عاشق شدم همین

0 views
0%

سلام آرمینم ۱۸ سالمه و از تقریبا ۱۴ سالگی بوکس کار میکنم خیلیا تو این سایت اول داستانشون مینویسن صورت جذاب و خوشگل و فلان و بهمان ولی من حقیقتش اینه که قیافه خوبی ندارم دماغم شکسته و یکی از گوش هام و بیشتر مردونه اس قیافه ام قدم هم ۱۹۳ هست و تو دسته سنگین وزن مشت میزنم گذشته از زندگی ورزشیم کم شده بود که با دختری بخوام خیلی حرف بزنم چون تو رابطه برقرار کردن با دخترا ضعیفم و البته اون بیچاره ها هم حق دارن خوششون نیاد از یه غول دو متری با صورت داغون ولی خب به هرحال شیطنت های خودم رو هم داشتم بیشتر هم از زن های پخته که سن بالایی داشتن خوشم میومد و کمتر سمت دخترای همسن خودم میرفتم چون دخترای همسن من بیشتر تو فاز عشق و عاشقی و این حرفان ولی من نه یه رفیق داشتم به اسم محمد امین از دوم دبیرستان آشنا شدیم و تقریبا صمیمی بودیم در حد رفت و آمد به خونه همدیگه محمد امین پسر خوشتیپی بود و به خودش میرسید و فقط فکر دختر بازی و این حرفا بود موقع امتحانات پایانی سال سوم میرفتیم خونشون درس میخوندیم ولی خب ایشون بجا درس خوندن با دوستای دخترش حرف میزد بیشتر محمد امین یه مادر به اسم هما داشت که من اون اول ها به چشم خواهر بزرگتر یا همون خاله نگاهش میکردم پدرش هم رضا که به معتاد همه کاره بود که معلوم نبود کی میاد و کی میره مادر محمد امین خیلی آدم مهربونی بود و منو اندازه محمد امین دوس داشت و به فکرم بود منم خیلی قدرش رو میدونستم و اصلا نظر بدی بهش نداشتم تا شبی که امتحان زبان داشتیم و محمد امین تو این درس افتضاح بود ولی من کلاس زبان میرفتم و زبانم در حد قابل قبولی بود و میتونستم چیزی بهش یاد بدم تا نیفته این درس رو برا همین تقریبا از شش عصر وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونشون که شب بمونم و فردا با هم بریم امتحان بدیم حوزه امتحانات نزدیک خونشون بود برا همین واسه امتحانات خونشون بودیم که صبح با همدیگه بریم داشتم میگفتم ساعت شش عصر حرکت کردم و اول رفتم یکم تخمه و تنقلات گرفتم که موقع درس خوندن حوصله مون سر نره تا رسیدم خونشون ساعت شش و نیم بود زنگ آیفون زدم که در رو باز کنن اما دیدم کسی در باز نمیکنه اول فک کردم شاید جایی رفتن و یادشون رفته که من میام منم آدم کم حوصله ای هستم بعد از پنج دقیقه اومدم برم دیدم آقا محمد امین از سر کوچه داره با دوچرخه میاد میخواستم اول بهش چیزی نگفتم ترسیدم ناراحت بشه وقتی رسید گفتمش کسی نبود فک کردم یادت رفته گفت نه بابا رفتم مغازه چیزی بگیرم تو دستش رو نگاه کردم یه پلاستیک ماست و تخم مرغ و این چیزا واسه خونه خریده بود گفت مادرش حمام بوده و احتمالا نشنیده آیفون رو خلاصه رفتیم تو ساختمونشون و وقتی در رو باز کرد صحنه ای رو که نباید میدیدم دیدم متاسفانه مادر محمد امین داشت از حمام بیرون میومد و در حین بیرون اومدن حوله رو دور بدنش می پیچوند واقعا حاضرم نصف عمرم رو بدم تا دوباره در همون حین ببینمش تا ما با این صحنه مواجه شدیم محمد امین داد کشید سر من که روت رو برگردون دست گذاشت جلو چشمام تا موقعی که برگردم و مادرش هم بنده خدا با عجله رفت تو اتاق خودشون من و محمد امین هم رفتیم تو اتاق خودش و اولین چیزی که گفت این بود که ارمین هیچی نگو چند دقیقه منم که خندم گرفته بود گفتمش من که چیزی نگفتم و اونم تقریبا به حالت عصبانی نگاهم کرد و من از خندیدن وایسادم و سرم انداختم پایین تا نتونه ببینه لبخند رو لب هامه شروع کردیم کتاب ها و این ها رو در آوردن و خوندن و قرار بود من ازش معنی کلمات رو بپرسم و املا بگیرم ازش یه نیم ساعتی گذشت که دیدم هما خانوم اومد و برامون میوه و چایی آورده بود و قبل از اینکه تشکر کنم ازش گفت آقا آرمین شرمنده بخدا منم سرم رو انداختم پایین و حرفی نزدم که بنده خدا بیشتر شرمنده نشه ساعت های تقریبا ده بود که تموم شد زبان و محمد امین که انگار جریان یادش رفته بود دوباره خندون شد و گفت بالاخره تموم شد بریم شام من گفته بودمش که حق نداره شام بخوره تا وقتی که تموم نشده درس شام هم هما خانوم برامون خورشت قیمه درست کرده بود با کلی مخلفات و این ها محمد امین رو نگاه کردم که داشت با ولع مثه آدمی که چند روزی هیچ نخورده غذا میخورد و من و هما خانوم با دیدن این صحنه زدیم زیر خنده که محمد امین بیچاره خجالت کشید ولی رو نکرد و ادامه داد به خوردن سر شام من نگاهی به هما خانوم کردم و دیدم داره نگاهم میکنه و تقریبا چند ثانیه ای داشتیم نگاه میکردیم که من سرم رو سریع انداختم پایین که فکر بدی نکنه درباره ام و با خودم فکر میکردم هرچی سر به زیر تر باشم بهتره ولی خب انگار اشتباه میکردم چون وقتی محمد امین رفته بود دوباره بشقاب برنجش رو پر کنه نگاهم کرد و گفت آرمین جان خیلی بچه مثبت و خوبی هستی منم از خجالت سرم انداختم پایین و گفتم خیلی ممنون ولی ته دلم از حرفی که زد خوشم نیومد و میخواستم بگم نه اصلا ولی خب نمیشد که خودم رو بد جلوه بدم شام رو خوردیم و رفتیم تو اتاق و کتاب رو دوره ی کوچیک کردیم که دیگه بدونیم همه چی اوکی واسه فردا دوره کردیم و رفتیم بخوابیم دوتامون هم رو زمین خوابیدیم محمد امین اینا وضع مالی خیلی خوبی نداشتن ولی خب دستشون به دهنشون میرسید مادرش معلم بود معلم ادبیات و با ماهی دو تومن یه زندگی رو می چرخوند یعنی علاوه بر خرج خونه خرج مواد پدر نامرد و پول مدرسه محمد امین رو میداد محمد امین خیلی اصرار داشت همیشه که من برم خونشون و واقعا کنجکاو بودم اولا فکر میکردم نکنه یه وقت همجنس بازی چیزی باشه ولی وقتی به دوس دختراش فکر میکردم به فکرم میخندیدم تا اینکه یه روز ازش پرسیدم و گفت بخاطر اینکه هروقت تو میای مامان غذاهای خیلی خوشمزه ای درست میکنه اول ها گذاشتم به حساب اینکه آدم فرهنگی هست و دوس داره خودشون رو خوب نشون بدن ولی از اون شب فکرم عوض شد با اون حرفایی که با حالت منظور دار سر شام گفت نتونستم بهش فکر نکنم تا صبح بزور خوابم برد و همش فکر هما بودم و نمیتونستم از فکرم بیرونش کنم همش لبخند ها و بخصوص اون صحنه حمام تو ذهنم بود هما خانومی سی و هشت نه ساله بود صورت زیبایی هم داشت و موهای بُلَند و مشکی که از زیر شالی که مینداخت بیرون زده بودن تقریبا تا کمرش بودن و اندام هم معمولی بود قدش کوتاه بود فک کنم ۱۶۰ یا ۱۶۵ ولی بیشترین چیزی که من رو جذبش کرده بود اخلاقش و قدرتی که تو کنترل زندگی خودش و خونوادش داشت بود و همش با خودم میگفتم اخه چرا همچین فرشته ای انقد سختی بکشه کاش میتونستم جای شوهرش باشم تا خوشبختش کنم یا چه میدونم برادرش که بتونم حداقل شوهرش رو یه فصل کتک بزنم ولی خب من هیچ نبودم جز یه پسر هفده ساله که کاری از دستم برنمی اومد البته بگم که همیشه سعی میکردم جلوش خودم رو یکم مردونه تر نشون بدم تا خوشش بیاد از من و انگار هم کار ساز بود چون تابستون وقتی که محمد امین واسه امتحاناتی که افتاده بود میرفتم ریاضی و شیمی درسش بدم و ازم میخواست که برم شب خونشون و کمکش کنم که حداقل قبول بشه واسه امتحان ریاضی بود که رفتم خونشون و شب موندم چون خسته بودم و نمیشد برم خونه با اجازه از هما خانوم موندم اون شب حالش حسابی گرفته بود و معلوم نبود چه مشکلی داره صبح شد و من بیدار شدم و دیدم محمد امین نیست بعد نگاهی به ساعت کردم و دیدم بله خیلی وقته که رفته و منم بیدار نکرده وقتی بیدار شدم لباس هامو داشتم عوض میکردم که دیگه برم دیدم در اتاق باز شد و هما با چهره ای که واقعا بهم ریختگی اعصابش رو نشون میداد بهم صبح بخیر گفت و گفت که به محمد امین گفته منو بیدار نکنه که بذاره بیشتر استراحت کنم تشکر کردم ازش و بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم خواستم برم که گفت نه صبحانه بخور بعد برو منم قبول کردم و دیدم نشسته و داره با من صبحانه میخوره عجیب بود برام چرا با پسرش نخورده بود ولی حرفی نزدم چون حالش خوب نبود و از زیر چشم هاش معلوم بود که گریه کرده همینطور که مشغول خوردن بودیم دیدم رو کرد به سمتم و گفت آرمین جان زندگی خیلی سخته و کلی دردسر داره تو انتخاب هات خیلی دقت کن که مثه من پشیمون نشی منم دل زدم به دریا و گفتمش منظورتون از انتخاب انتخاب همسره که دیدم سرش رو انداخت پایین و شروع کرد خیلی آروم گریه کردن منم واقعا اعصابم خراب شده بود و از یه جهت ناراحت بودم وقتی می دیدم اون دونه های الماس داره از چشمش می چکه میخواستم یارو شوهرش رو پیدا کنم و مث سگ بزنم چون نمی فهمیدم چطور نمیتونه دوستش داشته باشه و ناراحتش کنه وقتی دیدم داره گریه میکنه رفتم یه لیوان آب دادم دستش گرفت و ازم تشکر کرد منم نشستم کنارش و نمیدونستم چی بگم مجبور شدم بهش بگم هما خانوم چطور آدمی نمیتونه شمارو دوست نداشته باشه چطور آدمی میتونه با شما بد رفتاری کنه و هرچی صفت خوب داشت بهش گفتم که دیدم ایندفه خیلی ناراحت شد و دوباره گریه کرد ولی اینبار نتونستم جلو خودم رو بگیرم و بغلش کردم و حرفی نزد همینطوری که اون اندام ظریفش تو دستای بزرگم بود اروم گرفت کم کم و من با دستم اشک ها رو از چشماش پاک کردم و نگاهم کرد و هیچی نگفت ولی از نگاهش فهمیدم چی میگه و همونطور که نگاهم میکرد فوری لب هاش رو بوسیدم بوسه طولانی بود و هما دستش رو تو موهام کرده بود و فشار میداد انگار که میخواستم فرار کنم بلندش کردم و بردم رو مبل همش تو چشم هام نگاه میکرد و عشق رو تو نگاهش دیدم و بعد عشق بازی کردیم ببخشید نمیتونم بگم هیچکدوم از جزئیات رو چون واقعا براش ارزش قائلم و نمیتونم براتون توصیفش کنم فقط بدونید که ما عاشق هم شدیم و بعدش بهم گفت آرمین عاشقت شدم و نمیتونم باهات باشم بخاطر دلایلی که معلومه و نتونستم هیچ بگم انکار لال شده بودم برای همین واسه امتحان شیمی نرفتم خونشون که یه وقت همدیگه رو نبینیم و به همین خاطر هم بود که محمد امین شیمی رو افتاد آخرین باری هم که دیدمش آبان ماه بود که یه درگیری شدید با پدر محمد امین داشتم آبان داشتم میرفتم خونه محمد امین که سری بهشون بزنم و البته که طاقتم تموم شده بود با ندیدن هما ساعت چهار بود خونشون رفتم و دیدم سر و صدای زیادی میاد کلی در زدم که دیدم شوهرش در رو باز کرد و گفت تو کی هستی چه میخوای و شروع کرد به توهین کردن و دیدم که هما با صورت خونی و کبود اومد جلو در و گفت برو از اینجا که دیدم دوباره زد تو صورتش و گفت برو داخل تا بیام درستت کنم وقتی دیدم هلش داد و زد تو صورتش به کلی عقلم از دست دادم و یه مشت خوابوندم تو صورتش طوری که تعادلش بهم خورد و نزدیک بود بیفته دیدم یه لحظه همه ساکت شدن و محمد امین که از ترس صورتش مثل گچ شده بود انگار صدای من رو فهمیده بود اومد بیرون نگاه کنه که هما بردش تو اتاق که نبینه چیزی همین لحظه دیدم رضا شوهرش حمله کرد بهم و من هم کم نذاشتم و زدم سه تا از دنده هاش و فکش رو تو درگیری شکستم و اگه همسایه ها نمی اومدن احتمالا کشته بودمش خلاصه با تشکیل پرونده و دادن دیه و امضا برگه تعهد و دادن سند خونه خودمون به کلانتری نذاشتن تو بازداشتگاه بمونم شب رو الان هم چند ماهی میشه که محمد امین باهام حرف نزده و خیلی ناراحتم و بیشتر از اون ناراحت اینم که ممکنه هیچ وقت نتونم عشقم رو ببینم دوباره نوشته آرمین

Date: March 1, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *