گایدن پولیس ملی

0 views
0%

خودم یک جنرال هستم که در وقت ضرار احمد مقبل به حیث پیژندوال وزارت امور داخله ایفای وظیفه مینمودم .
یک روز از خاطراتم این است که در دفتر شیشه بودم یک دختر بسیار زیبا که جدیداً از اکادمی پولیس فارغ شده بود به دفتر من آمد و گفت جناب رئیس صاحب من جدیداً فارغ گردیده ام من را در ولایت جوزجان تعین بست نموده اند از اینکه خودم یک دختر هستم نمی توانم که در آنجا اجرای وظیفه نمایم همین سخنان را میگفت و من طرف اندام آن نگاه میکردم که چی یک اندان مقبول سکسی دارد با سینه های نوک تیز که از پشت لباس پولیسی معلوم میشد من برایش گفتم که شما در کجا وظیفه اجرا کرده میتوانید گفت اگر در داخل وزارت باشد خیلی خوب میشود من گفتم که همرای من اگر باشی چطور – او برایم به عصبانیت گفت کجا گفتم در همین ریاست یک بست بسیار خوب میدهم بعداً از عصبانیت شیشه گفت درست است آقای رئیس ، بعد از چند در دفتر خود حق و ناق میخواهستم اش و کار های را برایش میدام . یک روز پرسانش کردم که شما عروسی و یا نامزاد شده اید گفت نخیر رئیس من گفتم بسیار خوب یک روزی نی یک روزی بخت تو خواهد باز شد از من تشکری کرد و رفت هر وقت که در دفتر من می اید کیرم را در دستم میگرفتم و میمالیدم ساعت یک نیم ظهر بود که هوا خیلی سرد بود من برای او زنگ زدم و خواهستم اش وقتی که نزد من آمد من برایش یک صدی دالر امریکائی را دادم گفتم هوا سرد است این را برایت جمپر و یا لباس های گرم بخر اول انکار کرد بعداً گرفت و رفت . شب همان روز برایش زنگ زدم گفتم که میشود که فرا کمی وقت بیائی گفت چشم آقای رئیس صاحب . فردا که به دفتر من آمد بسیار مقبول خود را آرایش کرده بود و من را طاقت نیاوردم گفتم که شما خبر دارید فامیل من در آسترلیا است من اینجا هیچ کس را ندارم میشود که همرای من دوست شوید؟ به طرف من به عصبانیت نگاه گفت چطوری دوست سن من و شما خیلی فرق دارد من که بکل بی حصوله شده بودم گفتم ای دختر جان دوستت دارم میخواهم که همیشه همرای من باشی تمام مصارف تو و فامیل تو سر من باشد من در خدمت هستم .
و یک چند حضور و زاری کردم دخترک راضی شد من برایش 500 صد دالر دادم و گفتم حالان برو ساعت 4 عصر بیا که هیچ کس در دفتر من نمی باشد وقتی رفت ساعت 4عصر من سکرتر خود را رخصت کردم و اجیر های خود را بعدا برای زنگ زدم کجا است گفت حالاً میام .
وقتی که امد دیگر برای جان نمانده بود در بغل خود گرفت و صورتش را بوسیدم گفت چی کار میکنی گفتم حالا با هم دوست شدیم بگذار که حال کنم بعدا دختر خاموش شد و لباس هایش را از تنش بیرون کشیدم دیدم که چی یک جان سفید مثل کاغذ میماند و سینه های بسیار مقبول و سخت آهسته آهسته شلوار و شورتش را کشیدم و شروع کردم به لیسیدن کوسش آه چی یک کوس مزه دار بود وقتی که او کیرم را در دست خود گرفت و مالید گفتم بیا که کوس بوکنمت گفت من دختر هستم آینده من خراب میشود گفتم خی چی کار کنم گفت از عقب بوکو اما آهسته آهسته من که عقب آو را دیدم که چی یک کون سفید و مقبول دارد .
کیرم را کریم چرب کردم آهسته آهسته در کون او داخل کردم آه در این هوائی سرد چی یک کون گرم داشت مثل آتش بعد از 20 دقیقه خلاص شدم و آب را تو صورتش ریختاندم بعدان و دریور خود را گفتم که جانم را به خونه شان برسان .
این بود یک داست من
نظریات شما را خوانم اگر این خوب بود و دیگر روزهایش را قصه میکنم

Date: مارس 19, 2018