یک شب باور نکردنی با دخترخاله

0 views
0%

سلام من اسمم رامینه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به ترم ۳ دانشگاهم من ی دختر خاله دارم سنش ۲۲ سال قد حدود ۱۷۰ از خوشگلی چیزی کم نداره خلاصه من و دختر خاله من ک قربونش برم با من هم دانشگاهی بودیم هر دو تامون خوابگاهی بودیم چون ی یک سال از من بزرگ تر بود زیاد با من احساس راحتی میکرد تو دانشگاه زیاد با هم میچرخیدیم تو شهری ک دانشگاه بودیم اقوامون اونجا زیاد بودن که اکثر وقتی که خونه هاشون خالی میشد من کلید خونه رو میگرفتم و با رفیقام میرفتیم اونجا سرتون رو درد نیارم یه روز ک خونه داییم اینا خالی شده بود من به بهونه امتحان و درس کلید رو از دایی گرفتم و شب رفتم خونشون شانس بد ما اون شب به هر کدوم از رفیقام زنگ زدم به ی بهونه ای منو پیچندن و نیومدن خونه تنها مونده بودم هاج واج نمیدونستم چکار کنم نشستم کنار تلویزیون ک خوابم برد موقعی حالیم شد روز زده بود لباسمو پوشیدم رفتم دانشگاه ساعتا ۱۱ ای شده بود زنگ زدم به دختر خالم گفتم کجایی میخوام ببینمت خلاصه همو دیدیم و طبق معمول شروع کردیم به حرف زدن و دور زدن تو دانشگاه دیگه تقریبا ساعتا ۱ بود رفتیم نهاری خوردیم بهش گفتم ک من باید برم به خط واحد برسم برم خونه دایی اونم خبر نداشت خونه دایی خالیه کلی ناراحت شد میگفت مهمونی هاتو تنها میری و بهش توضیح دادم جریان چیه گفتم ک شب قبلشم رفیقام پیچوندنم بهم گفت برو اما دم غروب بیا دانشگاه کارت دارم گفتم باشه و رفتم خونه ی دوش گرفتم خوابیدم نزدیکای غروب بود رفتم دانشگاه زنگ زدم به دختر خالم گفتم کجایی گفت خوابگاهم رفتم جلوش دیدم با دوستشه ی سلام احوال پرسی کردیم گفت بریم گفتم کجا بریم ی دور بزنیم تو شهر دلمون گرفت منم گفتم بریم خلاصه رفتیم بیرون کلی گفتیم خندیدیم شد نزدیکای ساعتا ۸ ک دختر خالم گفت باید بریم خوابگاه ۸ ۵ به بعد نمیذارن بریم داخل گفتم بریم که تو راه گفت رامین شبی هم میری خونه دایی گفتم آره گفت منم میام دلم برا دایی تنگ شده منم ک فهمیدم جریان پیچوندن رفیقشه گفتم باشه دوستتو میرسونیم با هم میریم دوستشو رسوندیم خوابگاه از اون طرف با خط واحد مستقیم رفتیم خونه دایی رفتیم داخل مث دوتا خواهر برادر بودیم انگار ن انگار محرم نا محرم بودیم لباسامون عوض کردیم تا آخر شب کلی چرت و پرت گفتیم ساعتا ۲ یا ۲ ۵ ای بود گفت من خوابم میاد بهش گفتم برو تو اتاق هر جور راحتی بخواب رفت تو اتاق منم طبق معمول داشتم داستان میخوندم ی ربع ساعتی شد دیدم در اتاق باز شد اومد کنارم با تعجب گفت رامین تو واقعا دیشب اینجا تنها خوابیدی گفتم آره چطو مگه گفت هیچی فکرم همش درگیره میترسم بخوابم گفتم خجالت بکش باش بیا همینجا با هم حرف میزنیم تا خوابت ببره گفت باشه رفت رخت خوابشو از تو اتاق اورد کنارم انداخت شروع کرد حرف زدن داشتیم با هم حرف میزدیم نمیدونم چی شد بحث رفت سر دوست پسر و دختر یهو بهم گفت چرا دوستدخترو شبی نیوردی کنارت من کلا گیج شدم داره چی میگه پرو جواب دادم مامانش نذاشت گفت پ ک اینطو اگه مامانش میذاشت دیگه منو تو خونه داییم نمیوردی گفتم این چ حرفیه تا اقوام هستن گور بابای دوست دختر یهو گفت ینی رو اقوامم نظر داری گفتم دیونه سوال سخت نپرس دیدم خودشو کشید بالاتر کنارم سرشو گذاشت رو شونم چند لحظه ساکت شد گفت رامین بخوابیم گفتم بخوابیم پتوشو کشید رو دوتامون ی لحظه بهش خندیدم گفتم زنونه مردونه جداس ها گفت کجاشو دیدی مجلس مختلطه رو سری شو هم در آورد پاشو انداخت رو پام منم دیگه کم کم داشت حالم عوض میشد ناخوداگاه دستم دور کمرش فقل کردم کاملا تو بغلم بود سرش رو سینه ام بودنفساش گرموی خاصی رو سینه ام به وجود مییورد سرشو آوردم بالا ی بوسه از پیشونیش گرفتم گفتم تا چ حد گفت رامین میخوامت منم طبق معمول اسکل بازیم گل کرد گفتم من نامزد دارم گفت کوفت زهر مار آومد لباشو چسبوند به لبام گفت میی خووااا ممم تتتت منم دیگه بازیم گل کرد بالبام با لباش بازی میگردم گفتم چون دیونه ای من نننن میییی خوووااا ممتت دستش رو کیرم بود گفت اینقد بی حالی که اینم انگار ن انگار که من کنارشم خندیم گفتم بیچاره تو شوکه اونم خندش گرفت تیشرتمو در آورد دستاشو رو بدنم میکشید داشت دیونه ام میکرد دستاشو گرفتم لبامو گذاشتم رو لباش شروع کردم به باز کردن دکمه های بلوزش بلوزشو در آوردم شروع کردم کار های خودشو تکرار کردن دستامو رو بدنش بازی میدادم با زبونم جاها حساسو زبون میزدم کم کم داشت ناله اش بلند میشد خودش سوتینشو در اورد چشمم افتا به سینه های خوشگلش گفتم جووون گفت چیه دوست داری گفتم زیاد ن اما اینا خوردن داره دوتامون کلی خندیدیم زبونمو به نوک سینهاش میزدم دور گردن تا رو سینه هاشو با زبونم میک میزدم دستمو از شلوارش به کسش مالوندم دیدم خیس خیسه چرخوندمش آروم آروم شلوارشو کشیدم پایین کون خشگلش کم کم داشت خودشو نشون میداد شرت و شلوارش هم زمان کشیده شد پایین لخت لخت جلوم بودمنم با بدنش ور میرفتم با کونش بازی میکردم ازش لب میگرفتم تو بغلم میفشوردمش یهو گفت دوست داشتی شلوارتو در بیار خندم گرفت گفتم کار خودته شلوارمو کشید پایین کیرم داشت شرتمو پاره میکرد از رو شرت چند بار کیرمو با دندوناش گرفت شرتمو کشید پایین گفت جوووون چ بزرگه گفتم چشات بزرگ میبینه گفت روانی واقعا بزرگه گفتم خوب حتما قسمتت بوده زد زیر خنده با دستش یکم با کیرم ور رفت داغ داغ بوودم کیرم گذاشت تو دهنش برا ساک میزد جوووون انگار رو ابرا بودم دیگه طاقتم سر اومده بود فقط میخواستم بکنم گفتم بسه کشیدم بالا درازش کردم کیرمو با دستم گرفتم رو کسش محکم فشار میدادم و رو خط کسش میکشیدم یکم فشار دادم داخل دیدم صداش بلند شد دیونه چکار میکنی من هنوز دخترم ها منم ک وسط عشق و حال بودم نفهمیدم چی شد ازش جدا شدم گفتم نخواستم اصلا گفت خو دیونه دخترم پرده ام بره بیچاره میشم دستمو گذاشتم رو کیرم گفتم اصلا به من چ خودت بلندش کردی خودت بخوابونش دیدم پاشد کونشو مالوند به صورتم گفت شاید جلوم نصیبت نشه ولی این ک ما خودته قسسسسمتته همونجور ک کونش جلو صورتم بود با دستام پاشو گرفتم جولم زانو زدمث دیونه ها کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش هی ازش لب میگرفتم کیرم کردم تو کونش یهو فشار دادم داخل جیغش رفت رو هوا جا خوردم سری کشیدم بیرون سرشو چرخوند چشاش پر اشک بود گفت چرا درش آوردی گفتم دردت اومد خندید گفت حالش بیشتر دردشه تو راحت باش منم از خدا خواسته دباره سر کیرمو کردم تو کونش اهههههه جووون نالهاش هنوز تو گوشمه تند تند جلو عقب میکردم لبم رو لباش بود دستام دور سینه هاش دیگه کم کم داشت آبم میومد بهش گفتم گفت صبر آبتو نیار کیرمو کشیدم بیرون دراز کشید زیرم گفت کیرتو بذار وسط سینه هام کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش شروع کردم به جلو عقب کردن دیگه طاقت نیوردم آبم ریخت رو سینهاشو رو صورتش پاشد صورتشو شست اود کنارم همونجور لخت تو بغل هم خوابیدیم نمیدونم ساعت چند بود ک خواب رفتیم اما ساعت ۳ بعدظهر روز بعد بیدار شدیم با هم رفتیم بیرون ی دور زدیم ی غذای مفصل خوردیم رفتیم خوابگاه از اون شب به بعد تا خونه اقوام خالی میشه دیگه رفیقا میرن تو دیوار با دختر خاله جون میرم اونجا نوشته

Date: August 23, 2018





Leave a Reply

Your email address will not be published.