یک فرشته از جنس مرد ۳ و پایانی

0 views
0%

8 9 9 81 8 1 8 4 8 9 87 8 7 8 2 8 9 86 8 3 9 85 8 1 8 2 قسمت قبل شب با یه ساعت چت گذشت روابط اجتماعی خوبی دارم که از سعید یاد گرفتم اما نمیتونستم احساسم رو بهش ابراز کنم میترسیدم مخصوصا با اتفاقی که اون شب براش افتاد سعید هوم تو بهش چی گفتی یهو ازون حال در اومد باز فضولیت گل کرد جون رهام بگو دیگه هیچی بابا گفتم دپرس بودنت برای چیه گفت واسه اون شب ابروم رفت گفتم کجا ابروت رفت کسی ندید که گفت اره اما همش یادم میفته گفتم ببین فقط اینو بدون که اگه هم خدایی نکرده اتفاقی هم میفتاد تو مقصر نبودی چون به میل و اراده تو نبوده زور بوده و تو تلاشتو کردی که از دستشون فرار کنی اما زورت نرسیده همین همین فقط اره بازکن بابا بازکن بغلتو دیروقته میخوام بخوابم دیگه خجالتی نداریم باهم تنها جایی که وقتی دلم میگیره یا ناراحتم یا حوصله ندارم و کلافه ام ارومم میکنه بغلشه حتی وقتی بعضی شبا سر درسا که باهام بحث میکنه و قهر میکنم بغلشو ازم نمیگیره صبح که صبحونه رو آماده میکردم گوشی سعید زنگ میخوره و سعید داره ادرس مغازه رو میگه طبق معمول فکر میکنم طرف پشت خط مشتری هست و چیزی نمیپرسم تا وقتی که با تعجب میشینه پای میز پدر امیر حسین بود از تعجب جویدن لقمه رو متوقف میکنم صبح به این زودی چی میگه حتما کاری داره خیلی با عجله ادرس مغازه رو پرسید صبحونه میخوردیم معلوم بود سعید فکر کاره منم فکرم مشغول تماس پدر امیر بعد جمع میز راه میفتیم سمت مغازه وایستین عقب وایستین عقب تاس میریزیم مارسین اء دم گوله کاغذ و چاشنی منم متن اهنگ کسی که تو زندگیم هیچوقت کهنه نمیشه البته بهتره بگم تو زندگیمون وقتی به مغازه میرسیم یک ساعتی میگذره که امیر و پدرش داخل میان لبخندی به امیر میزنم و لبخندی از خجالت بهم میزنه از سر حرفای دیشبش قسمتی از چت رهام یه چیزی بگم سوال نپرس بگو خیلی خوشگلی الان فحش دادی یا تیکه انداختی نه دیوونه فحش چرا مگه به خودت شک داری نه که تو نیستی از بعد زنگ زدنشون تا الان همه جور فکر کاری و غیره به فکرم اومد جز این که امیر بشه شاگرد مغازه خیلی خوشحال بودم خیلی امروز سعید قرار بود تا اول غروب کار رو تموم کنیم و بریم تو شهر و خوش بگذرونیم تو این مدت تنها کار امیر این بود که چنتا تیکه فلاکس جا به جا کنه یا بغل دست من بشینه و کار یاد بگیره بعضی وقتا دوست داشتم لپشو بکشم اما میترسیدم موقع ناهار سعید از رو تلفن روی میز من زنگ زد غذا سفارش داد دوباره برگشت دفتر و از اونجایی که واسه سه نفر بود خیلی اروم بهم گفت رهام من بابام میاد دنبالم بگو برای من سفارش نده مگه میشه تا اخر شب با همیم نه بابام نمیزاره دوست نداری یا بابات نمیزاره چرا دوست نداشته باشم اما بعد اون جریان بابا خیلی گیر میده به رفت امد هام با یه حال ناراحت میخوای به سعید بگم که زنگ بزنه به بابات و اجازتو بگیره نمیدونم فک نکنم اجازه بده خب یه امتحانی میکنیم صبر کن با این حالی که گفت خودمم ناراحت شدم اصلا دلم نمیخواست بره سعید سعید جان با صدا بلند چون تو دفتر طبقه بالا مشغول طراحی بود جانم میشه امشب امیر هم با ما باشه اره چرا نشه پس حالا که دلت میخواد یه زنگ بزن به پدرش و اجازشو بگیر ای کثافت خب بزار شب زنگ میزنم نه الان چون ظهر میاد دنبالش ببردش باز بعد از ظهر بیاردش باشه خودم زنگ میزنم الان غذارو از پیک میگیرم و تصفیه میکنم همیشه دوغ رو بابت مشتری ثابت بودنمون مفتی میدادن موقع خوردن غذا هم من و هم سعید متوجه حالت معذب امیر شده بودیم و من با اشاره چشم به سعید فهموندم سعید اقا امیر دوست نداری غذارو چرا اتفاقا خیلی هم خوشمزس ببین امیر من فقط توی باشگاه مربی هستم اینجا فرق داره نه تنها تو همه شاگردا بیرون باشگاه رفیقیم باهم نمیخوام ازم خجالت بکشی لیوان انگار داخلش ابه و مثلا اب توش رو میپاشه سمت من لیوانو تو دستش نگه میداره که مثلا شوخی کرده باشه راستش ترسیدم فک کردم لیوان واقعا اب داره با ترسیدن من امیر لبخند میشینه رو صورتش و غذارو با اشتهای بیشتری میخوره سر حرفش با سعید باز میشه انگار واقعا یخش اب شده درباره سن سعید و کارش میپرسید و همش هم تعجب میکرد خدارو شکر یه ساعتی بعد از غروب افتاب کار تموم شد و خیابون هارو شروع کردیم متر کردن بستنی سرا پارک و پیتزا کلا خوش میگذروندیم شب امیر رو رسوندیم خونشون خیلی خسته بودیم هم از گردش هم از کار سعید میره حموم منم میرم خودمو میندازم رو تخت و نت رو روشن میکنم اولین پیام مال امیرحسین بود هر وقت پیام میداد دلم ی جوری میشد سلام رهام بابت امشب خیلی ممنون خیلی خوش گذشت سلام وروجک میدونی که من و سعید از تعارف اضافه بدمون میاد این روال تا یه هفته ادامه داشت حس میکردم که منو دوستم داره اما بروز نمیده ولی نه من جرىت داشتم بگم نه اون به غیر از روزای تعطیل از صبح تا شب باهم بودیم اما تاحالا خونمون نیومده بود یه روز که سعید اومد مغازه گفت ناهار چی میخورید بگید سفارش بدم بعد دوباره رفت سراغ کارش دفتر بالا رهام مامانتون ناراحت نمیشه ظهرا خونه نمیرین زشت نیست ی لحظه حس کردم قلبم از حرکت باز مونده و خون توی رگهام ثابت شده چشم و میدوزم به کیبورد و یه لبخند تلخ میشینه روی لبم چه واژه غریبی هه مادر نه ناراحت نمیشه چرا موژه هات خیس شد مگه من چی گفتم اصلا نمیخواستم گریمو ببینه بلند میشم بدون اینکه بهش نگاه کنم میرم جلوی دستگاه چاپ و با عجله شروع میکنم فلکسی هارو برش زدن اشک رو گونه هامو مدام با سر شونه هام پاک میکنم امیر میاد دنبالم ببخشید نمیدونستم ناراحت میشی هیچ جوابی نمیدم هیچی دست خودم نبود تیغ کاتر میشکنه میرم که از انبار بیارم امیر همش پشت سرمه و میگه ببخشید وفتی میخوام از بین قفسه ها بیرون بیام امیر جلومه و چشم تو چشم میشیم یهو خودش رو میچسبونه به من و بغلم میکنه اشک ریختنم به هق هق تبدیل میشه منم بغلش میکنم تا یکمی اروم بشم از خودم جداش کردم شاید ده ثانیه هم نبود اما توی همین مدت کوتاه اتشفشان درونم فروکش کرد میبخشی منو عزیزم کاری نکردی که ببخشم بریم الان سعید میاد نمیخوام بدونه گریه کردم تا شب حالم بد بود زیاد صحبت نمیکردم توی باشگاه هم درست تمرین نمیکردم سعید فهمید حالم خوش نیست به دروغ بهش گفتم سردرد دارم یه جورایی تو شوک کارای امیر بودم نمیدونم شاید اونم منو دوست داره و بهم نمیگه نمیدونم حال نداشتم تلگرامم رو چک کنم روتخت منتظر بودم تا صدای دوش اب قطع شه و حوله سعید رو بهش بدم منتظر بودم تا سعید از حموم بیاد و برم تو بغلش تا حالم رو عوض کنه صدای الارم اس ام اس میاد و گوشیمو برمیدارم امیر حسین اگه میشه انلاین شو انلاین میشم که چنتا پی ام گذاشته توی این که جز من باکسی رفیق نیست شکی نداشتم چون هروقت پی ام میدادم همونجا سین میشد وجواب میداد _من که بابت امروز معذرت خواهی کردم _من نمیدونم چی شده _رهام من نمیتونم این حالتو ببینم _ای بابا کجایی بیخیال امیرجان یکم سرم درد میکرد من بچه نیستم رهام منم همچین حرفی نزدم ببین میخوام چیزی که این مدت تو دلم بود و بهت بگم ولی قول بده ناراحت نشی و اگه خوشت نیومد فراموشش کنی باشه استرس منو گرفت نمیدونم ضربان قلبم زیاد شد حس میکردم ضربه میزنه به دنده های سینم بگو میشنوم اول قول بده باشه قول میدم من از تو خوشم میاد چه جوری بگم یه جورایی پیش شما دونفر ارومم حس میکنم کنار شما که باشم جام امنه رهام من حسم نسبت به تو ی جوریه تاحالا تجربش نکردم نمیدونم باورم نمیشد از خوشحالی بغض کردم بهش میگن عشق عزیزم تو از کجا میدونی چون این حرفارو منم باید بهت میزدم یعنی توهم اره عشق من منم عاشقتم اشکمو در اوردی رهام دوست دارم هیییش اروم باش امیرم بخواب دیره فردا مغازه حرف میزنیم چشم هرچی تو بگیذشب خوش عشقم شب خوش عزیزم گوشی رو بستم و ولو رو تخت و خیره به سقف دراز کشیدم انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شد حال خوبی داشتم مث حال پرنده ای که مدت ها از قفس پریدن بقیه پرنده هارو تماشا میکنه و بعد یه مدت ازاد میشه و بال هاش رو تو هوا تکون میده سعید دراز میکشه دستمو میزارم زیر صورتش چشم تو چشم با شستم ته ریشش رو لمس میکنم ببخشید امروز بهت دروغ گفتم سرم درد میکنه فهمیدم ناراحتیت واسه چی بود دلم واسه مامانم تنگ شده بود سکوتی که بینمونه بوی عشق میده سعید عاشقتم لبخند میزنه و منو میکشونه تو بغلش بوسم میکنه و صورتشو میزاره رو صورتم منم تلافی بوسش میکنم صبح اون روز یه روز جدید بود برام خیلی به خودم رسیدم بعد صبحونه مغازه رفتیم منتظر بودم امیر بیاد پدرش سر راهش قبل رفتن به شرکتش امیر میزاشت مغازه طبق معمول تو دفتر باباش پیادش میکنه واقعا عوض شده خوشگل تر شدهذ وقتی داخل میشه سرشو پایین میگیره خیلی اروم چرا سرت پایینه عشق من گفتنش زیاد اسون نبود ولی دل به دریا زدم دلم برات تنگ شده بود خب دیگه لوس نشو بیا بشین دستشو میزاره کنار ارنجم و دستامو میگیره اما بازم خجالت میکشه منم فشارمیدم دستشو سعید از پله ها پایین میاد امیر بلند میشه و سلام میکنه سعید سلام من میرم اداره پست میگن شبکشون مشکل داره میرم کمک رضا یه مهندس شبکه که سعید ازون بیشتر سر در میاره هروقت گیر میکنه به سعید زنگ میزنه دوتا کارو تو پوشه گذاشتم اندازشم زدم برشش بزن همین دوتا رو میان میبرن منم احتمالا تا ظهر نیام اگه میتونین یکم مغازه رو مرتب کنید خیلی بهم ریختس بعد رفتن سعید کارو برش میزنم میریم دفتر میشینم میخوای از گذشتم بگم نه نه نمیخواد چرا چون باز حالت بد میشه خخ نه نمیشه خب اگ نمیشه خیلی دوست دارم بدونم کل ماجرا که تقریبا باید بدونید 8 9 86 8 8 3 8 9 85 8 7 9 85 8 7 8 9 8 7 8 4 9 82 8 4 9 85 1 اینجاس طولانی میشه نگفتم خیلی تعجب کرده بود وقتی فهمیده بود منو سعید داداش نیستیم و سعید چند ساله تنها داره زندگی میکنه رهام یه چیز بخوام اوهوم میشه منم باشما باشم یعنی چی یعنی منم راحت بیام پیشتون باهاتون راحت حرف بزنم اصلا بشم داداش کوچیکتون من که از خدامه اما باید به سعید بگم میشه امشب بهش بگی اره من راضیش میکنم نگران نباش داداشی با این حرفم نیشخند زد و اومد نشست روی پاهام و چند ثانیه سکوت چشم تو چشم دستشو دور گردنم بست و پیشونیشو چسبوند به لبام حس فوق العاده ای بود نمیخواستم تموم شه بعد دو دقیقه داداش خیلی خوشحالم بعد چهارده سال تک فرزندی دوتا داداش به این خوبی دارم چیزی نمیتونم بگم فقط لبخند میزنم قلقلکش میدم که بخنده چند روز بعد سعید رهام بیا بالا جانم امیر کجاست پایین داره فلکسارو برش میده ببین باباش زنگ زد گفت رفتن شهرستان مثل اینکه حال مامان بزرگش خوب نیست امشب پیش ماست فقط ی جوری بهش بگو که شوکه نشه مثل این که یه خورده مامان بزرگشو زیادی دوست داره یعنی مرده نه بابا گفت حالش خوب نیس خب باشه راستی سعید ببخشید ولی من یه قسمت از گذشتمو به امیر گفتم چرا همچین کاری کردی قیافه جدی سعید این پسر خیلی تنهاس بهم گفته اجازه بدیم بهمون داداش بگه منم گفتم باید از تو اجازه بگیرم اشکالی نداره فقط بهش نگو از من اجازه گرفتی پسردوست داشتنی ایه میخندم بیرون میام مونده بودم چه طور بگم ار راه پله ها شمرده شمرده پایین میام فکر میکنم حس خنکی میله فلزی نرده پله توی دستام توی هوای گرم خیلی وقت بود تجربش نکردم امیر بابات زنگ زد امشب خونه مایی فردا هم که جمعس میریم گردش بیرون شهر چرا مگه کجامیرن مامان بزرگت فشارش افتاده میرن کمکش کنن شهرستان اره اخرای عمرشه بیچاره خخخخخخخ تو روحش سعید چرت گفته بود انگار اصلا به جاییش هم نبود که ننه بزرگش بمیره شب وقتی خونمون اومد وارد شد خیلی تعجب کرد وقتی سعید میره حموم ماهم میرم سر یخچال خیلی عجیبه چی خونه ما با این که مامانم کلی وسواس داره به این تمیزی و مرتبی نیست روز اولی که اومدم منم تعجب کردم بعد یخچال میرم روی تخت دراز میکشیم امیر وسط منو سعید هرسه نفر هم سرمون تو گوشی سعید پا میشه لامپو خاموش کنم امیر میشه من امشب وسط شما دوتا بخوابم سعید نگو که بغلم میخوای پس واسه چی میگم وسط بخوابم ای شیطون با خاموش شدن لامپ گوشی ها هم خاموش میشه امیر پشتش رو بهم میکنه و خودش رو بهم میچسبونه دستم رو میگیره محکم میگیره و میزاره رو سینش سکوت بینمون حس قشنگی که امیر میشکوندش سعید پس بغل چی شد سعید دیگه علاقه من و امیر بهم به فهمیده بود خب بغلت کرده دیگه این یه داداشمه من دوتا داداش دارما سعید میخنده و خودش نزدیک میکنه بغلش میکنه جوری که دستش منو هم بغل کنه امیر خیلی خوش سر زبونه همینم یه امتیاز مثبت تو رابطه ماست شب من چشام رو بسته بودم با وجود خستگی خوابم نمیبرد چشام رو باز میکنم سعید چشاش خیره به سقفه با صدای ته نفس حرفمو بهش میگم که اقا امیر که غرق خوابه و سرش روی دست منه بیدار نشه چرا نمیخوابی بدخوابم کردی چرا هرشب تو توی بغلم بودی امشب نیستی خوابم نمیاد راست میگفت اصلا حواسم نبود تن صدای و نوع نگاه سعید جوری بود که انگار ازم ناراحته سر امیر خیلی اروم بر میدارم و جای دستم بالش میزارم پا میشم میرم سمت لبه تخت کنار سعید میشینم چیه سعید خان فکر کردی برات هوو اوردم برو بابا نو که اومد به بازار قبل این که جملشو کامل کنه انگشت اشارمو میزارم روی لباش و اخم میکنم هییییییششش حق نداری اینجوری بگیا تو خودت هم این بچه رو دوسش داری منم قرار نیست تنها کس و بهترین ادم زندگیم رو اذیت کنم اون برای بزرگ شدن به ما احتیاج داره این بچه من و تو رو به یه اندازه دوست داره من نمیخوام فکر کنه تو منو بیشتر ازش دوست داری احساستو تقسیم کن وقتی پیش ماست نگاش میکنم تا ببینم بیدار نشده باشه ببینش چه نازه وقتی خوابه دلت میاد دلشو بشکونی من قرار نیس دل کسی رو بشکونم اما نمیخوام همه دوست داشتنت برای اون باشه دردت به سرم ببخشید تو راست میگی این روزا خیلی بهش توجه کردم من معذرت میخوام لبخند میزنه که ادمو دیوونه میکنه اروم روش دراز میکشم سر رو سینش میزارم چشمام میبندم بله نور مستقیم خورشید از بین دیوار و پرده چشمم رو اذیت میکنه دوتاشون هنوزم خواب خوابن نگاش میکنم حالت امیر توی خواب از دیشب هیچ تغییری نکرده بعد رفتن به دستشویی میام دوباره امیرو مثل دیشب بغل میکنم نمیخوام فکر کنه دیشب بدون اغوش من خوابیده و شب بعد عاشقتونم نمیدونم چجوری باید ازتون تشکر کنم امشب بهترین شب زندگیم بود تا الان هر سال که برام تولد میگرفتن اصلا باب میلم نبود چون حس میکردم داره به غرورم بر میخوره و هنوز داره مثل بچه ها بامن رفتار میشه اما کنار شما زندگی یه چیز دیگس راست میگفت برق شادی امشب توی چشاش کامل میشد فهمید مخصوصا بعد فوت کردن شمع ها این سری داستان هم تموم شد امیدوارم از این خاطره هم خوشتون اومده باشه بازهم میگم انسانیت سوا از دینه اگه جای پیشونی هامون پینه مهر باشه و رحم و انسانیت و مردونگی نداشته باشیم با حیوان هیچ فرقی نداریم پس به هم بی دلیل و منت و مقصود کمک کنیم همه حق زندگی ازادانه دارند پسر بچه های کم سن و سال خوش چهره محکوم به تجاوز نیستند حتی اگر بیماری مفعولیت داشته باشند پس به جای نابود کردن زندگی اونا بیایم تا صمیمانه و بدون انتظار بهشون مهربونی کنیم چون زیبایی زیباست و قابل احترام ممنون از 4 نوشته

Date: March 26, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published.