کاش جلق میزدم

0 views
0%

سلام خدمت دوستان گرامی من پرهام هستم و 18 سالمه ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به یه ماه پیش من پسر گرمی هستم و نیاز های جنسی خودم را با جلق زدن بر طرف میکنم من در یک خانواده ی کاملا مذهبی و تحصیل کرده بزرگ شدم و پدر و مادرم هر دو دبیر هستند در همسایگی ما دختری به نام شیوا زندگی میکنه که دختری زیبا و جذابه و من خیلی از این دختر خوشم میومد تصور میکردم که او نیز همین حس را نسبت به من داره و من جرات اینکه به شیوا شماره بدم را نداشتم من یک روز کامل به این موضوع فکر میکردم که چطوری میتونم شیوا را به دست بیارم که فکری به ذهنم خطور کرد و رفتم به دختر همسایمون که دوست شیوا بود گفتم برو به شیوا بگو که کتاب عربیت را بده تا بدم به پرهام و من از این طریق بتونم داخل کتابش شمارمو بنویسم و کتابو بهش برگردونم که شیوا به دختر همسایه ی ما که اسمش ملیحه بود گفت که من کتابم را به پسرا نمیدم و ملیحه هم اومد و این موضوع را به من گفت و من از دوست شدن با شیوا صرف نظر کردم شب شد و فکر من همش پیش شیوا بود که رفتم سر کوچه و دیدم شیوا داره به سمت من میاد و با صدایی تحریک کننده و لبخندی که بر لب داشت به من گفت کتاب عربیه من دست دختر عموی من هست و من بهش گفتم اشکالی نداره و دوباره به ملیحه گفتم بو به شیوا بگو که کتاب زبانت را به من بده و دوباره با مخالفت شیوا مواجه شدم در این فکر بودم که چطوری میتونم شمارشا بدست بیارم که پیش خودم گفتم اگه بتونم اسم و فامیل پدرش را بفهمم میتونم از118 شماره ی خونشون را پیدا کنم و از اون طریق باهاش رابطه بر قرار کنم و رفتم از ملیحه اسم و فامیل بابای شیوا را پرسیدم و اون هم بهم نگفت و رفت به شیوا گفت که من چه فکر پلیدی در ذهن دارم و شیوا هم به ملیحه گفت برو به پرهام بگو که شمارتا بده تا خودم بهش بگم اسم و فامیل بابام چیه و من هم تا این موضوع را فهمیدم از خوشحالی شمارما روی یه کارت نوشتم و به ملیحه دادم تا به شیوا بده و شیوا هم با یک پیام اسم و فامیل باباش را برام فرستاد و من بهش پیشنهاد دوستی دادم و اون هم قبول کرد و بعد بهم گفت که 3 سال شاگرد مامانت بودم و من تا این موضوع را شنیدم پشمام فر خورد و ترس از این داشتم که نکنه بره و به مامانم بگه خب از ماجرا دور نشیم من من یک روز شیوا را به خونمون دعوت کردم و اون هم قبول کرد و این باعث تعجب من بود که شیوا چطوری به من اعتماد کرده که بیاد خونه ی ما خلاصه روز موعود فرا رسید و شیوا یک پیام به گوشی من داد و گفت در را باز کن و من هم در را باز کردم و او وارد خانه ی ما شد بعد از کلی صحبت کردن شیوا به من گفت چرا منا به خونتون دعوت کردی و من هم گفتم مگه باید دلیل خاصی داشته باشه و اون هم به یه لبخند شیطنت آمیز به من گفت نه من زنگ زدم و از بیرون دو دست جوجه سفارش دادم و با هم غذا را خوردیم در حین خوردن نهار من به شیوا گفتم با من ازدواج میکنی و اون هم گفت نه و من بهش گفتم در مورد این موضوع فکر کن و اون هم قبول کرد و او از خانه ی ما رفت و من اون شب به عشق شیوا خوابیدم فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم به شیوا گفتم در مورد خواسته ی من فکر کردی و اون هم گفت من به درد تو نمیخورم و شان تو از من خیلی بالاتره و اون به من گفت که اگه من یه موضوع را بهت بگم از ازدواج با من منصرف میشی و من هم گفت اون موضوع چیه و اون به من گفت که من جنده هستم و پرده هم ندارم من بعد از یک ساعت فکر کردن به شیوا پیام دادم اشکالی نداره من این موضوع را از همه مخفی میکنم و حاضرم باهات ازدواج کنم و شیوا با تعجب به من گفت واقعا راست میگی گفتم اره و اون به من گفت من الان میام خونتون من هم قبول کردم و اومد خونه و بهم گفت یعنی اینقدر دوستم داری که که حاضری با این شرایط باهام ازدواج کنی و من هم گفتم آره خلاصه اومد و یه ماچ از روی لوپم برداشت و بهم گفت من اومدم خونتون بغلم نمیکنی و من هم از خدا خواسته قبول کردم ب بغلش کردم و شروع به لب گرفتن از هم کردیم و هم من و هم اون تحریک شدیم و من کم کم شروع به خوردم سینه هاش کردم و تمام لباس هاش را به غیر از شرتش در آوردم و تمام بدنش را لیس زدم بعد شرتش را در اوردم و با زبون به جون کسش افتادم و اونقدر خوردم که با لرزشی خفیف ارضا شد حالا نوبت من بود و من هم لخت شدم و بهم گفت میزاری بخورم و من هم قبول کردم و حرفه ای ساک میزد من بهش گفتم دیگه بسه و بالشت را گذاشتم زیر کمرش و با یه فشار کوچیک کلاه کیرم را دادم داخل کس خیلی تنگی بود و شیوا مدام ناله میکرد و من دوباره تا نصفه کیرم را کردم داخل که ناگهان دیدم از کوسش خون میاد و من با تعجب بهش گفتم مگه نگفتی پرده ندارم گفت میخواستم امتحانت کنم و من دوباره مشغول شدم و تلمبه میزدم که نزدیکای اومدن آبم بود که گفتم داره میاد سریع خودشو بهم چسبوند و من هر چه تلاش کردم نتونستم ازش جدا بشم و آبم را ریختم داخل کوسش و گفتم چرا این کارا کردی گفت چون من بچه دوست دارم بهش گفتم حالا توی این سن گفت آره و من یه سیلی محکم بهش زدم و اون هم گریه کرد و لباسش را پوشید و از خونمون رفت و بعد بهم اس داد که من ایدز داشتم و من بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم داخل بیمارستان بودم و بابا و مامانم که تازه از سفر برگشته بودند بالای سر من بودند من گیج بودم از کاری که کرده بودم پشیمان ولی کار از کار گذشته بود و من مرخص شدم و تصمیم گرفتم که برم و یه آزمایش بدم و رفتم دکتر و قضیه را براش گفتم و اون هم برام یه آزمایش نوشت که جوابش را دیروز گرفتم و من از دیروز وارد جامعه ی ایدزی ها شدم از تمام دوستان خواهش میکنم تا موقع ازدواج رابطه ی جنسی با هیچ کس بر قرار نکنند سر بلند باشید نوشته

Date: August 8, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *