اینم یه راهشه برای سکس

0 views
0%

سلام دوستان دفعه قبل که داستان نوشتم هر کی اومد یه ایرادی گرفت اکثر دوستان گفتن زاییده ذهن نویسندست البته از نوع جقیش انقدر بیکار نیستم که بشینم توهم بنویسم پس اول قشنگ بخونید بعد نظر بدید من بچه اون شهر نبودم ولی مجبور بودم مدتی تو اون شهر زندگی کنم یه روز از اون روز ها که فکر میکردم بعد از مدتی باید دوباره یه رابطه سکسی داشته باشم به خودم قول داده بودم سریع دست به کار شم دم عصر بود نزدیک خونه دختری رو دیدم که باسن خوبی از رو مانتو داشت داشت با تلفن کارتی زنگ میزد رفتم دم باجه متوجه حضورم شد بعد از اینکه کارش تموم شد ازش خواهش کردم شماره ایرو بگیرم برام کسی رو صدا بزنه ولی متاسفانه کارته تلفن نداشتم آخه فکره اینجاشو نکرده بودم کارتشو بهم داد ولی شماره ای در کار نبود همه اینا برای این بود سر حرفو باز کنم الکی یه شماره گرفتم اونم اشتباه بود دیدم نمیشه رفتم سر اصل مطلب گفتم خانم من از شما خوشم اومده اونم گفت از اول فهمیدم همش فیلمه و شمارمو گرفت من 27 سالمه قد بلندم و خوش قیافم اون نسبتا قدش خوب بود و چشمانی سبز رنگ داشت و حدود 30 سالش میشد ولی من از اون سنم بیشتر به نظر میرسید شب باهام تماس گرفت اسمش رو سحر معرفی کرد کلی با هم حرف زدیم و من سعی کردم اعتمادشو جلب کنم ازش خواستم تو این مدت که تو شهر اونها هستم به من کمک کنه و بهش گفتم که برای غذا درست کردن مشکل دارم من مهندس عمرانم و به خاطر شغلم از نیازهای شخصیم مدتی بود غافل شده بودم ولی برای من که یک هفته نبود تو این شهر بودم زمان خوبی بود شانسم رو امتحان کنم دلم رو زدم به دریا به یک روز نرسیده به سحر پیشنهاد دادم بیاد پیشم و رو تجربه میدونستم تو این سن وسال مثل دختر بچه ها نیست که بترسه نیاد و اگه اعتمادشو جلب کنم تمومه بهم گفت نمیاد منم گفتم تو به من اعتماد نداری و جوری عنوان کردم که نپذیرفتن دعوتم نشانه بی احترامی به منه و اونم قبول کرد امان از ما پسرای ایرانی واقعا همه بازیگریم من یه هم خونه داشتم که دوست قدیمی من بود و برای همون شرکتی کار میکرد که من مشغول به کار شده بودم و توسط همون هم به ای ن شرکت اومده بودم اون شب با سحر هماهنگ کردم فردا 8 30 بیاد منزل ما ما طبقه سوم یه مجتمع که اکثرا نظامی بودن زندگی میکردیم صبح هماهنگ کردم که دیرتر شرکت برم و با دوستم هماهنگ کردم و منتظر موندم تا صبح شب رفتم حموم و حسابی صفا دادم یه بسته کاندومم برای احتیاط خریدم موقع اومدنش رفتم در آپارتمانو باز گذاشتم که صدا آیفن همسایه هارو خبر نکنه آخه همسایه ها تو این مدت از اینکه ما مجردیم زیاد راضی نشون نداده بودن در خونه رو هم باز گذاشتم سحر پاشو گذاشت تو خونه که خیالم راحت شد از چشمی نگاه کردم خبری نبود کلی خوش تیپ کرده بودم و با غرور پیش خودم احساس میکردم کارم خیلی درسته تمام پردها رو کشیده بودم اونروز یه روز سرد زمستون بود و داغی شهوت میتونست لحظاتی لذت بخش رو نوید بده سحر برای اولین قرار اومده بود تو خونه به جز صحبت های تلفنی شناختی از من نداشت باهاش گرم گرفتم صبحانه آوردم و خوردیم آهنگ گذاشته بودم تا فضا شاد باشه و رمانتیک دیگه وقتش بود اون مانتوشو در آورده بود و لی رو سری سرش بود با یه شلواره لی پاها و دستانی لاغر و کشیده ولی باسنی تپل داشت نشستم پیشش کلی عطر به خودم زده بودم بهش گفتم ازش خوشم اومده و دوست دارم باهاش راحت باشم اونم تحت تاثیر قرار گرفته بود البته دو تا دختر پسر سخته تنها باشن و خودشونو نگه دارن از لپاش رد گم کنی ماچ کردم تا راه باز شه برای لبای گوشتیش جواب داد ازش به ارومی لب گرفتم اول با دست حولم داد بعد منم ازش الکی ناراحت شدم ولی اونم معطل نکرد با چشاش نشون داد اجازه داده و بهش مزه داده بود منم دیدم فرصت خوبیه دست بردم از رو لباس تو اون حالت که لب میگرفتم سینه هاشو گرفتم و شهوت انقدر زیاد شد که سریع یکی از سینه هاشو از سوتین در آوردم و نوکشو گاز گرفتم وای کیرم داشت میترکید بلندش کردم نشوندمش رو پام و سینه هاشو خوردم سینه هاش مثل بلور سفید بود شلوار لی پاش بود و نمیزاشت درش بیارم به هزار زور در آوردم و یه شورته سفید لامبادا از اونا که یه خط وسطش داره پاش بود اول میگفت عادت ماهانست بعد دیدم موهاشم زده معلوم بود آماده بوده برای سکس داشتم از شهوت میمردم اون هنوز خجالت میکشید دستمو هی پس میزد ولی تا دستمو گذاشتم رو کسش و از رو شرت اون نخ و گذاشتم وسط خط کسش و با دندون کناره چوچولشو گاز گرفتم اون دختر بود و می ترسید بهش اطمینان دادم دختریشو نمیگیرم کلی چوچولشو خوردم داشت میمرد و صداهای عجیب از خودش در میآورد وای ی آخ وای آه بهش گفتم باید کیرمو بخوره هرکاری کردم نخورد برش گردوندم و گذاشتم لای پاش و رو کسش که خیلی داغ بود و کلی جلو عقب کردم دوباره سینه هاشو خوردم و این سری تصمیم گرفتم از کون بکنمش کون تنگی داشت و فکر کنم فابریک بود کلی انگشت کردم توش و تف زدم ولی بی فایده بود تا مینداختم یا نمیرفت یا جیقش در میومد دیگه داشتم ارضا میشدم گذاشتم لای سینه هاش چشماشو بست و گرمی سینه هاش آبمو آورد وای بی حال شدم برگشت و خوابیدم روش اون روز دو بار سکس کردیم و این کار بارها تو روزهای بعد تکرار شد با راحتی و اعتماد بیشتر تا مدتی که اون شهر بودم سحر یه دوست خوب برای من بود حتی میومد و خونه رو هم تمیز میکرد و کلی بهم کمک میکرد الان هم گاهی وقتا بهم اس میده و یاد اون روزها میکنیم که نمیگنجه اینجا بنویسیم مرسی وقت گذاشتید نوشته

Date: August 21, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *