<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>آوردند &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a2%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%86%d8%af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:23:48 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>آوردند &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>سکس گروهی و سه نفره داغ با جنده خانوم های سبزه و حشری</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 09 Dec 2019 06:14:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخانه]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[اتاقشون]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباط]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استقبال]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاق]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاقی]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[العاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[اینبار]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارا]]></category>
		<category><![CDATA[اینکارو]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزارید]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگشون]]></category>
		<category><![CDATA[بسکتبال]]></category>
		<category><![CDATA[بلاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بندازه]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیارند]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پسرشون]]></category>
		<category><![CDATA[پنهانی]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهن]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[چپوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحاله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیر]]></category>
		<category><![CDATA[دندونم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دونستیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبائی]]></category>
		<category><![CDATA[سرکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[شهوانی]]></category>
		<category><![CDATA[صداشون]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کامران]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کوتاهی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیکی]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میمالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نبودند]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشته]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکای]]></category>
		<category><![CDATA[نشناختم‬]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهاش]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[همدردی]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همونجا]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این یه داستان تخیلی نیست فیلم سکسی بلکه واقعیتی است که 5 سال قبل واسه من اتفاق افتاد و تا الان هم ادامه دارد. من 21 سال سکسی داشتم و دانشگاه میرفتم. پدر و مادرم شاه کس شیراز بودند و من تو تهران یه اتاق کرایه ای داشتم. اتاقی که من کرایه کونی کرده بودم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>این یه داستان تخیلی نیست فیلم سکسی بلکه واقعیتی است که 5 سال</h2>
<p>قبل واسه من اتفاق افتاد و تا الان هم ادامه دارد. من 21 سال سکسی داشتم و دانشگاه میرفتم. پدر و</p>
<h3>مادرم شاه کس شیراز بودند و من تو تهران یه اتاق کرایه</h3>
<p>ای داشتم. اتاقی که من کرایه کونی کرده بودم تو یه خانه ای بود در پایین شهر و من همراه صاحب</p>
<h4>خونه جنده با سه پسرش زنده گی می کردم. پسرای صاحب</h4>
<p>خونه 23، 20 و 13 ساله پستون بودند و با من خیلی دوست بودند. اونها اهل مدرسه یا دانشگاه نبودند و</p>
<h5>همشون کار کوس می کردند. پسر بزرگه سی دی های غیر</h5>
<p>مجاز می فروخت و دو پسر دیگه هم تو یه مکانیکی شاگرد بودند. من واسه اینکه بتونم کرایه خونه و خرج تحصیلمو سکس داستان پیدا کنم یه</p>
<h6>کمپیوتر خریده بودم و کارم طراحی وب لاگ ایران سکس واسه بعضی</h6>
<p>شرکت ها و ترجمه اسناد بود. تقریباً به جزء ساعاتی که دانشگاه بودم بقیه وقت تو اتاقم بودم. بهار سال 1384 بود که صاحب خونه من تصمیم گرفت واسه پسر بزرگشون زن بگیرد و چون اهل روستا بودند تصمیم گرفتند برای پسرشون یه دختر روستائی عروس بیارند. اواخر بهار همان سال بود که عروسشون رو از روستا آوردند. اون شب یه شب فراموش نشدنی بود وقتی که من بتول عروس صاحب خونه را دیدم. یه دختر20 ساله خوشگل با چشم های سبز، پوست گندمی، دوتا سینه خوشگل که مثل انار جلوه می کردند و از همه مهمتر پاهائی مثل رون اسب خوش استیل و یک کون گرد و سفت که چشم هر بیننده را خیره می کرد. من در همان لحظه اول مات و مبهوت زیبائی این دختر شدم اما طولی نکشید که فهمیدم پسر بزرگ صاحب خونه یعنی رحیم خان از این دختر خوشش نمی اومد. نمیدونم چرا اما فکر کنم چون دختر روستائی بود و رحیم هم قبلاً با یک دختر از همان محل دوست بوده و گویا پدر و مادرش با ازدواج اونها مخالفت کرده بودند. دو ماه از اون روز گذشت و من هر روز که خونه بودم سعی می کردم تا یه جوری این دختر خوشگل رو دید بزنم اما بعضی وقتا حسابی حالم گرفته می شد وقتی می دیدم اون بیچاره هر روز غروب خودشو آماده می کند تا از شوهرش استقبال کنه اما رحیم به اون بی محلی می کرد. اواخر تابستان همان سال بود که یک روز صبح با صدای جیغی از خواب پا شدم، رفتم تو حیاط دیدم وای دختر بیچاره از رو پله ها پاش لیز خورده و رو زمین افتاده بود. بدون توجه به اینکه کسی ممکن اونجا باشه طرفش دویدم بغلش کرده و از جاش بلندش کردم. پاهاش خیلی درد می کرد واسه همین خودش به من تکیه داده بود. بغلش کردم و بردمش تو اتاقشون و روی قالی خوابوندمش. یهو به خودم اومدم و خواستم بیرون بیام که با صدای که معلوم بود ترسیده رو به من کرد و گفت ممنون آقا کامران.من گفتم بابا و مامان رحیم کجا هستند تا من صداشون کنم. اون گفت اونا امروز صبح زود رفتند روستا و من داشتم می رفتم تا واسه شب یه چیزی بخرم. من گفتم پس من میرم به رحیم زنگ بزنم تا بیاد و شمارو درمانگاه ببره، اما اون گفت خواهش می کنم این کارو نکنید. گفتم پس بزارید من ببرمتون درمانگاه اما اون مخالفت می کرد. بلاخره گفتم پس اجازه بدید من واسه تون خرید بکنم و بعدش رفتم و خریداشو واسش کردم. تو اون لحظه اصلاً به فکر سکس یا چیز دیگه ای نبودم فقط به فکر این بودم تا بتونم به این دختره کمک کنم. بیرون رفتم و همه چیزهائی را که می خواست واسش خریدم و یه پماد موضعی هم واسه پاش گرفتم. همه چیزهائی را که خریده بودم به اون دادم و بعد به اتاق خودم اومدم. سه روز بعد بود که تلفن زنگ زد وقتی گوشی را برداشتم یه خانمی بود که اول نشناختم اما بعداً فهمیدم که بتول خوشگل خودمه که می خواد از من تشکری کند. تشکر کامران خان بابت اونروز واقعاً لطف کردید. نمی دونم چطوری لطف شما را جبران کنم. منم جواب دادم خواهش می کنم بتول خانم وظیفه ام بود و شروع کردم در مورد وضعیت پاش سؤال کردن که اونم جواب داد حالا دیگه بهتر شده است. و بعدش هم خداحافظی کردیم و تیلفون قطع شد. فردای همان روز بتول باز هم به من زنگ زد و گفت که واسه تشکری می خواد یه چیزی به من هدیه بده اما من رد کردم ولی چون اون اصرار می کرد باالاجبار قبول کردم. اون یه پیراهن مردانه خیلی قشنگ به من هدیه داد و من هم که اینو یه بهانه خوبی واسه شروع ارتباط خودم با اون میدیدم بلافاصله واسش یه سری وسایل آرایش با یه مانتو هدیه دادم. حالا دیگه متوجه شدم که اون نگاهاش به من تغییر کرده و بیشتر با من راحت بود. یه روز نزدیکای ظهر نشسته بودم که واسه من یک بشقاب زرشک پلو خیلی خوشمزه آورد و منم واسه اینکه بتونم بیشتر توجه اونو جلب کنم واسش یه روسری خوشگل گرفتم و با بشقاب خالی واسش فرستادم و بدین ترتیب دوستی پنهانی من و اون بیشتر و بیشتر شد تا اینکه یه روز خبر اومد که رحیم به جرم حمل سی دی های غیر مجاز دستگیر شده است. کسی خونه نبود و من به بتول زنگ زدم تا باهاش همدردی کنم اما اون بر عکس خیلی خوشحال بود و از من خواست که برم بالا تا باهاش صحبت کنم.وقتی رفتم بالا همه چی واسم یه جوری دیگه ای معلوم شد حتی بتول هم اون دختر همیشگی نبود. چادرو که اصلاً گذاشته بود کنار و فقط با یه دامن تقریباً دراز و یک تاپ تنگ با یه روسری آبی اومد و پهلوم نشست. کامران خان چائی یا شربت؟ چی دوست دارید واسه تون بیارم. منم گفتم: شربت لطفاً و بعدش رفت طرف آشپزخانه تا واسه من شربت بیاره، وای خدای من چه کون خوش تراشی و چه اندامی زیبائی داشت، حتی راه رفتنش فرق کرده بود و وقتی راه میرفت انگار که کونش داشت آدامس می جوید. وقتی شربت واسه من می آورد اون سینه های قشنگش مثل دو انار که من به خوردن خودشان دعوت می کردند جلوه می کرد. چشاش مثل یه آمپول شهوت شدیدی را به من تزریق می کرد. کیرم حالا دیگه کاملاً قد علم کرده بود و می خواست در این فضای شهوانی خودنمائی کند. بتول اومد و کنار من نشست و شربتی را که آورده بود به من تعارف کرد. بعد خودش شروع کرد به صحبت در مورد اینکه چقدر از دستگیری شوهرش خوشحاله و می خواهد اون تا ابد تو زندان باقی بموند، و اینکه تا وقتی دوست خوبی مثل شما دارم نگران هیچ چیزی نیستم. من وقتی صحبت های اونو شنیدم دیگه کم کم مطمئن می شدم که اون می خواد امروز من باهاش سکس داشته باشم اما نمی خواستم عجولانه کار کنم. واسه همین کمی تعارف تیکه پاره کردم که آره من همه جوره در خدمت شما هستم اما شوهر یه چیز دیگه است و آدم می تونه شب و روز به اون مثل یک تکیه گاه امید داشته باشد. این<br />
حرف را که زدم یهو بتول شروع کرد به گریه و می گفت کامران خان کدوم تکیه گاه اون واسه من مثل یه چوبی بوده که همیشه تو سر من خورده ، تو این چند ماهی که با اون بودم همش منو اذیت می کرد. من یه لحظه تصمیم گرفتم تا بهش نزدیک تر بشم دست بتول گرفتم و اونو به طرف خود کشیدم، اونم انگار که منتظر همین بود خودشو انداخت تو بغل من و هق هق کنان گریه می کرد. من کمی تو بغلم فشارش دادم و سعی می کردم تا پشت شانه هاشو بمالم تا کمی آرومش کنم غافل از اینکه نیروی شهوانی عجیب لب های منو بصورت و لب های اون نزدیک کرده بود. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که منو و اون لب های همدیگرو با اشتیاقی عجیب می خوردیم. تقریباً ده دقیقه ای با سرعت سپری شد و من لب های دریائی اونو می خوردم و حال دیگه سعی می کردم روسری آبی و تاپشو از تنش در آورم. یک ساعت طول کشید تا تمام لباس هاشو از تنش در آورم و اونم لباس های منو از تنم در آورد. نمی دونستیم داریم چکار می کنیم مثل دو کشتی گیری بودیم که سعی می کردند بر همدیگر غالب شوند. من با اشتیاق مصروف بوسیدن تمام بدن اون بودم، حتی بوی عرق که از بدنش بر می خواست واسه من مثل عطر بود که هیچ دختر شهری نمی توانست از مغازه بخرد. کم کم به طرف کوسش می رفتم تا زبانم را که مثل آدم لب تشنه ای له له می زد سیراب کنم. با دو دستم پاهاشو باز گرفتم و با زبونم چند باری کوسشو لیس زدم. خیس خیس شده بود. مزه شور پیش آب کوسش مثل چاشنی بود که دهان تشنه منو تشنه تر می کرد. آروم با زبونم چوچوله شو پیدا کردم و با دندونم اونو به طرف بیرون کشیدم وبعد مثل یک آدم قحطی زده با لبام نگهش داشتم و شروع کردم به مکیدن اون مثل بچه ای که سینه مادرو می مکد. اونقدر کوسشو خوردم و با زبونم داخل کوسشو ماساژ دادم که برای یه لحظه احساس کردم لرزهای به تنش اومده و آب کوسش که قبلاً مثل یه مایه لزج بود الان بیشتر شده بود که این از ارضاء شدن اون بشارت میداد. بعد رفتم به طرف سینه های خوشگلش و اونارو با زبونم نوازش می کردم در حالیکه با دستم کیرمو به کوسش میمالیدم. بعد از چند دقیقه که حسابی سینه هاشو خوردم آروم کیرمو تو کوسش که حسابی خیس شده بود هل دادم. کوسش شده بود مثل یه کوره آتش داغ داغ&#8230;. اما به نحو عجیبی تنگ بود. احساس می کردم که کیرم داره مثل یه مار پوست از تنش جدا میشه. بعد شروع کردم به تلمبه زدن داخل کوسش.. پاهاشو بالا آوردم رو سینم و کیرمو تو کسش جلو و عقب می کردم. صدای شالپ شولوپ خایه هام که حسابی خیس شده بود و به کون اون که از آب کوسش خیس شده بود می خورد منو حسابی حشری تر و حشری تر می کرد. بعد از 10 دقیقه گاییدن بتول به این صورت کیرمو از کوسش در آوردم و پاهای بتول را گرفتم از بتول خواستم که دستشو بندازه دور گردن من و رو هوا بلندش کردم. کیرمو گزاشتم در کوسش و با یه فشار کوچولو دوباره داخل کوسش هول دادم. کوسش حسابی خیس شده بود. بعد شروع کردم به بالا و پائین کردن اون رو کیرم که صدای برخورد کوسش با کیرم و رفتن کیرم تا ته تو کسش به من لذتی میداد که هرگز نمی تونم فراموش کنم. هر دفعه که اونو با فشار رو کیرم پائین می آوردم احساس می کردم که کیرم داره به سقف کوسش برخورد می کند. و اونم در این جریان سه چهار بار پی هم در حالی که فریاد می زد آره کامران آره منو جر بده پارم کن و کیرتو تا ته بزن تو کوسم ارضا شد. من با خوردن لبش سعی می کردم مانع سر و صدای زیاد اون بشم اما اونم با ناخن هاش نه تنها من بغل کرده بود و بلکه حسابی با ناخن هاش رو شونه ها و پشت منو خراش می داد که لذت همراه با درد زیادی را در درون من بوجود می آورد.بعد از مدتی که بدین منوال گذشت با شدت تمام آب کیرمو تو کوسش خالی کردم و بعدش بی حال اونو از رو کیرم پائین آوردم. اما بتول هنوز بعد از چندین دفعه ارضاء شدن انرژی فوق العاده ای داشت. اومد به طرف من و شروع به خوردن کیر من کرد. کاری که اصلاً از اون منحیث یه دختر روستائی انتظار نداشتم. ( اما بعداً خودش به من گفت چون با شوهرش زیاد سکس نداشته فلم های پورنو که شوهرش می آورده خونه دزدکی نگاه می کرده و واسه همین اینکارا رو بلد بوده).بعد چهار پنج دقیقه کیرم دوباره حسابی شق کرد. منم به بتول جون گفتم حالا که کیرمو از خواب بلند کردی منم اینبار کون تو جر میدم. بتول را کشیدم تو بغلم و شروع کردم با آب کوسش کونش مالش دادن &#8230; بعد با یه انگشت آروم آروم داخل سوراخ کونشو باز کردم. اما حسابی بیچاره دردش اومد. کمی کرم زدم در کونش و دوباره انگشتمو تو کونش کردم اینبار گویا درد کمتری واسش داشت بعدش آروم شروع کردم به ماساژ دادن داخل کونش &#8230; یواش یواش یه انگشت دیگرو هم داخل کردم و کونشو حسابی مالش دادم. بعد کمی کرم گرفتم مالیدم سر کیرم و ازش خواستم که قمبل بگیرد. وای چه کپلائی داشت. سفت مثل دو توپ بسکتبال&#8230;. کیرمو گذاشتم در کونش و بعدا شروع کردم با کیرمو رو سوراخ کونش مالیدن و اروم اروم کیرمو داخل کونش کردم. وقتی سرکیرم داخل سوراخ کونش شد یه تکون خورد و کمی آخ کرد. منم کمی بیشتر فشار دادم که یهو شروع کردن به خود پیچیدن&#8230;. فهمیدم داره خیلی درد می کشه واسه همین یه چند لحظه کیرمو همونجا نگه داشتم. بعد آروم شروع کردم به فشار بیشتر و بعد با یه فشار کیرمو تا ته تو کونش چپوندم. جیغ کوتاهی کشید که نشون میداد درد شدید برای اون داشته، واسه همین باز کیرمو همونجا نگه داشتم و بعد آروم آروم شروع کردم به تلمبه زدن&#8230;. کم کم صدای دردآلود بتول تبدیل به جیغ های همراه با یک لرزش شهوانی در صداش می شد. سرعت تلمبه هامو تو کونش زیاد کردم و کیرمو محکم تو کونش می کوبید<br />
م. بتول جیغ های شدید می زد و با دستش قالی رو محکم چنگ می زد. بعد از یه نیم ساعت تلمبه زدن تو کون بتول احساس کردم که یه چیزی می خواد تو کیرم منفجر بشه &#8230;. واسه همین کیرم از کونش در آوردم و آب کیرمو رو کمرش خالی کردم. دیگه حسابی هر دومون بی حال شده بودیم. بعد این هر دو مون با خجالت به همدیگه نگاه می کردیم. مات این بودیم که چرا اینکارو کردیم. من لباس هامو جمع کردم و بدون اینکه با هم صحبت کنیم من به اتاق خودم رفتم.عصر همان روز پدر و مادر رحیم که از موضوع پسرشون آگاه شده بودند از روستا برگشتند و من فکر کردم دیگه هیچ موقع بتول را نخواهم دید. اما دو شب از این واقعه گذشته بود که یه شب ساعت 2 وقتی داشتم چت می کردم یهو صدای درو شنیدم. فکر کردم حتماً گربه ای چیزی هست اما وقتی اومدم بیرون بتول خودشو انداخت تو اتاق من و بدون هیچ حرفی شروع کردیم به بوسیدن همدیگه من با تمام وجود اونو در اغوش گرفته بودم و باز هم &#8230;..اونشب بتول تا ساعت 4 صبح با من بود و الان بعد از 5 سال اگرچه من دیگه در اون خونه نیستم و الان یه خونه واسه خودم دارم اما رابطه من و بتول ادامه دارد. &#8230;..</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c-%d9%88-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%ba-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177461</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سینه گنده و کون گنده زیبای خودش رو به نمایش میزاره و کرده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d9%85/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 25 Nov 2019 18:11:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[ارومیه]]></category>
		<category><![CDATA[اطمینان]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتهامو]]></category>
		<category><![CDATA[اورگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[اونجائی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایندفعه]]></category>
		<category><![CDATA[بادستم]]></category>
		<category><![CDATA[باشهاز]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برمیگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمائید]]></category>
		<category><![CDATA[بیابون]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارش]]></category>
		<category><![CDATA[پادگان]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیراهنشو]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تاریکی]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهام]]></category>
		<category><![CDATA[چهارتا]]></category>
		<category><![CDATA[خوابید]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دستشوئی]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیره]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستهام]]></category>
		<category><![CDATA[دستهامو]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[راننده]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[سربازی]]></category>
		<category><![CDATA[سرتونو]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمنم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردوندم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[مالوندن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیده]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوشو]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرا]]></category>
		<category><![CDATA[مسافران]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورشو]]></category>
		<category><![CDATA[منظورم]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلم]]></category>
		<category><![CDATA[موبایلمو]]></category>
		<category><![CDATA[میبینه]]></category>
		<category><![CDATA[میترسه]]></category>
		<category><![CDATA[میترکید]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[میخورد]]></category>
		<category><![CDATA[میخوردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذره]]></category>
		<category><![CDATA[میمالوندم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنم]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیم]]></category>
		<category><![CDATA[واقعیته]]></category>
		<category><![CDATA[وداشتم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[قلم شیوائی ندارم از همه فیلم سکسی شما پوزش میطلبممشغول انجام خدمت سربازی بودم و محل خدمتم ارومیه مرخصیم تمام شده بود وداشتم برمیگشتم پادگان . معمولأ سکسی من با اتوبوس شب رو سفر میکردم شاه کس تا هم توی راه بخوابم و هم صبح اول وقت به پادگان برسم . تازه کونی از قزوین [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>قلم شیوائی ندارم از همه فیلم سکسی شما پوزش میطلبممشغول انجام خدمت سربازی</h2>
<p>بودم و محل خدمتم ارومیه مرخصیم تمام شده بود وداشتم برمیگشتم پادگان . معمولأ سکسی من با اتوبوس شب رو سفر</p>
<h3>میکردم شاه کس تا هم توی راه بخوابم و هم صبح اول</h3>
<p>وقت به پادگان برسم . تازه کونی از قزوین رد شده بودیم که اورکتمو کشیدم روسرم و به پشتی صندلی تکیه</p>
<h4>دادم جنده و طبق عادتم که دستهامو زیر بالش به هم</h4>
<p>قلاب میکردم دستاهمو از دو طرف پستون بالای پشتی صندلی به هم قلاب کردم و خوابیدم.تازه داشت چشمهام گرم میشد که</p>
<h5>احساس کردم کوس یه چیز نرمی به دستهام برخورد کرد حس</h5>
<p>کردم نفر پشتی من با دستاش دستگیره پشت صندلی من رو نگه داشته نمیدونم چرا حس کردم مخصوصأ دستشو مالیده به دست سکس داستان منبرای اینکه اطمینان</p>
<h6>پیدا کنم نوک شستم رو به پشت دستش ایران سکس مالیدم دیدم</h6>
<p>که دستشو کنار نکشید با انگشتهام پشت دستشو نوازش کردم بازهم دستشو نکشید و در عوض دست دیگه خودشو گذاشت رو دست من چه دست کوچک ونرمی داشت . برای اینکه ببینم که طرف کیه به بهانه اینکه از توساکم چیزی رو بردارم بلند شدم و از مردی که کنار دستم نشسته بود عذر خواهی کردم و از تو ساکم یه چیزی برداشتم و به صندلی پشتی نگاهی انداختم دیدم یه دختره حدودأ 17/16 ساله پشت من نشسته و یه بچه 6/5 ساله هم روی صندلی کنارش خوابیده .دختره زل زده بود به چشمای من و لبخند محوی هم روی لبهاش نشسته بود منم بدون اینکه تو تاریکی اتوبوس کسی متوجه بشه یه لبخدی بهش زدم و نشستم سر جام . مرد کنار دستی من اومد شروع کنه به حرف زدن دیدم اگه رو بدم تا صبح میخواهد کله منو بخوره برای همینم دوسه تا جواب کیری به سئوالهاش دادمو اور کتمو کشیدم روسرم و مثلأ خوابیدم ایندفعه دیگه یه وری خوابیدم به طرف پنجره اتوبوس و دستمو از بین صندلی و شیشه بردم بطرف عقب .دختره که فهمید منظورم چیه سرشو تکیه داد به پشتی صندلی و چادرش رو کشید روسرش و مثلأ خوابید منم تا اونجائی که میشد دستم رو دادم عقب چند ثانیه ای نگذشته بود که تماس لب گرم و نمدارشو با پوست دستم حس کردم و بعد از یکی دو بوسه ای که از دستم گرفت انگشتمو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن بقدری قشنگ ساک میزد که من احساس میکردم داره کیرمو ساک میزنه دونه دونه انگشتهامو میکرد تو دهنش و ساک زدن انگشتهامو تکرار میکرد . دیگه داشتم دیونه میشدم کیرم داشت میترکید حس کردم العانه دکمه های شلوار سربازیمو بترکونه برای همین با دست دیگرم کیرمو از تو شلوارم کشیدم بیرون خدای من مثل چوب شده بود حس کردم طول و ضخامتش ده برابر شده از گرمیش دستم گر گرفتاون دهنشو از روی دستم کشید کنار و خودشو کشید جلو یک لحظه حس کردم یه چیز گرد و نرم خورد بدستم آره سینه هاشو آورده بود جلو وگذاشته بود کف دستم نمیدونم جنس لباسش چی بود که اینقر لغزنده بود مثلأ ابریشمی ژرسه ای یک همچین چیزی سینه کوچیک گرد و سفتی بود با انگشتم پیراهنشو کشیدم اونم فهمید منظورم چیه دکمه هاشو باز کرد سوتینشو زد بالا یک آن فکر کردم دستم آتیش گرفت یه سینه گرد با نوک برجسته اومد تو دستم .شروع کردم سینه شو مالوندن خودش با انگشتش آب دهنشو مالید به نوک سینه اش منم شروع کردم با دوتا از انگشتام نوک سینه رو مالوندن .حشرم زده بود بالا دهنم خشک شده بود چهار چنگولی چسبیده بودم به صندلی اتوبوس از بالا پائین شدن سینه هاش فهمیم اونهم حال و روزش از من بهتر نیست کیرم دیگه داشت منفجر میشد که حس کردم اتوبوس ایستاد و صدای نخراشیده شاگرد شوفر رو شنیدم که با لهجه ترکی میگفت بفرمائید برای شام و نماز . ای کیرم تو این شامدختره دست منو بطرف عقب فشار داد منم منظورشو فهمیدم و دستمو کشیدم بیرون کیرمو بزور کردم تو شلوارم صدای مادر دختره رو شنیدم که مثلأ داشت بیدارش میکرد و به ترکی میگفت ((مارل دور یاتما)) مارال بلند شو نخواب تازه فهمیدم که اسم طرف ماراله .منم اورکتمو از روی صورتم برداشتم و عمدأ منتظرماندم که آنها بلند بشن پدر و مادرش جلو تر رفتن و بعدش مارال در حالی که بچه رو بغل کرده بود و بایک لبخند و نگاه دل منو به آتیش کشید.منم دنبال آنها پیاده شدم ومخصوصأ منتظر شدم تا بنشینند و جائی رو انتخاب کنم که مارال در دید مستقیم من باشهمارال که دید من زل زدم بهش مخصوصأ شروع کرد با بچه ور رفتن و در حالی که نگاهش به من بود صورت و لب بچه رو ماچ مالی میکرد .غذا رو آوردند راستش نفهمیدم غذا چی خوردم موبایلم رو بهش نشون دادم که مثلأ بهم شماره بده با سر اشاره کرد که موبایل نداره.غذاش که تموم شد بهش اشاره کردم بیاد بیرون . از جام بلند شدم و بطرف دستشوئی که بیرون از رستوران بود رفتم . خارج از رستوران منتظر شدم تا ببینم میاد بیرون یانه دقیقه ای نگذشته بود که دیدم مارال از در رستوران خارج شد منهم راه افتادم بطرف دستشوئی اطراف رو پائیدم ووقتی دیدم کسی حواسش به ما نیست آروم آروم از جلوی دستشوئی رد شدم و به پشت دستشوئی که فضای تاریکی بود پیچیدم مارال هم آرام آرام دنبال من اومد .به محض اینکه پیچید پشت دستشوئی بغلش کردم و چسبوندمش به دیوار و لبم رو گذاشتم رو لبش این لذت بخش ترین بوسه ای بود که تا این تاریخ از یک دختر گرفتم. برش گردوندم و لبمو گذاشتم روگردنش و شروع کردم به لیسیدن گردن و بنا گوشش سینه هاشو گرفته بودم تو مشتم و میمالوندم و با لبهام لاله های گوشش رو میخوردم او هم کونشو چسبونده بود به کیرم هی خودشو تکون میداد.مارال که حسابی حشری شده بود خم شد و مانتوشو زد بالا یه شلوار کشی هم پاش بود اون روهم کشی پائین چشمام داشت از حدقه میزد بیرون تو اون تاریکی یه کون سفید خوشگل جلو چشمهام بود منم تند دکمه های شلوار سربازیمو باز کردم و کیرمو که دیگه شده بود تنه درخت درآوردم و گذاشتم در کونش دوسه تا که عقب جلو کردم بادستم تف زدم سر کیرم خواستم بکنم تو کونش که خودشو جمع کرد فهمیدم که یا تاحالا کون نداده و یا میترسه منم تو گوشش گفتم نترس توش نمیکنم (آخه بابا ماهم آدمیم حیوان که نیستیم ) سر کیرمو لغزوندم به لای پاش و مالوندم به کسش مارال هم پاهاشو به هم فشار میداد حسابی کیرمو تو منگنه گذاشته بود .کسش کاملأ خیس شده بود برای همین هم خیلی راحت لای پاهاش تلمبه میزدم .یه لحظه فکر کنید توی سرمای اون شب وسط بیابون تو تاریکی بد تر ازهمه پشت دیوار دستشوئی با اون بوی تعفن و صدای گوز و ریدن مسافرا چه حالی میده حال کردن با یه دختری که خدای مهربون از<br />
آسمون برات فرستاده باشه.از خودم تعریف نمیکنم ولی کمرم واقعأ سفته هنوزم که سالها از اون ماجرا میگذره وقتی سکس میکنم طرفم رو دیونه میکنم تا آبم بیاد سرتونو درد نیارم با تکانهائی که مارال میخورد فهمیدم که به اورگاسم رسیده منم حرکتم و تند تر کردم تا آبم بشدت ریخت بین پاهاش مارال هم با دستش آبمو مالید به کسش یه لب حسابی ازش گرفتم و گفتم صبر کن من برم وقتی اشاره کردم بیا دنبالم شماره موبایلمو هم که قبلأ رو یه دستمال کاغذی نوشته بودم بهش دادم و گفتم حتمأ بهم زنگ بزنه .از پشت دیوار دستشوئی اومدم بیرون ووقتی فهمیدم کسی حواسش نیست بهش اشاره کردم که بره مارال هم تند از جلوم رد شد و رفت داخل رستوران منم رفتم دستشوئی تا کیرمو بشورم داشتم شلوارمو میکشیدم بالا که صدای شاگرد راننده رو شنیدم که مسافران را دعوت به سوار شدن میکرد.وقتی داخل اتوبوس شدم دیدم مادر پدرش پشت من نشسته اند و مارال هم جای اونها نشسته لبخندی بمن زد و لباشو غنچه کرد برام منم سرمو تکون دادم و سرجام نشستم.گرمای مطبوع اتوبوس و رخوت ناشی از سکس عجیبی که داشتم حتی مهلت نداد فیلمی روکه راننده گذاشته ببینم و بخواب عمیقی فرورفتم .با تکانهای شاگرد شوفر که میگفت سرکار پاشو رسیدیم از خواب بیدار شدم از جام که بلند شدم اول نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم هر چهارتا صندلی پشت من خالیه نمیدونم تو کدوم یکی از شهر های بین راه پیاده شده بودناز اون زمان تا مدتها هر وقت موبایلم زنگ میخورد خوشحال میشدم و فکر میکردم ماراله ولی هرگز بامن تماس نگرفت و فقط یک خاطره زیبا از اون شب سرد پائیزی برام به جا گذاشتتا پایان خدمت چند بار دیگر به اون رستوران بین راهی رفتم و به دیوار پشت دستشوئی سرزدم حتی یکبار رفتم اونجا و به یاد اون شب جلق زدمنمیدونم شاید مارال هم الان در گوشه ای از ذهنش یاد اون تجربه سکسی عجیب رو حفظ کرده باشه او حتی اسم منو هم نمیدونه لابد هروقت سربازی میبینه یادی هم از من میکنه.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%da%a9%d9%88%d9%86-%da%af%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">177223</post-id>	</item>
		<item>
		<title>وای جنده خانوم با سینه های خیلی بزرگ و حشری شدنش تو رختکن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%ad/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%ad/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Aug 2019 05:01:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[انباری]]></category>
		<category><![CDATA[انداختند]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بعنوان]]></category>
		<category><![CDATA[بلافاصله]]></category>
		<category><![CDATA[بودمدر]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدند]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[تابستونی]]></category>
		<category><![CDATA[جاشونو]]></category>
		<category><![CDATA[جووووون]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقتش]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختانه]]></category>
		<category><![CDATA[خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[دستشون]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دستهاش]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دونفری]]></category>
		<category><![CDATA[راهنمایی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالهای]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارشون]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[فرانسه]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کدومشونو]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکه]]></category>
		<category><![CDATA[کیرشون]]></category>
		<category><![CDATA[کیرشونو]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدن]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[متنفرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[میخواد]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتند]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[وایستاده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[برم. خیلی دلم برای دربند فیلم سکسی و کوهای البرز تنگ شده بود و خاطرات زیادی از دربند داشتم چون ییلاق تابستونی خانواده ما بود. خلاصه راهی سکسی دربند شدم و پیاده به سوی توچال شاه کس حرکت کردم. زیر شلوارم یک شورت بندی پوشیده بودم که در خارج بهش میگن thongو کونی در فرانسه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>برم. خیلی دلم برای دربند فیلم سکسی و کوهای البرز تنگ شده بود</h2>
<p>و خاطرات زیادی از دربند داشتم چون ییلاق تابستونی خانواده ما بود. خلاصه راهی سکسی دربند شدم و پیاده به سوی</p>
<h3>توچال شاه کس حرکت کردم. زیر شلوارم یک شورت بندی پوشیده بودم</h3>
<p>که در خارج بهش میگن thongو کونی در فرانسه بهش میگن slip. به خاطر آسم و تنگ نفسی نیمه راه خسته</p>
<h4>شدم جنده و به یک کلبه که اول فکر کردم متروکه</h4>
<p>هستش رسیدم. به کلبه که نزدیک پستون شدم متوجه شدم استراهتگاه دو سه تا عمله هستش که در اطراف بنایی میکردند.</p>
<h5>یکی از کوس عمله ها با لهجه محلی نمیدونم کجا از</h5>
<p>من پرسید که آیا چای میل دارم یا نه. گفتم بلی و در ضمن پرسیدم دستشویی کجاست. اول راهی دستشتویی شدم و سکس داستان بعد پسر عمله</p>
<h6>منو به یک اتاق کوچک در کلبه راهنمایی ایران سکس کرد و</h6>
<p>گفت بیا استراحت کن. داخل اتاق که شدم دیدم تو نفر عمله دیگه اونجا نشسته بودند. پسر اولی برام چای آورد و برای دونفری که در اتاق بودند هم چای آورد و همگی شروع به صحبت کردیم. سه نفر اهل دهات کردستان بودند. از طرز صحبتم فهمیدند که چند سالی هستش که خارج زندگی کردم و شروع کردند از من درباره اوضاع کار در خارج سوال کردن و آیا اینکه برای آنها ویزا برای کانادا میشه گرفت یا نه و بازار کار در کانادا. من به شتاب چند تا جواب سرهم کردم چون حقیقتش اینکه جواب تمام سوالهای پیچیده آنها را نداشتم. بعد از من پرسیدند که آیا در خارج زن و بچه هم دارم یا نه. به صراحت بهشون گفتم که نه و کمی تعجب کردند که سر 39 سالگی مجرد هستم و آخرش گفتم که علاقه ای به زن گرفتن ویا ازدواج کردن ندارم. تا اینو گفتم فکر کنم گوشی دستشون اومد که گی هستم و به هم یک نگاهی کردند و لبخند زدند. متوجه شدم که شلوارم گلی شده بود و خوشبختانه یک شلوار اضافه در کیسه ای که با خودم داشتم آورده بودم&#8230;در واقع کیسه که نه کوله پشتی کوه نوردی بود. گفتم جایی هست که بتونم شلوارمو عوض کنم. پسره گفت آره یک اتاق کوچیک بغل توالت هستش (در واقع این اتاق انبار کوچکی بود برای خرت و پرت هاشون) و من رفتم تو اتاق کوچیکه و شلوار گلی شده ام رو که در آوردم فقط شورت بندی پام بود که یک دفعه دیدم در اتاق باز شده و پسره که منو به چایی دعوت کرده بود وایستاده و بو کون من زل میزنه و میگه جووووون. اومد به من نزدیک شد و با دستهاش کونمو شروع کرد مالیدن. گفت بیا بشین با ما تو اتاق یعنی منظورش همون اتاقی بود که دوتا دوستاش اونجا بودند. من فقط شورت بندی پام بود و کوله پشتی رو گزاشته بودم تو اتاق انباری. دو تا عمله دیگه با لبخند منو تحویل گرفتند و گفتند بیا یک کم کیر بخور&#8230;هر دوشون کیرشون رو از شلوارشون در آوردند بعد پسره کیرشو در آورد و من شروع کردم به خوردن کیر هر سه نفر ولی یکی یکی و خایه هر کدومشونو قشنگ لیس زدم و خیس کردم. بعدش پسر اولیه گفت حالا حاضری برای کردن؟ گفتم آره و یک لحاف در آورد از گوشه اتاق و پهن کرد وسط&#8230;اول از همه منو گایید من هم چهار دست و پا روی زمین قمبل کرده بودم و همزمان کون دادن به پسره شروع کردم خوردن کیر دوستش&#8230;تک تک جاشونو با هم عوض کردند و هر کدوم موفق شدند هم کونمو بکنند و هم کیرشونو بکنند دهنم و آخر سر دونه دونه آب منیشونو ریختند تو دهنم&#8230;چه اسپرم خوشمزه ای داشتند&#8230;خیلی لذت بردم. آخر سر کارشون که تموم شد گفتند پا شو برو کار داریم و مثل اینکه دیگه حوصله منو نداشتند من هم بلافاصله رفتم لباسمو پوشیدم و کوله پشتیمو برداشتم و رفتم. دیدم این ها مثل سه تا گرگ حشری و شهوتی فقط طرح گاییدن منو کشیده بودند و بعدش انگار نه انگار و منو مثل کهنه استفاده شده دور انداختند. هنوز از خودم متنفرم که از سکس با اونها لذت بردم و میخوام انکار کنم که لذت نبردم ولی دروغ از آب در میاد. فقط دلم میخواست یک کمی بیشتر با من بهتر تا میکردند و صرفا از من بعنوان یک سوراخ برای کردن استفاده نمیکردند چرا که من واقعا از پسره خوشم اومده بود و داشتم عاشقش میشدم ولی دیدم فقط بازیچه میخواد و میخواد چون کس گیرش نمیاد یک جایی کیرشو جا بده که اون هم کون من بود.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%ad/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176034</post-id>	</item>
		<item>
		<title>تیم ورزشی جنده ها</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%aa%db%8c%d9%85-%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%aa%db%8c%d9%85-%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 18 Aug 2019 07:48:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آشپزخونه]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[ارگاسم]]></category>
		<category><![CDATA[اشتهای]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراف]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاديم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتام]]></category>
		<category><![CDATA[اينبار]]></category>
		<category><![CDATA[اينجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اينطوری]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ببينمت]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطره]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگردوند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[برنداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بگذريم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدنش]]></category>
		<category><![CDATA[بيچاره]]></category>
		<category><![CDATA[پرتغال]]></category>
		<category><![CDATA[پرستاری]]></category>
		<category><![CDATA[پرسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخندی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[تلويزيون]]></category>
		<category><![CDATA[تودستم]]></category>
		<category><![CDATA[تورفتم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهای]]></category>
		<category><![CDATA[چوچوله]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظ]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[خنديدم]]></category>
		<category><![CDATA[خنديدن]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابيدن]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبخت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[داداشت]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[داشتيم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[دلداری]]></category>
		<category><![CDATA[دندان‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستای]]></category>
		<category><![CDATA[رسيديم]]></category>
		<category><![CDATA[روبوسی]]></category>
		<category><![CDATA[سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[سوتينش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فهموند]]></category>
		<category><![CDATA[فهميدم]]></category>
		<category><![CDATA[كراوات]]></category>
		<category><![CDATA[كوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[كوچيكتر]]></category>
		<category><![CDATA[كوچيكش]]></category>
		<category><![CDATA[گائيدن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لرزيدن]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ماهرانه]]></category>
		<category><![CDATA[محكمتر]]></category>
		<category><![CDATA[مستعار]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرتم]]></category>
		<category><![CDATA[منتظره]]></category>
		<category><![CDATA[مواظبم]]></category>
		<category><![CDATA[موافقت]]></category>
		<category><![CDATA[موبايلم]]></category>
		<category><![CDATA[ميتونه]]></category>
		<category><![CDATA[ميوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتش]]></category>
		<category><![CDATA[ناقابل]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نوكشون]]></category>
		<category><![CDATA[همچنين]]></category>
		<category><![CDATA[همديگه]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[هميشگی]]></category>
		<category><![CDATA[همينطور]]></category>
		<category><![CDATA[همينطوره]]></category>
		<category><![CDATA[هندوستان]]></category>
		<category><![CDATA[واستادن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[كمك يكی از دوستای بسيار فیلم سکسی عزيزم كه صاحب يكی از قديمی ترين كافی نت های تبريز هستش ، 8-7 ماهی ميشه كه شروع به كار سکسی گرافيك كردم و در حال حاضر هم شاه کس كارم گرفته. در حال حاضر هيچ آرزويی ندارم جز گائيدن دخترهای ناز تبريزی.به هر حال کونی از هر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>كمك يكی از دوستای بسيار فیلم سکسی عزيزم كه صاحب يكی از قديمی</h2>
<p>ترين كافی نت های تبريز هستش ، 8-7 ماهی ميشه كه شروع به كار سکسی گرافيك كردم و در حال حاضر</p>
<h3>هم شاه کس كارم گرفته. در حال حاضر هيچ آرزويی ندارم جز</h3>
<p>گائيدن دخترهای ناز تبريزی.به هر حال کونی از هر چه كه بگذريم سخن دوست نكو تر است، داستانی رو كه خواهيد</p>
<h4>خواند جنده مربوط ميشه عيد همين سال به قول معروف يه</h4>
<p>داستان دبش و لب سوز و پستون لب دوز و قند پهلو.و اما داستان از اينجا شروع شد كه اين دوست</p>
<h5>بسيار ارجمند کوس من تصميم گرفت 5-4 روز اول عيد و</h5>
<p>به همراه خانوم و بچه نازش كه 2 ماهه هستش يه سری به خطه سرسبز شمال برند و روز قبل از حركت سکس داستان كليدهای مغازه رو</p>
<h6>به من و يكی ديگه از دوستام ( ایران سکس قابل ذكر</h6>
<p>است كه اين دوست من يكی از بزرگترين هكرهای ايران هستش معروف به Plus 1 ) سپرد و راهی شمال شد. روز اول ( 1/1/83 ) بعد از تحويل سال و ديد و بازديد اوليه كه ختم ميشه به خونه مادربزرگام يك راست رفتم مغازه و ديدم كه اين دوست من هول تر از من بوده و 2 ساعتی ميشه كه مغازه بازه ( من ساعت 2:30 ب . ظ رسيدم ) هر 2 تامون شيك و پيك كرده بوديم ، وقتی رفتم تو بعد از روبوسی و تبريك سال نو و چرت و پرتهايی از اين قبيل، يهو متوجه دختر نازی شدم كه مشغول چت كردن بود همينطور محو نگاه كردن بودم كه دوستم زد تو سرم و گفت : زياد نگاه نكن ، چشات خراب ميشه . اين فرشته نازم كه متوجه شده بود يه پوزخندی زد و مشغول چت كردن شد غافل از اينكه چه نقشه های براش توی سر داشتم .رفتم نشستم پشت يكی از سيستم ها و ID م رو On line كردم و به كمك دوستم IDی خانوم خانوما رو كه بعدان فهميدم اسمش واقعا فرشته هستش رو گير آوردم و شروع كردم به چت كردن، بعد از سوال هميشگی (a/s/l ) فهميدم كه 19 ساله هستش يعنی 2 سال كوچيكتر از من ، اهل شماله و دانشجوی پرستاری. كم كم شروع كردم به تيليت كردن مخ فرشته خانوم و طی اين تيليت كردن ها فهميدم كه برا گذراندن تعطيلات نوروزی به همراه برادر بزرگش آمدن خونه برادر زن داداش جون . حالا ديگه می خواستم خودمو معرفی كنم يه فكری به سرم زد ، زود به دوستم PM دادم و گغتم كه اگه ميتونه پسه فرشته خانوم رو برام گير بياره كه در عرض 5 دقيقه پسوردش رو داد من هم اول پسوردش رو عوض كردم و بعد به قول بر و بچ dc كردمش. وقتی خواست دوباره On شه نشد، دوباره سعی كرد ولی راه به جايی نبرد تا اينكه صدايی خانوم خانوما در اومد كه :- ID منو هك كردن!!! چرا اينطوری شد؟؟؟ شما می تونين كاری برام بكنين ؟؟؟منم خودم رو زدم كوچه علی چپ و گفتم امكان نداره كه توی اين كافی نت كسی هك بشه ( واقعا هم همينطوره ، در واقع اين كافی نت ما به نوعی غير قابل نفوذ هكرهاست ) و از اين كس شعرا كه ديدم اشك فرشته در اومد و گفت:- من اين ID رو خيلی دوست داشتم . تو رو خدا كاری كنيد كه پسوردم برگردهمنم دوستم رو صدا كردم ، يه چشمك زدم و ازش خواستم كه می تونه برای خانوم كاری بكنه يا نه؟ اين دوست ما هم از آنجايی كه خودش ختم روزگاره شروع كرد به پيدا كردن پسورد خانوم. بعده 10 دقيقه طبق قراری كه داشتيم پسورد رو مثلا پيدا كرد و برگردوند به خود فرشته . فرشته هم بی خبر از همه جا ازمون تشكر كرد و خيلی خوشحال، شروع كرد به چت كردن . منم رفتم نشستم پشت سيستم و شروع كردم به چت كردن با فرشته بعده كمی كس شعر گغتن ازش پرسيدم :- می دونی من كيم؟- نه! ميشه بگين ID منو از كجا آوردين ؟عجب نابغه ای بود! بعد از نيم ساعت چت كردن تازه می پرسه :ID منو از كجا آوردی ؟ منم دل رو زدم به دريا و گفتم :- زياد دور نيستم، اگه سرت رو برگردونی ميبينیتا اين رو گفتم برگشت و منو ديد كه دارم می خندم . از خنده من خندش گرفته بود .سرش رو برگردوند و برام نوشت:- خيلی لوسی ! بی مزه !منم ازش پرسيدم :- می تونم بيام پيشت بشينم؟اولش قبول نكرد ولی بعد گفت : مشكلی نيست و می تونم كنارش بشينم . پاشدم و رفتم كنارش و شروع كرديم به لاس زدن . از همه جا باهم حرف زديم، از درس گرفته تا اوضاع احوال خانواده هامون و طی اين لاسيدن ها متوجه شدم كه 1 ماهی ميشه كه از دوست پسرش جدا شده و دل خوشی از پسر ها نداره .منم شروع كردم به دلداری دادن و نصيحت كردن كه اون پسره خيلی خر بوده كه دختر به اين نازی رو اذيت كرده و تنها گذاشته و رفته . برای اينكه بيشتر بتونم دلش رو بدست بيارم رفتم و براش يه شيرموز درجه 1 غليظ و مخصوص خريدم . و قتی شير موزش رو تموم كرد ازم تشكر كرد و گفت كه ديگه بايد بره . منم خودم رو زدم به نارحتی ، وقتی ديد من ناراحت شدم گفت :- فردا هم بازين؟- آره- كی باز می كنين؟- ساعت 10 به بعد.- OK . ساعت 11 می بينمت. اخم هم نكن . اصلا بهت نمياد.تا اينو گفت گل از گلم شكفت و لبخندی زدم و گفتم :- پس، فردا برای ناهار مهمون منی. اگه نه بگی ناراحت ميشم…!اولش كمی مكث كرد ولی وقتی خواهش رو تو چشام ديد قبول كرد. اصلا باورم نمی شد كه همچنين فرشته ای بهم پا بده، ديگه تو حال خودم نبودم همه اش به فكر فردا بودم كه چيكار كنم. همينطور توی فكر بودم كه صدای رينگ رينگ تلفن بلند شد وقتی گوشی رو برداشتم يه صدای ناز گفت :- سلام ، ببخشيد آقا …… هستند؟- بفرمائيد. خودم هستم.- اااااااااا خودتی؟ پسر صدات كلی فرق كرده. حوصله ام سر رفت ديدم خونه كسی نيست بهت زنگ زدم.- خيلی ممنون كه به ياد مائی. چه خبرا؟- سلامتی. تو چه خبرا؟ سرت كه شلوغ نيست ؟ مزاحم نباشم ؟- ای بابا، اين چه حرفيه؟ شما مراحمين. ديگه می خواستم مغازه رو تعطيل كنم. خوب كجاها رفتی؟ خوش گذشت ؟- بد نبود. جای شما خالی. بعده اينكه رفتم خونه داداشم گفت بريم شاه گلی ( شاه گلی اسم يه پاركه و از يادگارهای خدا بيامرزه . توصيه می كنم اگه امدين تبريز يه سر برين كس هايی خوبی پيدا ميشه اون تو ) حالا 20 دقيقه ای ميشه كه برگشتيم. رفتن شام بخرن ، منم گفتم يه زنگ بهت بزتم ببينم شلوغی نمی كنی؟!- نه بابا، شلوغيم كجا بود؟! ديگه از ما گذشته اين حرفا. راستی فردا كه ميای ؟- آره 11 ميام . خوب ديگه مثل اينكه اومدن . كاری نداری؟- نه . مواظب خودت باش؟- تو هم همچنين . می بوسمت و خداحافظبرق از سرم پريد و ديگه نتونستم چيزی بگم . وقتی به خودم آمدم ديدم بيچاره تلفن از بس داد زده صداش گرفته . تلفن رو گذاشتم سر جاش ، سيستم ها رو خاموش كردم و آماده رفتن شدم. ساعت 9:30 بود كه رسيدم خونه مادر بزرگم . شام خورديم و شروع كرديم به كس شعر گفتن . آخه شب اول سال نو طبق يه عادت ديرينه همه فاميل جمع ميشن خونه مادربزرگم.ساعت 2 نصفه شب بود كه برگشتيم خونه. هنوز 9 ساعت ديگه بايد صبر می كردم تا فرشته خانوم رو ببينم . بعده اينكه مامان اينا خوابيدن رفتم سراغ تلويزيونهمينطور كانال ها رو بالا و پائين می كردم تارسيدم به XXL كه يه فيلم سوپر باحال نشون ميداد. كيرم حسابی راست شده بود ( حالا هم كه دارم اين قسمت رو می نويسم كيرم راست شده ) ناخودآگاه داشتم با كيرم بازی می كردم كه باز فكر فرشته به مغزم هجوم آورد. دست از جلق زدن كشيدم كه فردا با كمر پر به حساب فرشته برسم و به هر ترتيبی بود خودم رو نگاه داشتم ( ولی اين رو هم بگم كه از شق درد داشتم می مردم آخه نامصب فيلمه خيلی باحال بود ) ساعت حول و هوش6 صبح بود كه تلويزيون رو خاموش كردم و خوابيدم . ساعت 9:30 صبح با صدای زنگ موبايلم از خواب پاشدم . فرشته بود :- شازده نمی خوای بلند شی ؟ بسه ديگه بيا مغازه رو باز كن دلم برات تنگ شده .- مگه ساعت چنده؟ 11 كه نشده هنوز ؟!- می دونم و داداش اينا 1 ساعتی ميشه كه رفتن . منم آدمم ديگه حوصله ام سر ميره . كی باز می كنی؟- Ok . 1 ساعت ديگه مغازم .- باشه . زود بيا. راستی تو چه رنگی رو دوست داری؟- چطور؟- می خوام رژ بزنم . می خوام بدونم از چه رنگی خوشت مياد!- ارغوانی و ياسمنی.- پس رژ ياسمنی می زنم با خط لب ارغوانی. خوبه؟- عاليه. من برم يه دوش بگيرم . بيام مغازه- زود بيا .ساعت 10:10 بود كه آماده رفتن شدم . موقع خداحافظی مامان پرسيد:- ناهار ميای؟- نه. قراره با دوستم بريم بيرون. خداحافظ.- خداحافظ . باهام تماس بگير- باشه . خداحافظ.سوار تاكسی شدم ، توی مسير همه اش به فكر اين بودم كه چيكار كنم ؟ چيكار نكنم؟ از تاكسی كه پياده شدم ديدم خانوم خانوما جلو مغازه كشيك واستادن. تا رسيدم شروع كرد به غرغر كردن كه :- كجايی تا حالا ؟ 1 ساعت شما نشده هنوز؟- معذرت می خوام . ترافيك بود.- خوبه والا بهونه شما مردها هميشه تو دستتونه . تا دير می كنيد ترافيك بود و ….لبخندی زدم و گفتم : ببخشيد بابا. همين موقع بود كه دوستم هم از راه رسيد . منم فرصت رو غنيمت شمردم و بهش گفتم :- نمی تونستی كمی زود تر ميومدی تا اين خانوم محترم پشت در نمونند؟- ببخشيد ها ! فيل شما ياده هندوستان كرده ما بايد جريمه اش رو بكشيم؟؟؟- بسه بابا . در رو باز كنيد بريم تو . مثل بچه ها واستادن دعوا می كنند.3تايی شروع كرديم به خنديدن، در رو باز كردم و رفتيم تو. سيستم ها رو روشن كردم و من رفتم كه كتم رو در بيارم وقتی می خواستم Server رو Connect كنم تازه متوجه صورت زيبای فرشته شدم ، انگار تيكه ای از ماه بود كه نصيب من شده . باورم نمی شد ، آخه ديروز كه برا اولين بار ديدمش آرايش نكرده بود ولی امروز محشر بود ازش پرسيدم :- خوشگل كردی ناقلا ؟ قراره كسی رو ببينی؟- بله، می خوام با يه آقای خوشگل برم ناهار؟- خوب اين آقای خوشبخت كيه؟- حالا، وقتی خواستم باهاش برم نشونت می دم.و شروع كرديم به خنديدن .همين موقع بود كه پای مشتری ها به مغازه باز شد . گوش شيطون كر كلی هم مشتری داشتم كه اكثرا مسافر بودن. فرشته هم مشغول چت كردن بود، سرش رو برگردوند و گفت:- ناهار می خوريم ؟- ساعت چنده؟- به به ، بابا ساعت 2 هستش- بذار حالا ميريم .از شانس بد من مغازه هم پر پر بود كه دوستم گفت من حلش می كنم ديدم مشتری ها دونه دونه پا شدن و امدن برای حساب كردن ساعت 2:15 بود كه ئغازه رو بستم و 3 تايی رفتيم ناهار. بعده سفارش دادن غذا دوستم رفت دستاش رو بشوره كه فرشته گفت:- فريد چشمات رو می بندی؟- برا چی؟- تو حالا ببند. بخاطره من .- باشه بستم- باز نكنی ها. حالا باز كنوقتی چشمام رو باز كردم ديدم يه بسته با 2 شاخه گل رز كه من خيلی دوست دارم رو ميز. پرسيدم :- اينا چيه؟- ناقابل . برگ سبزيست تحفه درويش.- درويش كه زن نميشه!- خودت رو لوس نكن. باز كن ببين دوست داری يا نه؟اول گل ها رو بو كردم و يكی رو تقديم كردم به فرشته ( از كيسه خليفه می بخشيدم ) وقتی كه جعبه رو باز كردم ديدم يه عطره ، باورم نمی شد همون عطری بود كه براش له له می زدم :- از كجا فهميدی كه من Farrari دوست دارم؟- ما اينم ديگه؟ آخه منم اين عطر رو خيلی دوست دارم .- فريد يه چيزی رو می خواستم بگم- چی؟- من دوستت دارم!- به همين زودی؟- آره. ديشب فقط داشتم به تو فكر می كردم . تا حالا اينجوری نشده بودم. هر وقت كه به تو فكر می كنم آرام می شم .- فرشته خيلی زوده!!! تو چند روزه ديگه می خوای بری- يعنی تو منو رو دوست نداری ؟- چرا ؟ دوستت دارم ولی نه در حدی كه بخوام اعتراف كنم. ببين من و تو فقط يه مدت كوتاهی می تونيم با هم باشيم . بايد به فكر فردا هم بود. اگه قرار باشه اينجوری رفتار كنيم جدائيمون سخت ميشه.- ولی فريد من دوستت دارم و می خوام كه دوستت داشته باشم- فرشته من ! منم می خوام دوستت داشته باشم و دارم ولی- ديگه چيزی نگو. بذار اين چند روز رو خوش باشيمهمين موقع بود كه دوستم هم امد . ناهار رو آوردند و شروع كرديم به خوردن ولی اصلا اشتهای خوردن نداشتم .همش داشتم به حرف های فرشته فكر می كردم . بعده اينكه غذامون تموم شد دوستم رفت كه حساب كنه من و فرشته هم پا شديم هنوز قدم اول برنداشته بودم كه فرشته دستم رو گرفت و فشرد، منم برا اينكه بيشتر از اين ناراحتش نكنم دستش رو فشردم و رفتيم به طرف در يه 10 دقيقه ای قدم زديم و فرشته رو برديم طرف خونه. ازش خداحافظی كرديم و برگشتيم مغازه. اصلا حوصله هيچ چيزی رو نداشتم . كمی با دوستم درد و دل كردم . اونم گفت ناراحتش نكنم و بذارم اين چند روز بهش حسابی خوش بگذره . تو فكر حرف های فرشته بودم كه باز سر و صدای تلفن رفت آسمان هفتم، دوستم تلفن رو برداشت و بعده يه احوال پرسی كوتاه منو صدا كرد و گفت فرشته ست. گوشی رو برداشتم تا سلام كردم ازم پرسيد :- چرا ناراحتی؟- هيچی، فقط حوصله ندارم .- راستش رو بگو ، بخاطر حرف هتی منه؟ نه؟- نه ، اصلا . خوب چه خبرا؟- هيچی، می خواستم ببينمت . سرت كه شلوغ نيست؟- نه، راحت باش. ميای اينجا؟- نه ، ببين داداش زنگ زده بود كه می خوان برن كندوان و كمی دير ميان. تو می تونی بيای اينجا؟- تونستنش كه می تونم ولی برات دردسر نشه؟- نه، من منتظرتم . زود بيا.- باشه.- خداحافظ.ازش خداحافظی كردم، گوشی رو گذاشتم و دوستم رو صرا كردم و بهش گفتم كه من می خوام برم پيش فرشته . اونم گفت كه مشكلی نيست ، فقط سر راه براش چيزی بخر. گفتم : باشه می خرم. كتم رو انداخت روم و گفت: به سلامت .سر راه اول 1 شاخه گل سرخ و 1 شاخه گل يخ براش خريدم بعدش هم يه ست نقره.ساعت 4:45 بود كه رسيدم خونه فرشته . در رو زدم . فرشته امد در رو باز كرد و گفت: بيا تو.رفتم تو و بعده اينكه كفشام رو در آوردم فرشته دستش رو گذاشت تو دستم و با هم رفتيم سمت خونه. فرشته گفت: تا تو بشينی من يه شربت درست كنم و بيام. عجب خونه ای بود بزرگ و باحال روی مبل نشسته بودم كه يهو فكری به سرم زد. چيزايی رو كه براش خريده بودم رو روی ميز چيدم و رفتم به سمت آشپزخونه . بين راه كراواتم رو در آوردم و از پشت چشمهای فرشته رو بستم:- چيكار ميكنی فريد؟- حالا سينی از دستم ميوفته زمين- نترس من گرفتمش. فقط بدون اينكه چيزی بگی آرام باهام بياوقتی رسيديم به ميزی كه روش كادو های فرشته رو چيده بودم سينی رو از دستش گرفتم و گفتم همين جا بشين و بعد گلها رو دادم دستش وقتی گلها رو بو كرد مثل كور ها دستاش رو توی هوا تكون ميداد كه ازش پرسيدم:- دنبال چيزی می گردی؟- آره، دنبال دستای تودستم رو بطرفش دراز كردم، تا دستام رو حس كرد محكم گرفتشون و من رو كشيد به طرف خودش. تا به خودم بيام ديدم لبام با لبهای شيرين فرشته قفل شده توی عمرم لب يه اين شيرينی نديده بودم از بوسيدنش سير نمی شدم فرشته هم بد جوری نفش نفس ميزد و محكم بغلم كرده بود. همينطور لبامون به هم قفل شده بود كه احساس كردم صورتم خيس شده. آره ، فرشته داشت گريه می كرد.تا كروات رو از چشاش باز كردم محكم بغلم كرد و گفت: فريد قده يه دنيا دوستت دارمو زد زير گريه . از گريه فرشته منم اشكام در امد صورتم رو بردم طرف گوشش و گفتم: منم قده يه دنيا دوستت دارم و آروم شروع كردم به مكيدن لاله گوشش. اونم بيكار نبود و داشت گردن منو ميليسيدتو همون حال بغلش كردم و بردم طرف اتاق خواب با هم افتاديم رو تخت. فرشته هم كراوات رو انداخت دوره گردن من و منو كشيد سمت خودش دوباره شروع كرديم به لب گرفتن 15 دقيقه ای مشغول لب گرفتن بوديم كه فرشته شروع كرد به باز كردن دگمه های پيراهنم منم كمی زونش رو مكيدم و شروع كردم به ليسيدن گردنش با هر ليسی كه می زدم فرشته آهی از ته دل می كشيد و محكمتر بغلم می كرد. توی همين حال يواش يواش تاب فرشته رو كشيدم بالا و شروع كردم به مالش پستوناش از روی سوتين خودش تابش رو كامل در آورد . يه لب آبدار ديگه ازش گرفتم و با دندانهايم بند ها سوتينش رو تا بازوهاش كشيدم پايين البته فرشته هم بيكار نبود ، داشت كمربند و زيپ شلوار منو باز می كرد و بعد سوتينش رو از عقب باز كردم ، وای چی داشتم می ديدم ،2تا پستون اندازه پرتغال كه نوكشون متورم شده بود. منم درنگ نكردم و افتادم به جونشون يكی رو می خوردم و اون يكی رو می چلوندم . ديگه فرشته تو حال خودش نبود.آه كشيدناش تبديل شده بود به ناله منم شروع كردم به ليسيدن لای پستوناش وای كه چه مزه ای داشت بوی عرق و عطری كه زده بود قاطی شده بودند ، عجب حالی ميداد. توی همين حال شلوار استرجی كه به پای فرشته بود درش آوردم حالاديگه يه شورت توری سياه تنش بود. بعده اينكه شلوارش رو در آوردم شروع كردم به ليسيدن پستوناش يواش يواش امدم پايين تا رسيدم به نافش زبونم رو می كردم توی نافش ، فرشته هم كه هم خوشش امده بود و هم قلقلكش سرمو دو دستی گرفته بود . سرم رو آوردم بالا كه ازش هم يه لب بگيرم و هم اجازه در آوردن شورتش رو كه يهو دستم خورد به لای پاش، آبشار خانوم بد جوری داشت نم پس ميداد خيس خيس بود . زودی يه لب گرفتم و دم گوشش گفتم درش بيارم؟ تو حال خودش نبود ولی با زبون بی زبون بهم فهموند كه خيلی وقت منتظره همچين لحظه ای هست ولی بايد مواظب باشم. منم بهش گفتم : نترس مواظبم و يه لب ديگه برای تصديق حرفام ازش گرفتم و دوباره شروع كردم به ليسيدن بدنش تا رسيدم به شورتش اول كمی از روی شورت اون كس نازش رو بو كردم ، بعد هم شروع به مالشش كردم . ديگه تحمل نداشتم شرتش رو زدم كنار . خدای من چی داشتم می ديدم يه كس ناز و كوچيك بدون كمترين آثار مو، مثل اينكه از قبل خبر داشت صاف صافش كرده بود منم فرصت رو غنيمت شمردم و شروع كردم به ليسيدن و خوردن آب كس خانوم، فرشته كه كمی آروم شده بود دوباره شروع كرد به ناله كردن تا می خواستم يه نفسی تازه كنم سرم رو به سمت كسش فشار می داد حالا ديگه شورتش رودر اورده بودم و با زبونم داشتم چوچوله كوچيكش رو می ليسيدم وای كه چه حالی می داد. يهو فرشته شزوع كرد به لرزيدن و از صدا افتاد، آره خانوم به ارگاسم رسيده بود منم رهاش كردم تا كمی حالش بهتر شه تا سرم رو از لای پاش بلند كردم منو بغل كرد يه اب از همديگه گرفتيم و بعد منو چرخوند طوری كه من زير بودم و فرشته رو . شروع كرد به ليسيدن بدنم وای كه چه ماهرانه كار خودش رو انجام ميداد همينطور می ليسيد تا رسيد به شورتم اول كمی از روی شرت با كيرم بازی كرد حالا ديگه نوبت من بود كه آه و ناله كنم . تو يه آن شرتم رو در آورد يه نگاهی به كير راست شده من كرد و همش رو كرد تو دهنش بطوری كه برخورد كيرم رو با حلقش احساس كرد بعد شروع كرد به ساك زدن با اينكه دفعه اولش بود كه از اينكارا می كرد ولی خيلی خوب ساك ميزد منم بيكار نبودم و با انگشتام با كس و چوچوله اش بازی می كردمبيچاره انقدر ساك زده بود كه به سرفه افتاد .منم كيرم و از دهنش در آوردم و خوابوندمش روی تخت ازش پرسيدم می تونم از كون بكنمش يا نه؟ كه با تكون دادن سرش موافقت كرد منم پا شدم و از روی ميز آرايش كرم برای چرب كردن كون فرشته برداشتم. فرشته رو به پشت خوابوندم و بهش گفتم كه پاهاش رو تا جايی كه می تونه باز كنه و اونم مثل يه ژريمناستيك كار 180 درجه پاهاش رو باز كرد . سوراخ كونش طوری باز شد كه ديگه احتياجی به كرم نبود ولی چون هم دفعه اولش بود و هم برای اينكه دردش كم شه با كرم شروع كردم به ليز كردن سوراخ كونش و گاه گداری هم يكی از انگشتام رو می كردم تو كونش تا كمی گشاد شه بعد هم كمی به كيرم كرم ماليدم ولی قبل اينكه تو كونش بكنم كيرم رو بردم طرف كسش كه از اين كارم ترسيد و زود پاهاش رو بست و گفت چيكار داری می كنی ، من دخترم . خنديدم و گفتم نترس فقط می خواستم كمی از آب كست رو به كيرم بمالم. وقتی مطمئن شد دوباره پاهاش رو باز كرد، منم كيرم رو ماليدم به كسش و بعد گذاشتم دم سوارخ كونش . وقتی كه می خواستم فشار بدم ديدم فرشته چشماش رو بسته و منتظره كه فريد كوچولو بره تو. منم دريغ نكردم و تا نصفه كيرم رو فرستادم تو كه يهو فرشته جيغ بلندی كشيد كه گوشام كر شد . زود كيرم رو در آوردم . ازش پرسيدم اگه دردش زياده ديگه ادامه نديم كه گفت : نه بكن تو كونم عادت می كنم، دوباره كمی كرم دم سوراخ كونش زدم و اينبار آهسته تر از دفعه قبل كيرم رو كردم توی كون خانوم . بيچاره از شدت درد لباش رو گاز می گرفت. وقتيكه كيرم رو تا ته فرستادم تو كمی همون تو نگه داشتمش تا عادت كنه بعد هم شروع كردم به تلمبه زدن ، فرشته هم كه ديگه داشت لذت می برد دوباره صدای آه آهش بلند شده بود و ميگفت محكم تر بكن . منم كه داشتم حال می كردم بدمن در نظر گرفتن دردی كه فرشته داره تحمل می كنه با همه زورم كيرم رو می كردم توی كون خانوم و همزمان با دستام پستوناش رو می چلوندم كه فرشته دوباره به ارگاسم رسيد منم كه ديدم بيچاره ديگه نای تحمل كردن نداره كيرم رو در آوردم . تا كيرم رو در آوردم فرشته گفت كه می خوام برات ساك بزنم و بدون اينكه منتظر جواب من باشه همه كيرم رو كرد توی دهنش و شروع كرد به ساك زدن ديگه داشت آبم ميومد كه بهش گفتم :- آبم داره مياد- می خوم همه آبت رو بخورم . می خوام شيره وجودت با وجدم يكی شهاينو گفت و شروع كرد به ساك زدن كه يهو ابم امد و همش رو خالی كرد توی دهنش . فرشته هم همش رو خورد كمی از آبم هم از كنار لباش زده بود بيرون كه با زبونش كشيد توی دهنش و خورد . منم برا اينكه بهش ثابت كنم دوستش دارم يه لب ازش گرفتم و زبونم رو فرستادم توی دهنش و شروع كردم به ميك زدن زبونش. ديگه نه فرشته حال داشت و نه من. بغلش كردم و كمی باهم دراز كشيدم .بعده 10 دقيقه گفت فريد می خوای با هم يه دوش بگيريم؟منم از خدا خواسته گفتم : آره . وليزود باش كه حالا داداشت اينا ميان. خنديد و گفت : گور همشون و من بغلش كردم و با هم رفتيم حمام. زير دوش هم كمی با هم حال كرديم . از حمام كه امديم بيرون داشتم لباسام رو می پوشيدم كه يادم افتاد ست نقره اش رو هنوز ندادم . ست نقره رو از روی ميز برداشتم و گفتم :- برگ سبزيست تحفه درويشخنديد و گفت : مگه درويش آقا ميشه ؟ كه اين بار 2 تايی زديم زير خنده . موقع خداحافظی ازش يه لب گرفتم و گفتم كه : منم اعتراف می كنم كه« دوستت دارم »</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%aa%db%8c%d9%85-%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4%db%8c-%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175843</post-id>	</item>
		<item>
		<title>میلف شگفت انگیز با کیر کلفت پمپاژ میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jul 2019 08:23:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[آقایون]]></category>
		<category><![CDATA[آمپولو]]></category>
		<category><![CDATA[آهستگی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقا]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[استخونی]]></category>
		<category><![CDATA[استراحت]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[اسمتون]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهی]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[‫افتاد]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[التماساش]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انصافا]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتش]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[اومدید]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایشالا]]></category>
		<category><![CDATA[بابامو]]></category>
		<category><![CDATA[بابایی]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[باشهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشم]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[ببینمش]]></category>
		<category><![CDATA[بخاطرش]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[بذاریم]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برجسته]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرده]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[برنداشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بشناسم]]></category>
		<category><![CDATA[بفرمایید]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بودآروم‬]]></category>
		<category><![CDATA[بودسرمو]]></category>
		<category><![CDATA[بودیکم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیدارت]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیکینی]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[بیمارستانی]]></category>
		<category><![CDATA[بینشون]]></category>
		<category><![CDATA[پایینش]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پرسید:]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پستوناش]]></category>
		<category><![CDATA[پشتشون]]></category>
		<category><![CDATA[پوزخندی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچوند]]></category>
		<category><![CDATA[پیچونده]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیمو]]></category>
		<category><![CDATA[تایتانیک]]></category>
		<category><![CDATA[تحویلم]]></category>
		<category><![CDATA[تراشیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیبی]]></category>
		<category><![CDATA[تفریحی]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونستی]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چشامونو]]></category>
		<category><![CDATA[چشماتو]]></category>
		<category><![CDATA[چشمامو]]></category>
		<category><![CDATA[چوچولش]]></category>
		<category><![CDATA[چیزایی]]></category>
		<category><![CDATA[چیکارت]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[حرفاشون]]></category>
		<category><![CDATA[حواستون]]></category>
		<category><![CDATA[حواسشون]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خانوما]]></category>
		<category><![CDATA[خانومه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستید]]></category>
		<category><![CDATA[خواستیم]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشونو]]></category>
		<category><![CDATA[خوردم‌]]></category>
		<category><![CDATA[خوردنش]]></category>
		<category><![CDATA[خورشید]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلت]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگله]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خونسرد]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادم]]></category>
		<category><![CDATA[خونواده]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشمه]]></category>
		<category><![CDATA[داداشی]]></category>
		<category><![CDATA[دادبعد]]></category>
		<category><![CDATA[دادگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[دارمگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجوی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درآورده]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[دراومد]]></category>
		<category><![CDATA[دراومده]]></category>
		<category><![CDATA[درباره]]></category>
		<category><![CDATA[درخشید]]></category>
		<category><![CDATA[درنیاد]]></category>
		<category><![CDATA[دستاشو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دستمال]]></category>
		<category><![CDATA[دستمالم]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دلسوزی]]></category>
		<category><![CDATA[دمپایی]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دندونام]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاناین]]></category>
		<category><![CDATA[دوستیمون]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونفره]]></category>
		<category><![CDATA[دیگهگفت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رفتگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[رنگارنگ]]></category>
		<category><![CDATA[روکیرم]]></category>
		<category><![CDATA[روناشو]]></category>
		<category><![CDATA[رونایی]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[زمینیه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سرتاسر]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سوالای]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینشو]]></category>
		<category><![CDATA[شدهگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[شماگفت]]></category>
		<category><![CDATA[شناختی‬]]></category>
		<category><![CDATA[شهگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزترین]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[غیرتیم]]></category>
		<category><![CDATA[فامیلی]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[قربونت]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[کردخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمتو]]></category>
		<category><![CDATA[کردنشون]]></category>
		<category><![CDATA[کردیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنارمون]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنمسریع]]></category>
		<category><![CDATA[کنهولی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولویی]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتمش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتن]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گردنمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتمو]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنش]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتنم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتید]]></category>
		<category><![CDATA[گوشیمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[لیمویی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشالا]]></category>
		<category><![CDATA[مامانت]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوش]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[مرتیکه]]></category>
		<category><![CDATA[مردونه]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیم]]></category>
		<category><![CDATA[مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[مکانیک]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[ممنونم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[منظورشو]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونیه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونا]]></category>
		<category><![CDATA[مهمونی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[میاورد]]></category>
		<category><![CDATA[میومدن]]></category>
		<category><![CDATA[میومده]]></category>
		<category><![CDATA[میومدی]]></category>
		<category><![CDATA[میومدیم]]></category>
		<category><![CDATA[ناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین]]></category>
		<category><![CDATA[ناسلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهانی]]></category>
		<category><![CDATA[ناهارم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزدیکی]]></category>
		<category><![CDATA[نسبتا‬]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نفهمیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیومد]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیستیه]]></category>
		<category><![CDATA[نیفتاد]]></category>
		<category><![CDATA[هارمونی]]></category>
		<category><![CDATA[هرجوری]]></category>
		<category><![CDATA[‫هرچقدر]]></category>
		<category><![CDATA[هردوشون]]></category>
		<category><![CDATA[هزارتا]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همسایه]]></category>
		<category><![CDATA[همکاری]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وررفتم]]></category>
		<category><![CDATA[وسطشون]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیتم]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یواشکی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم. انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>خیالی است&#8230;امیدوارم لذت ببرید. فصل فیلم سکسی اول (غریبی)به سختی چشمامو باز کردم.</h2>
<p>انگار چند هفته ای می شد، که چشمام بسته بودند. با باز کردنشون نور سکسی شدیدی رو توشون حس کردم که</p>
<h3>باعث شاه کس شد، اونا رو خیلی کوچیک کنم. همه چیو تار</h3>
<p>می دیدم&#8230; یه چیز سفیدی رو کونی جلوم حس کردم. تصویر به مرور واضح تر شد تا این که شخصی با</p>
<h4>روپوش جنده سفید جلوم ظاهر شد. به نظر دکتر میومد. همین</h4>
<p>که اینو درک کردم، فوری با پستون چرخوندن سرم اطرافمو نگاه کردم. استرس خاصی سرتاسر وجودم رو گرفت.خواستم بلند بشم که</p>
<h5>دکتره گفت: کوس عزیزم خونسردیتو حفظ کن&#8230; الان تو بیمارستانی&#8230; جات</h5>
<p>امنه&#8230; خیالت راحت&#8230;نفهمیدم منظورش از این حرفا چی بود&#8230; فقط داشتم با تعجب اطرافمو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم: سکس داستان من اینجا چیکار</p>
<h6>می کنم؟؟؟ مگه چم شده؟؟؟سریع یه نگاهی به ایران سکس بدنم کردم&#8230;</h6>
<p>دست راستم تو گچ بود و یه سرمم به دست چپم وصل بود&#8230; با کج کردن سرم درد شدیدی رو تو گردنم حس کردم&#8230; بدجور رگ به رگ شده بود&#8230; انگار ضربه ی شدیدی خورده باشه یا حرکت ناگهانی کرده باشه. سرم هم بدجور درد می کرد. وقتی دست به سرم زدم، متوجه همون چیزی شدم که باعث شده بود سرم خیلی سنگین بشه&#8230; یه بانداژ اساسی&#8230; همین جوری داشتم با خودم ور می رفتم که دکتر گفت: الان حالت چطوره؟؟؟- چطور من اومدم اینجا؟؟؟- می دونم خیلی سؤال داری اما باید صبر کنی&#8230;.نفهمیدم چرا اون حرفو زد!!!! چرا اصلاً با من اون جوری صحبت می کرد؟؟؟؟ یه لحنی داشت انگار داره بهم ترحم می کنه&#8230;.دکتر همون جوری که داشت به سمته در می رفت، گفت: چیزی نیاز نداری؟گفتم: فقط چند تا جواب می خوام&#8230;یه لبخندی زد و گفت: یکم صبر داشته باش&#8230; به وقتش همه چی حل می شه&#8230;دکتره به نظرم خیلی عجیب میومد. چرا با من اون جوری برخورد می کرد؟ من که بچه نیستم&#8230; با گفتن این حرف یه سؤال تو ذهنم شکل گرفت: راستی من چند سالمه؟؟؟؟؟ همون جوری داشتم به خودم فشار می آوردم اما هیچی یادم نیومد&#8230; یکم گیج شدم&#8230;به خودم گفتم: آخه چطور ممکنه ندونی چند سالته آقا&#8230;&#8230;بازم گیر کردم&#8230; راستی اسم من چیه؟؟؟ اصلاً من کیم؟؟؟ هر چی زور زدم بازم فایده نکرد&#8230; تنهایی داشت حوصلمو سر می برد. دکمه پرستارو زدم و چند لحظه بعد یکی با یه آمپول پیداش پیداش شد. گفتم: شما می دونید من کیم؟؟؟ چرا اینجام؟؟؟گفت: البته که می دونم&#8230; در حالی که میومد آمپولو تو سرم خالی کنه ادامه داد: راستش چند شب پیش که داشتی از فضا میومدی زمین ، مثل این که سفینت سوخت تموم کرد و سقوط کردی اما حالا شانس آوردی که زنده ای و ما در خدمتتیم!!!!!!گفتم: تو رو خدا اذیتم نکنید دیگه&#8230; این جا همه منو سرکار می ذارن&#8230; اون از دکتر اینم از شما&#8230;گفت: تقصیر من نیست، دکتر این جوری دستور داده&#8230; ولی این دفعه کور خوندی&#8230; عمراً بذاریم از دستمون فرار کنی&#8230; یکم مسکن بهت تزریق کردم&#8230; راحت بخواب&#8230; مطمئن باش فردا جواب تمام سؤالاتتو می گیری&#8230;چراغ اتاقو خاموش کرد و رفت&#8230;بازم منظورشو نفهمیدم&#8230; یعنی من قبلاً هم اینجا بودم و فرار کردم!!!! آخه برای چی؟؟؟؟ همین جوری به این سؤال فکر می کردم که حس کردم، یواش یواش چشام دارن سیاهی می رن&#8230;.صبح با صدای کنار زدن پرده ها بیدار شدم&#8230; خورشید داشت مستقیم تو چشای من می تابید&#8230; فوری دستمو گرفتم جلوی چشامو به پرستار گفتم: آخه مگه اسیر گرفتید؟؟؟ هرچی که دلتون می خواد می گید&#8230; جواب منو هم نمی دید&#8230; حالا هم نمی ذارید یه دو دیقه بخوابیم&#8230;پرستار همون جوری که داشت به سمتم میومد، غرغر کنون گفت: خبه خبه&#8230; لنگه ظهره دیگه&#8230; نمی خواستید بیدار شید&#8230;. پاشو یه آبی به صورتت بزن که سریع یه چیز بیارم بخوری قراره امروز ملاقاتی داشته باشی&#8230;با خوش حالی گفتم: کی؟گفت: به وقتش می فهمی&#8230;اول اون دستگاه سوند ادراری رو باز کرد، بعد کمکم کرد بلند شم اما مثل این که پاهام خوابیده بودن&#8230; به سختی و به زور رو پاهام ایستادم و با کمکش رفتم یه آبی به سر و صورتم بزنم&#8230; داشتم دستامو می شستم اما همه ی حواسم به دردی بود که بدنم داشت به خاطر بی تحرکی می کشید&#8230; یک لحظه حس کردم یکی داره نگام می کنه&#8230; سرمو که آوردم بالا پسری رو دیدم که داره با یه صورت پر از زخم و کبودی و سری بانداژ شده با چشای گود افتاده ی پژمرده به چشای من زل میزنه. خشکم زد. خیلی جا خوردم&#8230;به خودم گفتم: این یارو دیگه کیه؟؟؟؟ اصلاً باورم نمی شد که اون من باشم&#8230; به نظر میومد که چشام به خاطر گریه ی خیلی زیاد به اون روز افتاده باشه&#8230;. همون جوری داشتم با صورتم ور می رفتم که پرستار سر و کلش دوباره پیدا شد و گفت: بِهَع&#8230; تا حالا خودتو ندیده بودی؟؟؟ فس فس نکن بیا سریع اینا رو بخور که الان مهمونا می رسنا!!!!!!مشغول به خوردن چیزایی که جلوم گذاشته بود شدم که یهو در باز شد و زن مسن لاغر اندامی اومد تو&#8230; یه مانتو و شال مشکی پوشیده بود. به نظر میومد که چشای اونم به خاطر گریه ی زیاد گود افتاده بود. یه دستمالم دستش بود. یه خوش حالی تلخی تو چشاش موج میزد&#8230; اومد نشست کنارمو گفت: سلام مادر چطوری؟؟؟یکم ازش خجالت می کشیدم. اصلاً هم تا اون موقع یادم نمیومد جایی دیده باشمش.گفتم: خانم ببخشید من شما رو می شناسم؟ مطمئنید اتاقو درست اومدید؟؟؟چشاش پر اشک شد و گفت: می دونی تو این چند هفته ای که تو کما بودی چقدر دعا و نذر کردم تا زنده بمونی&#8230; پسرم چرا با خودت این کارو کردی؟؟؟گفتم: خانم اصلاً منظورتونو نمی فهمم&#8230; من خودم مامان دارم&#8230; خیلی هم دوستش دارم و نیازی به دلسوزی شما ندارم&#8230;بغضش ترکید و سیل اشکش جاری شد. هق هق می زد و یه چیزای نامفهومی زیر لب زمزمه می کرد: امیر&#8230; چرا&#8230;فکر کردم دیوونست&#8230; اون گریه می کرد و من تو دلم به کاراش می خندیدم&#8230; تا اینکه دکتر اومد و اونو به بیرون هدایت کرد&#8230; بعد خودش اومد پیشم نشست و گفت: این خانومه رو می شناختی؟ جایی ندیده بودیش؟گفتم: اون دیوونهه رو می گی!!!! نه باید بشناسم؟ دکی از صبح تا حالا هی گفتن مهمون مهمون این بود؟؟؟دکتر گفت: همه پشت درن اما نمی خوام روز اول زیاد بهت فشار بیاد&#8230;گفتم: دکتر! بابا حوصلم سر رفت&#8230; بفرستشون تو&#8230; مثل این یکی شاید دیوونه باشن&#8230;. ما هم کلی می خندیم دیگه&#8230;گفت: نمی شه!!!گفتم: بابا یه تنوعی می شه&#8230; پوسیدیم این جا&#8230; تو رو خدا دکتر&#8230; تو رو خدا&#8230;دکتر رفت تو فکر و همون جوری که به سمت در می رفت، گفت: بذار یکم روش فکر کنم&#8230; اگه صلاح ببینم می فرستمشون پیشت&#8230;منم گفتم: آقایی&#8230;.فکر می کردم که منو پیچونده&#8230; اما یه ربع بعد با کمال ناباوری دیدم 4 نفر اومدن تو اتاق&#8230; با خنده بهم سلام کردن&#8230; یه مرد مسن هیکلی که یه دست کت و شلوار شیک تنش بود با عصبانیت تمام اومد جلو و یه سیلی آبدار روی کبودی هام نشوند و گفت: دستت درد نکنه&#8230; خوب جواب اون همه اعتمادو دادی&#8230; آخه مگه اون چی داشت که بخاطرش همه ی ما رو فروختی؟؟؟!!!خیلی درد گرفت. قاطی کردم. نمی تونستم با اون وضعیتم دعوا کنم. پس فقط با عصبانیت تمام گفتم: مرتیکه!!! فکر می کنی کی هستی که دستتو رو من بلند می کنی؟؟؟زن مسنه اومد جلو و اون مرده رو دور کرد و بهش گفت: خودتو کنترل کن دیگه&#8230; اون که یادش نمی یاد چی کار کرده&#8230; خودتو اذیت نکن&#8230;- آخه خانوم نمی شه&#8230; می بینمش دلم کباب می شه&#8230;- خونسرد باش&#8230; بیا بشین رو این صندلی&#8230; همه چی به وقتش&#8230;یه پسر نوجوون بینشون بود. اومد جلو و عرض اندامی کرد و گفت: امیر&#8230; منو نمی شناسی؟؟؟- نه&#8230;- ای بابا داداشتم دیگه&#8230; همونی که همش اذیتت می کرد و از دستش آسی بودی&#8230; یادت نیومد؟؟؟اون زن مسنه گفت: نیما ااااااااه&#8230;. مگه دکتر نگفت زیاد بهش فشار نیارید&#8230;.راستش یکم از اون مرده می ترسیدم&#8230; اما در کل خیلی مسخره بودن&#8230; همش داشتم تو دلم بهشون می خندیدم که با حرف این زنه نتونستم جلوی خندمو بگیرم و نیشم باز شد&#8230; همین جوری که داشتم می خندیدم نگاهم با یه دختر گره خورد. خندم محو شد. دختر خوشگلی بود. یه مانتوی سفید به تنش بود. تنگ نبود اما از اون فاصله می شد به بزرگی پستوناش پی برد. یه شال طرح دار تقریباً لیمویی رنگ هم سرش بود. خیلی ازش خوشم اومد&#8230; پیش خودم گفتم: وای چی می شد اگه مخ اونو می تونستم بزنم!!!! وای&#8230;بقیه که متوجه نگاهام شده بودن گفتن: این دختره رو شناختی؟؟؟ نازنین&#8230; دختر داییت&#8230;.پیش خودم گفتم: اگه واقعاً دختر داییم بود، چرا باید با اینا تنهایی میومد؟؟؟ اینا می خوان بزور خودشونو خونواده ی من بکنن&#8230; چرا فقط اونا منو سرکار بذارن&#8230; حالا که این جوریه براشون دارم&#8230;.گفتم: آها نازنین&#8230;. یه چیزایی داره یادم میاد&#8230; آها&#8230; آره&#8230; بیا بغلم دلم برات تنگ شده بود&#8230; همه نیشاشون باز شد و با نگاها و حرکات سرشون به نازنین اشاره کردن که بیاد پیشم&#8230;به خودم گفتم: باریکلا&#8230; خوب داری استفاده می کنی&#8230; حالا که اومد تو بغلت می خوای باهاش چی کار کنی؟؟؟؟آروم سلام و احوال پرسی کرد و اومد تو بغلم. سرم رو شونش بود و داشتم بقیه رو نگاه می کردم. همه داشتن با نیش باز نگام می کردن&#8230;تو دلم گفتم: ماشّالا هیچ غیرتیم که ندارن!!! انگار دارن فیلم سوپر نگاه می کنن!!!!اوه اوه!!! با اون نگاها که کاریش نمی تونستم بکنم!!!!برای اینکه گندش درنیاد، سریع از بغلش اومدم بیرون و گفتم: خانوم بابت کارم ببخشید&#8230; اما شما رو نمی شناسم&#8230; فقط می خواستم یکی رو بغل کنم&#8230; ببخشید&#8230;مرده از رو صندلی بلند شد وگفت: تخم سگ!!! خانوم ببین این آدم بشو نیستا!!! ببین کی بهت گفتم.خانوم مسنه با یه حالت کلافه گفت: بابا مگه دکتر نگفت یکم کمبود عاطفه پیدا کرده&#8230; بشین سر جات دیگه&#8230; آروم باش ببینم چه خاکی می تونم تو سرم بریزم&#8230;یه لحظه حس کردم سرم یه تیر کشید. دستمو گذاشتم رو سرم.- داداشی چیزیت شد؟؟؟- نه&#8230; چیز خاصی نیست، خوب شد.زن مسنه- ما دیگه میریم&#8230; تو باید یکم استراحت کنی&#8230;اتاق خالی شد و من یه نفس راحت کشیدم. سمت راستم حس کردم یه نفر به پنجره تکیه داده&#8230; وقتی نگاش کردم، یکم ترسیدم. آفتاب از کنارش تو چشمم می تابید، برا همین نتونستم خوب ببینمش. فقط فهمیدم که یه دختر جوونه&#8230;- شما کی اومدید تو اتاق؟؟؟همون جوری که داشت به سمت در می رفت، گفت: خیلی وقته همین جا ایستادمو دارم نگات می کنم&#8230;وقتی قیافش معلوم شد، چشام 4 تا شدن!!! یه دختر سفید با چشایی سبز و موهای قهوه ای که از گوشه ی شالش بیرون ریخته بودن. وای که چقدر ناز بود. یه مانتوی کرم هم تنش بود. لاغر و خوش اندام بود. سینه هاش برجسته بودن و یه شلوار لی تنگ هم پاش بود که روناشو بزرگ و خوش تراش جلوه می داد&#8230;.گفتم: شما کی هستید؟ خیلی به نظرم آشنا میاید؟؟؟ فکر می کنم یه جا شما رو دیدم&#8230;بهم پوزخندی زد و گفت: من دیگه باید برم. کاری نداری؟گفتم: بازم بهم سر می زنید دیگه؟؟؟گفت: معلومه عشقم&#8230;نمی دونستم داره اون جا چی می گذره و چرا اون قدر آدما عجیب شدن&#8230; چرا اون خانوم بهم گفت: عشقم&#8230; نکنه برام خواب و خیال دیده&#8230; شایدم می شناسمش&#8230; شاید ضربه ای که به سرم خورده باعث شده اونو یادم بره&#8230; پس&#8230; اون 4 نفر چی؟؟؟؟ نکنه واقعاً خونوادمن؟؟؟ شاید اون ضربه باعث شده حافظمو از دست بدم&#8230;. تو حال و هوای خودم بودم که حس کردم یکی داره صدام می کنه&#8230; دکتر بود&#8230; می گفت: کجایی؟؟ کسی رو شناختی؟- آره&#8230; اتفاقاً پیش پای شما رفت&#8230;- خب کدومشون؟؟؟- ¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬اون دختر جوونه&#8230; مانتو کرمه&#8230;یکم فکر کرد. بعد گفت: فقط یه دختر جوون بود که اونم مانتوش سفید بود&#8230;- مثل این که حواستون نبوده اما دفعه ی بعد که اومد نشونتون می دم&#8230;دکتر رفت تو فکر&#8230;- دکتر یه سؤال دارم.- جانم بپرس&#8230;- من حافظمو از دست دادم درسته؟؟؟- خوش حالم که خودت تونستی به این نتیجه برسی&#8230; راستش آره&#8230; سه هفته ی پیش روز دوشنبه مثل این که پشت فرمون بودی و با سرعت کوبیدی به یه درخت&#8230; از اون موقع تا حالا هم تو کما بودی و چند روز پیش که از کما بیرون اومدی همه ی دکترایی که ازت قطع امید کرده بودن داشتن شاخ در می آوردند&#8230; یه چیزیو می دونی؟؟؟ تو خوش شانس ترین پسر روی زمین هستی&#8230;این حرف خوش شانس بودن خیلی برام آشنا میومد&#8230; حس می کردم این یه حس خیلی قوی ای بود که از خیلی وقت پیش یدک می کشیدم&#8230; اما بازم هرچی زور زدم چیزی یادم نیومد&#8230;خیلی احساس بدی داشتم&#8230; آخه همه چیز در عین آشنا بودن ناآشنا بودن&#8230;دکتر- دوباره کجا رفتی؟؟؟ چیزی شد؟؟؟- راستش خوش شانس بودنم یکم آشنا می زد&#8230; راستی دکتر من کیم؟؟؟- ممممم&#8230; اسمت امیره&#8230; 18 سالته&#8230;. دانشجوی ترم اول دانشگاه امیرکبیر هستی اونم تو رشته ی مکانیک&#8230;.همون لحظه احساس کردم برق منو گرفت&#8230;با کمال ناباوری گفتم: امیرکبیر؟؟؟ مکانیک؟؟؟ من؟؟؟؟- برای امروزت کافیه&#8230; زیاد به خودت فشار نیار&#8230; استراحت کن&#8230; من یه سری کار دارم انجام می دم؛ عصر دوباره میام پیشت&#8230;.دکتر منو با هزار ویک پرسش رها کرد و رفت&#8230;دو احساس متضاد داشتم. خوش حال بودم به خاطر اینکه ناسلامتی مهندس مملکت بودم دیگه!!! ناراحتم بودم، به خاطر اینکه از وقتی چشامو باز کرده بودم، همه هر چی دلشون می خواست بهم می گفتن و منم باید باور می کردم. آخه کاری هم جز اعتماد نمی تونستم بکنم&#8230;بازم رفته بودم تو عالم خودم که اون دختر مانتو کرمه دوباره سر و کلش پیدا شد&#8230; یه شاخه گل نسترن صورتی هم تو دستش بود&#8230; اونم خیلی آشنا می زد&#8230; خدایا!!! یعنی من این گل و این دختره رو کجا دیده بودم؟؟؟ بعد سلام و احوال پرسی تو یه لیوان آب پر کرد و گل رو گذاشت روی میز و اومد نشست رو تخت پیشم&#8230;شروع به نوازش زخمام کرد و گفت: ای وای&#8230; ببین تو رو خدا با خودش چیکار کرده&#8230;- ببخشید هر چی سعی می کنم شما رو یادم نمی یاد&#8230; اسمتون چیه؟؟؟- بازم داری عجله می کنیا&#8230; یکم صبر کن&#8230; همه چیو به وقتش می فهمی&#8230; حالا یکم برو اون ور تر می خوام پیشت بخوابم&#8230;از یه طرف یکم ازش خجالت می کشیدم&#8230; از یه طرف دیگه نمی خواستم از دستش بدم&#8230; خیلی هم ازش خوشم میومد&#8230; دلو زدم به دریا و یکم براش جا باز کردم&#8230;سرشو گذاشت رو سینم و یه پاشو انداخت رو پام و دست چپشو آروم رو شکمم بالا و پایین می کرد&#8230;یه آرامش خاصی پیدا کرده بودم&#8230; آرامشی که باز هم برام آشنا میومد&#8230; بعد از اون همه فشاری که به سرم آورده بودم، تازه یکم حس می کردم آروم شدم تا اینکه بهم گفت: امیر دوستت دارم&#8230;یکم جا خوردم اما با این حرفش منم احساس نزدیکی بیشتری بهش کردم&#8230; آروم دست چپمو رو شونش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم&#8230; تو همون وضعیت با یه آرامش خیلی خاصی تو بغل هم خوابمون برد&#8230; اونم بدون مسکن!!! آخه راستش وقتی پیشم بود دیگه اون دغدغه های قبلی رو نداشتم&#8230;عصر وقتی از خواب بیدار شدم اون دختره از پیشم رفته بود&#8230; یه چیزی خوردم و یه قدمی زدم&#8230; شبم که دکتر اومد پیشم بهش گفتم که اون دختره دوباره اومده بود&#8230;دکتر گفت: از وقتی که رفتم پرستارا کسی رو ندیدن که بیاد تو اتاقت&#8230;- آقای دکتر باور کنید همین جا بود&#8230; تازه برام یه گلم خریده بود&#8230;سرمو چرخوندم اما فقط یه لیوان خالی دیدم&#8230;- شاید با خودش برده یا پرستارا برش داشتن ولی اون اینجا بود&#8230; مطمئنم&#8230;- باشه جوون&#8230;یکم باهام صحبت کرد، بعدشم رفت&#8230; تا یه هفته این کار هرروزمون بود&#8230; خونوادم و دکتر میومدن پیشم و باهام حرف می زدن&#8230; اما خیلی چیزا برام آشنا بودن اما چیزی یادم نمی یومد&#8230; در اون لا به لا هم دکتر بهم گفت که داداش و دختر داییم هردوشون 1 سال ازم کوچیکترند و انگار همدیگه رو خیلی دوست دارن. اون دختره هم، تقریباً هرروز بهم سر می زد و نوازشم می کرد، جوری که حس می کردم یواش یواش دارم عاشقش می شم&#8230; اما نمی دونستم که این دختر چرا انقدر یواشکی پیشم میاد&#8230; طوری که هیچ کسی تو این یه هفته ندیده بودش&#8230; اکثر سوالای من رو هم می پیچوند و جواب نمی داد&#8230;بعد یه هفته دکتر بعد یه سری آزمایش گرفتن بهم گفت: بهت تبریک می گم&#8230; تقریباً خوب شدی&#8230; آخر همین هفته به امید خدا مرخص می شی&#8230;یه احساس خاصی داشتم. زیاد با خونوادم راحت نبودم&#8230; اما دوست نداشتم تو اون بیمارستان بو گندو هم بمونم&#8230; خیلی حوصلم سر می رفت&#8230; می دونستم که همیشه هم نمی تونم اون جا بمونم&#8230;.تقریباً همه ی زخما و کبودیام خوب شده بودن اما رو گونه ی سمت چپم جای یه خراش بود که حس می کردم داره هی بزرگتر می شه&#8230; دکتر گچ و بانداژمو باز کرد و خونوادم منو راهی خونه کردن&#8230;دم خونمون غلغله بود&#8230; نگو مامانم برای من مهمونی گرفته و می خواد به همه ی همسایه ها نذری بده&#8230; دود اسپند یکم دیدمو کم کرده بود اما یکم جلوتر قصاب سبیل کلفت و چاقی رو تونستم تشخیص بدم، که داشت چاقوشو تیز می کرد&#8230; جلو پام یه بره زد زمین و با انگشتش یه قطره خونشو به پیشونیم مالید و گفت: چشم حسود بترکه&#8230; ایشالّا باقی زندگیت پر از خیر و برکت باشه جوون&#8230;بعد از این حرف قصاب، زنا شروع به کل زدن کردن و از بین جمعیت یه پیرزن کوتاه قد نسبتاً چاقی با یه دامن گلدار و روسری سبز رنگ که یه عینک ته استکانی هم داشت جلوتر اومد و منو بوسید و گفت: آخ&#8230; قربون نوه ی خوشگلم برم&#8230; منو یادت نمیاد؟؟؟بعد از اون هرکس یه بوس ازم کرد و همین سؤالو ازم پرسید&#8230; مثل مجسمه تو اون جمعیت این دست و اون دست می شدم تا این که نگاهم به یه دختر بچه ی 4 ساله ای افتاد، که داشت تو حیاط تاب بازی می کرد&#8230; هرچی فکر کردم بازم هیچی&#8230; اما یه احساسی بهم می گفت که از این دختر بچه خاطره ی خیلی بدی دارم&#8230; یکم به خودم فشار آوردم تا این که یکم سرم گیج رفت و حس کردم دارم بالای دست اون مردم جا به جا می شم&#8230;وقتی چشامو باز کردم، خودم رو تو یه روستا دیدم. یکم هوا مه آلود بود طوری که چند متر جلوترم بیشتر دیده نمیشد&#8230; اطرافمو داشتم نگاه می کردم، که یه چیزی نگاهمو به خودش دوخت&#8230;دختر بچه ای که سعی می کرد میوه ای از درخت بکنه اما قدش نمی رسید&#8230; به سمتش رفتم و یه میوه براش چیدم و بهش دادم. همون دختری بود که داشت توی حیاطمون تاب بازی می کرد&#8230; وای خدای من!!!! چقدر شبیه اون دختر مانتو کرمه بود&#8230; دختری با چشای سبز و موهای قهوه ای. موهاشو با یه گیره ی خیلی ناز سبز بسته بود. معصومیت رو می شد از تو چشاش خوند. همین که منو دید، خنده ی کودکانش محو شد. سیب رو بهش دادم و اونم گرفت&#8230; همون جوری به معصومیت اون دختر زل زده بودم که داشت ازم دور می شد. یکم ازم فاصله گرفت. بعد برگشت و با یه صدای خیلی لطیف گفت: آقا مرسی!!!! مگه می شه آقایی به مهربونیه شما کسی رو بکشه؟؟؟حس کردم یکم صورتم داره خیس می شه&#8230;- امیر خوبی؟؟؟؟ خانوم دیدی گفتم اتفاق خاصی نیوفتاده&#8230; الکی فقط خودتو نگران کردی&#8230;وقتی چشامو باز کردم یکم سرم گیج می رفت. دیدم رو یه تخت تو یه اتاق با دیوارای استخونی رنگم&#8230; قلبم تند تند می زد. نمی دونستم چطور اومدم تو اون اتاق&#8230; بهت زده فقط داشتم به اون حرفا فکر می کردم&#8230;تو یه قاتلی&#8230; قاتل&#8230; چطور دلت اومد؟؟؟ تو وجدان نداری. حقت مرگ بود، نه یه تصادف ساده&#8230; قاتل&#8230;همین جوری این افکار داشتند از تو ذهنم رد می شدن که فریاد زدم: نه&#8230; مــــن قاتـــــل نیســــــتم!!!!- پسرم خوبی؟؟؟ چته؟ چرا داد می زنی؟؟؟ چیزی یادت اومد؟؟؟نفس نفس می زدم&#8230; خیلی ترسیده بودم&#8230; یکم که به خودم اومدم مامان و بابامو کنارم دیدم&#8230; با این که تا اون موقع هنوز خوب نمی شناختمشون اما ناخودآگاه رفتم تو بغل مامانم و شروع کردم به گریه کردن&#8230;مامانم یکم نوازشم کرد تا حالم بهتر بشه&#8230; وقتی نگاش کردم چشای اونم پر اشک بود&#8230; یه جاذبه ی خیلی قوی و پرمعنایی بین خودم و اون احساس می کردم&#8230; با هق هق بهش گفتم: می خوام باهات تنهایی حرف بزنم.وقتی تنها شدیم همون جوری که تو بغلش بودم و نوازشم می کرد، با هق هق گفتم: مامان، من قبلاً آدم بدی بودم؟؟؟- نه عزیزم، خیلی ماه بودی&#8230; آزارت حتی به یه مورچه هم نمی رسید&#8230; دلت خیلی پاک بود. همشم سرت تو کتاب بود. مگه چی یادت اومده؟؟؟- مامان توی یه روستا بودم. یه دختر بچه بهم گفت قاتل&#8230; همونی که وقتی میومدیم تو خونه دیدم داره تو حیاط بازی می کنه&#8230;با گفتن این حرف گریه کردنم شدیدتر شد&#8230;یکم مامانم سکوت کرد&#8230; از سکوتش فهمیدم که یه چیزی هست اما اون نمی خواد بهم بگه&#8230;- مامان تو رو خدا بهم بگو چی شده. سرم داره می ترکه.- عزیزم چیز خاصی نیست. فکر می کنم اینم یکی از اون کابوسایی بود که بعضی شبا می دیدی&#8230; حالا یکم دراز بکش&#8230; قول می دم یکم استراحت کنی حالت خوب میشه&#8230; بگیر بخواب موقع ناهار بیدارت می کنم&#8230;دراز کشیدم اونم یکم پیشم نشست&#8230; خودمو زدم به خواب تا اون بره&#8230;خیلی آروم تر شده بودم. به خودم می گفتم: مگه چی شده بود که مامانم اونجوری منو پیچوند&#8230; البته&#8230; شایدم راست می گفت&#8230; آخه چطور ممکنه پسری به این درس خونی آدم بکشه؟؟؟ راستی اصلاً من با اون دختر بچه چه برخوردی می تونستم تو گذشته داشته باشم؟؟؟ چرا اون، انقدر شبیه عشق من بود؟؟؟ یعنی اونا باهم نسبتی دارن؟؟؟سعی کردم هرجوری می شه به یه نتیجه ای برسم اما هرچقدر بیشتر فکر می کردم، بیشتر گیج می شدم. برای همین با خودم تصمیم گرفتم تا وقتی که اطلاعاتم کامل تر نشده و کل قضیه رو نفهمیدم دیگه بهش فکر نکنم اما یه حسی بهم می گفت که قبل تصادف، زندگی خیلی پیچیده ای داشتم&#8230;خواستم بخوابم اما حس کنجکاویم نذاشت&#8230; تو اتاق یه میز مطالعه، یه کمد و یه پاتختی بود.کشوی پاتختیمو بیرون کشیدم. یه سری خرت و پرت توش بود تا اینکه چشمم به یه گوشی افتاد&#8230; به نظر مال خودم بود&#8230; رمز نداشت&#8230; بعد یکم سرک کشیدن، رفتم تو قسمت اس ام اساش&#8230; تو اونا بیشتر یه اسمی دیده می شد&#8230; اونم اسم یه دختر: بهـــــــاریکی از اس هاشو باز کردم: امیر، بابات وقتی اون جوری دیدمون چیکارت کرد؟؟؟ قضیه ی خواستگاری رو بهش گفتی؟؟؟گیج بودم گیج تر شدم&#8230; اون اس هیچیو یادم نیاورد. خواستم یه اسه دیگه بخونم که شنیدم یکی داره در می زنه&#8230; سریع گوشیمو گذاشتم سر جاش و گفتم: بفرمایید داخل&#8230;- سلام&#8230; صاب خونه مهمون نمی خواید؟؟؟- سلام، آدرس این جا رو از کجا آوردی؟- دستت درد نکنه دیگه!!! مامانت همه رو دعوت کنه ما رو نه!!!- یعنی فامیلی، همسایه ای چیزی هستیم دیگه، درسته؟؟؟؟- بازم که عجله کردی&#8230;.- اه!!! تو بیمارستانم همش همینو می گفتی&#8230; یه سؤال می پرسم راستشو بگو&#8230;- تا چی باشه&#8230;- اسمت بهاره&#8230; درسته؟؟؟؟- مممم&#8230; آره عشقم&#8230;با خوندن اون اس و مشخص شدن شخصیت بهار دیگه مطمئن شدم من با این دختر قبلاً یه عشق عمیقی داشتم&#8230; یه چیزشم برام خیلی جالب بود&#8230; اونم این که مثل بقیه اصلاً به حافظه و فراموشیم گیر نمی داد&#8230;بهم گفت: نمی خوای منو بغل کنی؟؟؟؟