کردن زن حبیب آقا از کون

0 بازدید
0%

این داستان مال همین امروز ظهره شنبه پنج اسفند نود و شش ساعت یک بعدازظهر این حبیب آقایی که میگم از این داش مشتی های محله ماست هیکل درشت و قد بلند و موهای فر و ابروی کلفت و یجورایی شبیه ناصر ملک مطیعی و تیپ همونم میزنه کت و شلوار و پیرهن سفید یقه پهن و خلاصه تیپی هست واسه خودش مغازه خواربار فروشی هم داره و چندتا مغازه اونطرف تر از ما زن حبیب آقا هم عین خودش قدبلند و چادری و موهاشم همیشه مش کرده و یه کم گوشتی و خلاصه جیگریه برای خودش ولی خب بخاطر همون خصوصیات اخلاقی حبیب آقا کم میاد تو محله مگر برای خریدی چیزی وقتی که حبیب آقا نباشدش من چون با حبیب آقا رفیق فابریک و قدیمی و هم محله ای هستیم بالطبع هم من زنش رو میشناختم و هم زنش منو میشناخت و گاهی هم که میاد تو مغازه ما خرید گپ و گفت و شوخی و خنده ای هم داریم حبیب آقا برای خریدهای عمده برای مغازش معمولا ظهرها بعد از نهار با من که یه جیپ وانت قدیمی دارم و مخصوص اینکاره میاد میریم خیابون و انبار بنکدارها و یا اگه من خرید نداشته باشم خودش جیپ رو میگیره و میره و میاد ظهرها معمولا ما بعد از نهار مغازه رو کامل نمی بندیم و فقط در شیشه ای جلو رو میزاریم روی هم که اگر کسی کاری داشت در بزنه و خودمون هم میریم ته مغازه که پشت اجناس و پشت راه پله که مثل یه پستو هست و جای کتری و چایی و یه تخت قدیمی چوبی برای استراحت و گاهی هم اصلا در شیشه ای رو قفل میکنیم و یه چرت بعد از نهار اونجا میزنیم امروز ظهر نهار رو که خوردیم چون من خرید نداشتم حبیب آقا خودش جیپ رو برداشت و رفت درست پشت سرش منم طبق معمول اومدم در شیشه ای رو ببندم برم برای خواب که یهو دیدم زن حبیب آقا داره تو پیاده رو میاد مغازه حبیب آقا بسته بود و مطمئن بودم میاد سراغ من با همون چادر مشکی و همون لوندی همیشگی منتظرش شدم و بعد از اینکه از جلو مغازه شوهرش رد شد و دید بسته اومد طرف من راستشو بخواین یه لحظه قند تو دلم آب شد و کیرمم تو شلوارم یه تکونی خورد سریع به شاگرد مغازمون که اون پشت داشت چایی درست میکرد صداش کردم و گفتم کاری برام پیش اومده و برو خونه عصر ساعت چهار برگرد اونم که خونه شون تو همون محله اس از خداخواسته هنوز حرف من تموم نشده بود که از مغازه زد بیرون نمی خواستم زن حبیب آقا رو ببینه که داره میاد تو مغازه ولی نشد و درست لحظه ای که از در داشت میرفت بیرون زن حبیب آقا هم اومد تو و تو پاشنه در همدیگرو دیدن و سریع سلام و خداحافظی کردن و رفت زن حبیب آقا اسمش رویا هست اینو بعد فهمیدم وقتی اومد تو ماجرای شاگردمون رو بهش گفتم که فرستادمش خونه که خیالش راحت بشه کسی تو مغازه نیست و کسی هم مزاحممون نمیشه گفت اومده بوده یه کاری با حبیب آقا داشته و یه قوطی خانواده پنج کیلویی پودر ماشین لباسشویی و روغن زیتون و شکر و اینجور چیزا بخره میگفت به حبیب آقا زنگ زده اونم گفته که مغازه نیست و بیاد خودش از من خرید کنه و برگرده حبیب آقا تو همون محل خودمون زندگی میکنه و خونشون تا مغازه ما راهی نیست رویاخانوم وقتی اومد تو مغازه بهش تعارف زدم که بره پشت پیشخون توی محوطه وسط مغازه بشینه و بهش گفتم بااجازتون ما ظهرها در مغازه رو برای استراحت می بندیم و بدون اینکه منتظر جوابش بشم در شیشه ای رو قفل کردم و اومدم تو این زن حبیب آقا از قبل هم همیشه احساس میکردم که یخورده سر و گوشش می جنبه ولی خب بخاطر رفاقت با حبیب آقا و اخلاق متعصبش و احتمالا بگیر و ببندهاش تو خونه زنش جرات نمیکرد تو محل خیلی آفتابی بشه چه برسه به حال دادن و غیره در رو که قفل کردم رفتم تو هنوز وسط مغازه سرپا ایستاده بود و منتظر من بود یه کم هم مضطرب بود باید خیالشو یجوری راحت میکردم اول از خطر بزرگ حبیب آقا شروع کردم و گفتم جیپ منو برده و رفته برای خرید و چون منم همراهش نیستم کمکش کنم حداقل تا ساعت سه یا چهار برنمیگرده یه کم خیالش راحت شد بعد هم گفتم شاگردمم که فرستادم رفت تا ساعت چهار نمیاد در رو هم که قفل کردم خیالت راحته راحت باشه بعد هم یه کم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و نهایتا گفت من اومدم فقط یه چند قلم خرید کنم و زود برگردم بچه هام تو خونه تنهان گفتم باشه اشکال نداره بگو چی میخوای برات بیارم باید یجوری میکشوندمش اون پشت تو پستو اون وسط مغازه هنوز دید داشت و بااینکه اون سرظهر خیابون خلوت بود ولی هنوز خطری بود وقتی اسم پودر لباسشویی آورد بهش گفتم چند نمونه تازه آوردیم هنوز تو کارتن و اون پشت هستن برو ببین کدومو میخوای بقیه چیزا رو من آماده میکنم بعد هم راه رو نشونش دادم و اونم راه افتاد طرف پشت مغازه همون سر پیچ که باید می پیچید که وارد اون قسمت بشه دستمو برای اولین بار زدم بهش و کمرش رو گرفتم و مثل اینکه دارم راهنماییش میکنم هدایتش کردم بسمت پشت راه پله و توی اتاقک اونجا وقتی کاملا تو اتاقک و پشت اجناس بودیم دیگه دستمو از دور کمرش برنداشتم و چرخوندمش بسمت خودم رویا خودش انگار که میدونست اون پشت چکار میکنه و برای چی اومده یهو گفت وای اینجا اومدیم چیکار خودش دلش میخواست اینا رو با خنده میگفت و قر و قمیش میومد دیگه معطلش نکردمو دوتا دستمو گذاشتم دوطرف صورتش و سرش رو آوردم جلو و لبمو چسبوندم رو لباش خودشم مثل اینکه از قحطی اومده باشه لبای منو شروع کرد مکیدن همونجا چادر از سرش افتاد زیر پامون دستامو کردم تو موهاشو و لب و دهنشو می مکیدم قند و عسل بود لامصب دستام از رو گوشاش کشیدم پائین و بعد گردن و شونه های ناز و سفیدش و بعد هم از لای یخه اش که یه دکمه اش رو باز کردم رفتم از بالای سوتینش و سینه شو گرفتم نرم و لطیف و نوک سینه اش از شهوت سیخ شده بود لبش رو نمیتونستم ول کنم خودش نمیخواست زبونمو که کرده بودم تو دهنش با شدت مک میزد یا خودش زبونشو میکرد تو دهنم تو همون حالت دکمه های پیراهن سیاهی که تنش بود رو یکی یکی باز کردم و پیرهنش رو درآوردم نصف سینه های سفید و خوشگلش از سوتین افتاده بود بیرون بغلش کردم و قفل سوتینش رو از پشت باز کردم و سوتینش رو درآوردم و پرت کردم اونطرف لبمو از لبش جدا کردمو صورتمو فرو کردم بین سینه هاش و از پشت دستمو از بالای دامنش کردم تو و دستمو کردم تو شرتش و لای قاچ کونش جیغ و دادش رفته بود هوا و تو اوج بود دستمو از توی همون شرتش و لای کونش چرخوندم و آوردم جلو و دستمو کردم لای پاش و کوسش رو گرفتم داشت غش میکرد کوسش خیسه خیس بود دوتا انگشت اشاره و وسطم رو کردم تو کوسش و شروع کردم براش جق زدن بیچاره از شهوت چشاش باز مونده بود و افتاده بود تو بغلم و آه و ناله میکرد و بازوهامو چنگ میزد تو همون حالت خوابوندمش رو زمین و روی چادرش و شرت و دامنش رو با هم کشیدم پائین و از پاش درآوردم و خودمم توی دوثانیه لخت مادرزاد شدم و دوباره رفتم لای پاهاش نمیخواستم از اون حالت بیاد بیرون و دوست داشتم ارضا شدنش رو ببینم پاهاشو گرفتم بالا و دوباره با همون دوتا انگشت کردم تو کوسش سوراخ کونش هم از اون زیر قشنگ معلوم بود موهاش ریخته بود رو صورتش و با دوتا دستاش زانوهای منو و رونهامو چنگ میزد آب کوسش از بس با انگشت زده بودم به یه