا باید یه بسته رو تحویل بگیرم بعد از امضا کردن اون گفت که بهش دستور دادن که برگه های تو بسته رو امضا کنم و اونا برگردونه بسته رو باز کردم و توش مدارک پایانی طلاق بود جاهایی که گفته شده بود رو امضا کردم اونا رو برگردوندم به پستچی کمتر از ده دقیقه طول کشید و چهار سال زندگی مشترک با باربارا تموم شده بود شش روز بعد و صبح شنبه زنگ در رو زدند و یه پستچی دیگه یه بسته از طرف دفتر وکالت رو بهم تحویل داد بسته رو تحویل گرفتم و پشت میز نشستم آروم نشستم و مگان و مالی رو که داشتند تو حیاط بازی می کردند رو تماشا کردم بالاخره تصمیم گرفتم که بسته رو باز کنم توش یه کپی از برگه طلاق بود که توسط بابارا و قاضی و من امضا شده بود همچنین توش یه چک بود که سهم من از چیزایی که داشتیم بود زندگی مشترک با باربارا رسما تموم شده بود و از چهار سال زندگی فقط 7827 دلار واسم مونده بود داشتم به بدبختی خودم فکر می کردم که حس کردم گسی پشت سرمه مگان و مالی پشت سر من وایستاده بودند و بهم نگاه می کردند مگان کنارم نشست و دستشو دور گردنم حلقه کرد مالی هم رو پاهام نشست و دستشو انداخت دور گردنم و آروم گفت دوست دارم دایی بابی و بعد سرشو گذاشت رو سینه ام چند ثانیه بعد دو تا دست از پشت دورم حلقه شد و صدای کالینو شنیدم که تو گوشم میگه منم دوست دارم بابی ما همه دوستت داریم بعد از چند ثانیه کالین وایستاد و پیشونی منو بوسید و گفت دخترا میشه چند دقیقه برین تو اتاقتون من باید با دایی بابی صحبت کنم دخترا از رو مبل پریدند پایین و رفتند تو اتاقشون و کالین سر جای مگان کنارم نشست اون دستمو تو دستش گرفت و منو کشید نزدیکتر تا جایی که ما به هم تکیه داده بودیم اون کاغذا رو از دستم گرفت و یه نگاه بهشون کرد و گذاشتشون رو میز ما همونجور ساکت نشسته بودیم که اون گفت وقتی که بیل مرد منم میخواستم بمیرم هیچ دلیلی واسه ادامه دادن نمی دیدم و بعدش پدر هم مرد تنها چیزی که منو نگه داشته بود دخترا بودند و تو من چند ساعت یه جا نشسته بودم و دخترا رو بغل کرده بودم جرات اینو نداشتم که اونا رو از خودم دور کنم و تو تو روزی سه چهار بار به من زنگ میزدی تو نمی دونی که این کارت چقدر واسم ارزش داشت من می دونم چه حسی داره وقتی که یکی رو دوست داری از دست بدی فکر کنم اینکه کسی رو به خاطر مرگ از دست بدی خیلی آسون تر از کنار اومدن با چیزیه که تو باهاش درگیری یادته که یکی دو ماه بعد از این که بابا مرد چی به من گفتی نه یادم نمیاد تو گفتی کالین تو همیشه بیل و بابا رو دوست داشتی و خیلی سخته که کسی رو از دست بدی تو باید همه چیزو راجع به اونا همیشه به یاد داشته باشی چیزای خوب و جیزای بد ولی ما دوستت داریم و وقتشه که اونا رو فراموش کنی بابی الان وقتشه که توهمه چیزو فراموش کنی برای اولین بار از اون روز تو بیمارستان با باربارا گریه کردم روحم داشت تموم اون دردی که این چند وقت تو خودم ریخته بودم رو می ریخت بیرون کالین همونجا نشسته بود و دستمو گرفته بود و هیچ چیزی نمی گفت اون با حوصله همونجا نشست تا گریه من تموم بشه و خودمو جمع و جور کنم تو راست میگی وقتشه که فراموشش کنم ولی من خیلی عاشقش بودم نمیخوام که اون برگرده فقط میخوام بدونم چرا اون این کارو با من کرد می دونم که هیچ کار اشتباهی انجام ندادم ولی احساسم بهم میگه یه جوری به عنوان شوهر اونو نا امید کردم من باربارا رو نا امید کردم من تو زندگی مشترک م شکست خوردم ولی تو راست میگی اجازه نمیدم کاری که باربارا با من کرد بقیه زندگیمو خراب کنه این چند وقت تو و دخترا خیلی از نظر احساسی کمکم کردید ولی الان وقتشه که رو پای خودم وایستم من باید دنبال یه خونه واسه خودم باشم تو هیچ جا نمیری اگه تو بری همش باید همونجا تنها تو آپارتمانت بشینی و واسه خودت تاسف بخوری و دخترا هم خیلی ناراحت میشند اگه تو بری بعد یه دستی به موهام کشید و گفت از این گذشته این واسه منم خیلی خوبه که دوباره کنار تو زندگی می کنم اونم بدون اینکه دوقلوها اینجا باشند و اذیتمون کنند وقتی حالت بهتر شد بیا کمکم کن که نهارو آماده کنیم جان گوردون راست میگفت از اون لحظه به بعد بود که زندگی شروع به بهتر شدن کرد بعد از نهار همه رو بردم سینما تا فیلم جدید شرکت دیزنی رو ببینیم و بر خلاف نظر کالین واسه بچه ها پاپ کرن و شکلات و نوشابه خریدم موقع پخش فیلم کالین پشت دست منو بوسید و تا آخر فیلم دستمو تو دستش نگه داشت برای اولین بار تو این چند ماه داشتم خوش میگذروندم شب بعد از اینکه بچه ها خوابیدند من و کالین تا آخر شب با هم صحبت کردیم بیشتر من حرف می زدم و کالین گوش می داد که چجوری خودمو خالی میکنم ما همیشه خیلی با هم صمیمی بودیم ولی الان میتونستم بفهمم که خانواده ما چقدر هم دیگه رو دوست دارند همین گوش دادن کالین واسه من بیشتر از هر چیزی ارزش داشت حالا اهمیت کاری رو که واسه کالین بعد از اینکه شوهرش مرد کردمو میفهمیدم و الان اون داشت همون کارو واسه من میکرد بعد از این که رفتم و تو تخت و دراز کشیدم و به سقف خیره شده بودم شنیدم که در باز شد و دیدم که کالین اومد تو اتاق و سمت تخت اون کنارم دراز کشید و منو کشید سمت خودش وقتی که می خواستم چیزی بگم اون دستشو گذاشت رو صورتم و آروم گفت ساکت فقط آروم باش صبح وقتی که بیدار شدم اون رفته بود آروم ولی پیوسته زندگیم داشت به روال عادی برمی گشت کابوس های شبانه من کم کم داشت از بین می رفت تصاویر ذهنی و فکر و خیال ها هر شب کمتر میشد روابطم با بقیه تو اداره خیلی بهتر و صمیمی تر شده بود یه روز کالین اومد شرکت و من اونو به همه معرفی کردم و بعد واسه نهار بردمش بیرون اون شب وقتی که دخترا خوابیده بودند کالین با یه لبخند نصفه و نیمه ازم پرسید که چرا امروز تو شرکت نگفتم که اون خواهرمه نمیدونم اصلا به ذهنم نرسید فکر کنم بهتر باشه که فردا درستش کنم نه عیبی نداره واسه شایعه پخش کنها خوبه که فکر کنند بابی اوکانر دوست دختر داره از اون گذشته منم خیلی وقته که تو مرکز شایعات نبودم چند دقیقه راجع بهش فکر کردم تا یادم اومد که کالین هم منو به دوستاش فقط به عنوان رابرت معرفی کرده اینو به کالین گفتم که اونم به همسایه ها نگفته که من داداشش هستم و اونم همون کاری که من کردمو کرده شروع کردیم به خندیدن به این که همسایه ها ممکنه چه فکری راجع به ما بکنند اون زن بیوه خوشگل با دوست پسرش که اومده تو خونش و باهاش زندگی می کنه اونقدر خندیدیم که دو تامون بدون اختیار اشک از چشامون سرازیر شد دوباره خندیدن احساس خوبی واسم داشت وقتی که نفسمون اومد سرجاش کالین منو بغل کرد و درگوشم گفت خوب باید اعتراف کنم که ممکن بود دوست پسری خیلی بدتر از تو داشته باشم بعد اون بلند شد و رفت سمت اتاقش جلوی در اتاق وایستاد و با یه لبخند یه بوس واسم فرستاد و گفت شب بخیر عزیزم و بعد درو بست زندگی داشت بهتر می شد و خاطرات شیکاگو داشتند کم رنگ میشدند من و کالین بیشتر وقت بعدازظهر تا شبو با هم صحبت می کردیم صحبتا همیشه با این موضوع که یادت میاد اون موقع که یا واسه فلانی چه اتفاقی افتاد شروع میشد ولی همیشه به چیزایی که خیلی واسمون اهمیت داشت می رسید کالین به من میگفت که چقدر دلش واسه بیل و پدر تنگ شده ولی الان قبول کرده که اون بخش از زندگیش دیگه تموم شده فکر منم دیگه به باربارا معطوف نبود و سعی می کردم به کالین توضیح بدم که مگان و مالی چقدر واسم ارزش دارند تعجب کردم وقتی که کالین به من اصرار کرد که برای کنفرانس اولیاء و معلمین برای دخترا همراهیش کنم بعدش هم من دعوت کالین رو واسه شرکت تو فعالیتهاش توی محل قبول کردم بغل کردنامون جلوی در خروجی هر روز صبح طولانی تر میشد شاید عجیب به نظر بیاد ولی یکی از کارای مورد علاقم این بود که با کالین برم خرید ما باهم قدم میزدیم و می گشتیم و راجع به همه چیز و هیچ چیز صحبت می کردیم خیلی وقتا بیرون یا وقتی که تو خونه با کالین تنها بودیم من به کالین نگاه می کردم و میدیدم که اونم داشت با لبخند به من نگاه میکرد اون چند لحظه همین طور به من خیره میشد و بعد برمیگشت سر کاری که داشت میکرد ولی فقط اون اینجوری نبود بعضی موقعا بی اختیار حواسم میرفت سمت کالین و نگاهش میکردم که داره با دخترا بازی میکنه یا پشت میز کارش کار میکنه روابطم با اون از رابطه خواهر و برادری داشت به دوستایی تبدیل میشد که به هم اهمیت میدند خندیدن خیلی راحتتر شده بود و یکی از کارای مورد علاقه ام سوت زدن تو راه رسیدن به ماشینم بعد از کار بود بخش ششم یک قرار عاشقانه یه جمعه که از سرکار میومدم دیدم که کالین و دخترا دارند کیسه خواب و لوازم کمپ تو صندوق ماشین کالین میذارند چه خبر شده کسی میخواد از خونه فرار کنه نه دایی بابی ما میخوایم بریم اردو با مامان بیا و ما رو برسون خواهشا چند هفته بود که دخترا داشتند راجع به این اردو صحبت می کردند اونا قرار بود آخر هفته رو تو باشگاه دبیرستان محل با بقیه هم کلاسی هاشون بگذرونند اردو اونا از عصر جمعه شروع میشد و تا صبح یکشنبه ادامه داشت ما ساعت 6 همراه حدود 70 تا دختر دیگه که از 6 تا 12 سال بودند و اونا هم با پدر مادراشون بودند رسیدیم توی باشگاه پر از کیسه خواب بود دخترا رو اونجا مستقر کردیم و بعد از این که خداحافظی کردیم به سختی از تو اون شلوغی اومدیم بیرون همین که رسیدیم به ماشین کالین گفت که باید بریم سوپرمارکت و واسه شام یه چیزی بخریم چند لحظه نگاهش کردم و بعد گفتم گوش کن این اولین باریه که از وقتی که اومدم اینجا ما می تونیم با هم تنها باشیم نظرت چیه که من واسه شام ببرمت بیرون البته یه جایی که غذا رو تو ظرف هایی که عکس دلقک روش باشه نیارند کالین یه لبخند کمرنگ رو لبش اومد و گفت چرا رابرت اوکانر نکنه میخوای منو به یه قرار عاشقانه دعوت کنی خوب آره به گمونم همین طوره البته اگه وقت داری و پدر و مادرت موافقند باعث افتخارمه که تو رو به یه قرار عاشقانه ببرم البته اگه دوست پسر نداری نمیدونم قرار بود با دوستم برم خرید ولی باشه به نظرم میتونیم بریم بیرون اگه تو هم میخوای این از طرف من میدونم که پدر و مادرم هم موافقن خدای من کالین تو خیلی خوشگلی همینجوری به این شوخی کردنها ادامه دادیم و نقش دو تا نوجوونی که با هم قرار دارند رو بازی میکردیم بالاخره یه رستوران تو محله چینی ها پیدا کردیم و رفتیم اونجا بعد از این که ماشین رو پارک کردم پیاده شدم و درو واسه کالین باز کردم و دستمو بردم جلو تا کمکش کنم که پیاده بشه وقتی که از ماشین پیاده شد دستشو گرفتم و پرسیدم مشکلی نداره که یه چند دقیقه دستتو بگیرم اون دستمو فشار داد وگفت حتما ولی یادت باشه من تو قرار اول کسی رو نمیبوسم جوابی ندادم و با هم رفتیم تو رستوران هوا خیلی گرمتر از حد طبیعی ماه مارس بود کالین یه تاپ مشکی کشبافت پوشیده بود و یقه گردش اونقدر پایین بود که میشد خط سینه هاشو ببینی اون یه دامن خاکی رنگ هم پوشیده بود که تا بالای زانوش بود و با این که معمولی بود ولی میشد استیل خوشگل روناشو دید پاهاش لخت بودند و یه جفت صندل هم پوشیده بود هنوز اول شب بود و ما اولین مشتریهای رستوران بودیم پیشخدمت ما رو سمت میزمون هدایت میکرد کالین دنبال پیشخدمت میرفت و منم پشت اون راه میرفتم واونو تماشا میکردم که یه صحنه خیلی زیبا دیدم خواهرم واقعا کون بینظیری داشت اون تصویر منو محصور کرد تصویر ذهنی کونش باعث شده بود که تمرکز کردن روی این که چه چیزی رو از منو انتخاب کنم سخت کرده بود بالاخره یه چیزی سفارش دادم و شروع به خوردن کردیم راجع به این که فکر میکنیم الان دخترا مشغول چه کاری هستند صحبت کردیم همینطور درباره این که برنامه مگان و مالی واسه بعدا چیه صحبت کردیم تو تمام این مدت ما به شوخی راجع به این که این یه قرار عاشقانه است ادامه دادیم بعد از تموم شدن شام ما منتظر بودیم تا پیشخدمت واسمون قهوه بیاره که کالین دستشو آورد جلو و گذاشت رو دست من وقتی که همه چی تموم شد و پول رستوران رو هم دادیم درحالی که دستمون تو دست هم بود از رستوران رفتیم بیرون بیرون تو پیاده رو من گفتم هنوز اوله شبه میخوای بریم فیلم ببینیم می تونیمبا هم یه فیلمی ببینیم که مخصوص بچه ها نباشه این دفعه متاسفم بابی ولی امشب خیلی بهتر از اینه که بخوایم تو یه اتاق تاریک طلفش کنیم بیا همینجوری یکم قدم بزنیم همینجوری تو پیاده رو قدم میزدیم و هیچ مقصد خاصی هم نداشتیم حرف میزدیم و بعضی موقعا وایمیستادیم و به فروشگاه ها نگاه می کردیم و هنوز دستامون تو دست هم دیگه بود از گوشه چشمم میتونستم ببینم که سینه های کالین خیلی آروم زیر تاپش همینجوری که قدم میزدیم بالا و پایین میره وقتی که وایمیستادیم تا مغازه ها رو نگاه کنیم ما نزدیک هم وایمیستادیم پوست دستش به دست من فشرده میشد وقتی که برمیگشت تا چیزی به من بگه سینه هاش به طور خوشایندی به بازوم می خورد و یه احساس عجیب به من دست میداد نمیدونم به خاطر شوخیمون راجع به قرار عاشقانه بود یا چیز دیگه ولی اونشب به کالین با یه نگاه کاملا متفاوت از کسی که باهاش بزرگ شدم و خواهرم بود نگاه می کردم کم کم داشتم احساس سردرگمی و ناخوشایندی بهم دست می داد بالاخره رسیدیم به یه کتاب فروشی که هنوز باز بود و رفتیم تو اون چند دفعه من به کالین نگاه کردم و دیدم که به من خیره شده و لبخند میزنه چند تا کتاب واسه خودمون و بچه ها خریدیم و اومدیم بیرون وقتی که ماشین رو کنار خونه پارک کردیم ساعتمو نگاه کردم و ساعت هنوز 9 45 دقیقه بود رفتیم جلوی در و هنوز کاملا جوری رفتار می کردیم که انگار الان آخر قرار عاشقانمون هست هر دو تا دست کالین رو گرفتم تو دستام و سعی کردم که به چشماش نگاه کنم ولی به یه دلیلی حواسم رفت سمت لبهاش وای خدا امشب خیلی به من خوش گذشت دوشیزه کالین امیدوارم که اجازه بدی که باز هم با همدیگه بریم بیرون کالین به آرومی می خندید و خندش جوری بود که فقط اگه کنارش بودی متوجه میشدی اون منو کشید نزدیک و به آرومی گفت به نظرم میشه که بازم بریم بیرون اون سر منو کشید نزدیکتر و در گوشم گفت بهت گفتم من تو قرار اول کسی رو نمیبوسم ولی به نظرم امشب باید این قانونمو زیر پا بذارم 9 8 7 9 84 8 9 86 3 ادامه ترجمه

Date: June 10, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.