خونه ی ارباب بنیتا ۱

0 views
0%

زدم و اسم رمز رو گفتم و درباز شد طبقه چهارم یک مجتمع شیک و بزرگ بود سالها بود که این گرایش رو درونم داشتم و هیچ وقت نتونستم تا اون لحظه برده دختری بشم این بار اما بواسطه یه دوست مجازی با دختری به اسم بنیتا اشنا شدم دو تا واحد روبروی هم توی طبقه چهارم بود که به من ادرس واحد 8 رو داده بود دختری بین 20 تا 24 ساله در رو باز کرد و گفت بیا تو لاغر اندام با یک تاپ مشکی و شلوار جین آبی که تا پایین زانوش رو پوشونده بود و انتهاش با یک سری بندهایی گره خورده بود به زیر زانو و ساق پاش روی مچ پای سمت چپش دو تا النگو مانند بود روی بازوی راستش هم تتوی یه دایره بود که از حلقه های زنجیر تشکیل شده بود دور گردنش هم یک زنجیر با حلقه های به شعاع حدودا دو سانت اویزون بود به سرتا پام نگاه انداخت و به وسط سالن اشاره کرد و گفت که لباسامو اونجا دربیارم و منتظر باشم و رفت تو اتاق میخواستم چیزی بگم و سوال کنم که استرسم تا حدی برطرف شه اما یاد داستان هایی که خوندم افتادم که برده بیچاره سوال میکنه و بعد اربابه میاد میرنه لهش میکنم ترجیح دادم چیزی نگم و وسط اتاق یکی یکی لباسامو دراوردم بنیتا از اون ارباب های پولی نبود یهدختر پولدار بود که تو خونش برده ها رو تربیت میکرد من بواسطه اشنایی که داشتم فرصت پیدا کردم که خودمو نشون بدم تا شاید انتخابم کنه بعد چند دقیقه با یک سری وسایل و یه قلاده از اتاق با قدم های تند بیرون اومد به بدنم نگاه کرد و گفت خوبه با دستهاش تخم و کیرم رو وارسی میکرد انگار داشت سایزش رو ارزیابی میکرد یا وارسی کلی میکرد که مشکلی نداشته باشم پرسیدم اجازه هست سوال بپرسم میسترس بنیتا گفت من میسترس بنیتا نیستم من مسءول برده های میسترس بنیتا هستم برده ها رو اماده میکنم و خدمت میسترس میبرم دستهای ظریف و با لاک مشکیش و حرکات بی اعتنا و خونسردش روی بدنم تحریکم کرد و کیرم یه کمی بلند شد یهو یه چک خیلی محکم بصورتم زد که سرم گیج رفت شوک شدم از سیلی برق از سرم پرید و خیلی درد داشت گفت زیاد وقت نداریم و نمیتونم منتظر بمونم که کیرت بخوابه تا قفلش کنم از درد کیرم شل شد و سریع کیرمو قفل کرد و قفلش رو توی زنجیر دور گردنش اویزون کرد گفت بشینم تا قلادمو ببنده دور گردنم تنظیم کرد و قلاده مو بست با زنجیر کمی کشید تا محکمی شو چک کنه همه ی این کارها رو خیلی سریع و ماهرانه انجام میداد بعد یه چیز مثل پوزه بند رو توی دهنم گذاشت دهنم یکم باز میموند و نفسم کمی تنگ میشد زنجیر قلادمو گرفت و منو دنبال خودش تو اتاق برد میسترس اونجا هم نبود یه ادکلن خوشبو هم به تنم زد و قلاده مو گرفت و با گام هوی تقریبا تند راه میرفت چار دست و رفتن با این سرعت خیلی سخت بود دیدم نمیتونم اعتراضی کنم و چون دهنم با پوزه بند بسته بود یکم نفس نفس زدم و اب از دهنم میریخت صدای زنجیر قلادم تو خونه طنین انداز بود و حس فوق العاده خوبی بهم میداد از طرفی هم درد و سختی داشتم به سمت در ورودی رفتیم و من گیج بودم که کجا منومیبره ترسم برم داشته بود نکنه تو خیابون جلوی مردم بریم بهم گفت که وقتی خدمت میسترس رسیدی اگه دستور دادند دهنتو باز کنم به هیچوجه هیچ حرفی نزن فقط پارس کن و زوزه بکش میسترس امروز فقط مود بازی با سگ دارن وقتی هم رسیدیم جلوی میسترس جلوی پاش سجده کن و منتظر دستورش باش توی راهرو چار دست و پا و لخت منو کشوند و به سمت واحد روبرویی یعنی واحد 7 رفت فهمیدم که مقر میسترس اونجاست وارد خونه شدیم نور زرد لوستر قسمت مرکزی خونه رو روشن کرده بود که کاناپه میسترس ا نجا بود موزیک جز پخش میشد دخکر مسءول جلوتر از من رفت پیش میسترس پشت به جایی بود که من ایستاده بودم زانو زد و دستهای میسترس رو بوسید با عشق خاصی اینکارو کرد چشمهاشو بست و خالصانه و طولانی دست های میسترس رو بوسید و بعد چشماهاشو باز کرد و با نگاهی که انگار کاملا رام بودند و نشان از ایمان داشتن به دستهای میسترس نگاه میکرد و نه به چهره اش و مودبانه گفت میسترس بنیتا سرورم سگ جدیدتون رو اماده کردم براتون میسترس گفت خوبه برده خوبم و دست کشیده رو موهاش و گفت بیارش اینجا ببند هیجان سرتاپای وجودمو گرفته بود ارباب کوچیک تر یا همون مسوول برده های بنیتا اومد به سمتم و قلادمو برداشت از رو زمین و منو به سمت میسترس کشوند قلادمو به ستون روبروی مبل بنیتا بست بنیتا سی سالش بود و اندامی کشیده داشت از نگاهش اطمینان و قدرت طلبی میبارید سیگارشو روشن کرد و به من که چار دست و پا جلوی پاهاش به حالت سجده بودم با ارامش گفت چرا پارس نمیکنه این سگ جدیدمون صدای تقریبا مهربونی داشت من مونده بودم که با دهن بسته چطور باید پارس کنم دوباره گفت مگه کر هم هستی سریع تلاش کردم با همون پوزه بند پارس کنم اما صدام درنمیومد فقط از ته گلوم صدای ناله میومد میسترس صدا کرد عسل بله سرورم شلاق چرمی رو بیار چشم سرورم من مونده بودم که چه اتفاقی داره میفته و فقط زور زدم که پارس کنم شلاق رسید تا به خودم بیام محکم پشتمو سوزوند ناله میکردم و میسترس بنیتا با خونسردی میگفت پارس کن حیون بامزه چرا نمیتونی و اروم لبخند میزد گفت لابد فکر کردی ارباب بی منطقی هستم عسل دهن این زبون بسته رو باز کن عسل اطاعت کرد و پوزه بند و باز کرد اب از دهنم می چکید نفس نفس میزدم جواب بده حیون فکر کردی من بی منطقم یاد توصیه عسل افتادم که گفته بود به هیچ وجه نباید حرف بزنی شروع کردم پارس کردن شلاق ها رو با خونسردی به پشت و صورتم میزد و میگفت جوابمو بده سگ ولگرد من از تو سگ تر ها رو به حرف اوردم مونده بودم که باید چیکار کنم میسترس انگار عصبانی بود حسابی با لگد پرتم کرد و کف کفششو رو صورتم فشار میداد زیر پاهای میسترس عطر ش رو حس میکردم مزه کفش هاش هنوز زیر زبونمه نگاه تحقیر امیزش تمام دردمو قابل تسکین میکرد نوک کفشش توی دهنم فشار میداد و اروم دست و پا زدنمو با رضایت خاطر نگاه میکرد گفت حرف بزن حیون نترس من بازم پارس کردم گفت پس سگی نه بدون اینکه چشم ازم برداره گفت عسل عسل فورا جلوی میسترس زانو زد حالا که این اقای شجاع سگه ببرش تو پارکینگ ببندش استرس گرفتم و با پارس هام نارضایتی مو اعلام میکردم عسل فورا قلادمو کشید و راه افتاد نزدیک در که شدیم میسترس گفت بعد اینکه بستیش تو پارکینگ میزو اماده کن تا شام بخوریم چهار دست و پا تمام لخت زیر پاهای ارباب عسل حرکت میکردم وارد اسانسور شدیم دوست داشتم کفشای عسل رو لیس بزنم حس میکردم اون ارباب منه و بنیتا برای من زیادی بزرگه صورتمو به پاش مالیدم زد با پاش به صورتم گفت چته حیون گفتم ارباب چرا دارم تنبیه میشم مگه شما نگفتید فقط پارس کنم گفت چرا و کار خوبی کردی اگه حرف زده بودی دیگه سگ خانوم نبودی خانوم سگهاشو اینجوری امتحان میکنه قلادم یه گوشه از پارکینگ به لوله گاز بسته شد لخت کف راهرو مثل سگ نشسته بودم و صدای کفش های عسل رو میشنیدم که دور میشد احساسات متناقضی داشتم هم هیجان و هم استرس و هم لذت گاهی میترسیدم که نکنه همسایه ها ببینن و زنگ بزنن پلیس بعد با خودم فکر کردم که مطمعنا بنیتا هم پاش گیره لابد مطمین بوده که کسی نمیاد تو همین افکار بودم که یه زن و شوهر خیلی شیک وارد پارکینگ شدن بهم یه نگاه سرسری انداختن و سوار ماشین شون شدن انگار براشون عادی بود یا شاید هم خیلی باکلاس بودن و فاز اروپایی داشتن ولی از سگ بودنم و نگاه شون لذت میبردم از چار دست و پا بودن خسته شده بودم و به پهلو کف راهرو افتادم بعد حدودا یه ربع در پارکنیگ باز شد و یه ماشین مدل بالا که نمیدونم اسمش چی بود وارد شد که موزیکش بلند بود از توش صدای جیغ و خنده دخترانه میومد چندتا داف پلنگ از توش پیاده شدن یکی شون که خیلی میخندید سمتم اومد و با خنده گفت وای بچه ها بنیتا سگ جدید گرفته و هارهار میخندید زیر مانتوی جلوبازش یه تاپ کوتاه پوشیده بود که نافش بیرون اومده بود شلوار جینشم کمی از لگنش پایین تر بود و عجیب سکسیش کرده بود میگفت اخی چ سگ آرومیه دوستاش گفتن اااا چت نزن بیا بریم ولی کفششو جلو صورتم اورد و گفت بلیسش و هی میخندید منم از خدا خواسته با حوصله کفشاشو لیس زدم حتی کفششم عطر خوبی میداد یکی از دخترا که انگار چیزی نزده بود اومد و گفت الیکا بی خیال بیا بریم اگه بنیتا بدونه سگش پاهاتو لیس زده چه حالی میشه الکیا گفت اره سگش جنده است یه لگد محکم به دهنم زد و با خنده سمت اسانسور رفتن عصبی شدم از حرکتش نمیدونم چقدر زمان گذشت ولی خسته شدن بودم از تنهایی تا اینکه عسل از راه رسید با دیدنش شارژ شدم مثل سگی که صاحبش رو میبینه سریع چار دست و پا شدم قلادمو باز کرد و راه افتاد ادامه دارد نوشته فرنوش

Date: March 19, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *