کون قلمبه ی ماهرخ همسایه ی ما ۱

0 بازدید
0%

سلام خب منم عین همه که داستان مینویسن و اولش میگن داستانمون واقعیه میگم ک داستانم واقعیه ولی به روح پدر خدا بیامرزم حتی یه کلمه از این داستان دروغ نیس و ابدا زاده ی ذهن مجلوق بنده نیست بلکه اتفاقیه ک سه سال پیش برام افتاد و شد شیرین ترین خاطره ی زندگیه من من اسمم محمده و الان بیست سالمه اون موقع ها هفده سالم بود قدم اون موقع 170 بود وزنم هم فک کنم 60 بودم البته فک نکنم نیازی باشه اینارو بگم ولی خب آدم وقتی داستان میخونه توی ذهنش تصویر سازی میکنه و منم مشخصاتمو گفتم ک توی ذهنتون تصویر سازی کنین ما بختیاری هستیم و توی یکی از شهرای کوچیک خوزستان زندگی میکنیم و به دلیل هوای گرم خوزستان اکثر جوونای خوزستانی چه پسر و چه دختر شهوت بسیار بالایی دارن ک ماهرخ قصه ی ماهم از این قاعده مستثنا نیس مستسنا مثتسنا نمیدونم دقیقا چطور نوشته میشه ما یه همسایه داشتیم ک یه دختر داشتن به اسم ماهرخ و من از موقعی ک یادم میاد تو فکر این دختر بودم تو ذهنم ازش یه فرشته ساخته بودم و تقریبا پیش هر دوستی که میتونستم راجبش خرف میزدم با اینکه خیلی برام عزیز بود و دوسش داشتم حتی یه بارم روم نشد مستقیم باش حرف بزنم من نمیدونم اینایی ک میان میگن بهش پیشنهاد سکس دادم اونم قبول کرد دقیقا کجای ایران زندگی میکنن ک جوش این شکلیه والا دیگه از خوزستانیا حشری تر تو ایران نداریم ولی بازم واسه ارتباط جنسی حتی با یه جنده اول باید مخشو زد هیچ جنده ای نمیاد بپره تو بغلت قبل از اینکه تو حرفی بهش بزنی خب از داستان دور نشیم گذشت و گذشت تا ماهرخ خانوم شدن شونزده ساله و اندامش به نهایت زیبایی رسید کاش میتونستم براتون عکس بزارم از بدنش تا بفهمین چی میگم یه کمر باریک با یه کون گرد و فوق العاده رو به عقب وجدانن دیوانه کننده بود من از یکی از دوستام مشورت گرفتم ک چطور بهش نزدیک بشم اونم گفت بهش نامه بده راستش الان ک فکرشو میکنم میفهمم خیلی کاره زشت و بی کلاسی بود ولی خب جواب داد نامه رو نوشتم براش و توش تموم حرفای دلمو زدم ک از بچگی دوست داشتم و این حرفا البته بچه ک بودم واقعا دوسش داشتم ولی بزرگ ک شدیم دیگه رفتم تو نخ بدنش و بیشتر واسه هوس دوسش داشتم عین همه ی دوس داشتنای نوجوانی نامه رو توی راه مدرسه بهش دادم داشت میرفت مدرسه سر راهشو گرفتم گفتم ماهرخ میتونم چند لحظه بات حرف بزنم وقتی داشتم اینو میگفتم خدا شاهده دست و پام میلرزید دیگه فک کنم خودتون متوجه هستین چی میگم اون مثل من خجالتی نبود ولی خب یکم حیا داشت نسبت به من و با صدای نسبتا ارومی گفت اره داداش بگو وقتی گفت داداش از خودم بدم اومد حس میکردم خیلی پستم ک همچین حسی بهش دارم و نیت بدی راجبش تو سرمه گفتم خب راه بیوفتیم توی راه میگم گفت پشت سرم بیا ک کسی مارو کنار هم نبینه ممکنه حرف در بیارن گفتم خب پشت سرت بیام بدتره که گفت دیگه سریع حرفتو بزن ک کسی نبینمون صبح خیلی زود بود و هیچکس توی محل نبود بهش گفتم راستش میخوام یه چیزی بهت بگم ولی گفتنش برام خیلی خیلی سخته همینطور که جلوم داشت راه میرفت سرعتشو کم کرد تا من ازش یکم جلو زدم بعد نگام کرد گفت بگو راحت باش گفتم راستش راستش هیچی ولش کن یه بار دیگه میگم گفت خب الان بگو دیگه گفتم میخواستم بگم من م من دو دوست دارم و بعد یه نفس عمیق کشیدم مثل اینکه یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد انگار تموم حسرتای چند سالمو با گفتن این جمله از بین بردم یه لبخندی زد و من ادامه دادم یه نامه هم برات نوشتمه ولی قول بده الان نخونیش گفت باشه نامه رو بهش دادم و زود از اونجا دور شدم شمارمو توی نامه نوشته بودم ولی ماهرخ هیچوقت زنگ نزد ک نزد و من بعد فهمیدم بیچاره اصلا گوشی نداشت چند ماه گذشت تا اینکه یه روز عمه ی ماهرخ سر راهمو گرفت گفت بیا اینحا بیینم گفتم چیه نرگس خانوم گفت براچی راه میوفتی دنبال ماهرخ تو راه مدرسه گفتم کی من گفت اره تو ماهرخ خودش بهم گفت گفتم نه من دنبالش راه نیوفتادم فقط توی راه مدرسه بودیم یکم باهم حرف زدیم همین و اونم دیگه چیزی نگفت منم رفتم خیلی ناراحت شدم ک ماهرخ انقد دهنش لق بود و به عمش گفت ولی بازم خوشحال بودم ک راحب نامه حرفی نزد ولی اشتباه میکردم اون نامه رو نه تنها به عمش بلکه به دختر عموهاشم نشون داد و آبروی منو جلوی همسایه ی دیوار به دیوارمون ک عموش بود هم برد دیگه ازش متنفر شده بودم هرروز که میرفتم مسجد ماهرخ و عمه هاش و مادر بزرگش دم خونشون مینشست و تا من کامل از کوچه رد بشم چندبار برمیگشتم بهش نگا میکردم و اونم نگا میکرد به من اما از اون روز دیگه هیچوقت برنگشتم پشت سرم خیلی سرد شدم باهاش حتی دیگه سلامی که هرروز بهش میکردم و رد میشدم رو هم نکردم تا یه روز در کمال تعجب ک ه داشتم از دم خونشون رد میشدم جلوی منو گرفت و گفت چرا اینطوری برخورد میکنی چیزی شده گفتم نه چیزی نشده چطور مگه گفت آخه خیلی سرد برخورد میکنی با من و خانوادم حتی دیگه به عمه هام و مادربزرگمم سلام نمیکنی گفتم ببخشید من یکم فکرم مشغوله واسه همین حواسم به هیجا نیست چشم از این به بعد سلام میکنم چیزی نگفت و منم حرفی راحب اینکه چرا به عمت گفتی نزدم ورفتم اون روز یه دامن تنگ چسبون مشکی پوشیده بود که کونشو بدجوری نشون نیداد و یه بلوز تنگ گل گلی مشکی که خیلی رفت رو مخم تا شب به بدنش و لباساش فکر میکردم یه روز دوستم اومد و بهم گفت ک میخوام مخ ماهرخو بزنم یکم نگاهش کردم گفتم داداش جایی که تو شاشیدی ما قبلا ریدیم این راهو من رفتم ولی جز خجالت و شرمندیگ چیزی نصیبم نشد گفت حتما بلد نبودی وگرنه این دختری که من میبینم خیلی حشری و تنهاس راحت میشه مخشو زد گفتم ببین اون حتی گوشی نداره چطور میخوای مخشو بزنی گفت اونم راه داره منم مطمعن بودم داره بلوف میزنه دیگه حرفی نزدم گفتم موفق باشی یه روز داشتم از تو محل رد میشدم همین دوستم مسعود رو دیدم گفت بیا کارت دارم رفتم پیشش و چیزی که دیدم بدترین صحنه ی عمرم بود و هنوز که بهش فکر میکنم عصبی میشم عصبی از فکری که راجب ماهرخ میکردم از فرشته ای که ازش تو ذهنم ساخته بودم و حالا فرو ریخته بود پایان قسمت اول چون داستانم طولانیه مجبورم توی دو قسمت بنویسمش چون هنوز به قسمتای سکسی داستان هم نرسیدم دیگه ببخشین اگه دو قسمتیش کردم امیدوارم خوشتون اومده باشه البته چیز خاصی توش نبود که خوشتون بیاد ولی خب هنوز قصه تموم نشده نوشته

Date: July 9, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.