مایع سفید تبدیل شده بود سرشو داده بود عقب و آه و ناله هاش شدید شده بود و داشت ارضا میشد که سرعت انگشتامو زیاد کردمو با اون یکی دستم سینه هاشو چنگ میزدم که با یه جیغ خفیف و لرزش و چنگ شدیدی که به رونم میکشید یهو ارضا شد من ارضا شدن زنها رو زیاد دیده بودم ولی این یکی خیلی شدید و عجیب بود صحنه اش یادم نمیره موهاش تو صورتش پخش شده بود و صورتش معلوم نبود و داشت نفس نفس میزد حالا نوبت من بود که بکنمش آب از کیرم روان شده بود و مثل یه تبر سفت و سخت و آماده بودم که کوس و کونش رو پاره کنم یه هلش دادم و بهش گفتم روی بغل دست چپش بخوابه اول حال نداشت ولی خودمو کشوندم کنارش و هلش دادم و کمکش کردم که به بغل خوبید وای کون خوشگل و سفیدش درست جلو کیرم بود دست انداختم لای کونش رو باز کردم و کوس و کونش اومد دم دستم شروع کردم کوس و سوراخ کونشو مالیدن کردنش تو اون حالت سخت بود دومرتبه برگردوندمش و به پشت خوابوندمش و پاهای خوشگل و گوشتیشو گذاشتم رو شونه هامو کلی ماچشون کردم کوسش سرخ شده بود و کیرمو که کردم توش با یه ضرب تا ته رفت و خیسی و لزجی کوسش رو با کیرم حس کردم فایده نداشت از جلو کردن کیرمو درآوردمو همونجور که پاهاش رو شونه هام بود یه دستی کشیدم به سوراخ کونش یه آن فهمید که میخوام چیکار کنم موهای روی صورتش رو زد کنار و اومد بگه نه که دیگه دیر شده بود سر کیرم تا وسطاش سر خورد و رفته بود تو کونش ظاهرا حبیب آقا هم از خیر کون به اون خوبی نگذشته بود دهن رویا وسط گفتن نه همینجور یهو باز موند که کیرم که با آب خودش و آب خودم حسابی لیز شده بود سر خورد و تا تخمام رفت تا ته کونش چشاش گشاد شده بود و نفسش بند اومده بود ولی معلوم بود که داره با عقب جلو کردن کیر کلفتم تو کونش حال میکنه هنوز از کوس دادن فارغ نشده بود که یه کیر کلفت رفته بود تو کونش دوباره زانوهامو گرفته بود و چنگ میزد و اینبار هی میگفت تو رو خدا زود باش داره میسوزه منم دوتا پای خوشگلش تو بغلم بود و با شدت میکوبیدم رو کونش که یهو منم ارضا شدم و کیرمو تا اونجایی که جا داشت فرو کردم تو کونش و آبمو خالی کردم ته کونش و مثل جنازه افتادم روش و خودش هم بیچاره بغلم کرد و شروع کرد منو ناز کردن و ماچم کردن وقتی که داشت از مغازه میرفت بیرون لپاش گل انداخته بود و برق شادی و رضایت از تو چشماش معلوم بود چیزایی که خرید کرده بود رو کردم تو پلاستیک و دادم بهش بجز پودر لباسشویی که سنگین بود قرار شد شب بدم حبیب آقا ببره خونه پولم ازش نگرفتم بعد هم یه سیگار از تو کشوی دخل برداشتم و رفتم بیرون روشن کردم و همینجور که تکیه داده بودم به در مغازه زل زدم به رویا زن حبیب آقا که تو پیاده رو با دوتا پلاستیک تو دستش داشت دور میشد و اون کون خوشگلش که زیر چادر هی بالا و پائین میشد سیگارم خیلی حال میداد بعد از اون کون خوشگلی که کردم دود سیگارمو فوت کردم طرفش و یاد این شعر زنده یاد فروغ فرخزاد افتادم که گفت زندگی شاید افروختن سیگاری باشد درفاصله رخوتناک دو هماغوشی شب هم حبیب آقا هم یادش رفت اون پودر لباسشوئی رو ببره که خودم با کمال میل بردم در خونشون احترام حبیب آقا و اون زن خوشگل و لوندش از امروز پیش من چندبرابر شد و حتما سعی میکنم اون چیزایی که حبیب آقا برای اون زن به این خوشگلی کم میزاره که باعث شده بیاد با جون و دل به من بده رو خودم باکمال میل جبران کنم و نزارم چیزی تو دلش بمونه آخه لامصب کون نبود که اون کون شاه کون بود اون کون نوشته

Date: February 12, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.