یک خورشید و دو ماه 1

0 views
0%

سیگار هنوز زیر لبم بود و بالا رفتن آروم دودها لابلای همدیگه که شبیه نقاشی ابر و باد شده بود چشمان من رو خیره کرده بود برای چند دقیقه هنگ کرده بودم و اصلا نمیدونستم دارم به چی نگاه یا به چی فکر میکنم انگار یه فیلم به طول تمام عمرم در چند دقیقه داشت تو ذهنم مرور میشد قطره های اشک یکی پشت سر بعدی از روی گونم سر میخوردن واز چانم رها میشدن و به زمین می افتادن ناگهان متوجه شدم گوشیم داره زنگ میخوره و برای اولین بار بود که از صدای زنگ لعنتیش چندشم میشد هیچوقت فکرش رو نمیکردم با صدایی که خیلی دوسش داشتم بدترین خبر زندگیم رو بهم بدن بدون پاک کردن چشمام صفحه گوشی رو جلو صورتم گرفتم قبل دیدن اسم تماس گیرنده نگاهم به صفحه پشت زمین افتاد و گوشی رو رها کردم و با شدت بیشتری چشمهامو بهم فشار دادم و دستام رو روی صورتم گذاشتم و با صدای بلند گریه میکردم صورتم داغ و سرخ شده بود یک لحظه دستامو از رو صورتم برداشتم و یه فکر دیوانه بسرم زد برای یک لحظه عین دیوانه ها به سمت حیاط خلوت رفتم و از ارتفاع بلند آپارتمان به پایین خیره شدم باد سردی می آمد و قطرات اشکم رو با خودش ازون ارتفاع به پایین میبرد و برای یک لحظه از فکر پایین پریدن تا مراسم ختم ما دوتا و گریه کردن همه برامون جلوی ذهنم گذشت برای یک لحظه خجالت کشیدم و از خودخواهی بچگانم شرمنده شدم و از لبه حیاط خلوت به آرامی پایین آمدم و داخل اتاق برگشتم و نگاهم افتاد به خاکستر سیگارم که خیلی بزرگ شده بود و به فیلتر رسیده بود یه سیگار دیگه از پاکت در اوردم و زیر لب گذاشتم نمیدونم چندمین سیگاری بود که پشت سر هم روشن میکردم صدای زنگ مبایل پشت سر هم ادامه داشت و برای چند ثانیه قطع میشد و دباره اسم جدیدی روی صفحه تماس دیده میشد و هر بار غافل از اسم تماس گیرنده ها عکس پس زمینه رو میدیدم و باز خاطره ها برام مرور میشد و هر بار بیشتر گریه میکردم این اولین باری بود که جواب تلفن کسایی که دوسشون داشتم رو نمیدادم دائما به این فکر میکردم که چجور باید این خبر رو به پدر و مادرم بدم انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش زندگی عادی و شیرین برای همه ما جریان داشت از دیشب تا صبح خوابای بدی دیده بودم وآخرین بار دم دم اذان صبح یکباره از خواب پریدم و بدنم شروع کرده بود به لرزیدن فقط چند لحظه بعد تلفنم شروع به زنگ خوردن کرد حس ما دوتا بهم اینقدر قوی بود که حتی زخم شدن دست یکی از ما دو نفر لرزه ای در دل دیگری می انداخت و باعث زنگ زدن و خبر گرفتن از حال همدیگر میشد طبق روال عادی انتظار یک خبر بد رو داشتم و استرس تمام وجودم رو گرفته بود و بدنم یکپارچه میلرزید الو سلام با صدای لرزان جواب دادم سلام شما آقا حسین هستید بله خودمم با آقای عباس چه نسبتی دارین داداشمه امرتون من از پلیس راه خدمتتون تماس میگیرم لطف میکنید تشریف بیارید اینجا به یکباره گریم گرفت و با صدای بلند داد زدم جناب سروان تروخدا بگین برا برادرم چه اتفاقی افتاده تصادف کرده مامور پلیس راه چند لحظه مکث کرد و فقط صدای گریه و داد و بیداد من می آمد دباره پرسیدم جناب سروان چی شد صدای منو داربن متاسفم با صدای جدی و لرزان پرسیدم متاسفی که چی متاسفم تسلیت میگم تشریف بیارین اینجا همینطور داشت حرف میزد که دکمه قرمز مبایل رو زدم انگار دوس نداشتم حرفاشو باور کنم و دایم با خودم زمزمه میکردم هیچ اتفاقی نیفتاده خدایا کمکم کن فقط یه تصادف عادی بوده حتما دوستش بوده که فوت کرده داداش من هنوز زندس و و و اصلا نفهمیدم چجور خودم رو به محل حادثه رسوندم و وقتی روکش سفید روی عباس رو دیدم روکش رو کنار زدم و عین دیوونه ها هی عباس عباس میکردم و با فریاد داداش داداش میگفتم و با گریه صداش میزدم اما عباس عین یه بچه معصوم خوابیده بود و شونه هاش تو دستای من هیچ حرکتی نداشت صورت بیحال و معصومش به یکطرف افتاده بود محکم بغلش کرده بودم و میبوسیدمش و گریه میکردم چند لحظه بعد من رو از جنازه جدا کردن و یه گوشه عین یه بچه سر براه و مظلوم زانوهامو داخل شکمم جمع کرده بودم و دستامو تو موهای سرم فرو کرده عباس رو تماشا میکردم و کل خاطرات کودکی تا کنون برام مرور میشد یک لحظه سرم را بالا گرفتم و متوجه شدم دایره ای از مردم و سرباز ها و مامورای ایست بازرسی ما دو نفر رو نگاه میکردن و با دیدن شباهت ما دو نفر به یکباره نتونستن خودشونو کنترل کنن و اشک توی چشماشون حلقه زد یکماه آینده قرار بود من و عباس با مینا و مریم دو خواهر دیگری که مثل ما دو قلو بودند ازدواج کنیم اما اصلا فکرش رو نمیکردم با یه تلفن کل مسیر زندگی آیندم بهم بریزه و روزی مجبور باشم زندگیمو بدون برادر دوقلوم ادامه بدم توی راه برگشت به خونه یک پاکت مگنا خریدم و با خودم فکر میکردم تنها سیگاری که خیلی قوی باشه و بتونه منو ارومم کنه همین باید باشه بدون اعتنا به فروشنده که میگفت آقا بقیه پولتون با آستین دست چپم چشمامو پاک کردم و پاکت سیگار رو برداشتم و رفتم باور اینهمه اتفاقات تلخی که فقط طی 2 3 ساعت برای من افتاده بود برام خیلی سخت بود در حالی که دو زانو وسط حال صفحه مبایل رو که دایم در حال زنگ خوردن تماشا میکردم و عکس من و عباس در پشت زمینه مبایل خاطرات خوب کودکی تابحال رو برام تداعی میکرد چشمم به صفحه گرد ساعت دیواری افتاد و با خودم فکر میکردم الان 3 ساعت ازین دنیای لعنتی بدون عباس گذشته و من هنوز به پدر و مادرم اطلاع نداده بودم خشبختانه شماره من آخرین شماره ای بود که داخل گوشی عباس پیدا شده بود و اول به من زنگ زدن و بعد رفتن به صحنه حادثه موقع بازگشت از مامورین خواهش کرده بودم به پدر و مادرم اطلاع ندن چون پدرم قلبش تازه یکسال از زیر عمل بیرون آمده بود و مادر هم مدام قرصهای فشار خون و قند خون مصرف میکرد و در کل پیرزن و پیرمرد توان رویارویی با این حادثه بد رو نداشتن به سیگار کشیدنم ادامه دادم سیگار پشت سیگار هیچوقت اینهمه سیگار پشت سر هم نکشیده بودم سرم بشدت سنگین شده بود خواستم از جا بلند شم که یکباره دنیا پیش چشمم تیره شد و نقش زمین شدم از صبح که این خبر بد رو بهم داده بودن هیچی نخورده بودم و بدنم ضعف داشت فقط سیگار مشت سیگار روبروی صورتم روی زمین پاکت سیگار مگنا بود که فقط دو سه نخش باقی مونده بود یک پاکت در کمتر از یکساعت صدای چک چک شیر آب داخل آشپزخانه مثل ضربات یه پتک بزرگ رو پیشونیم بود حالت تهوع بدی داشتم و حس میکردم یک لایه سنگین از دود به ریه هام چسبیده و با نفس کشیدنم روی قفسه سینم سنگینی میکرد تن لاغر و نحیف من با معده خالی طاقت استقبال از این همه سیگار رو نداشت باید یجوری این خبر بد رو به بقیه میرسوندم در حالی که نقش زمین بودم و چند دقیقه ای نگاهم متمرکز پاکت خالی سیگار شده بود سعی کردم آروم از جا بلند بشم و خودم رو به روشویی برسونم و آبی به سر و صورتم بزنم قبل رسیدن به شیر آب دو سه بار اوق زدم و محکم با یکدست جلوی دهنم رو نگه داشته سریع خودمو رسوندم با دست دیگه آب سرد رو باز و محکم دو سه مشت آب سرد به سر و صورتم زدم نگاهم به چهره داغون و رنگ پریده ام افتاد سیاهی زیر چشمام باعث شد یکلحظه فکر کنم که چقدر تو این دو سه ساعت پیر شدم و یکباره دلم بحال خودم سوخت بخودم دلداری میدادم که اگر پدر مادرم یک قل رو از دست دادن اما هنوز یک قل دیگر برایشان مانده اما من چطور از همه اینها بد تر چه جوابی باید به مریم میدادم و اصلا شاید رابطه من و مینا هم از بین خواهد رفت و ازدواج ما احتمالا کنسل خواهد شد یا شاید هم برای یک لحظه ازین فکر احمقانه و خودخواهانه خودم بدم اومد شیر آب رو بستم و سعی کردم دیگه گریه نکنم تا صورتم عادی جلوه کنه و کم کم برای دادن این خبر هولناک آماده بشم یادم افتاد گوشی مبایلم رو خاموش کردم و ممکنه با این کار باعث نگرانی همه شده باشم سریعا سمت مبایل رفتم و روشنش کردم و هنوز صفحه کامل بالا نیامده با صدای زنگ متوجه اسم مینا شدم سعی کردم صدام رو صاف و آروم کنم و همه چیز رو عادی جلوه بدم و دکمه سبز را زدم الو سلام حسین جان سلام عزیزم همین دو کلمه کافی بود و مینا با نگرانی شروع کرد حسین هیچ معلومه تو کجایی چرا گوشیتو جواب نمیدی دیوونه چرا اینقدر صدات گرفته هر چقدر سعی کردم اما باز هم گرفتگی صدا در اثر گریه زیاد مثل مو در آش ماست هویدا بود و مینا متوجه شد بغض توی گلوم رو نتونستم کنترل کنم و باز گریم گرفت و گفتم مینا داداشم مینا داداشت چی حسین بغضم ترکید و گریه کردن و نفس نفس زدن اجازه نمیداد جملم رو تمام کنم مینا آروم باش حسین جواب بده ببینم چطور شده داداشم مرد مینا و با گفتن این جمله مینا بهت زده شد چند ثانیه بعد صدای گریه مینا می آمد و در عین آنکه سعی میکرد دلداریم بده خودش نیاز به دلداری داشت کمی بعد در حالی که فکم لرزان بود به مینا گفتم به مریم چیزی نگو فعلا و ازش خواستم پیشم بیاد تا با هم فکری کنیم که چطور به پدر و مادرم خبر بدم نیم ساعت بیشتر نگذشته بود که صدای زنگ در آمد و من با دیدن تصویر مینا از پشت اف اف بی مقدمه قفل در رو زدم در اسانسور که باز شد با دیدن مینا یکباره خودم رو در آغوشش انداختم و به گریه کردن ادامه دادم هنوز با هم اینقدر صمیمی نشده بودیم اما اون لحظه به یه آغوش خیلی نیاز داشتم جای تعجب بود که مینا بر خلاف گریه پشت تلفن مثل افراد بیخبر از ماجرا بسیار اروم بود و به یکباره پرسید عباس چرا اینجوری میکنی با شنیدن این سوال یکدفعه خشکم زد و تازه فهمیدم قل دوم مینا یعنی مریم در خانه آمده و من اشتباها مریم رو در بغل گرفته بودم ما تازه یکماه نامزد کرده بودیم و بخاطر شباهت زیادمان هنوز برای هم کامل قابل تشخیص نبودیم و بعضا هم ما و هم اونها اشتباه میکردیم این اتفاق نمیبایست می افتاد و اصلا نمیدانستم مریم چطور در خانه ما سبز شده و هزار سوال دیگر که در ذهنم پشت سر هم ایجاد میشد سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم هیچی ببخشین چشمان نگران و بهت زده مریم هنوز کامل قانع نشده بود و قبل از ورود به خانه مجددا پرسید چرا گریه میکنی آخه دلم برا تو تنگ شده بود اما تو دلم میگفتم هر بچه ای هم باشه میفهمه ازین صدای گرفته من که دارم دروغ میگم چند ثانیه بعد مریم بهت زده به چشمان من نگاه کرد و یکباره بلند زد زیر خنده و گفت دیوونه ترسوندیم از یکطرف خشحال بودم که مریم هنوز از مرگ عباس خبر نداره و از طرف دیگه سعی میکردم خودم رو کنترل کنم تا یکدفعه بی اختیار زیر گریه نزنم این خنده مریم اطلاع دادن مرگ عباس رو برام سخت تر میکرد حدود ده دقیقه ای با مریم در نقش عباس صحبت کردم و سعی کردم خودم رو تو آشپزخونه الکی مشغول چایی درست کردن نشون بدم تا یکوقت اتفاقی زیر گریه نزنم و قضیه لو نرود کمی بعد دباره زنگ اف اف به صدا در آمد و اینبار بدون شک باید مینا میبود چون مریم به اف اف نزدیکتر بود گفت وایسا من جواب میدم با سرعت خودم رو به اف اف رسوندم و گفتم نه عزیزم تو بشین خودم جواب میدم و اینبار مریم با نگاهی بهت آلود حرکات من رو زیر نظر گرفت تا علت رفتار عجیبم رو بفهمه ادامه دارد نوشته 1366

Date: April 26, 2021

Leave a Reply

Your email address will not be published.