یک خاطره کوتاه از همسرم

0 بازدید
0%

پارسال تابستون توی یه روز خیلی گرم داشتیم برای بیرون رفتن و انجام یه سری کارای روزانه آماده میشدیم موقع لباس پوشیدن خانمم گفت امروز هوا خیلی گرمه و سوتین نمیپوشم منم گفتم مشکلی نیست و سوار ماشین شدیم بعد از چند ساعت شروع کرد دست کشیدن روی قفسه سینش و گفت دوباره دردش شروع شد از اونجایی که چند وقت قبل تر قفسه سینش گاهی درد میگرفت اما اینبار شدیدتر بود بخاطر همین گفتم بهتره بریم دکتر اونم قبول کرد دم مطب دکتر بهم گفت راستی من امروز سوتین نپوشیدم منم گفتم اشکالی نداره داخل پراتتز باید بگم که من خیلی با همسرم راحتم و از راحت بودن و راحت پوشیدنش لذت میبرم وقتی نوبتش شد تنهایی رفت داخل و تمام مدت لمس تنش و تصور میکردم بعد از حدود پنج شش دقیقه درحالی که لبخند روی لبش داشت اومد بیرون و وقتی سوار ماشین شدیم ازش جزییات و پرسیدم اونم گفت که وقتی رفتم داخل و مشکلم و گفتم دکتر برای معاینه بیشتر گفت که روی تخت دراز بکشم وقتی دراز کشیدم گفت لباستو بده بالا و وقتی دکتر با سینه های بدون سوتین من مواجه شد اولش جا خورد منم خودمو زیاد سخت گیر جلوه ندادم و دکتر هم درحد چند دقیقه با دست زدن و شوخی کردن معاینه رو ادامه داده بود شنیدن این چند دقیقه و تصورش لذت زیادی برام داشت این اولین نوشته ی من بود نوشته

Date: نوامبر 20, 2018