همه چی از ترس شروع شد ۲

0 views
0%

9 87 9 85 9 87 86 8 8 7 8 2 8 8 1 8 3 8 4 8 1 9 88 8 9 8 4 8 1 قسمت قبل وای خدای من داشت قلبم وای میستاد آب دهنم خشک شده بودو نمیتونستم نفس بکشم میترا تو عرض چند دقیقه کل لباساشو عوض کرده بودو برگشته بود اتاق تی وی اینبار یه ساپورت رنگ پا پوشیده بود که تو نگاه اول من فکر کردم پاهاش لخته و یه تاپ گلبه ای که ایندفعه با سوتین جک داری که بسته بود سینه هاش از تاپش زده بود بالا وبا پوست سفیدو گندومی که داشت محشر شده بود اصلا باورم نمیشد تو عرض چند دقیقه انقدر تعغیر کنه و با قدمهای آرومو شمرده اومد کنار من نشست و اولین چیزی که به زبون اورد این بود قشنگ شدم الان یه منم گفتم شما قشنگ بودی و ادامه داد که این لباسامو تازه خریدم و الان برای امتحان پوشیدم و اینبار من حرفشو قطع کردم و گفتم امتحان چی برای جشن تولدم که هفته آیندست خریدم میخواستم ببینم نظر یه پسر درمورد این لباسام چیه و وقتی دوست پسرم منو میبینه چه حسی پیدا میکنه منم تو دلم گفتم خوشبحال دوست پسرت و بهش گفتم که مگه اونم میاد گفت آره پس چی با مامانم هماهنگ کردم که بابام نباشه البته اگه تو هم دوست داری میتونی بیای البته کادو فراموشت نشه ها گفتم ببینم چی میشه اگه بودم میام برای اولین بار احساس کردم کیرم داره شلوارمو جر میده و من تاالان هیچوقت از این نزدیکی یه دخترو برانداز نکرده بودم نمیدونم شاید چون تو این باغا نبودم تا الان بعدش مادر میترا با یه سینی چایی اومدو گفت دختر مگه قرار نبود این لباساتو تا شب تولدت نپوشی میترا هم سری بلند شد تا یوقت پدرش متوجه نشه و سری برگشت تو اتاقش و دوباره لباسای قبلیشو پوشید وبرگشت پیش من و یکارت دعوت دستش بود که روش اسم کوچیک من و روی پاکتو با لبای پراز ماتیک قرمز مهر کرده بود و ازم پرسید دوست دخترم اگه داری بیار اونم دعوته که من بهش گفتم ندارم اگه مشهد بودم حتما میام تو همین گیرو دار بودیم که پدرم صدام کرد و گفت مجید جان حاضر باش که کم کم بربم و و منم گفتم من حاضرم بابا و فوری مادر میترا بتول خانوم بلند شد و رفت پیش پدرم و با اصرار زیاد از پدرم خواست که شبو اونجا بمونیم و اگه از اینجا بریم ما دیگه خوتون نمیایم و پدرمم تو رو در وایسی گیر کردو قبول کرد میترا بمن گفت زیر شلواری داری و من گفتم نه تابستون که زیر شلواری نمیپوشم و رفت و یکی از شلوارهای پدرشو برام اورد و ازم خواست که باهاش برم تو اتاقش تا چندتا سوال از شیمی ازم بپرسه و ادعا کرد که رشته شیمی رو خیلی دوست داره و الان که من اونجام بهترین موقع که این سوالاتو بپرسه و منم قبول کردم وقتی وارد اتاقش شدم ازم خواست که شلوارمو عوض کنم که راحت باشم و من گفتم باشه موقع خواب ولی میترا گفت اگه خجالت میکشی من برم بیرون و من با اشاره سرم بهش فهموندم که درست میگه و اونم رفت بیرون و منم توجهم جلب شد به تزئین اتاقش و عکسها و پوسترهای روی دیوارها که از همه اون عکسها معلوم بود که میترا دختر هاتی هست چون بیشتر عکسها از جوونای زیبای فشن بود که لباسهای نیمه برهنه ای داشتند و یکی از عکسهای نزدیک تخت خوابش عکس دو تا دختر که داشتن از هم لب میگرفتن بود قبل از اینکه شلوارمو قشنگ پام کنم وارد شد و یه خنده معنی داری بهم زد و منم سرخ شدم از خجالت که انقدر لفتش دادم و اون منو تو اون وضیت دیده بود بعد از اون یه صندلی دستش بود که از دور میز نهار خوری با خودش اورده بود و گذاشت کنار صندلی خودشو ازم خواست کنارش بشینم سیستمشو روشن کرد عکس دسکتابش واقعا برام قابل هضم نبود عکس یه مرد قوی هیکل که دوتا زنو بغل کرده بود بطوری که هر دودستش توی باسن هردوتا زن فرورفته بود وقتی این عکسو دیدم گفتم معلومه که اهل مدو فشیون هستی و اونم جواب داد نه اتفاقا بیشتر اهل چیز دیگه ایم و این عکسو برای چیز دیگه ای دوست دارم من برای اولین بار منظورشو فهمیدم ولی بروی خودم نیووردم که اینو فهمیدم که میترا خیلی زیاد به سکس علاقه داره و از عکس روی میز کنار تختش فکر میکردم همجنسگراست ولی اینطور نبود گفتم سوالاتی که میخوای بپرسی تو سیستمتن گفت نه گفتم پس چرا اومدی کنار سیستمت نشستی گفت راستش میخواستم راحت تر باهم حرف بزنیم و منم گفتم خب درمورد چی و ادامه داد که تولد من ۶روز دیگس و همه دوستامو دعوت کردم و همشون دارن با دوست پسراشون میان و از اونجایی که من دوست پسر ندارم راستش با کمی من من کردن گفت ازت میخوام تو حتما بیای تا من تو رو به عنوان دوست پسرم معرفی کنم البته اگه تو دوست دختری نداری وگرنه تو این ۶روز مونده یه دوست پسر برای خودم پیدا کنم که پیش دوستام کم نیارم گفتم مگه تو نگفتی لباسارو برا دوست پسرت پوشیدی تا نظرمنو بدونی و اونم گفت خب اگه تو قبول کنی دروغ نگفتم و اینم بگم فکرو خیال برت نداره من فقط برای تولدم تو رو نیاز دارم و لحنش یبار دستوری و یبار ملتمسانه بود خب اگه گفتن چجوری آشنا شدیم چی میخوای بگی گفت مثلا منو تو خیلی وقته که همو میشناسیم و الانم بخاطر من دانشگاهتو انداختی مشهد گفتم پس فکر همه جا رو کردی گفت آره فقط نظر تو مهمه برام من داشتم به حرفاش فکر میکردم و موقعیت خودمو برنداز میکردم و با چشمم بیشتر به بدنو صورتشو نگاه میکردم که دیدم اخماش تو هم رفت و زد زیر چونم و گفت چته هی مگه میخوای منو بخری اینجوری نگام میکنی خیلی دلت بخواد منم گفتم من تا حالا دوست دختر نداشتم و هنوزم نتونستم بفهمم که چرا بعضیها دنبال همچین روابطی هستن وقتی خیلی ساده میشه بعد از پسند یه دختر بری خواستگاریش و ازدواج کنیاینو که گفتم چشاش برق زدو گفت تو همونی هستی که من آرزوشو دارم یه پسر آکبند که کاری دستم نده بعد تولدم منم گفتم مسلا چه کاری گفت شب که اومدی تولدم میفهمی نمیدونم ولی با تردید زیاد قبول کردم تا یوقت دلش نشکنه و بقول خودش دنبال دوست پسره ۶ روزه نگرده خونشون دوبلکس بود و بغیر تز اتاق میترا که طبقه پایین بود ۴ تا اتاق بالا داشتن که اتاق پدرو مادرش و ۳تا اتاق دیگه برای مهمان که تمام اتاق ها مستر بود و کامل به جهت مهمانی گفتم میترا من به تولدت میام ولی خواهش میکنم به مادرت تا شب تولدت نگی چون من خیلی خجالتیم و اونم گفت که نگران نباشم مادرم خودش پیشنهاد داده که بتو این مسئله رو درمیون بذارم گفتم خداکنه فقط پدرم متوجه نشه که از این روابط خیلی متنفر و همیشه مخالف پارتی و جشنهای مختلطه گفتم تا اونموقع پدرت برگشته کرج و تو هم راحت میتونی بیای تولدم منم گفتم خدا کنه یه مقدار با میترا بیشتر صحبت کردم منباب آشنایی بیشتر که یوقت تو تولدش گاف ندیم و بعد مدتی بتول خانم اومد وو به ما گفت که دیگه موقع خوابه میترا جان آقا سیاوش و مجید آقا فردا خیلی کار دارن و بعدش رفت بیرون موقعی که از جام بلند شدم بیام بیرون میترا دستمو گرفت و یه بوسه ای رو لپم کرد و ازم تشکر کرد که قبول کردم و منم فقط با یه لبخند اتاقو ترک کردم بااینکه تو سرم یه عالمه سوال بود و جای بوسه میترا یه سنگینی خاصی رو ی صورتم داشت ولی تا روی تخت دراز کشیدم خوابم برد صبح بعد از خوردن صبحانه با پدرم سر اینکه خوابگاه دولتی برم یا جدا خوابگاه بگیرم بحث کردم و به این نتیجه رسیدیم که بعد از مدتی که تو خوابگاه دواتی بودم با چندتا از دوستانی که پیدا میکنم خوابگاهمو جدا کنم تا هزینه هامو کمتر کنم من تمام دوران راهنمایی و دبیرستانمو تو خوابگاه بودم چون تو مدارس نمونه دولتی درس میخوندم برای همین از خوابگاه دولتی بدم میومد بخاطر همین ساعت ها با پدرم بحث میکردم ولی کاش برای آخرین بارم که شده حرف پدرمو گوش میکردم بعد از ۳روز پدرم منو تو مشهد گذاشت و رفت برای من زیاد دوری از پدرو مادر سخت نبود و از اونجایی که وضع مالی پدرم خوب بود مقدار قابل توجهی تو حساب بانکیم پول ریخت چون میدونست من اهل تحقیق و آزمایشات هستم و همه این آزمایشات لوازم و مواد گرونی داره و برعکس هیچ خرج اضافه ای برای کارهای بی مربوط نداشتم بعد از رفتن پدرم و مستقر شدم تو خوابگاه دوتا دوست هم رشته ای پیدا کردم بنامهای علی منصوری و یونس حیدری و با رفت و آمدهای خیلی زیاد و رشوه دادن به هم اتاقیام اون دونفرم اوردمشون تو اتاق خودم تا بهم نزدیک باشیم برای بحثهای علمی تا بعد هر درس درمورد اون موضوع بحث و تبادل نظرکنیم تا اون درس تو نقطه نقطه سلولهای خاکستریمون اقامت دائم داشته باشه پنج روز از قرار منو میترا گذشته بود و من اصلا یادم رفته بود که کادو براش بگیرم تو اتاق مشغول مرتب کردن اتاق بودم که تلفنم زنگ خورد و میترا که با هزار بدبختی شماره منو از پدرش گرفته بود پشت خط بود و یاد آوری کرد که حتما فردا اونجا باشم و ازم خواست که برنامه دیگه ای نذارم برا فردا و دوباره تاکید کرد که کادو یادش نره و همینطور گفت که یادم باشه که من دوست پسرشم و همه منتظر دیدن کادوی من هستن بعد تموم شدن مکالمه من با میترا سرم درد گرفت نه از اینکه با اون صحبت کردم ازاینکه چی براش کادو ببرم که هم مورد پسندش باشه هم آبروریزی نشه و از طرفی خیلی هم دوست داشتم رابطمون ادامه پیدا میکرد چون از میترا خوشم اومده بودو میخواستم که رابطمون بیشتر بشه و لی از طرفی دوست نداشتم کسی از رابطمون خبر دار بشه برای همین تنها کسانی رو که داشتم دورو برم فقط علی و یونس بود البته رامین یکی دیگه از هم اتاقیای ما هم بود که رشتش روانشناسی عمومی بود بسرم زد از رامین بپرسم رامین سال سومی بود و و بچه خوزستان و گرم آتیشی بنظرم اومد که حتما رامین باید دوست دختر داشته باشه و حدسمم درست بود از رامین خواستم کمکم کنه و اونم ازم پرسید که دوست دخترم که تولدشه چجور دختریه و منم کاملا توضیح دادم و بلافاصله رامین گفت خوشبحالت که من آرزوی همچین زیدی رو دارم که گفتم زید چیه که یعدفه از خنده ترکید و بهم توضیح داد که همون دوست دخترو میگن زید منم اول خجالت و بعدش زدم زیر خنده که خودم میدونستم تا یوقت مزحکه بچه های خوابگاه نشم چون زود همچین سوژه هایی منتشر میشه بالاخره رامین به زیدش زنگ زدو از اون پرسید که چی براش بخره بهتره و زیدش مریم که از هم کلاسی های خودش بود گفت بهترین کادو عروسکه چون دخترا عروسک خیلی دوس دارن ولی اگه خیلی باهاش راحته براش ست لباس زیر به رنگهای قرمزیا بنفش یا صورتی بگیره منم حاضر شدم رفتم یه عروسک فروشی و یه خرس پاندا نسبتا بزرگ و یه ست لباس زیر لامبادایی به رنگ مشکی بهمراه یه بلوز که شبیه لباس ملوانی بود رو از جهارراه بزرگمهر مشهد خریدم و یه کادو پیچشون کردم و اوردم با خودم خوابگاه تا فردا با خودم ببرم براش تا صبح با خودم فکر میکردم که یوقت ناراحت نشه از اینکه براش لباس زبر خریدم چون من که با میترا دوست واقعی نبودم و این تولد فقط بخاطر خواهش میترا بوده با هر زحمتی بود شب خوابم برد و صبح بعد رفتن به دانشگاه اومدم یه دوش گرفتم و و بعد خوردم یه دوسه لقمه نهار که اونم بخاطر استرسی که داشتم بخاطر اولین باری بود که پارتی مختلط میرفتم بلند شدم و زنگ زدن به یه تاکسی بیسیم و کادوهایی که براش خریده بودمو با خودم سوار تاکسی کروم قبل از حرکت و موقع خداحافظی سرپرست خوابگاه ازم خواست که قبل از ساعت ۱۱ برگردم خوابگاه وگرنه درب خوابگاه رو برام باز نمیکنه و تموم شبو باید بیرون باشم و منم بهش قول دادم که قبل از این ساعت برمیگردم تا رسیدن به خونه میتراشون دل تو دلم نبود و دلشوره خاصی داشتم خوابگاه ما تو بلوار امامت بود نزدیک دانشگاه و خونه میتراشون بلوار هاشمیه و خیلی از هم دور نبودیم برای همین سریع رسیدم به اونجا از تاکسی پیاده شدم و با تلفنم به میترا زنگ زدم که من پشت در خونشون هستم و میترا با یه خوشحالی خیلی زیاد و تشکر که دعوتشو قبول کردم تلفنو قطع و آیفونو برداشت و درب رو باز کرد بعد ورود به خونشون و طی کردن حیاط وارد راهرویی شدم که بین درب منزل و حیاطشون بود و میترا با همون لباسایی که اون شب پوشیده بود با این فرق که قد یه عروس که تو شب عروسیش آرایش کرده بود به خودش رسیده بود و بگفته خودش تازه همین الان از آرایشگاه اومده و لباساشو پوشیده و خیلی خوشحاله که من ازهمه زودتر اومدم وقتی کادوهارو از دستم گرفت خیلی خوشحال شد وازم پرسی که از کجا میدونسته که اون عروسک ماندا دوست داره و منم گفتم اون شب تو اتاقت همه جور عروسک بود جز پاندا برای همین اینو گرفتم امیدوارم که خوشت اومده باشه نمیدونم چیشد که یدفعه حس کردم بیش از اندازه بهم نزدیکه و تا اومدم بخودم بیام لباشو تو لبام گره زدو برای اولین بار تو زندگیم داشتم لب یه دخترو میخوردم و اونم داشت لبهای منو میخورد ناخودآگاه با دستام بغلش کردم که تو همین حین یکی از دوستاش از پشت سر صداش کرد میترارو که میذاری ماهم ببینیم این دوستتو یا میخوای جلو در بخوریش که منو میترا خندمون گرفتو همو ول کردیم فکر نمیکردم به این سرعت که اصلا تو این باغا نبودم به این زودی راه های طرقی رو با قدم های بلند بردارم و بتونم یه دختررو ببوسم چه برسه به اینکه بخوام تو بغلم بگیرم و ازش لب بگیرم من هیچوقت فیلم سکس ندیده بودم ولی عکس سکس تو گوشی بعضی از دوستان دبیرستانم بود هیجوقت خود ارضایی نکرده بودن ولی زیاد جنب شده بودم که اونم میدونستم یه امر طبیعیه و هیچوقت سوالی نبود که در این موارد بذهنم برسه ولی این بار بعد از لب گرفتن از میترا احساس کردم همون حسی که موقع جنب شدن داشتم اون حس تو بدنم در حال شکل گرفتنه و الانه که جنب بشم و از ته دلم از خدا خواستم که نشم چون نمیخواستم یوقت کسی متوجه بشه جون مجبور بودم اونجا رو ترک کنم با میترا وارد خونشون شدم و اونجا بود که دوباره چشمام جیزهایی رو میدید که حتی تو فیلمها هم ندیده بودم یه عده دختر پسر که داشتن منو ورانداز میکردن که میترا سکوتو شکست و گفت بچه ها مجید بوی فرند من و این هم دوستان هم کلاسی دبیرستان و موسسه آموزشی زبان خارجی که در حال درس خوندم با همیم اونوقت بودکه الهه دوستش که منو میترا رو از تو راهرو صدا کرده بود فوری گفت که واقعا بهت تبریک میگم برای داشتن همچین بوی فرندی ولی ناقلا این که بیشتر از تعریفهای توئ بعداز کمی هندوانه گذاشتن زیر بغل من و میترا و خوشو بش کردن با دوستانش رفتم کنار پسرایی که اونجا بودن تا بیشتر باهم آشنا بشیم و شروع کردیم به گفتن خاطرات خنده دار و بطور کلی درمورد طریقه آشنایی همه ما پسرا که اونجا بودیم با زیدهامون که یکی از دفعه عرفان یکی از مهمونها گفت که پسر دایی میترا هستم و خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم و من یک لحظه جا خوردم و اونم متوجه شد و خندید و گفت که نگران نباشم که اونم با زیدش که میترا بهش معرفی کرده اومده و اینم گفت که به میترا پیشنهاد داده که اگه مجید جان شما نمیتونی بیای حاضره که بجای شما بیاد نقش زید میترا رو بازی کنه که میترا بهش گفته مجید بخاطر من که بیشتر همو ببینیم دانشگاهشو مشهد انداخته گفت معلومه خیلی دختر عممو دوستش داری که کرجو ول کردی اومدی مشهد و منم برای اینکه کم نیارم گفتم میترا بیشتر از اینی که میگی برای من اهمیت داره و در همین حین متوجه شدم میترا بهم نزدیک شد و حرفهای منو شنید و یه بوس کوچولو دوباره به صورت من زد و گفت مجید تنها کسیه که من بهش فکر میکنم واگر هم نمیتونست جشن تولد من بیاد من کس دیگه ای رو معرفی نمیکردم بجای مجیدم قند تو دلم آب شد از این حرفش و یه لبخند خیلی شیرین رو لبهام نشست بعد از این حرفش چندتا از دوستان میتراهم همین حرفها رو درمورد دوستانشون گفتن و همه زدیم زیر خنده میترا اون روز برای مهمان داری چند دختر جوان رو اورده بود برای پذیرایی یکی از اون دخترها بچشمم خیلی آشنا اومد ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد که اونو کجا دیدم بعداز مدتی یه نگاه سنگین رو احساس کردم روی خودم و دورو برمو نگاه کردم و و چشمم دوباره به همون دختر افتاد و از اونجایی که من تازه به مشهد اومده بودم با خودم گفتم که حتما اشتباه میکنم برای همین کلا دیگه به اون دختر نگاهی نکردم که یوقت میترا متوجه نشه و دردسری درست نشه تو همین حین زنگ خونه به صدا دراومد و ۳نفر پسر جوون با چندتا باند و دیجی وارد شدن و شروع جشن رو بصورت رسمی کلید زدن و موسیقی جشن تولد شروع و متناسب اون رقص دختر ها و پسرها هم شروع شد یکی از پسرها فیلمبرداری میکرد با دوربین و دو نفر دیگه مسئول صدا و دیجی بودند بعضی اوقات یکی از اون دوتا میومد وسط و مرقصید تا مهمونها هم ترقیب به رقیصیدن بشن من داشتم از این مهمونی لذت میبردم و به رقصیدن بعضی از مهمونا میخندیدم که متوجه شدم همون دختر با یه سینی شربت و ودکا پیش من اومد و تعارف کرد که یچیزی بردارم و منم یه جام شربت برداشتم و دوباره نظرم جلب شد به نگاه سنگین و خیره اون دختر مهماندار ولی توجهی نکردم و رفت وقتی یه قورت از اون شربت رو خوردم با این که شیرین بود ته گلوم احساس تلخی کردم و یه نگاه به جام دستم کردم و میترا همون موقع با جام شربت که دستش بود اومد و کنار من ایستاد و از من خواست که با اون برقصم و من با اینکه رقصیدن بلد نبودم قبول کردم و بهش گفتم که هیچی بلد نیستم و اونم گفت که اونم بلد نیست و فقط کافیه همو بغل کنیم و بقیشو خودت یاد میگیری خیای احساس خوبی بود با یه دستم جام شربتو گرفته بود و با دستم کمر میترا و همونطور میترا شبیه استیل من بود به پاهای میترا و قدم برداشتنش توجه کردم و قدم هامو مثل اون برمیداشتم که میترا گفت واقعا خیلی باهوشی دیدی چه زود یاد گرفتی و اونجا بود که میترا ازم خواست شربت دستمو زودتر بخورم که بتونه دستمو بگیره و منم سریع شربتو خوردم و از میترا میخواستم بپرسم چرا ته این شربت انقدر تلخه ولی قبل از پرسیدن این سوال لبانشو رو لبهای گذاشت و شروع به بوسیدن کرد و منم با اون شروع به بوسیدنش کردم و بعد از کمی بوسیدن با دست چپ خودش دست راست منو محکم گرفت و با قدم برداشتن های کاملا هماهنگ شروع به رقیصدن کردیم البته در تمام این مدت دستهامون از کمر هم برداشته نشد زمانی که آهنگ ملایم میشد و نور جشن کم میشد بعد از بوسیدن من سرشو روی شونه های من میذاشتو کنار گوشم زمزمه میکرد که مجید خیلی دوست دارم و خواهش میکنم هیچوقت از من دور نشو که به تو محتاجم من هم هر لحظه به این نتیجه میرسیدم که اختیار داره از دستم خارج میشه و مقداری از هواسمو دارم از دست میدم ولی با تمام قوا خودمو کنترل میکردم که به آهستگی و به ترتیب نور جشن زیاد شد و آهنگ دنس قطع شد و اونجا بود که متوجه شدم جز منو میترا هیچکس دیگه ای در حال دنس نبوده و همه حاضرین در جشن دنس من و میترا رو تماشا میکردن و بعد از اتمام آهنگ با یه لب نسبتا طولانی و دست زدن مهمانها بخودم اومدم و بطور ناخودآگاه پیشونی میترا رو بوسیدم و اونم در همون حین بوسه ای ریز به چونه من زد از هم جدا شدیم احساس کردم تیکه ای از وجودم کم شد و مهماندار ها میزی رو کیک تولد میترا روش بود رو اوردن و تمام مهمان ها دور میز حلقه زدند تا میترا بره و شمع ها رو فوت کنه میترا منو صدا زد تا کنارش بشینم و ازم خواست که بعد از چندتاعکس گرفتن با هم شمع ها رو فوت کنیم بعد از فوت کردن شمعها منو بغل کرد و این من بودم که لبهامو بطرفش بردم و بوسیدمش و در گوشش زمزمه کردم که خیلی دوسش دارم ولی دوست دارم میترا سرشار از شهوت درونیش بود و با لحنی جواب دوست دارم منو داد که این احساس به منم سرایت کرد و نگاهم به میترا از همون لحظه تعغیر کرد و از ته دلم خواهان این بودم که تا صبح کنار هم باشیم برای همین بدون اینکه از قبل فکری کرده باشم درموردش ناخودآگاه حرفی از دهنم در اومد که چشمان میترارو خمار کرد نمیدونم شاید بخاطر اون شربت و یا اتفاقات احساسی که افتاده بود این حرفو زدم میدونم از سر عقل نبود ولی ازش خواستم که با من ازدواج بکنه و میترا لبانشو طوری به لبان من فشرد که دیگه دوست نداشتم لباشو برداره که با صدای مادر میترا بخودمون اومدیم که گفت دیگه موقع باز کردن کادو هاست و باز هم نگاه سنگینی رو احساس میکردم ولی فکرو چشمان من اسیر میترا شده بود و زیاد به این موضوع حساسیت نشون نمیدادم اولین کادو با سروصدای زیاد مهمانها کادوی مادر میترا بود که باز شد یه لباس مجلسی خیلی زیبا که از چشمان میترا معلوم بود که میدونسته چه کادویی از مادرش میگیره یه دستبند پهنو زیبا که وقتی مادرش دست میترا میکرد یاد حرف پدرش افتادم که تمام پسنداز خونه ما سرو دست میتراست بعد از اون به اصرار دوستان میترا کادو های اونا رو باز کرد که بیشترشون لباس و شلوار بودن و من منتظر این بودم که یه کادو لباس زیر باشه تا من استرسم کم بشه نوبت باز کردن کادوهای من شد عروسک پاندایی که گرفته بودم نیازی به کتدو نداشت و اول میترا اونو نشون داد و گفت اینو مجید گرفته برام که وقتی کنار نیست اینو بغلش کنم و کنارم بخابونمش و بعد از کمی خندیدن و شمارش معکوس دوستاش یکی یکی چسبهای دور کادو رو باز میکرد تا کادو باز شد و اون لباس ملوانی با کلاه رو به همه نشون داد داشت قلبم وایمیستاد که جرا اول اون یکی رو باز نکرد که تموم بشه سریتر این التهابو استرس با دیدن اون لباس خیلی خوشحال شد و از من خیلی تشکر کرد و گفت که قشنگترین کادوی امشب من اینه و تو همین حرف ها بود که چشمش به کادوی دیگه من افتاد و گفت یکی دیگه هم هست آره وای مجید خیلی خجالتم دادی چرا انقدر بخودت زحمت دادی که منم گفتم هیچ کدوم از اینا قابل تو رو نداره ضربان قلبم تندتر تندتر میشد و خودمو سرزنش میکردم که چرا لباس زیر براش گرفتم و من فکر نمیکردم که مادرش هم موقع باز کردن کادوها باشه و از نگاه مادرش وقتی کادو رو ببینه میترسیدم ولی دیگه راه دیگه نداشتم و باید منتظر بازخورد کادومو میدیدم احساس میکردم سرم هو هو میکنه و صدای نفسهای همه رو میشنوم با شمارش معکوس مهمونا کادوی سومو باز کرد یه ست لامبادایی مشکی براق که حتی یادم رفته بود ادکیت قیمتشو از روش بردارم نفسم تو سینه حبس شده بود که میترا اونو به همه نشون داد و با چشمانب که برق میزد بهم گفت مجی این یکی از اون یکی بهتره و من حرفمو پس میگیرم این بهترین کادوی تولد منه و منم هم خجالت میکشیدم و هم خوشحال بودم که از کادوی من ناراحت نشده بعد از تموم شدن کادوها و بریدن کیک که باهم انجامش دادیم دوباره مهماندارها باسینی های شربت تو مهمانی به سمت مهمانها رفتند ولی اینبار من از برداشتن امتنا کردم و سعی کردم خودمو با خوردن کیک سرگرم کنم جشن لحظات انتهایی خودشو داشت طی میکرد و موقع تموم شدنش بود که در انتهای مجلس دوباره میترا از من خواست که با اون رقص پایانی رو انجام بدم و منم که اینبار یاد گرفته بودم سریع قبول کردم و شروع به رقصیدن کردیم روشنایی جشن کم شد و اینبار میترا سرشو دائما روی شونه من گذاشته بود احساس غیر قابل وصفی به من دست داده بود خیلی خوشحال بودم که دعوت میترا رو برای اومدن به جشن قبول کرده بودم وبه این فکر میکردم که بعد از اون شب چه اتفاقاتی خواهد افتاد بین من و میترا که میترا زیر گوش من گفت مجید میخوام امشب تا صبح پیشم باشی ولی من نمیتونستم وباید به خوابگاه برمیگشتم تا مشکلی برام پیش نیاد برای همین نمیدونستم چجوابی بهش بدم که ادامه داد که پدرش امشب برنمیگرده و خونه یکی از دوستانش میمونه و تو میتونی با خیال راحت اینجا بمونی تا اومدم بگم نه و باید برگردم گفت این چه خواسته ایه که من دارم معلومه که میمونی حتما منتظری که لباسایی که خریدی رو تو تنم ببینی تصور اینکه میترا رو تو لباس ملوانی با ست لامبادایی ببینم زبونمو بند اورد و بدون مکث گفتم هرچی تو بخوای امشب شب توء ومیترا هم گفت منم عروس توئم امشب سرشو از شونه ام برداشت و در آخرین نت های موسیقی دلنواز جشن لبانشو به لبانم گره زد بعد از پایان دنس کم کم همه حاظرشدند که مهمانی رو ترک کنند من تازه توجهم به ساعت جلب شد و تازه متوجه شدم که اگر پیشنهاد میترا رو قبول نمیکردم هم باید امشب رو پشت درب خوابگاه بسر میبردم چون ساعت یکو نیم شب بود بعد از رفتن همه میترا رفت که یه دوش بگیره و مادرش پیش من اومد و از من خواست که کنارش بشینم تا با من کمی صحبت کنه من استرس گرفتم که نکنه از این که من اونجا وایستادم ناراحته و با کمی استرس کنارش نشستم از من تشکر کرد برای پذیرفتن دعوت اومدن به تولد میترا و بهم گفت که از چشمات معلومه که از میترا خوشت اومده و ازم خواست که هیچوقت دل میترا رو نشکنم و منم که انتظار حرفهای دیگه ای را داشتم فوری سرم رو انداختم پایین و ازشون تشکر کردم قبول کردن من امشب اونجا بمونم و بعد از کمی صحبت کردن بامن ازم خواست که کاری نکنم که امشب میترا دلش بشکنه ولی من منظورشو نفهمیدم میترا از حمام بیرون اومده بود و با پوشیدن لباسهایی که من براش کادو گرفته بودم بعلاوه با همون ساپورت رنگ پا از اتاقش بیرون اومد صورت بدون آرایشش هم زیبایی منحر بفردی داشت بدن سفید و و موهای لختی که اینبار رو شونه هاش ریخته بود زیباییشو بیشتر کرده بود با لحنی شهوت آلود و با چشمانی خمار از من خواست که یکمی صبر کنم تا دوباره برگرده و منم ازش خواستم که اجازه بده منم یه دوش بگیرم و مادرش به من گفت که شما راحت باشین اینحا خونه خودتونه و هر وقت به حوله احتیاج داشتین بگین تا براتون بیارم رفتم بسمت یکی از اتاق های بالا که حمام کنم که میترا از من خواست که تا زمانی که موهاشو خشک میکنه میتونه تو حمامی که تو اتاق خودشه دوش بگیرم رفتم حمام و زمانی که خواستم درب رو باز کنم و بگم حوله برام بیارن متوجه شدم که میترا جلوی درب ایستاده بطوری که فقط دستش دیده میشد وحوله ای دستش بود و خودش پشت دیوار منتظر خروج من بود حوده رو که گرفتم متوجه سدم که مدتیه که با دستش حوله رو گرفته جلو درب حمام چون بلافاصله گفت چعجب بابا من در حال خشک کردن و پوشیدن لباسام بودم که میترا دوباره درب رو زد و یه شلوار پاچه کوتاه سفید با راه راهای سیاه که حروف انگلیسی زیادی رو نوشته بود رو بهم داد و گفت بیا اینو بپوش که راحت باشی و گفت فهمیدم که رنگ مشکی رو دوست داری که منم گفتم چطور و ازش گرفتم اصلا احساس غریبی نمیکردم با اینکه ساعاتی بیشتر از ملاقات دوم من و میترا نگذشته بود ولی احساس میکردم سالهاست که اونو میشناسم و هیچ فاصله ای بین من و اون وجود نداره از حمام که اومدم بیرون میترا داخل اتاق نبود و چون موهای من خیس بودن شروع به خشک کردن و فرم دادن اونها با شسوار شدم و در همین حین درب اتاق باز شد و مادر میترا ازم خواست که بیام و سر میز باهاشون شام بخورم و من بایه چشم با مادرش همراه شدم سر میز شام با دیدن میترا هوش از سرم پرید میترا جلدوی من نشسته بود بایه آرایش ملیح و ساده ولی انقدر هوشمندانه و زیبا خودشو آرایش کرده بود که من احساس کردم دارم به زیباترین هستی خدا نگاه میکنم میترا ازم خواست که شروع به خوردن شام بکنم تا بعدش اگه خوابش نمیاد مقداری سوال شیمی ازم بپرسه و گفت چون شب اول خسته بودی نتونستم ازت بپرسم انتظار هر چیزی رو داشتم غیر از این حرف میترا ولی خنده ای زیرکانه و مرموز روی لبانش نقش بست که منو غافلگیر کرده بعد خوردن شام و دسر ژله ای که مادرش درست کرده بود و شوخی های خنده دار و معنی داری که موقع خوردن ژله میترا انجام داد ازمن خواست که با اون به اتاق خوابش برم درحینی که منو میترا در حال رفتن به اتاق بودیم بتول خانوم میترا رو صرگدا کرد تا به آشپزخونه و کنارش بره که کارش داره ولی من واینستادمو رفتم تو اتاق خواب میترا و روی تخت میترا نشستم تا اونم بیاد میترا بعد از دقایقی برگشت و وارد اتاق شد بدون مقدمه و خیلی سریع نور اتاق رو کم کرد و کنار من نشست بعد کمی سکوت توام با استرس من که چه اتفاقی درحال رخ دادنه لبشو به لبم چسبوند لب میترا داغ بود انقدر که احساس کردم که گرمای بدنش همه از لبش به تن سرد من در حال فرود اومدنه و همراه با لب گرفتن دستشو به دور گردن من حلقه زد و بدون هیچ عکس العمل تند و خشنی و توام با متانت و لذت مشغول عشق بازی با هم شدیم دستامو بدور کمرش حلقه کردمو بسمت خودم فشارش دادم و با هر فشار حس میکردم که درون هم ذوب میشیم تا یکی بشیم میترا لبانشو جدا کرد و تنها یه جمله به زبان آورد مجید ترکم کنی میمیرم و دوباره درون هم در حال ذوب شدن بودیم و من درهمون حالی که لبان آتشی میترا رو با لبانم فشار میدادم و میترا با زبونش با زبون من در نبرد لذت و عشق بود با دستام در حال عریان کردنش بودم میترا از من جدا شد و بامن با ترسی که شاید درحال عریان کردن تن زیباش بودم بهش نگاه میکردمو اونم لبخندی زدو شروع به در اوردن لباسهای من کرد هر تکه ای از لباساشو که در میوردم با عشوه گری و تکان دادن هر عضو به من میفهماند که چقدر عاشق آنستکه تنش در تن من غرق شود ومنم با هر حرکت به او فهماندم که تنم عاشق آنستکه درون تن او هیچ شود درهمون لحضه چشمم به سینهای خوش فرمی افتاد که سوتین لامبایی که پوشیده بود فقط اونا رو نمایی تازه داده بود و با خطی نازک از هم جداشون کرده بود و با اشاره چشم و رضایت میترا شروع به بلعیدن اونا کردم دیگه نمیتونستین نشسته ادامه بدیم و همون لبه تخت دراز کشیدیم و من شروع کردم به لب به خوردن وجود نازنین میترا از لبش شروع میکردمو با بوسیدن ریز چونه و لیسیدن گردن ببالای سینهای خوش فرمو سفیدش رسیده بودمو نگاهی عمیقو گیرا به سر صورتی سینه هاش و زدن تلنگری بر سر سینه های گردو سفت شدش زدم آه و ناهله میترا در اومد و فقط با گاز گرفتن لبای خودش به من میفهموند که رضایت دارا از خوردنش و منم شروع کردم به خوردنو مالیدن هردوسینش یکی یکی و بعضی وقت هم لبشو میخوردم هردو رو فشار میدادم و با هر فشار نالهاشو بلندمیکردو منم با گرفتن لباش تو لبام تو گلوم دفن میکردم ناله هاشو یواش یواش به سمت پایین میومدم تا به ساپورت خوش رنگو لعابش رسیدم حتی از روی اون ساپورتشم بدن بی عیبو نقصش معلوم بود چند بار از روش بوسهای ریزی به روی کوسش میزدمو برمیگشتم به نرمی تا لباش و دوباره تکرار میکردم تا خودش ازم خواست ساپورتشو در بیارم که خودش حسی نمونده براش با بوسیدنهای ریزو مکیدنهای تند خودمو رسوندمو بنرمی کشیدم از پاش بیرون میخواست خودشو بکشه بالا ولی من قبل از بالا کشیدن خودش با کشیدن زبونم لای کسش از بالا رفتن جلوگیری کردمو شروع کردم به باز کردن گره های شورتش را دندونام و گره هاشو باز کردم و زانو زدم رو زمین بطوری که اون کوس تپلو خوشگلش نزدیکتر از نمیشد و دیدم موهای کسشو یجوری تیغ زده موهای همشو تراشیده بود جز پیشونی کسشو که شکل یه قلب درست کرده بود ولی خیلی کم پشت بود و تودلبرو بعد این که کسشو کاملا دید زدمو همه جاشو با بوسه های ریز بوسیدم میترا پاهاشو بالا اورد تا بیشتر از پیش کسش خودنمایی بکنه و همونجور پاهاشو بالا نگه داشت وبعش یکم باز کرد ماهاشو تا بتونم شرتشو که قبلا با دندونام از گره باز کرده بودم از لای خط کوسش بردارم و شروع بخوردن کس نازو صورتیش بکنم اولین لمس زبونم با کسش با ناله میترا شروع شدو شروع نفس نفس زدناش شروع شد و با هر بار کشیدن زبونم لای کسش یه ناله ای میزد که کیرم داشت شلوارمو جر میداد بعد از کمی لیسیدن کسش با دستام لای کسشو باز کردمو چوچولشو با زبونم با تموم قوا میلیسیدمو زبونمو فشار میدادم روش و بعضی وقتا با سر زبونم دم سوراخ کوسش میمالیدمو با یه فشار ریز کمی زبونم داخل کوسش میکردم بعد خودمو نزدیکتر کردمو با یه دستم با سینه هاش بازی میکردمو با دست دیگم چوچولشو میمالیدمو سر زبونمم فرو میکردم تو سوراخ کسش من خیلی از کوس خوردن لذت میبردم و اینکه میدیدم میتراهم لذت میبره لذت منو بیشتر میکرد و خوشحال بودم که اون راضیه میترا سرمو فشار داد به کسش و دیدم بدنش بلرزیدن افتاد منم سرزبونمو بیشتر فشار دادم تو سوراخ کسش و با دستم نوک یکی از سینه هاشو محکم فشار دادم و میترا هم دستشو رو چوچولش گذاشتو محکم فشارش داد ولی من میخواستم ادامه بدم که میترا نذاشت و ازم خواست که ب م روی تخت و کنارش دراز بکشم منم رفتم و شروع کردم به لب گرفتن که یدفعه با یه لحن خیلی شهوتی گفت مجید میخوام مال من بشی میشی منم گفتم من برای همیشه مال توام بشرطی که تو هم مال من باشی گفت منو امشب به حجله ببر من امشب عروسمو تو مرد آرزوهام بعد شروع کرد به در اوردن شلوارو شورت من و با دستش کیرمو گرفت و با سر زبونش کیرمو لیس میزد بعضی اوقات یکمشو تو دهنش میکرد ولی عوق میزد و در میاورد با زبونش شروع بلیسیدن تمام کیرم کردو کم کم رفت پایین تر و تخمامو با زبونش و لباش میمکید ولی چون من قلقلکم میومد گفتم نمیخواد اونارو بخوری ولی لج میکردو بحرفم توجه نمیکرد و یبارم گفت پس چی فکر میکردی هرجای منو میخوردی من قلقلکم نمیومد و دوباره شروع میکرد بخوردن تا اینکه فکش درد گفتو اومد لبامو شروع بخوردن کردو با موهای روی سینم بازی میکرد و گفت بمیرم برات تو که اینهمه کسمو خوردی چقدر فکت درد گرفته منم گفتم هیچی لذتی که تو بردی و قتی ارضا شدی خستگیم در رفت و بعد از این حرفم انقدر خوشحال شد که پیشونیمو بوسید و گفت مجید دوست داری من زنت بشم منم گفتم من که خودم ازت خواستم باهم ازدواج کنی گفت مجید من الان بهت نیاز دارم گفتم بچی گفت بتو گفتم که من که اینجام تو بغلت گفت میخوام تو وجودم حست کنم بسمت خودم فشارش دادمو لباشو بوسیدم گفتم بیا الان تو وجودمی گفت نمیخوای یا نمفهمی گفتم میفهمم ولی دوست دارم لباس عروس تنت باشه گفت مجید دوست دارم گفتم منم دوست دارم میترا دوباره لبام گرفتو بهم گفت تو منو ارضا کردی ولی من نتونستم فکم درد گفت نمیتونم دیگه بخورمش برات ودوستم ندارم تو اولین رابطمون ازم زده بسی برای همین بیا منو بکن گفتم که بذار برای شب عروسیمون و دوباره گفت ولی اینبار گفت از عقب و من گفتم من تجربشو ندارم و خندیدو خودشو بهم فشار دادو گفت مگه من تجربشو دارم دیوونه و زدیم زیر خنده و گفتم شنیدم درد داره گفت منم شنیدم ولی لذتی که برای تو داره دردشو برای من شیرین میکنه پس بیا و امشب با ارضا کردن خودت کامل کنیم وگرنه من بخاطر اینکه تو لذت کافی نبردی اذیت میشم و بلند شدو یه ذره کرم اوردو داد بمن و گفت با کرم چربم کن تا دردم کمتر شه بعدش بوسم کردو بهم گفت حتی دردم گرفتو اشکم در اومد بهم توجه نکن و تو لذتتو ببر وقتی ارضا بشب و تمام دردام یادم میره و بعد دوباره بوسم کردو یه نیشکون از کیرم گرفتو گفت وای این میخواد بره تو من واییییییییییی غش نکنم خوبه سر کیرمو که یکم فشار دادم تو میترا یه آخی کشیدو انگار داخل کونش ساکشن وصل بود و تمام آبم از کمرم خارج شد و از همون ابتدای سوراخش زد بیرون و من بیحال افتادم کنارش و این اولین باری بود که به اختیار خودم آبمو میاوردم و لدتی وصف ناشدنی داشت بعد کمی دراز کشیدن از میترا سوال پرسیدم که چرا انتهای شربتها تلخ بود میتراهم در جوابم گفت که یکی از مهماندارها یکم قرص تو شربتا زده بود البته من خودم ازش خواستم که فقط تو شربت تو بریزه و من با تعجب از میترا خواستم که بگه برای چی تو شربت من و اونم گفت اگه تو شربتت قرص نمیزد که تا الان چندبار ارضا شده بودی و اصلا معلوم نبود به تخت خواب میرسی یا نه و من از اینکه میترا بخاطر من بزحمت افتاده بود ازش تشکر کردم وبوسیدمش ولی این خوشحالی زیاد دوام نداشت چون بعد بوسیدنش گفت ولی یه چی دیگه هم ریخته بود فکر کنم که من برای احتیاط یومشو نکه داشتم که اگه مشکلی برات پیش اومد و حالت بد به دکتر نشونش بدم ولی خدا رو شکر که چیزیت نشد من ازش پرسیدم قرص چی بود و اونم گفت ترامادول گفتم میترا من تا حالا از این قرصا نخوردم ولی اسمشو شنیدم و میدونم برای اینکه دیر ارضا بشی مصرف میشه ولی من امشب حالم جور دیگه ای بود شاید از شما که مشروب خورده بودی هم بهتر و اگه میشه فردا قبل از رفتن من اون پودری که گفتی رو بهم بده تا آزمایشش کنم تا یوقت عوارضی چیزی نداشته باشه گفت بشرطی میدمت که اگه عوارض نداشت برای مهمونی های بعدی هم درست کنی که منم امتحانش کنم و منم قول دادم که باشه و لباسامونو پوشیدیم و منم صبح اول وقت رفتم خوابگاه و اون پودرم با خودم بردم 9 87 9 85 9 87 86 8 8 7 8 2 8 8 1 8 3 8 4 8 1 9 88 8 9 8 4 8 3 ادامه نوشته

Date: May 15, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *