یه روز رویایی

0 بازدید
0%

پنج شش سال پیش یه رفیق داشتم به اسم محمد خیلی عیاش بود کمش فکر کنم سی چهل تایی دوست زن داشت بهم میگفت ارمان همه دارن میدن تو چرا استفاده نمیکنی منم میخندیدم و با خودم میگفتم اینو باش چند تا دوست زن پیدا کرده همرو جنده کرد اسمم ارمانه 29 سالمه 4 ساله مغازه شال روسری فروشی باز کردم قبلا تو یه شرکتی مسئول امور دفتری بودم تعریف نشه ولی خیلی از رفیقام بهم میگن ارمان اگه تیپو قیافه تو رو ما داشتیم الان شاید مادرمونم بهمون پا داده بود زیاد اهله خیابون گردیو دختر بازیو عیاشی نبودم تا اینکه این مغازرو باز کردم تو این 4 سالی که مغازرو باز کردم تازه میفهمم محمد اون موقع چی میگفت تا قبل اینکه مغازرو باز کنم فقط پنج شش بار با دوست دخترام سکس کرده بودم اما تو این 4 سال خانوم ایی بهم پا دادن و باهاشون سکس کردم که هنوز هم که هنوزه باورم نمیشه مثلا اون خانوم این کاره باشه میخوام یکی از بهترین سکسهایی که تو این مدت داشتمو براتون تعریف کنم سکس که چه عرض کنم الان یک سالی میشه که من دپرسم و حالم بده هنوزم هر شنبه چشمامو به دره مغازه میدوزم که شاید یه باره یگه از اون در بیاد تو این قضیه مال ساله نوده شنبه صبح ساعت 10 مغازرو باز کردم شروع کردم به جمو جور کردنه مغازه و تمیز کردن شیشه ها ساعت 12 بود که هادی از بازار بهم زنگ زد گفت ارمان جنس جدید اومده مییای ببینی گفتم هادی یه ربعه میام رفتم پشت میز که کیفه پولمو با کاپشنم بردارم که یه خانومی با یه بچه تقریبا 3 ساله وارده مغازه شد سالم اقا خسته نباشین قیمت شال قهوه ایی گلدارتون چند اقا با شمام قیمت شالتون چند نتونستم جوابشو بدم فقط نگاش کردم خدایا این زنه یا یکی از حوریاته که از اسمون افتاد یه خانومه خیلی زیبا با یه قد حدود 170 یه اندام بیست خانومه به شوخی دستشو بالا اورد و جلوی چشمام یه تکونی داد یه لحظه به خودم اومدم گفتم معذرت چی فرمودین خانومه یه پوز خندی زذ و با همون حالته خنده گفت قیمت اون شالو پرسیدم از خجالت احساس کردم که لوپام سرخ شد خدایا مگه میشه یه نفر اینقدر زیبا باشه یه نقاشی بود یه چهره مظلوم از اون قیافه ها که وقتی نگاش میکنی ته دلت اب میره تو چشام اب جمع شده بود یه قلم هم ارایش نکرده بود هم خجالت میکشیدم هم اینکه زل زده بودم داشتم نگاش می کردم احساس کردم چیزی از زیره اون پالتو زمستونی کلفت نپوشیده چون نوک سینه هاش کاملا از رو پالتو مشخص بود با یه حالته جدی و اخم کرده گفت کارتون تموم شد پشت میز اب شدم به خودم گفتم خاک تو سرم این چه حرکتیه من دارم میکنم نفسم در نمیومد با هزار مصیبت یه دم هوا کشیدم گفتم معذرت میخوام قیمت اون شالا 45 هزار تومنه همون رنگ قهوه ای که تو ویترین هست همونو بدین امتحان کنم شالو از تو قفسه در اوردم دادم بهش تا برگشت طرف اینه من پشت میزم نشستم رو صندلی خاک تو سرت ارمان مگه کون ندیدی تا حالا چرا اینجوری میکنی چه صحنه ای بود هر دفعه که جای پاشو عوض می کرد کونش اینه ژله تکون میخورد از رو پالتو به این کلفتی این نمارو داره ای کون اگه لخت بشه چه شکلیه تو مدتی که مغازرو باز کرده بودم همچین هوریی تو مغازم نیومده بود داشتم دیوانه میشدم سر دلم داغ شده بود اونقدر زیبا بود وقتی نگاش میکردم یه حالته دل تنگی بهم می اومد خانومه گفت همینو میبرم لطفا کادوش کنین من هر کاری کردم که این شالو بپیچم تو کاغذ کادو و چسب بزنم دستم لرزید نتونستم خدایا من چرا این جوری شدم این خانومی که دارم ازش حرف میزنم اسمش رقیه است رقیه دید که من واقعا دیگه حالت عادی ندارم تو ائینه ای که روبروم بود خودمو داشتم میدیدم که چجوری سفید شده بودم فقط با خودم میگفتم خاک تو سرت ارمان خاک تو سرت چرا اینجوری میکنی مگه چی شده رقیه دید که حاله من زیاد عادی نیست گفت اقا نمی خواد کادو کنی بزار تو کیف دستی میبرم خودم کادو میکنم رقیه شالو برداشتو رفت در مغازرو از پشت کلید کردم اومدم نشستم بغل بخاری انگار یه هفته بود که سر ما خورده بودم بدنم از تو داشت میلرزید هیچ تعادلی رو بدنم نداشتم اونقدر حالم خراب شد که مغازرو بستم سواره ماشینم شدم رفتم خونه من با پسر عموم سهراب زندگی میکنم دانشجوه خونش نزدیکه مغازمه معمولا هشت روزه هفترو اونجام هفته ای یه روزم میرم خونه خودمون که مادرم ازم ناراحت نشه رسیدم دیدم سهراب تازه داره از خواب بلند میشه تا منو دید گفت وا تو چرا اینجوری شدی سرما خوردی من حاله حرف زدن نداشتم فقط داشتم فکر میکردم چرا من اینجوری شدم گرفتم بغل بخاری خوابیدم سه چهار روز گیجو منگ بودم همش داشتم به رقیه فکر میکردم تو اون راسته هم تا هالا ندیده بودمش که بگم هالا یه باره دیگه هم میتونم ببینمش یک هفته گذشتو دوباره شنبه شد دقیقا همون ساعت 12 بود که دیدم رقیه وارده مغازه شد وای خدا هم میخواستم پرواز کنم هم اینکه دوباره همون حالت دلتنگی بهم دست داد ولی خودمو کنترل کردم خود رقیه بود این بار با یه ذره ارایش و خیلی خوش تیپ تر از دفه قبل بمیرم براش دلم میخواست بغلش کنم و بوسش کنم اما حیف که نمی شد بعده سلام و احوال پرسی رقه گفت اقا ببخشید یه خواهشی ازتون دارم گفتم خواهش میکنم بفرمائید شالی که هفته پیش ازتون خریدمو میشه رنگشو عوض کنم بخدا اصلا سر نکردیم برا خواهر زادم خریده بودم که از رنگش خوشش نیومد این چه حرفیه خانوم مغازه خودتونه تمام رنگبندی شالو ریختم رو میز گفتم هر کدومو دوست دارین بردارین گفت یه شال هم تو ویترین هست خیلی ازش خوشم اومده ولی پول زیادی همرام نیاوردم میشه اونو نگه دارین بعدن بیام ببرم شالو برداشتم گذاشتم تو کیف دستی گفتم این خدمتتون هر وقت از اینجا رد شدین پولشو میارین گفت اخه نمیشه شایدم اصلا نتونستم بیام اگه تا یه هفته اومدم میبرمش اگه نتونستم که شرمنده بفروشین چون دیگه نمی تونم بیام انگار یه گابلمه اب داغو ریختن رو سرم یعنی چی که دیگه نمی تونم بیام شالو دادم بهش گفتم خانوم شما بیائین یا نیائین من این شالو میخوام بدم به شما هر چقدر من اصرار میکردم قبول نمی کرد دیگه داشتم قاطی میکردم شاله خودشو برداشت و تشکر کرد اما احساس میکردم که رقیه هم داره یه جورایی منو نگاه میکنه داشت از در مغازه بیرون میرفت که دل و زدم به دریا گفتم ببخشیدخانم یه لحظه خواهش میکنم این شالو ببرید شرمندم که اینو میگم ولی دوست دارم شما یه باره دیگه بیائید مغازه من رقیه بدونه اینکه حرفی بزنه با اون چشمای خوشگل مظلومش یه نگاهی بهم انداختو زیر لب اروم گفت مرسی رقیه رفت و من موندمو همون حالات بد حالم اونقدر بد شد که در و بستم پشت میز بغل بخاری دراز کشدم ناهارو نرفتم خونه میل به هیچ چیزی نداشتم هر مشتری میومد مغازه یه جوری ردش میکردم میرفت ساعت 7 بعد از ظهر بود نشسته بودم رو صندلی زل زده بودم به خیابون داشتم به رقیه فکر میکردم که دیدم یه ازرای سفید جلوی مغازه نگه داشت چشممو از خیابون کشیدمو زل زدم توی ماشین چقدر قیافه این خانوم اشناست داشتم ماشینو وارسی میکردم که دوتا در ماشین باز شد یعنی این رقیه است داره از ماشین پیاده میشه اره خودش بود با شوهرش و بچش نه دلشوره داشتم نه به چیزی میتونستم فکر کنم یه راست امدن تو مغازه سلام خسته نباشین من بابت صبح شرمندم لطف کنین پوله شالو از کارتم کم کنین ولی چشم از چشمام برنمیداشت چنان عاشقانه داشت نگام میکرد که این بار من خجالت کشیدم نگاش کنم شوهرش پیشش بود اصلا نه تونستم حرفی بزنم نه تعارفی بکنم با خودم گفتم ارمان این بارو دیگه کور خوندی کارتو کشیدمو دادم بهش شوهر رقیه داشت تو مغازه قدم میزدو با بچه بازی میکرد رقیه یه زیر چشمی شوهرشو نگاه کرد دید که هواسش نیست دست انداخت یکی ار کارتای ویزیت مغازرو برداشت قند تو دلم اب شد احساس کردم همین الان از مادر زاده شدم کارتو سریع گذاشت تو جیبش یه نگاه خوشگل بهم کرد بدونه اینکه خدا حافظی کنه به شوهرش گفت عباس بریم رقیه اینا رفتن داشتم پرواز میکردم ولی باز دلشوره داشتم شب رفتم خونه شامو خوردمو جلوی بخاری دراز کشیدم سهرابم دیش ماهواررو برگردونده بود طرف اکراینو داشت با شوق فراوون نگاه میکرد گیر داده بود به من که تو چته چرا یه مدتیه این جوری شدی مشکلی داری دورو بر ساعت 11 بود که یه اس م اس امد بهم متن اس م اس دقیقا همینی هست که براتون می نویسم سلام شرمنه که بد موقع مزاحم شدم شاید خوابیده بودید ببخشید از وقتی امدم مغازتون نمیدونم چرا احساس میکنم که شمارو سالهاست که میشناسم نمی دونم احساسم درسته یا نه ولی فکر میکنم شما هم یه همچین احساسی نسبت به من دارین اسمم رقیه است من دبی زندگی میکنیم به خاطره همین گفتم که شاید دیگه نتونم بیام مغازتون ما دو سه روزه دیگه میریم واقیتش نتونستم طاقت بیارم و بهتون اس دادم اگر مایل بودید فردا ساعت 6عصر همدیگرو ببینیم اس م اس که تموم شد احساس کردم شکمم چسبیده به پشتم نمی دونم صورتم چه حالتی شده بود که سهراب با تعجب نگام کردو گفت تو چت شد ارمان ارمان چی شده چی تو اس نوشته اتفاقه بدی افتاده سهراب گوشی رو برداشتو شروع کرد با صدای نسبتا بلند به خوندن اس اس که تموم شد حالا سهراب میخندیدو من داشتم گریه میکردم پس بگو جریان چیه که حالت خرابه تک خوری اره ه ه ه ه ه ه گفتم سهراب حواست باشه این با کیسای دیگه فرق میکنه تا صبح نتونستم چشم رو چشم بزارم مثل ادمی که تب کرده باشه و نتونه بخوابه تا ساعت 2 شب داشتم جریانو برا سهراب تعریف میکردم انقدر هیجان داشتم که یادم رفته بود جوابه اس م اس و بدم نصف شبم ترسیدم جواب بدم که شاید شوهرش پیشش باشه ساعت 6 صبح خوابیدم 7 بلند شدم من که از نونوایی رفتن بدم میومد از شوقه زیادم صبح رفتم نونه تازه گرفتم نمی دونم چطوری ساعتو 6 عصر کردم ساعت 6 شد اونقدر تو مغازه قدم زده بودم زانوهام باد کرده بود نشستم رو صندلی زل زدم به خیابون که دیدم اون ور خیابون رقیه با همون ازرای سفید نگه داشت بودو بودو رفتم اون ور خیابون سلام رقیه خانوم بفرمائید تشریف بیارین مغازه نه ممنون اگه امکان داره مغازرو ببندین بریم یه جای دیگه من اینجا راحت نیستم مغازرو بستمو سواره ماشین شدم حدود نیم ساعتی تو ماشین بودیم و در حال حرکت حتی یک کلمه هم نمی تونستم حرف بزنم رقیه هم دقیقا تو همین حال بود میخواست چیزی بگه ولی نمی تونست دوتامونم ساکت نشسته بودیم من زل زده بودم به ارم روی کنسول با خودم میگفتم من چی بگم چجوری سر حرفو با رقیه باز کنم اگر زن دیگه ای بود شاید خیلی راحتر میتونستم باهاش جور بشم درسته رقیه اندامش 20 بود ولی نمی دونم چرا نمی تونستم راجبش سکسی فکر کنم تو همین فکرو خیالات بودم و اصلا فکرم به خیابونو دورو اطرافم نبود که دیدم رقیه دستمو گرفت جای دستارو عوض کردمو من دست رقیه رو گرفتم از استرس بدنم سرد شده بود پشت گوشام و دستو پاهام گیز گیز میکرد چند دقیقهای طول کشید تا من خودمو پیدا کنم گفتم از وقتی امدی مغازه و رفتی من دیوونه شدم تو اس م اس نوشته بودی انگار سالهاست که میشناسمت نفهمیدم منظورت چی بود ولی وقتی اس دادی انگار دنیارو دادن بهم رقیه هنوز باورم نمیشه که کنارت نشستمو دستتو گرفتم یه جورایی ارزو شده بودی برام ازت ممنونم فکرشو نمی کردم حتی بتونم باهات حرف بزنم چه برسه که کنارت باشم دیروز که پیشه شوهرت یواشکی کارتو برداشتی انگار دنیارو دادی بهم نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم یه نفسه کوچیکی کشیدو گفت منم مثل تو شده بودم میدیدم وقتی میام مغازه یه جوری میشی میدونستم که شماره و ادرسی هم ازم نداری تو این دو هفته ای که ایران بودم تو هر مغازه ای رفتم یا پیشنهاد دوستی دادن یا مغازشونو بستن افتادن دنبالم خیلی اذیت شدم ولی تو از این کارا نکردی ازت هم خوشم اومد ضمنا اونی که باهاش اومدم مغازت شوهرم نیست داداشمه شوهرم خبر مرگش دبیه نیومده گفتم چرا خبر مرگش گفت یه ادم عوضی معتاده عیاشه به خدا اگه بخاطر این بچه نبود خیلی وقت پیش کشته بودمش گفتم اوه اوه قتلم میکنی زدیم زیره خنده و سر شوخی باز شد 2 ساعتی رو با رقیه تو ماشین بودم و از همه چی حرف زدیم رقیه گفت دیرت که نشده گفتم نه تو بخای تا صبح همین جوری کنارت میشینم تا اینو گفتم دور زد و از شهر رفتیم بیرون یه لحظه یاده کارای خودم افتادم هر وقت جا پیدا نمی کردم برا کردن با ماشین می بردم بیرونه شهر تو ماشین حال می کردیم ولی با خودم گفتم شاید داره میره رستورانی یا کافی شاپی یه ذره که از شهر خارج شدیم رقیه پیچید تو پارک جنگلی یه جای خلوت پیدا کردو ماشینو نگه داشت اصلا تو فکر سکسو این جور برنامه ها نبودم حتی فکرشم نمی تونستم بکنم که رقیه به من حتی بوس بده ولی تا به خودم بیام دیدم دست رقیه رفت پشته گردنم اروم صورتمو کشوند جلوی صورت خودش نوک بینیشو چسبوند به بینیم و یه دقیقه ای فقط نگام کرد بوی عطرش دیوونم کرده بود صدای تپش قلبمو خودم میشنیدم لبایه صورتیشو گذاشت رو لبام شروع کرد به خوردن گردنه رقیه رو گرفتم و خم کردم بین دو تا صندلی دیگه جای خجالت کشیدن نبود با خودم گفتم شاید اخرین باری باشه که با رقیم چون میدونستم میخواد بره دستمو انداختم دو تا دگمه وسط پالتوشو باز کردم بوی عطرشو گرمای بدنش از تو پالتو میزد رو صورتم دستمو که کردم تو مستقیم خورد به بدنه لختش چیزی از زیر نپوشیده بود فقط یه شلوار سینشو گرفتم تو دستمو مالیدم انگار داشتم دستمو رو یه پارچه ابریشمیه نرم میکشیدم لبشو ول کردمو رفتم رو گردنش خودش دست کردو دگمه بالای پالتوشو باز کرد دستمو گرفت گذاشت رو سینه هاش لباشو گذاشته بود رو گوشم میگفت ارمان فدات شم بخورشون یقه های پالتوشو گرفتم صورتمو گذاشتم لای سینه هاش دو تا سینه گرد سر بالا داشت دستمو حلقه کردم دوره کمرش با نوک زبونم گردیه دور سینه هاشو لیس میزدم رقیه گفت ارمان فقط حواست باشه کبود نکنی تا اینو گفت شهوتم چند برابر شد نوک سینشو گرفتم لای دندونام اروم گاز گرفتم کاش تو ماشین نبودیم اونقدر حشری شده بودیم که دوتامونم از چشمامون اشک میومد رقیه رو یه ذره خم کردم دستمو از پشت بردم تو شلوارش لای کونش انگشتمو گذاشتم بین فاصله سوراخ کوسشو کونش تکون دادم کوسش خیسه اب بود انگوشتمو میکردم لای لبای کوسش و چوچولشو بازی میدادم صدای اه گفتنای رقیه بیشتر از همه اینا بهم حال میداد تا انگشتمو کردم تو سوراخه کوسش گفت جووووووووون فدات شم با انگشت نه در بیار بنداز توش گفتم گلم اینجا نمیشه امن نیست گفت تورو خدا یه کاریش بکن دارم میمیرم ارمان خودم دیگه از شهوت داشتم میلرزیدم رقیه رو کشیدم کنار گوشیمو در اوردمو زنگ زدم به سهراب گفتم دارم با رقیه میام خونه خونرو یه ذره ترو تمیز کن حواستم به دورو اطراف باشه نیم ساعته میرسم جامو با رقیه عوض کردم نشستم پشت فرمون از پارک تا خونه رقیه زل زده بود و فقط نگام میکرد حالتش مثل مریضی بود که انگار تازه از بیمارستان مرخصش کردی انگار مدت زیادی بود که سکس نکرده بود داشت از شهوت میلرزید ساعت یه ربع به ده بود رسیدم دم دره خونه همسایه بغلی سهراب داشت مهمون راهی مکرد یه ذزه منتظر شدم تا رفتن زنگ زدم به سهراب گفتم چه خبر امنه گفت برین خونه من حواسم هست اروم از پله ها رفتیم بالا و رفتیم تو خونه تا درو بستم رقیه مجال نداد که برگردم همون پشت در منو خوابوند زمینو دراز کشید روم و لختم کرد اونقدر حالم بود که میترسیدم به محض اینکه شروع به سکس کنم ابم بیاد منم پالتوشو در اوردم ولی شلوارشو دست نزدم بدن لخت همدیگرو محکم بغل کرده بودیم داشتیم لبامونو کبود می کردیم رقیه لب پائینم و اونقدر میک زد که لبم جر خورد خون اومد دستشو انداخت شلوارشو در بیاره نذاشتم برا شلوارش برنامه داشتم کل بدنه رقیه بوی گل رز میداد بغلش کردم بردم تو اتاق گذاشتمش رو لحاف تشک تا شده گوشه اتاق رقیه فقط میگفت جیگرمی فدات شم ارمان دارم میمیرم چهار دستو پا برگردوندمش رو تشکا یه کونه گردو ژله ای تو فیلم سکسی هم همچین کونی ندیده بودم دوخت خشتک شلوار رفته بود لای کوسش کوسو کونه رقیه درست جلو صورتم بود ولی هنوز باورم نشده بود هنوزم که هنوزه فکر میکنم خواب دیدم دگمه شلوارو باز کردم و شلوارو کشیدم پائین دیگه ابمو نمی تونستم کنترل کنم داشت میومد زبونمو انداختم تو کوسشو ده دقیقه ای فقط لیس زدم هر بار که زبونمو مینداختم تو رقیه بدنش میلرزید گفتم رقیه من ابم داره میاد اگه بندازم تو شاید زود بریزم گفت من دارم ارضا میشم هر وقت گفتم بهت اماده باش بر می گردم بغلم کن بنداز تو بریز فدات شم ارمان اب کوسشم بوی گل رز میداد خیلی تمیز بود رنگ داخل کوسش صورتی بود خیالم یه ذزه راحت شد که حداقل دوتامونم باهم ارضا میشیم رقیه یه اه بلندی کشید و برگشت با یه صدای جیغه اروم گفت بنداز تو عسل بنداز تو وااای سره کیرمو اروم گذاشتم رو سوراخه کوسش مجال نداد که من فشار بدم خودشو محکم کشید طرف من همچین فشار داد که خایه هامم داشت میرفت تو سوراخش دو سه تایی که زدم رقیه لرزید چنان لرزشی بهش اومد که من نمی تونستم نگهش دارم از شهوت چنان پشتمو با انگشتاش فشار داد که ناخن ای انگشتش رفت تو گوشت پشتم به محزه اینکه رقیه ارضا شد منم ریختم تو کوسش انگار تمامه شیره بدنم جمع شد تو کیرمو با فشار همرو خالی کردم رقیه لبامو بوس میکرد و مگفت فدات شم ارمان دنیامی تو گلی بمیرم برات یه ربعی همدیگرو بغل کردیمو خوابیدیم رقیه ساعت رو دیوارو یه نگاه کردو گفت ارمان خیلی دیرم شده باید برم نمی تونستم ازش دل بکنم بلند شدیم لباسامونو پوشیدیم خیلی اهسته از پله ها رفتیم پائینو سواره ماشین شدیم تو ماشین دستمو گرفته بود تو دستشو هی دستمو بوس میکرد فکرم فقط تو ان بود که رقیه چند روزه دیگه می خواد بره تا سر خیابونشون باهاش رفتم ساعت یازده و گذشته بود تو ماشین از هم یه لب گرفتیمو گفت ارمان عزیزم فردا زنگ میزنم پیاده شدمو اون همه راهو پیاده برگشتم و تو راه فقط به رفتن رقیه فکر می کردم تا روزه رفتن رقیه بهم زنگ میزدیمو اس میدادیم تا اینکه روزه رفتنش شد بدترین روزه عمرم بود انگار سالها بود که من عاشق رقیه بودم تو فرودگاه گریه کنان وایستاده بودمو داشتم رقیه رو نگاه می کردم که داشت از سالن میرفت به سمت هواپیما رقیه هم داشت منو نگاه می کردو گریه می کرد فامیلاشم فکر می کردن داره برا اونا گریه می کنه تو با رقیه هفته ای سه چهار بار چت میکنم ولی ارزومه که یه روز بدونه اینکه بهم بگه دوباره از دره مغازم بیاد تو هر شنبه ساعت 12 حالم بد میشه ولی به این امید زندم که یه روز دوباره رقیه رو میبینم نه برای سکس بلکه واقعا دل تنگشم نوشته

Date: September 4, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.