- آخه ممکنه ما رو ببینن&#8230; برام بد می شه&#8230;- عزیزم خیالت راحت اون با من&#8230;اون قدر با اعتماد به نفس گفت که منم باورم شده بود&#8230; راستش دلمم حسابی برای تو بغل گرفتنش تنگ شده بود&#8230;آروم بلندش کردم و رو تخت خوابوندمش و کنارش دراز کشیدم&#8230; به زیبایی همدیگه رو بغل کرده بودیم&#8230; دوباره به آرامش خاصی رسیده بودم&#8230; فکر می کردم در آغوش کشیدنش بهترین دوا برای سر پردرد منه&#8230; یواش یواش پلکام سنگین شدن تا این که&#8230;وقتی چشامو باز کردم تو یه اتاق با یه تخت دو نفره و یه میز توالت بودم&#8230; بهار تو دستام بود&#8230; فقط یه بیکینی مشکی تنش بود&#8230; آخ که چه بدن سفیدی داشت&#8230; پستوناشم به قدر کافی رشد کرده بودن و خوش تراش بودن&#8230; داشتم دیوونه ی اون قوسای بدنش می شدم&#8230; آروم گذاشتمش رو تخت و خوابیدم روش&#8230; آروم شروع به لب گرفتن ازش کردم&#8230; از اونجا سمت گوشش رفتم و شروع به خوردن لاله ی گوشش کردم&#8230; همون جوری همه جای صورتشو می خوردم تا به گردنش رسیدم. وقتی شروع به خوردنش کردم، آروم سرشو داد بالا و یه آه خفیفی کشید&#8230; وقتی نگاش کردم دلم آتیش گرفت. اون چشای سبز رنگشو خمار کرده بود که داشتم دیوونه می شدم. همون جوری که مشغول به خوردن گردنش بودم، آروم با دستام سینه هاشو بازی می دادم. از روش یکم بلند شدم تا سوتینشو باز کنم که دیدم با اون خنده های شیطانیش داره نگام می کنه و انگشت اشاره ی دست چپشم رو لبشه&#8230; این کارش بدجور آتیشیم کرد. یه بوس کوتاه ازش گرفتم و رفتم سراغ سینه هاش. آروم براش می خوردم. اونم یواش یواش صدای آهش دراومده بود. یکم براش خوردم. بعد با بوسه زدن بر روی بدنش پایین تر رفتم&#8230; دور نافش یه حلقه زدم و راهو ادامه دادم تا به اون شورت مشکی رنگ رسیدم&#8230; آروم از همون رو شورت زبونمو از پایین به بالا کشیدم که حس کردم یکم داره به خودش پیچ و تاب می ده&#8230; شورتو از پاش درآوردم. از اون وسط یه کس صورتی خوشگل بدون مو نمایان شد. یکم ترشح کرده بود، اما برام مهم نبود. شروع به لیس زدن دور کسش کردم&#8230; می خواستم یکم داغ تر بشه برا همین اونو بی خیال شدم و رفتم سراغ روناش&#8230; وای که عجب رونایی داشت&#8230; انگار میکل آنژ اونا رو تراشیده بود&#8230; یکم اونا رو بوسه بارون کردم، باز برگشتم سراغ اون کس صورتی&#8230; با دور کسش داشتم ور می رفتم که دیگه طاقت نیاورد و گفت: اه!!! بخور دیگه دیوونم کردی!!!!با شنیدن این حرف شروع کردم. آروم زبونمو از پایین به بالا کشیدم. آهش بدجوری در اومد&#8230; آروم لبه های کسشو از هم وا کردم&#8230; با زبونم خیلی آروم با چوچولش بازی می کردم. اونم با چشای خمار کردش فقط داشت لذت می برد. بعدش با دستم شروع به بازی کردن با چوچولش کردم. زبونمم هی رو کسش می چرخوندم. یواش یواش سرعتمو بیشتر کردم. اونم پیچ و تاباش با سرعت گرفتنم بیشتر می شد. گاهی هم سرشو میاورد بالا و به من نگا می کرد که چه جور دارم براش می خورم بعدشم محکم خودشو به تشک می کوبید&#8230; آه آهش بلندتر و شدیدتر شده بود&#8230; تا جایی که دستاشو گذاشت رو سرمو محکم تر به کسش فشارم داد. بعدشم یه نفس عمیق کشید و دستشو از سرم برداشت. چون فهمیدم که ارضا شده رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. یکم نوازشش کردم تا سرحال بیاد&#8230;همون جوری که سرش رو سینم بود، گفت: امیر&#8230;- جانم&#8230;- خیلی دوستت دارم.سرشو بوسیدم و گفتم: من بیشتر دوستت دارم.حالا من بودم که با تمام وجود تمناش می کردم. خواستم ازش بخوام که به منم حال بده اما یه فکر بهتر به سرم زد. برای همین با شیطونی تمام گفتم: خوشگلم! دیدی هیچ ترس نداشت!!! الکی می ترسیدی&#8230; سرشو از رو سینم بلند کرد.یه اخم شیرینی کرد وگفت: من بترسم!!! الان نشونت می دم&#8230; بلوزو شلوارمو دراورد و منو خوابوند رو تخت و اومد روم. یکم ازم لب گرفت. بعد رو شورتم نشست و اون کس نازنازیشو آروم روکیرم که از زیر شورت شق شده بود، تکون داد. یکم اون کارو کرد. من داشتم اون زیر به اون ترکیبی که صورت و موهاش با قوس های بدنش ساخته بودن نگا می کردم و از اون هارمونی زیبا لذت می بردم!!!! وای که بدنش وقتی به اون قوس کون می رسید چه فرمی پیدا می کرد!!! اون همون جوری داشت با کسش رو کیرم بازی می کرد که منم نتونستم اون ترکیب های اغوا کننده ی اون قوسا رو تحمل کنم، برا همین با دوتا دستام شروع به بازی کردن با پستوناش کردم&#8230;- امیر جون&#8230; امیر&#8230; هو&#8230; با توام&#8230; تنبل چقدر می خوابی؟؟؟ پاشو غذا آمادس&#8230; همه ی مهمونا منتظر توان&#8230;وقتی چشامو باز کردم، دیدم داداشمه که داره صدام می کنه&#8230; یکم عصبانی شدم. اونم که اینو فهمید داشت همون جوری که منو نگاه می کرد، که حرکت ناگهانی نکنم آروم آروم داشت به سمت در می رفت&#8230; یه لحظه نگام به یه دمپایی کنار تختم افتاد. سریع اونو برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم: ای تو دهنت&#8230; تازه رسیده بودم قسمت خوبشا!!!! اه!!!یکم سرعت عملم پایین بود. بهش نخورد.کلشو آورد تو اتاقو گفت: تازه می خواستی چی کارش کنی بلا؟؟؟!!!! پس به موقع رسیدم!!!! موندی تو کف!!!!اون یکی لنگه رو هم سریع به سمتش پرت کردم اما بازم نخورد.اولش که عصبانی بودم داشتم به زمین و زمان فحش می دادم. یکم که آروم تر شدم به خودم گفتم: حالا این یه خاطره بود یا یه رویا؟؟؟ بیشتر می خورد رویا باشه&#8230; آخه دختر هم مگه اون جوری می شه!!!! اونی که تو خواب دیدم حتماً یه فرشته بود فقط با صورت بهار!!!!یکم حالم بد شد. آخه دوباره بهار منو خوابونده بود و رفته بود&#8230;تو این فکرا بودم که صدای قار و قور شکمم دراومد. بلند شدم که برم با بقیه ناهار بخورم اما وقتی از در اتاق رفتم بیرون ، با دیدن یه چیز کوب کردم. یه تخت دونفره تو یه اتاق دقیقاً رو به روی اتاق من&#8230; وقتی داخل اتاق شدم حس کردم همین چند دیقه پیش با بهار اونجا بودم. وای خدای من!!! یعنی اون خاطره بود؟؟؟ قضیه ی خواستگاری پس چی؟ من با بهار هم سکس داشتم، هم درباره ی خواستگاری باهاش حرف زده بودم&#8230;وای!!!! یعنی دختر به اون خوشگلی و خوش هیکلی زن من بود؟؟؟!!!!!ناخودآگاه نیشم باز شد!!!! باریکلا امیر جوون!!!! عجب چیزی گرفتی!!! خوشم میاد که آدم زرنگی هستی&#8230; پس بگو چرا اون بدون ترس میومد تو بغلم می خوابید&#8230;ولی چرا الان تو خونه ی خودم پیش بهارم نیستم؟؟؟خواستم برم پیش بقیه ناهار بخورم، که چشمم به خودم تو آینه افتاد. صورتم تقریباً به حالت عادی برگشته بود اما اون زخمی که رو گونه ی سمت چپم داشتم نه تنها بهتر نشده بود، بلکه حس می کردم بدتر و بزرگتر هم شده&#8230; جلوی آینه یکم باهاش وررفتم که باعث شد یه درد لحظه ای و شدیدی بگیره&#8230; بیخیالش شدم و رفتم پیش بقیه&#8230;سفره ی آقایون از خانوما جدا بود. وقتی ناهارم تموم شد، مامانمو صدا زدم و بهش گفتم: مامان بی زحمت بهارو صدا بزن کارش دارم.یکم رفت تو فکر بعد گفت: عزیزم چی ازش یادت اومده؟- مامان معلومه چی می گی؟؟؟ یعنی برای این که زنمو ببینم باید چیزی یادم بیاد؟؟؟- آخه چیزه&#8230; راستش دعوتش کردم اما نتونست بیاد.- چی می گی؟ همین چند ساعت پیش تو اتاقم بود.با یکم مِن و مِن گفت: شاید اومده من ندیدیمش&#8230; پسرم من یکم سرم شلوغه. بعداً با هم حرف می زنیم.نفهمیدم چرا اونقدر دست پاچه شده بود. بازم بیخیال شدم.تو حیاط پیش بقیه ی مردا نشسته بودم، که دوباره اون دختر بچه رو دیدم که داره با اون پاهای کوچیکش به سمت در خروجی می دوه. سریع رفتم دنبالش اما وقتی کوچه رو نگا کردم انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. بی هوا برگشتم و تاب تو حیاطو نگاه کردم. بهار روش بود. به خودم گفتم: واااا!!!! چرا این جلوی این همه مرد داره تاب بازی می کنه؟؟؟ولی هیچ کسی حواسش بهش نبود. رفتم سمتش اما چند قدمی برنداشته بودم که سرم گیج رفت و خوردم زمین&#8230;چشمامو که باز کردم تو یه باغ سرسبز بودم و داشتم بهارو که روی یه تاب بزرگ نشسته بود هل می دادم.- امیر تند تر&#8230; یوهووووو&#8230; چه کیفی می ده!!!!خیلی نگذشته بود که نگهش داشتم و رفتم که کنارش سوار بشم. وقتی از جلو دیدمش قلبم ریخت! یه لباس مجلسی سفید تنش بود. بازوهاش و از زانو به پایینش همش بیرون بودن!!! موهاشو فر درشت کرده بود که به اون چشمای بهاریش میومد. آرایشم نکرده بود فقط یه رژ لب ملایم براق طبق معمول زده بود. داشتم همون جوری وراندازش می کردم تا این که چشمم به یه گردنبند قلب از جنس طلا افتاد. می دونستم که اونو من براش خریده بودم اما کی و کجا نمی دونستم.آروم پیشش نشستم. خیلی هیجان زده شده بود. داشتیم باهم می خندیدیم که با دستم یکم مویی رو که اومده بود رو صورتش کنار زدم و در حالی که با پشت دستم آروم رو گونش از بالا به پایین می کشیدم، گفتم: خیلی دوستت&#8230; هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو رو لبام حس کردم. اون دستاشو دورگردنم حلقه کرده بود. منم دست چپمو رو کمرش بالا و پایین می کردم و دست راستمو برده بودم زیر لباس مجلسیشو داشتم اون رونای لطیف و نازشو نوازش می کردم. نمی دونم چی شد که یه لحظه تاب لرزید و تعادلمونو از دست دادیم. من افتادم رو اون زمین سرسبز و بهارم افتاد روم. سرش خورد به سرم. یکم دردش گرفت، جوری که اخماش رفتن تو هم.لپشو کشیدم و گفتم: ووویییی!!!! وقتی این جوری اخم می کنی دلم می خواد بخورمت!!!!با این حرف اخمش به لبخند تبدیل شد و دوباره لب تو لب شدیم. با دو دستش سرمو نگه داشته بود و منم با دستام کمرشو نوازش می کردم و اونو به خودم فشار می دادم. تا این که لبشو ازم جدا کرد و گفت: انقدر فشار می دی پس حتماً&#8230;.حس کردم صورتم داره داغ می شه&#8230;- امیر&#8230; بابا خوبی&#8230; دوباره چت شد؟؟؟ بابا&#8230;. امیر&#8230;.چشامو که باز کردم یه سری کله بالا سرم دیدم که از وسطشون آسمون آبی رنگی به صورت دایره، شکل گرفته بود.- نیما مگه نمی بینی حالش بده. برو یه لیوان آب وردار بیار&#8230;به خودم گفتم: اااااااه!!! اینا باز جاهای خوب منو بیدار کردن&#8230; تازه می خواستیم شروع کنیم! ای بگم خدا چی کارتون نکنه!!!!!!- امیر، بابا بهتری؟؟؟ سرت که دیگه گیج نمی ره؟؟؟ بیا اینو بخور ایشالا حالت بهتر می شه&#8230;با یه نفس تا ته سر کشیدم. یکم آروم تر شدم.به خودم گفتم: این تاب اونجا چیکار می کرد؟ چجوری رفته بود اونجا؟کمرمو از رو زمین بلند کردم وبا دستم به بقیه اشاره کردم که برن کنار&#8230; هرچی نگاه کردم، تابی ندیدم. سریع از سر جام بلند شدم و عین دیوونه ها دور خودمو نگا کردم&#8230;- امیر چیه؟ چیزی یادت اومد؟- تاب&#8230; اینجا یه تاب بود. کجا بردیدش؟- کدوم تاب پسرم؟ ما که اصلاً تابی نداریم.- بابا خودم دیدم!!! ببین&#8230; اونا&#8230;. اونجا بود، یه دختربچه هم روش بازی می کرد.- نه بابایی&#8230; توهم زدی، اشتباهی دیدی&#8230;آروم کمکم کردن و به اتاقم بردنم. همین جوری داشتم فکر می کردم: یعنی چی؟ مگه می شه؟ اول که اون دختربچه بعدم بهار!!! اونا خیلی شبیه همن. یعنی چه نسبتی می تونن باهم داشته باشن؟؟؟ چرا هردوشونو رو یه تاب دیدم؟؟؟- شاید اون بچگی بهاره&#8230; شاید اون موقع تاب داشتیم و اون فامیلی، همسایه ای، چیزی بوده، میومده اینجا و با من بازی می کرده&#8230; برای توجیهش چیزی بهتر از این پیدا نکردم. همین جوری تو عالم خودم بودم که مامانم صدام زد: امیر&#8230; با توام&#8230; امیر&#8230; کجایی؟؟؟به خودم که اومدم دیدم تو اتاقمم و مامان، بابام کنارم نشستن&#8230;- مامان، من چرا این جوری شدم؟؟؟ یعنی چه بلایی داره سرم میاد؟؟؟اشک تو چشای مامانم جمع شد و گفت: عزیزم دکترتم گفت اینا یه چیزای موقتی&#8230; زود حالت خوب می شه&#8230; قول می دم.رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو سینش. ریتم صدای تپش قلبش برام نقش یه موسیقیه ملایمو بازی می کرد&#8230; راستش خیلی آرومم می کرد&#8230;خیلی نگذشته بود، که بابام گفت: فردا جمعه قرار ببرمت یه جای باصفا تو دل کوه&#8230; وقتی بچه بودی عاشق اونجا بودی&#8230; عشقت این بود که ببریمت اونجا. وقتی هم بهت می گفتیم قراره بریم مثل فرشته ی کوچولویی بال درمیاوردی&#8230;مامانم دستشو کشید رو سرمو گفت: هی&#8230; یادش بخیر&#8230; انگار همین چند دیقه پیش بود&#8230; بچه ی خیلی بانمکی بودی&#8230; چقدر زود بزرگ شدی.این حرفاشون خیلی آروم ترم کرد و بعد یه نفس عمیق، به حالت عادیم برگشتم.مامانم سرمو تو دستاش گرفت و از رو سینش بلند کرد. پیشونیمو بوسید. تو چشام نگاه کرد و گفت: شنبه هم میریم پیش دکتر، ببینه حالت چقدر بهتر شده.گفتم: باشه. راستی یه چیز یادم اومد.همون جوری که سرمو ول می کرد، گفت: چی؟- این که قدیم تو حیاط یه تاب داشتیم.یکم سکوت کرد. بعد گفت: نه نداشتیم.بابامم با تکون دادن سرش حرف مامانمو تأیید کرد و گفت: این قضیه ی تاب چیه که تو حیاطم هی می گفتی؟- راستش بهارو دیدم که داره روش تاب بازی می کنه&#8230; خیلی ناز شده بود&#8230;حس کردم بابام خشکش زد. مامانمم یه دونه اشک از گوشه ی چشمش رو اون گونه ی لطیفش سر خورد و پایین اومد.یکم تعجب کردم، گفتم: چرا ماتتون برد؟ هم بازیه بچگیام بود درسته؟هیچی نمی گفتن. فقط داشتن بهت زده همدیگه رو نگاه می کردن&#8230;- چرا اونجوری نگا می کنین؟؟؟ زنمه دیگه&#8230; راستی الان کجاس؟؟؟ مگه من خودم خونه ندارم، پس اینجا چیکار می کنم؟؟؟بابام به پته پته افتاد: مممممم&#8230; مادرش مریض بود، اومد سریع رفت&#8230;گفتم: دیدی مامان!!!! گفتم بهار اینجا بود گفتی نه&#8230; تازه بابا! اومد بهم سرم زد&#8230;نمی دونم چرا ولی حس کردم بابام چشاش چهار تا شد&#8230;- ما دیگه یواش یواش بریم مهمونا رو بدرقه کنیم.اونا رفتنو منو با هزارتا سوال تنها گذاشتن. من هنوز نفهمیده بودم که چرا بابام اون روز منو اون جوری زد. چرا وقتی درباره ی بهار صحبت می کنم همه یه جوری می شن و&#8230;.اما می دونستم که خیلی چیزا درباره ی خودم بود که باید کشفشون می کردم. چیزایی که هرروز پیچیده تر میشن و منو بیشتر درگیر می کنن&#8230;اون روز خیلی به خودم فشار آورده بودم. برا همین اولای شب ازشون یه مسکن گرفتم و با یاد عشقم دفتر اون شب رو بستم.فردای اون روز، تا عصر اتفاق خاصی نیفتاد. عصر هم طبق گفته ی بابام به همون کوه رفتیم. تو راه بیشتر درباره ی خاطرات بچگیم و این جور چیزا برام تعریف کردن اما چیزی یادم نیومد. یه حدود نیم ساعتی تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم.- پسرم تنهات می ذاریم. راه برو و با خودت فکر کن شاید حافظت برگرده. ببین ما اونجا می شینیم. خسته شدی بیا اونجا.- باشه&#8230;وقتی وارد اون مکان تفریحی شدم، خودم یه لحظه شک کردم که اونجا بهشته یا زمین!!!!یه پارک بسیار زیبا و سرسبز در دامنه ی کوه با آبشارهایی نسبتاً بلند که در نهایت تشکیل یک رود می دادند و از وسط پارک می گذشتند. یک سفره خانه ی سنتی هم کنار رود بود که خیلی با صفا بود و اونجوری که بابام تو راه می گفت، غذاهاش معرکه بودند.بابام راست می گفت، اونجا خیلی برام آشنا بود. همون جوری داشتم قدم می زدم و از اون هوای پاک بالای کوه لذت می بردم، که یهو دو نفرو لب رود کنار پل دیدم. خیلی آشنا میومدن. یکم که نزدیک تر رفتم قلبم ریخت!!!! خدای من چی می دیدم؟؟؟؟ خودمو بهارو می دیدم، که خیلی آروم اونجا نشسته بودن و داشتن با هم می خندیدن و به اردکا غذا می دادن.بهار یه مانتوی مشکی خیلی ناز و نسبتاً تنگ تنش داشت، جوری که تمام انداماش مشخص بودن. یک شال سفید طرح دار هم که با مانتوش ست بود، رو سرش داشت.اونجا شلوغ بود اما اونا فقط حواسشون به همدیگه بود و غرق در دنیای قرمز رنگ خودشون شده بودن&#8230; هردوشون پشتشون به من بود اما من می تونستم شادی رو تو صورت هردوشون حس کنم&#8230; یکم که گذشت شروع کردن به آب بازی و خیس کردن همدیگه!!!همون جوری غرق تماشای اونا بودم، که یکدفعه بهار برگشت و منو نگا کرد. سریع بلند شد و سمتم دوید. سرجام خشکم زده بود. نمی دونستم چرا اما یکم ترسیده بودم!!! هر قدمی که به سمتم میومد ترسم بیشتر میشد. تا این که به سادگی از کنارم گذشت و سمت آبشار پشت سرم رفت&#8230;برگشتم ببینم امیر چیکار می کنه که دیدم یه قدمی منه و اونم داره می دوه اما اون داشت می خورد به من. خواستم جاخالی بدم که&#8230;- وای امیر&#8230; این آبشار چقدر قشنگه&#8230;- خیلی تند میدویا&#8230; فکر من پیرمردم باش دیگه&#8230;زد تو سینمو گفت: خودتو لوس نکن&#8230;دستشو کرد زیر آبشار و برگشت منو نگا کرد و گفت: وووووویییییی!!!! امیر خیلی سرده&#8230; آخ چه کیفی میده!!! بیا&#8230; توام دستتو بیار&#8230; خیلی حال میده!!!!یکم با هم خندیدیم، تا این که خنده هامون محو شد. یکم جدی چشم تو چشم شدیم که دیدم بهار داره نیش خند می زنه!!!گفتم: چی شده می خندی؟- می خوای بدونی چرا؟؟؟- آره دیگه&#8230;- خب پس سرتو بیار جلو تو گوشت بگم&#8230;گوشمو که بردم نزدیک سریع یکم آب ریخت رو سرمو فرار کرد. منم سریع دهنمو پر آب کردم و افتادم دنبالش&#8230; رفت تو چمنا. داشت منو نگا می کرد و می خندید که نمی دونم چی شد خورد زمین آخه بیچاره کفشاش یکم پاشنه داشتن!!!!!همین که رسیدم بهش، خندید و گفت: حال کردی چه جور حالتو گرفتم؟؟؟منم آب تو دهنمو تو لپامو دادم و سرمو به نشونه ی آره گفتن تکون دادم&#8230;لپامو که اونجوری دید، خندش بیشتر شد و گفت: چرا لپاتو اون جوری کردی؟یه لحظه خندش محو شد و گفت: نه&#8230; امیر نه&#8230;. تو رو خدا&#8230;. نه&#8230;من چشمامو یکم گنده کرده بودم و با همون لپای آویزون سرمو تکون می دادم. اون همون جوری که رو زمین بود خودشو به عقب می کشید و من مثل آدم آهنی خودمو بهش نزدیک می کردم. التماساش بهم افاقه نکرد و تموم آبو با همه ی مخلفاتش رو سرش خالی کردم!!!!!!همون جاری آب داشت از رو صورتش میومد پایین. اونم دهنشو باز کرده بود و فکر کنم داشت خودشو کنترل می کرد که سر و تهم نکنه!!!!!!!! بدجور کفری شده بود و منم داشتم بهش می خندیدم که گفت: ای خدا بگم چی کارت نکنه&#8230; ببین چی کارم کردی!!! من یه ذره ریختم، بعد تو اومدی منو شستی؟؟؟!!!!!نمی دونم چرا اما دوست داشتم اذیتش کنم. برا همین یه حالت بی گناه بودن به خودم گرفتم و گفتم: به خدا منم یه ذره آب برداشته بودم، نمی دونم بقیش چی بودن که قاطیش شده بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!محکم زد تو سینمو گفت: ای کثافت&#8230; حالمو بهم زدی&#8230;یه دستمال از کیفش دراورد و خودشو پاک کرد، که صدای قار و قور شکمم دراومد!!!! بهار خندش گرفت و گفت: وای وای!!!! منو نخوری؟؟؟؟ بهش یه خنده ای کردم و گفتم: الان میریم یه غذایی بهت می دم که انگشتاتم باهاش بخوری!!!! اما قبلش می خوام بریم چند تا عکس یادگاری بندازیم.وای که موقع گرفتن اون عکسا خوشگلم چه نازی می کرد!!!!!! ساعت حدوداً هفت شده بود. بردمش یه سفره خونه که دقیقاً کنار رود بود. جایی که بهمون برای نشستن دادن خیلی باصفا بود. صدای شرشر آب کنارمون و آبشار نقش یه موسیقی آرامش بخشی رو برامون بازی می کرد. شامو با هم زدیم. انصافاً خوش مزه بود و بهار هم خیلی خوشش اومد. اون وسطا هم هر از چند گاهی یکم از نونامونو تیکه تیکه می کرد و می ریخت جلوی اردک ها. اردک ها هم دورش جمع می شدن و اون با یه زیبایی خاصی غرق تماشای اون اردکا می شد.- امیر&#8230; امیر&#8230; اونو ببین چقدر نازه&#8230; اون مشکیه رو ببین چجور می خوره&#8230;وای!!! با این کاراش بازم یاد همون دختر بچه ی معصوم افتادم!!! بعدش یه قلیون برامون آوردن و یه چند پکی باهم زدیم. یواش یواش خورشید داشت غروب می کرد و نسیم خنکی می وزید. وای که قلیون تو اون هوای بالای کوه چقدر می چسبید!!! من که زیاد اهل دود نبودم و بهار هم به خاطر خجالت از من خیلی کم کشید.یکم که گذشت دستشو گرفتمو ازش خواستم دنبالم بیاد تا یه چیزی نشونش بدم. هوا تقریباً تاریک شده بود.یکم که راه رفتیم، بهش گفتم: چشماتو ببند، که می خوام یه چیز خیلی خوشگلی نشونت بدم&#8230;از پشت دستامو گذاشته بودم رو چشاش. چند قدم بردمش جلوتر تا به یک سری حصار رسید. آروم دستمو از روی چشاش برداشتم. کمکش کردم یه پله بره بالای حصارا. بعدم دستاشو باز کردم.از پشت هم هی تو گوشش می خوندم: جر نزنی بلا!!! چشاتو وا نکنی!!!!خودمم پشتش ایستادم. نسیم خیلی خنک و ملایمی می وزید.وقتی همه چی آماده شد، گفتم: حالا وقتشه&#8230; باز کن. آروم چشاشو وا کرد و با نهایت تعجب گفت: وای!!! خدای من!!!!! امیر!!!! چقدر خوشگله!!!!!!!! وای من دارم پرواز می کنم!!!یه پرتگاه از پارک بود که از اونجا کل شهر دیده می شد. تو شب نور چراغا جلوه ی خاصی به شهر داده بودن. من پشت بهار بودم و بهار همون جوری مات و مبهوت به شهر نگاه می کرد و دستاش باز بودن.یه لحظه زیر پاشو دید و با ترس گفت: امیر من می ترسم&#8230; یه وقت نیفتم؟؟؟؟- نترس&#8230; حواسم بهت هست&#8230;- امیر&#8230;- جانم- اگه خودمو ازین جا بندازم پایین چی کار می کنی؟؟؟- هیچی می خوای چی کار کنم؟؟؟!!! تا چهلمت صبر می کنم بعدشم میرم با اون دختر خاله ی خوشگلت دوست می شم!!!!- لوس نشو دیگه&#8230; جدی پرسیدم&#8230;- ممم&#8230; اون موقع منم پشت سرت می پرم!!! عین تایتانیک &#8220;You jump, I jump&#8221;با شنیدن این حرف یه خوش حالی خاصی رو تو چشاش حس کردم&#8230; دوباره مشغول دید زدن شهر شد، که تو یه لحظه یه گردنبند طلا با پلاک قلب دور گردنش بستم. از همون پشتم تو گوشش زمزمه کردم: تموم زندگیم تولدت مبارک&#8230; یه نگاه به گردنبند کرد. یه نفس عمیق کشید و لبخند خیلی زیبایی تحویلم داد.بعد دستاشو با دستام بستم و تو سینش گرفتم و از پشت یکم بیشتر خودمو بهش چسبوندم. به پوست لطیف گونه اش بوسه ای زدم و گردنمو گذاشتم رو شونشو سرامونو بهم تکیه دادیم و برای یک مدت هر دومون به اون ترکیب نور های زیبای شهر خیره شدیم. در این مدت هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. بعد یکم سرمو از رو شونش برداشتم. در همون لحظه با صدایی یکم بغض کرده بهم گفت: خیلی دوستت دارم و سرشو چرخوند و منو نگاه کرد. لباش تو نور ضعیفی که پشت سرمون بود می درخشید. اون چشمان سبز رنگش رو هم خمار کرده بود. اون جایی که ایستاده بودیم، تاریک بود و دید ضعیفی نسبت به ما داشتند. اون درخشش لب ها و اون خماری دیوونه کننده باعث شد که به آهستگی و زیبایی لبامون به هم گره بخوره. اون لحظه چشامونو بستیم و شروع به خوردن لبای همدیگه کردیم. آروم با دندونام لباشو می کشیدم و زبونمو می بردم تو دهنش. اونم داشت همکاری می کرد و با زبونش دور لبامو می کشید. هم زمان دستاشو آورد دورگردنم حلقه کرد. من هنوز پشتش بودم و اون با کج کردن سرش داشت ازم لب می گرفت. نمی دونم چقدر گذشت تا این که من دستامو از پشت دور سینش حلقه کردم و یواش یواش اونو به خودم فشار دادم. در همون لحظه لبشو از لبم جدا کرد و یکم ازم فاصله گرفت و گفت: داری چی کار می کنی؟ وقتی صورتمو دید چیزی نگفت و دوباره شروع کرد به دیدن شهر. اون لب گرفتن یه حالی بهم داده بود که تا چند دقیقه نمی دونستم کجام!!!!!!!! وای که چه احساس شیرینی بود. از اون حالتی که داشتم فهمیدم این اولین بوسه ی عاشقانه ی زندگیم بوده. یکم که حالم بهتر شد، به خودم اومدم و یکم خودمو سرزنش کردم که چرا باعث شدم عزیزترین کَسم فکر کنه به خاطر سکس باهاشم. واقعاً هم تو فکر سکس باهاش نبودم. همین که می دیدم خیلی دوستم داره، خیلی بیشتر از سکس برام ارزش داشت. رفتم ازش به خاطر این که کنترلمو از دست دادم، عذرخواهی کنم که دیدم داره گریه می کنه. اولش فکر کردم به خاطر کار منه.بعد از این که عذرخواهی کردم گفت: به خاطر چیز دیگه ایه&#8230; آوردمش و روی نیمکتی نشستیم و بهش گفتم بهم نمی گی چی شده عزیزم؟ بعد یکم سکوت با هق هق ازم خواست که بهش اجازه بدم یکم روش فکر کنه و دفعه ی بعد بهم بگه. منم اصلاً نمی خواستم بهش فشار بیارم.گفتم: باشه خوشگلکم&#8230; سرشو گرفتم تو سینمو یکم نوازشش کردم. با موهاش بازی کردم تا یکم آروم تر بشه. همون جوری که سرش رو سینم بود گفت: امیر- جانم.- ببخشید که بخاطر گریه هام این همه خوشی رو خراب کردم.با دستام سرشو از رو سینم برداشتم و بین دستام گرفتم. با شستم اشکاشو پاک کردم و با لبخندی گفتم: این چه حرفیه عزیزم؟؟؟؟ چشماش تو نور درخشش خاصی داشتند. خیلی معصومانه دوباره بهم خیره شدیم و همون جوری که سرش تو دستام بود، دوباره شروع به لب گرفتن کردیم.یکم که گذشت گوشیه بهار زنگ زد. مادرش بود. ازش پرسید: کی جشنتون تموم میشه؟گفت: خوشگلم آخراشه تا دو ساعت دیگه خونم. من از خودم پرسیدم چرا از خونه کسی به من زنگ نمی زنه؟ این اعتماده یا بی اهمیتی؟؟؟؟؟؟ گوشیمو درآوردم و دیدم یک اس اومده. از داداشم بود. نوشته بود: گردن بندو بهش دادی؟به خودم گفتم: اون از کجا می دونه؟خندیدم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم.وقتی بهارو نگا کردم، دیدم یک آینه از کیفش درآورده و داره گردن بندو نگا می کنه.ا: از قلبش خوشت میاد؟ب: خیلی خوشگله، مرسی!دستمو انداختم دور گردنشو کنار هم بهمدیگه چسبیدیم. سرشو گذاشت رو شونم. یکم سکوت کرد. بعد گفت: امیر&#8230;- مممم&#8230;- امروز بهترین روز زندگیم بود&#8230; ازت ممنونم که چنین روزی رو برام خلق کردی&#8230;با شیطونی تمام گفتم: اما اصلاً به من خوش نگذشت&#8230;سرشو از رو شونم برداشت و با اخم نگام کرد و گفت: آخه چرا؟- همه ی غذامونو که دادی به اون اردکا!!!! به من هیچی نرسید!!!! دارم از گشنگی میمیرم!!!!با دستش محکم کوبید تو سینم و گفت: اه&#8230; چقدر لوسی!!!!!گفتم: چته دیوونه دردم اومد!!!!- آره دیوونه ی توام دیگه امیر جووون!!!!یه لحظه حس کردم دست یکی رو چشامه&#8230; نمی دونم چرا اما گفتم: بهار تویی؟؟؟یه صدای مردونه گفت: بهار کیه دیگه؟؟؟ دستشو از رو چشام برداشت وگفت: منم نیما&#8230;. چیه عین منگلا دو ساعت نشستی اردکا رو نگا می کنی!!! پاشو که شامو آوردن بیا بزنیم که داره از دهن میافته&#8230;گفتم: لعنت به تو&#8230; تازه داشتم&#8230;- تازه چی؟ می خواستی بکنیش!!!!!!!!- وایسا بهت بگم می خواستم چی کارش کنم!!!سریع دوید و رفت پیش خونواده&#8230; بعد از این که شامو خوردم، رفتم کنار همون لبه ی پرتگاه و شروع به نگاه اون ترکیب نورای شهر کردم. همش تو فکر بودم&#8230;.یعنی من انقدر تو زندگیم خوش بخت بودم؟ یکم خوش حال شدم. سرمو رو به آسمون کردم و از ته دل گفتم: خدا جون قربونت برم، که چنین عشقی رو به من هدیه کردی&#8230;یه احساس خیلی خوبی رو یدک می کشیدم اما این خاطره بازم سوالای زیادی برام ایجاد کرده بود. مثل: دختر خاله ی بهار کیه؟ چرا بهار گریه می کرد؟ و&#8230; اما مهم ترین سوالی که از چند وقت پیش تو ذهنم ایجاد شده بود این بود که این کارا مثل عشق بازی و بعدشم تازه عروسی! برای یه پسر 18 ساله زود نیست؟؟؟!!!شاید این سوال پیچیده ترین سوالی بود که تا اون موقع تو ذهنم داشتم اما بازم در جواب دادن بهش&#8230;تو عالم خودم بودم، که یه صدایی شنیدم&#8230;- قشنگه؟وقتی سرمو چرخوندم، بهار خودمو دیدم که با همون لباسای تو خاطرم کنارم ایستاده بود. یه ناراحتی خاصی رو تو چشاش می تونستم ببینم.بهش گفتم: آره خیلی قشنگه اما پیش زیبایی تو، هیچی نیست&#8230;.یه لبخند تلخی زد و اومد کنارم ایستاد. گفت: امیر هنوز دوستم داری؟- معلومه دیگه&#8230; عاشقتم&#8230;- امیر- جانم- من می ترسم.- چرا؟- آخه می خوان&#8230; آخه می خوان&#8230;- ده بگو نصفه جونم کردی&#8230;- آخه می خوان ما رو از هم جدا کنن.- معلومه داری چی می گی؟؟؟ کیا؟؟؟- مامانت، بابات و همه&#8230; می گن ما به درد هم نمی خوریم. ادامه ی دوستیمون به صلاح نیست و باید ادامه تحصیل بدیم&#8230;با شنیدن این حرف داشتم دیوونه می شدم. برای چند لحظه دوباره سرمو چرخوندمو به شهر خیره شدم. پس بگو چرا هر وقت حرف بهارو وسط می کشیدم اونا هی رنگارنگ می شدن!!! من که دیگه بچه نیستم که اونا برام تصمیم بگیرن. اونا اصلاً حق چنین کاریو ندارن&#8230;- امیر&#8230; داریم می ریم بدو بیا.به خودم که اومدم بهار پیشم نبود و نیما داشت صدام می کرد&#8230;موقع رفتن هی اطرافمو نگا می کردم. فکر می کردم خوشگلم از ترس خونوادم قایم شده اما کسی رو ندیدم. می خواستم بهش دل گرمی بدم. آخه نمی خواستم بذارم اونجوری از پیشم بره. حرفم تو گلوم خشک شد. موقع برگشتن تو ماشین سریع گوشیمو دراوردمو بهش اس دادم اما جواب نداد. از یه طرف تمام حواسم پیش بهار بود، از یه طرفم باید سوالای مسخره ی بابامو جواب می دادم&#8230; تا آخر شب منتظر موندم و چند بار دیگه هم بهش اس دادم اما ازش اصلاً خبری نشد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%85%db%8c%d9%84%d9%81-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa-%d9%be%d9%85%d9%be%d8%a7%da%98-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175311</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دلت میاد اینو بکنی با این قیافه ناز</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jul 2019 08:55:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آبدارش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[احتياط]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[احساسات]]></category>
		<category><![CDATA[احساسش]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[احمقانه]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[استوار]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشتیاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اطمينان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتمادش]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتاديم]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتداد]]></category>
		<category><![CDATA[امتناع]]></category>
		<category><![CDATA[اميدوارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[انتهاي]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامش]]></category>
		<category><![CDATA[اندامم]]></category>
		<category><![CDATA[اندامي]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتان]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتانش]]></category>
		<category><![CDATA[ايرادي]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ايستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بالاتر]]></category>
		<category><![CDATA[ببينمش]]></category>
		<category><![CDATA[برآورده]]></category>
		<category><![CDATA[برجستگي]]></category>
		<category><![CDATA[برخلاف]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارد]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برداشته]]></category>
		<category><![CDATA[برگرداند]]></category>
		<category><![CDATA[برگرديم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتر]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارد]]></category>
		<category><![CDATA[بگذارم]]></category>
		<category><![CDATA[بگوييم]]></category>
		<category><![CDATA[بلندتر]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدمش]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بيداري]]></category>
		<category><![CDATA[پاشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايش]]></category>
		<category><![CDATA[پاهايم]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایش]]></category>
		<category><![CDATA[پاهایم]]></category>
		<category><![CDATA[پايينتر]]></category>
		<category><![CDATA[پستون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمان]]></category>
		<category><![CDATA[پورن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيچيده]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنش]]></category>
		<category><![CDATA[پيراهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پيشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تابستان]]></category>
		<category><![CDATA[تاريكي]]></category>
		<category><![CDATA[تقريبا]]></category>
		<category><![CDATA[تماشاي]]></category>
		<category><![CDATA[تمامتر]]></category>
		<category><![CDATA[تنهايي]]></category>
		<category><![CDATA[جذابتر]]></category>
		<category><![CDATA[جنده]]></category>
		<category><![CDATA[چرخاندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسباند]]></category>
		<category><![CDATA[چشمانش]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهاي]]></category>
		<category><![CDATA[چشمهايش]]></category>
		<category><![CDATA[چنداني]]></category>
		<category><![CDATA[چندبار]]></category>
		<category><![CDATA[چهره‌اش]]></category>
		<category><![CDATA[حرکاتش]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظي]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خودتان]]></category>
		<category><![CDATA[خورديم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشتراش]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحالي]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگل]]></category>
		<category><![CDATA[داستانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درحالي]]></category>
		<category><![CDATA[دست‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[دستهایم]]></category>
		<category><![CDATA[دلخواهش]]></category>
		<category><![CDATA[دلنشین]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[ديواري]]></category>
		<category><![CDATA[راحتتر]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[رانهاي]]></category>
		<category><![CDATA[ران‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[رساندم]]></category>
		<category><![CDATA[زيبايي]]></category>
		<category><![CDATA[سازمان]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>
		<category><![CDATA[سالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سرازير]]></category>
		<category><![CDATA[سرانجام]]></category>
		<category><![CDATA[سوراخش]]></category>
		<category><![CDATA[سيگاري]]></category>
		<category><![CDATA[سينهاش]]></category>
		<category><![CDATA[سينهام]]></category>
		<category><![CDATA[سينههاي]]></category>
		<category><![CDATA[سینه گنده]]></category>
		<category><![CDATA[شاه کس]]></category>
		<category><![CDATA[شديدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحانه]]></category>
		<category><![CDATA[ضربدري]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[‫ظاهرا]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقبازي]]></category>
		<category><![CDATA[فراوان]]></category>
		<category><![CDATA[فريادي]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم سکسی]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[كردنهاي]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کون گنده]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسها]]></category>
		<category><![CDATA[لباس‌هايم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندي]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايش]]></category>
		<category><![CDATA[لبهايم]]></category>
		<category><![CDATA[لحظه‌اي]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماندانا]]></category>
		<category><![CDATA[متفاوت]]></category>
		<category><![CDATA[متناسب]]></category>
		<category><![CDATA[متناوب]]></category>
		<category><![CDATA[محافظت]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مخلفات]]></category>
		<category><![CDATA[مدل]]></category>
		<category><![CDATA[مرطوبش]]></category>
		<category><![CDATA[مسافران]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئنا]]></category>
		<category><![CDATA[مطمئني]]></category>
		<category><![CDATA[مقابلش]]></category>
		<category><![CDATA[مقابلم]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومت]]></category>
		<category><![CDATA[مقاومتي]]></category>
		<category><![CDATA[مقداري]]></category>
		<category><![CDATA[ملايمي]]></category>
		<category><![CDATA[ممانعت]]></category>
		<category><![CDATA[منصرفش]]></category>
		<category><![CDATA[موجودی]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیتی]]></category>
		<category><![CDATA[موهايم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌برد]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميترسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواهي]]></category>
		<category><![CDATA[ميخورد]]></category>
		<category><![CDATA[ميخوري]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌داد]]></category>
		<category><![CDATA[ميدانستم]]></category>
		<category><![CDATA[ميديدم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيد]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌رفت]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتيم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌زدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كرد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردند]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردي]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميكشيدم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كنم]]></category>
		<category><![CDATA[مي‌كني]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[مينشست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواست]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کرد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌کند]]></category>
		<category><![CDATA[میکنم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میلف]]></category>
		<category><![CDATA[میمکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناخودآگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانست]]></category>
		<category><![CDATA[نتوانستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نزديكي]]></category>
		<category><![CDATA[نفس‌هايش]]></category>
		<category><![CDATA[نگذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نگراني]]></category>
		<category><![CDATA[نمانده]]></category>
		<category><![CDATA[نمي‌دانم]]></category>
		<category><![CDATA[نميكنم]]></category>
		<category><![CDATA[نيفتاده]]></category>
		<category><![CDATA[نيمخيز]]></category>
		<category><![CDATA[هدایتش]]></category>
		<category><![CDATA[هرگونه]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهي]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[همينجا]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وحشیانه]]></category>
		<category><![CDATA[وسايلش]]></category>
		<category><![CDATA[ویلایی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سالگي را پشت سر گذاشته فیلم سکسی است. دختركي بود زيباروي و خوش‌اندام كه صلابت و البته شيطنتي دل‌نشين در چهره‌اش موج مي‌زد. با اين همه، تا سکسی پيش از آن شب، تنها در دفتر شاه کس شركت و در قامت و هيئت كارمندي سخت‌كوش او را ديده بودم كه جديت‌اش احتمال کونی هرگونه مؤانست [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>سالگي را پشت سر گذاشته فیلم سکسی است. دختركي بود زيباروي و خوش‌اندام</h2>
<p>كه صلابت و البته شيطنتي دل‌نشين در چهره‌اش موج مي‌زد. با اين همه، تا سکسی پيش از آن شب، تنها در</p>
<h3>دفتر شاه کس شركت و در قامت و هيئت كارمندي سخت‌كوش او</h3>
<p>را ديده بودم كه جديت‌اش احتمال کونی هرگونه مؤانست را منتفي مي‌كرد و از اين رو، تا به اين اندازه به</p>
<h4>زيبايي جنده و جذابيتش پي نبرده بودم. در اواخر تابستان، دهكدة</h4>
<p>ساحلي برخلاف سال‌هاي گذشته بيش از پستون اندازه خلوت بود. وقتي از سر اتفاق دريافتم كه تعطيلاتش را در آنجا سپري</p>
<h5>خواهد كرد، کوس ناخودآگاه و بي هيچ اميدي ـ حتي بي‌آنكه</h5>
<p>بدانم آيا مردي او را همراهي مي‌كند يا نه ـ در پي‌اش به راه افتادم و ويلاي مجاور را اجاره كردم. هیچ‌گاه سکس داستان تا آن اندازه</p>
<h6>خود را در رابطه‌ای عاطفی، درگیر و مفتون ایران سکس احساس نکرده</h6>
<p>بودم. در سی‌وپنج سالگی احساسی بود کاملاً متفاوت از آنچه پیشتر تجربه کرده بودم. اما اکنون آن چنان دلباختۀ موجودی ظریف و دلنشین شده بودم که بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم، ساعت‌ها رانندگی کرده بودم تا دستکم در هوایی تنفس کنم که محبوبم از آن استنشاق می‌کند. كمي به نيمه‌شب مانده، از راه رسيد و انتظارم پايان يافت. بر روي سكوي مقابل ويلا، زير آسماني بي‌ابر، به صداي امواج دريا گوش سپرده بودم و مي‌كوشيدم حلقه‌هايي با دود سيگار درست كنم. خود را از ديدنش شگفت‌زده نشان دادم. با لطافتي كه پيشتر در او نديده بودم، پرسيد:ـ شما هم اينجاييد؟گفتم:ـ سازمان همیشه اینجا را برای مدیرانش اجاره می‌کند.و احمقانه روی کلمۀ «مدیران» تأکید کردم. بعد از چند ماه مراودۀ تجاری و مکاتبات اداری بین شرکت آنها و سازمانی که من در آن کار می‌کردم، به خوبی همدیگر را می‌شناختیم و تأکید بیهوده‌ام، تنها از سر خودپرستی کودکانه بود.به رغم مخالفت سرسختانه‌اش، كمك كردم تا وسايلش را به درون ببرد. به كنايه گفتم:ـ اگرچه استقلال و اتكاي به نفس‌تان را تحسين مي‌كنم، اما حتماً به تنهاييِ حتمي و ابدي خودبسندگي بيش از اندازه هم فكر كرده‌ايد؟لبخند مليحي بر لبانش نشست:ـ گمان نمي‌كنم مستقل بودن ضرري داشته باشد.ـ بستگي به اين دارد كه دريافت‌تان از استقلال چه باشد. اگر لوله‌كشي خانةتان را خودتان تعمير كنيد، اسمش استقلال و اتكاي به نفس نيست.و به طعنه اضافه كردم:ـ كرة شمالي با همين نگاه به خاك سياه نشسته است.بيش از اين، چنين گفت‌وگوي ملال‌آوري را در آن شب دل‌پذير ضروري نديدم. خداحافظي كردم و كرة شمالي با طمئنينه در ويلا را پشت سرم بست. آشفته‌تر از پيش، در حالي كه چهرة زيبا و پيكر خوش‌تراش محبوبم را در ذهن تجسم مي‌كردم، به خانه رفتم. گيرايي و جذابيتش در جامه‌اي كه براي سفر شبانه‌اش بر تن كرده بود، دوصد چندان شده بود و افسوس مرا دوصد بار افزون‌تر كرد كه چرا پيش از اين در گذر از ديواري كه بين خود و بيگانگان مي‌كشد، نكوشيده‌ام.كمي چاي درست كردم و با مشقت فراوان خود را به بالاي شيرواني ويلا بركشيدم تا سپيدي امواج را كه چند ده متر آن‌سوتر مي‌خروشيدند، نظاره كنم. دقايقي نگذشته بود كه نوري برون‌تاب از سقف ويلاي مجاور نگاهم را به خود خواند. پاهايم ناخودآگاه و لرزان از سقفي به سقف ديگر لغزيدند و به سوي منبع نور گام برداشتند، هرچند چيزي از درونم نهيب مي‌زد كه آنچه مي‌كنم، برخلاف اصول اخلاقي است. روشنايي مورد نظر در واقع نوري بود كه از نورگير اتاق خواب محبوبم رو به آسمان مي‌تابيد. مردد مانده بودم كه چه بكنم. سرانجام بر ترديدم غالب آمدم و بر روي سينه دراز كشيدم. با احتياط از گوشة نورگير سرك كشيدم و به درون خانه نگريستم. دختركي پري‌گون كه تنها لباس زير بر تن داشت، در برابر آيينه ايستاده بود، با حوله‌اي كوچك خود را خشك مي‌كرد و اي‌بسا از زيبايي‌اش لذت مي‌برد. از موهاي خوش‌رنگش قطرات آب به پايين مي‌چكيد و پيدا بود كه گرد سفر را در زير دوش حمام زدوده است. آنچه مي‌ديدم، بيش از انتظار يا حتي آرزويم بود. از فراز نورگير برجستگي سينه‌هايش كه چون دو ليمويي هوس‌انگيز بر سر شاخساري آويخته بودند، به خوبي آشكار بود و سينه‌بند كوچكي كه پوشيده بود، تنها نوك‌هاي آن را از زاويه‌اي كه دراز كشيده بودم، پنهان مي‌ساخت. وقتي خم شد تا شانه‌اي را از درون كيف دستي‌اش بردارد، چيزي نمانده بود كه فريادي از تحير و ستايش سر بر دهم. باسن مسحوركننده و لرزانش از ميان آنچه برپوشيده بود، آشكار شد و ذهن و خيال مرا با هر جنبشي به اين‌سو و آن‌سو كشاند. در واقع، تنها بندي باريك از ميان شكاف باسنش مي‌گذشت؛ آنچه پوشيده بود، بر وسوسة فشردن اندام خوش‌تراش‌اش مي‌افزود. دخترك مهيا مي‌شد تا به بستر برود. بار ديگر نهيبی دروني مرا به خود آورد. از آنچه كرده بودم، شرمسار شدم و با خود انديشيدم كه اگر او يا هركسي من را بر شيرواني خانه به دام مي‌انداخت، شرمندگي‌ام بسا افزون‌تر مي‌شد. با اين همه، پيش از آن‌كه خود را پس بكشم، چراغ درون ويلا خاموش شد و بيم آن مي‌رفت كه از تاريكي درون خانه بر فراز بامي كه در نور مهتاب مي‌درخشيد، ديده شوم. آرام به عقب لغزيدم و لحظه‌اي بعد با آميزه‌اي از احساسات ناهمگون و متضاد، در بستر خود به خواب رفتم. نخستين‌بار كه براي پي‌گيري تهية قطعات كامپيوتري به دفتر شركت رفتم، با او روبه‌رو شدم و در همان گفت‌وگوي آغازين احساس كردم كه چيزي در درونم مي‌خروشد و غليان مي‌كند. شوربختانه، در مراجعات بعدي جديت رفتار و سردي گفتارش سبب شد كه به آرامي از او بگريزم. با خود مي‌انديشيدم كه اگرچه دست آفرينش در طراحي پيكر و چهرة او هيچ قصوري نكرده است، اما گويا در هنگام افزودن لطافت و ظرافت، جنسيت او را از ياد برده است. با اين همه، در ديدارهاي بعدي كه سلوك او را با نزديكانش ديدم، به گمان باطل خود پي بردم و دريافتم كه سردي ظاهري‌اش، در سرشت او نيست؛ بلكه به مثابة ابزاري دفاعي است كه در برابر بيگانگان براي محافظت از خود يا شاید براي ممانعت از آشفته‌حال شدن آنها، به كار مي‌گيرد، غافل از آن‌كه اگرچه تيغ‌هاي گل سرخ، او را در برابر تهاجم کودکی بوته‌چین حفظ می‌کند، اما ممکن است باغبان عاشق را نیز خود براند.باری، آمدوشدهاي مستمرم به شركت سبب شد تا به تدريج با من مأنوس شود و بيش‌وكم از جديت خود بكاهد. گاه به لبخند دلبرانه‌اش، حركت چشم و ابرويي نيز مي‌افزود که روح و روانم را آشفته می‌ساخت، اما هيچ‌گاه نشانه‌اي بيش از اين از او نديدم. رفته‌رفته بيشتر با او آشنا شدم و هرچه بيشتر او را مي‌ديدم، بيشتر شيفته‌اش مي‌شدم و آرزوي با او بودن را در سر مي‌پروراندم؛ اما هيچ مجالي براي برآوردن تمناي دروني‌ام فراهم نمي‌آمد. سرانجام، از سر اتفاق و هنگام گفت‌وگوي تلفني دخترك با دوستي، دريافتم كه تعطيلات خود را در دهكدة ساحلي سپري خواهد كرد؛ شهرکی ویلایی در مجاورت دریای شمال که از سال‌های گشته برایم آشنا بود. صبحگاه كمين كردم تا هنگام خروج محبوبم از خانه با او رو‌به‌رو شوم. ديري نپاييد كه انتظارم برآورده شد. براي تهية وسايل صبحانه به فروشگاهي مي‌رفت كه در آن نزديكي بود. از رفتن منصرفش كردم و دعوت كردم كه صبحانه را با هم صرف كنيم. با تعلل و ترديد فراوان پذيرفت. از خوشحالي‌اي كه مي‌كوشيدم آشكار نشود، در خود نمي‌گنجيدم. لباس بيرون را از تن به در كرد و نشست. زيباتر و جذاب‌تر از آنچه بود كه شب پيش از ميان نورگير ديده بودم. ناخودآگاه تصوير بدن نيمه‌برهنه‌اش بر چهره‌اش مي‌نشست و نفس را در سينه‌ام حبس مي‌كرد. فرورفتگي گوشة لبانش، آتش بوسيدن‌شان را در درونم شعله‌ور مي‌كرد. پرسيدم:ـ هميشه تنها مسافرت مي‌كني؟ـ بله.ـ بدون همسفر، مشكل نيست؟ـ مگر براي شما هست؟راست مي‌گفت؛ نمي‌دانستم چه بگويم. اشاره به تفاوت زن و مرد هم ابلهانه به نظر مي‌رسيد و پاسخش را از پيش مي‌دانستم. دوباره گفتم:ـ هم‌ركاب نمي‌خواهيد؟ در تالاب انزلي، كوچه‌آب‌هايي در ميان ني‌زارهاي بلند جريان مي‌يافتند كه گويي هيچ پاياني داشتند. كوچه‌آب‌ها كه به دريا راه داشتند، در هزارتويي پيچ در پيچ از هم منشعب مي‌شدند يا به يكديگر مي‌پيوستند. در محل اتصال آنها به دريا، قايق‌هاي پدالي كوچك دونفره‌اي را به مسافران كرايه مي‌دادند. صاحب قايق گفت:ـ چندان دور نرويد؛ به زودي باران شديدي مي‌بارد و شكل تالاب را عوض مي‌كند. مسير برگشت‌تان را پيدا نمي‌كنيد.حرف پيرمرد به نظرم بي‌معني آمد. مسير برگشت همان سمتي بود كه آب جريان داشت و سرانجام هم به دريا مي‌پيوست. وانگهي، در آن گرماي اواخر تابستان باريدن باران، آن هم شديدش، برايم عجيب بود. دستش را گرفتم و كمك كردم تا بنشيند. با فشار پای پيرمرد به قايق، از اسكله فاصله گرفتيم و به سوي ني‌زارها ركاب زديم.كمي جلوتر چندين راه فرعي به روي‌مان باز مي‌شد. يكي را انتخاب كرديم و واردش شديم. لحظه‌اي بعد ساحل دريا در پس ني‌ها و گياهان آبزي بلندي كه اينجا و آنجا از ميان باتلاق سر برآورده بودند، ناپديد شد و جريان منظم آب تقريباً از ميان رفت. در واقع آب از هر طرف به سمت كنارة رود كه با ديواره‌اي از ني‌ها پوشيده ‌شده بود، موج مي‌خورد. بي‌توجه به زمان گرم صحبت بوديم و ركاب مي‌زديم؛ و من كه سكان را در دست داشتم، بيشتر مسحور حركات پاهاي دخترك بودم كه به زيبايي مي‌خراميدند و روح و روانم را برمي‌آشفتند. ظهر از راه رسيد و در ساية درختچه‌اي كه بر روي تلي از خاك روييده بود، استراحتي كرديم و قدري از آذوقه‌اي را كه با خود آورده بوديم، خورديم. به عرقي كه بر پيشاني‌اش نشسته بود، اشاره كردم:ـ فكر كنم خسته شده‌اي. بهتر است كم‌كم برگرديم.ـ نه، از گرماست. چندان به هواي شرجي عادت ندارم. دوست دارم آن دورترها برويم و جاهاي ناشناخته‌اش را كشف كنيم.مانتو و روسري‌اش را درآورد و با انگشت ابري را كه به بالاي سرمان آمده بود، نشان داد:ـ باعث مي‌شود كه از شدت تابش آفتاب كم شود و راحت‌تر حركت كنيم.با خرسندي پذيرفتم و به راه افتاديم. واقعاً هم هوا خنك‌تر شده بود و نسيم ملايمي از مقابل به صورت‌مان مي‌وزيد. موهاي پريشان دخترك به زيبايي در باد مي‌رقصيدند و گاه چهره‌اش را مي‌پوشاندند. سينه‌هايش از فراز تاپي كه پوشيده بود، پيدا بودند و با تلاشي كه براي ركاب زدن مي‌كرد، مي‌جنبيدند و دل مي‌ربودند. به یاد نداشتم که در سراسر زندگانی‌ام چنان لحظات دلپذیر و شیرینی را تجربه کرده باشم.اما در ميان آن خوشي ژرف، ناگهان هوا به شدت متغيير شد و ابرهاي تيره از هر سو هجوم آوردند. گفتم:ـ بايد برگرديم.دخترك بي‌آن‌كه كلامي بگويد، با حركت سر گفته‌ام را تأييد كرد. نگراني معصومانه‌اي از چهره‌اش پيدا بود. ديري نپاييد كه شدت باد فزوني گرفت و در پي آن، باران سيل‌آسايي، بی‌مقدمه، از آسمان فروريخت. جريان متلاطم آب، نافرمان از ارادة ما، قايق كوچك را به هر سويي مي‌كشاند و با تكان‌هاي شديد، آن را به بالا و پايين حركت مي‌داد. حق با پيرمرد قايق‌ران بود. امكان نداشت در آن وضعيت بتوانيم مسير بازگشت را بيابيم. از اين گذشته، بارش پياپي باران به صورت‌مان، به شدت از ميدان ديدمان مي‌كاست و كلافةمان مي‌كرد. هر لحظه امكان داشت كه قايق واژگون شود. محبوبم از سرما مي‌لرزيد و با وحشت پيش روي خود را مي‌نگريست. ناگهان از ميان ني‌زارها جزيرة كوچكي در مقابل‌مان ظاهر شد كه در واقع تل بزرگي از خاك و سنگ بود. بعدها دانستم که این خشکی کوچک، حاصل از انشعاب یکی از نهرهای تالاب بود که کمی آن سوتر دوباره به هم می‌پیوستند. جزيره پوشيده از درختچه‌ها و بيدهاي مجنون بود كه در برابر ماسه و نمك مقاوم‌اند. هرچند يافتن چنين جزيره‌اي در ميان تالاب اميدوارم كرد كه از خطر فروغلتيدن و غرق شدن در آب غران و گل‌آلود مرداب گريخته‌ايم، اما اطمينان يافتم كه راه بازگشت را به اشتباه پيموده‌ايم. با مشقت فراوان خود را به كنارة ساحل جزيره رسانديم. طنابي را كه به قايق متصل بود، به درختي كه استوار به نظر مي‌رسيد، گره زدم و چندبار محكم بودن گره را آزمودم. با خود اندیشیدم که اگر در مدتي كه در جزيره هستیم، طناب باز شود و طوفان، قايق را در دستان امواج رها کند، ديگر اميد چنداني به زنده ماندن و بازگشت‌مان نیست؛ به‌ويژه آن‌كه بعيد مي‌نمود كسي در اعماق چنين مردابي ما را بيابد و به ياري‌مان بيايد.كوله‌پشتي‌ام را به ساحل پرت كردم و از قايق پياده شدم. دستم را به سوي دختر دراز كردم:ـ ماندانا، دست‌ات را به من بده.شدت باران بيشتر شد و غرش رعد از دوردست‌ها به گوش رسيد.ـ مطمئني كار درستي است كه قايق را رها كنيم.ـ نه؛ نمي‌دانم، اما مي‌دانم كه اگر سوار بر قايق راه‌مان را بي‌هدف ادامه دهيم، مطمئناً غرق مي‌شويم. زياد هم طول نمي‌كشد. دخترك نيم‌خيز شد و كوشيد دستم را بگيرد. قايق در جريان متلاطم و گل‌آلود امواج لغزيد و سرنشين زیبای خود را به آب پرت كرد. محبوبم در تالاب فروغلتيد. به سويش خيز برداشتم. جريان آب او را در امتداد ساحل پيش مي‌برد. به سرعت كفش‌ها را از پا در آوردم و به طرفش دويدم. آماده مي‌شدم كه به درون مرداب بپرم. اما چند متر جلوتر دخترك به شاخة درختي چنگ زد و متوقف شد. دستش را گرفتم و با دشواري بسيار از آب بيرون كشيدم. هر دو نفس‌زنان بر ساحل افتاديم. ناگهان بغض دخترك تركيد و به صداي بلند گريست؛ آن‌چنان‌كه تا اعماق وجودم از معصوميتش آتش گرفت. خيس از آب و غرق در گل و لاي بود. بااين‌همه، زيبايي‌اش در ميان آن آشفتگي و پراكندگي طره‌هاي مو بر سيمايش، دوصد چندان شده بود. به جواهر درخشاني مي‌مانست كه در خاك افتاده باشد. در آغوشش گرفتم و پيشاني‌اش را بوسيدم. بدنش از سرما يا تشويش، یا ازهر دو، مي‌لرزيد. بلندش كردم و به سمت قايق و كوله‌پشتي‌ام به راه افتاديم. پاشنة پايم را نشان داد:ـ از پايت خون مي‌آيد.تازه متوجه دردي شدم كه در پاشنه داشتم. هنگامي كه پابرهنه به سويش مي‌دويدم، تكه شيشه‌اي پايم را بريده بود. با خوشحالي گفتم:ـ پس معلوم مي‌شود اينجا آن اندازه هم دور از دسترس و آمدوشد مردم نيست.و البته به سرعت دريافتيم كه جزيره بزرگ‌تر از آن چيزي است كه در آغاز مي‌نمود. در واقع، ما از سمت دماغة جزيره كه در ني‌ها و درختچه‌ها محصور بود، پاي به آن گذاشته بوديم و هرچه در اعماق آن جلوتر مي‌رفتيم، وسعتش از هر دو سو گسترش مي‌يافت. كفش‌ها و كوله را برداشتم و به اميد يافتن تخته‌سنگ يا سرپناهي كه در برابر باران محافظت‌مان كند، به سمت برآمدگي پشت بيدهاي مجنون رفتيم. كمي جلوتر در كمال شگفتي كلبة كوچكي يافتيم كه در پس بوته‌ها و درخت‌هاي انبوه جزيره از ديده پنهان شده بود. كلبه بيشتر به آلونك شكارباني مي‌مانست كه در پاييز ـ هنگام كوچ پرندگان مهاجر از شمال روسيه به مرداب انزلي ـ محل اقامت شكارچيان بود. طول و عرض آن كمتر از چهار گام بلند بود و به كمك چند پايه، به ارتفاع تقريباً يك متر، بالاتر از سطح زمين قرار داشت. با احتياط از پلكان چوبي بالا رفتم و به درون كلبه سرك كشيدم. درون آن كم و بيش مرتب بود و وسايل آشپزي و شكار از ديواري آويزان بودند. كف كلبه نيز گليم فرسوده‌اي پهن شده بود.ـ ماندانا بيا تو؛ كسي اينجا نيست.دخترك درحالي كه خود را از شدت سرما جمع كرده بود، به درون آمد و با ترديد و واهمه نگاهي به اطراف انداخت. هوا رو به تاريكي مي‌رفت و كور سوي نوري از ميان پنجره‌اي كوچك به درون كلبه مي‌تابيد. ترنم باران بر شيرواني حلبي به گوش مي‌رسيد. از گوشه‌اي چراغ گردسوزي يافتم و با فندكي كه در كوله‌پشتي داشتم، روشن كردم. دخترك دست خود را بر بالاي چراغ گرفت تا گرم شود. اجاق سنگي آلونك آكنده از چوب خشك و هیزم بود. مقداري از هيزم‌ها را بيرون آوردم و باقي‌مانده را روشن كردم. نور و حرارت، اميد به زندگي را دوباره در وجودم شعله‌ور كرد. پوستيني را مقابل آتش، روي گليم، گذاشتم و دست محبوبم را گرفتم.ـ بنشين اينجا. الآن گرم مي‌شوي.ـ خيلي سردمه.ـ براي اين‌كه سر تا پاي لباس‌هايت خيس است. بايد همه را در بياوري.با حركت سر مخالفت كرد.ـ دختر! كار دست خودت مي‌دهي. اين طوري تا صبح دوام نمي‌آوري.با ترديد و پرسش به صورتم نگريست. مظلوميت دلبرانه‌اي در نگاهش موج مي‌زد. مي‌خواستم گونه‌اش را ببوسم، اما دست نگاه داشتم تا مبادا او را از خود برانم. پشت به من ايستاد و به آهستگي دكمه‌هاي پيراهنش را باز كرد. مانتو‌ و روسري‌اش در قايق مانده بود. كمك كردم تا پيراهنش را دربياورد. دست بردم و دكمة شلوارش را كه آكنده از آب گل‌آلود نهر بود، باز كردم. با هر حركت من، از خود مقاومت نشان مي‌داد، اما بي‌آن‌كه هيچ‌يك كلامي بگوييم، شلوار را از تن به در كرد. پيكر پري‌گونش در نور لغزان چراغ گردسوز و آتش اجاق سنگي مي‌درخشيد و دلم را در درونم فرومي‌ريخت. همان شورت كوچكي را به تن داشت كه بخش چنداني از باسن وسوسه‌كننده‌اش را نمي‌پوشاند. دست بردم تا بند سوتين‌اش را باز كنم. به شدت ممانعت كرد:ـ نه، اين را روي تنم خشك مي‌كنم.ـ ببين چقدر خيس است. سينه‌پهلو مي‌كني. نگران نباش، نگاه نمي‌كنم.به رغم مخالفتش، سوتين‌اش را باز كردم. در حالي كه پشت به من و رو به آتش ايستاده بوده، دست‌ها را بالا آورد و ضربدري بر روي سينه‌هايش گذاشت. حولة كوچكي را كه براي محافظت در برابر آفتاب آورده بودم، از ته كوله يافتم و بر روي شانه‌هاي محبوبم انداختم. حوله تا كمي پايين‌تر از كمر او را پوشاند و دخترك آن را به شدت دور خود پيچيد. دست به زير حوله بردم و شورت خيسش را به آرامي پايين كشيدم. بي‌فايده مقاومت كرد . . . از كلبه بيرون زدم. در ميان گودالي سنگي آب تميز باران يافتم و كتري و سطلي را كه با خود برداشته بودم، از آب پر كردم. از قايق ته‌ماندة وسايل‌مان را برداشتم و بار ديگر از محكم بودن گره و استواري درختي كه طناب را به آن بسته بودم، اطمينان پيدا كردم. هوا كاملاً تاريك شده بود. از ميان چاله‌هاي آب‌گرفته به سوي كلبه بازگشتم. در اندك زماني كه بيرون بودم، كلبه نظمي يافته بود كه نشان از حضور زني در آن داشت. دختر قدري ژامبون و مخلفات آن را در ظرفي ريخته بود و لباس‌ها را بر چهارپايه‌اي مقابل اجاق آويخته بود. درحالي كه حوله را دور خود پيچيده بود، چهار زانو مقابل آتش نشسته بود. با صداي باز شدن در، روي برگرداند. اشك در چشم‌هايش حلقه زد و با نگاهي محزون به نقطه‌اي خيره شد. در سكوت كنارش نشستم. كوشيد بدن سيم‌گونش را در حوله پنهان كند. با صدايي گرفته گفتم:ـ معذرت مي‌خواهم. من مقصرم كه تو را به اين تفريح ابلهانه آوردم.انگشتش را به زير مژه برد تا اشكي را كه در چشمانش حلقه زده بود، پاك كند، اما نتوانست و قطره اشكي چون دُر غلتان بر گونه‌اش سرازير شد. بغض در صدايش موج مي‌زد:ـ نه، من بودم كه با پيشنهاد تو براي برگشتن مخالفت كردم. تازه خودم هم هيجان داشتم كه . . .نتوانست ادامه دهد. شانه‌هاي لرزانش را در آغوش گرفتم و صورتم را به گونه‌اش چسباندم:ـ ايرادي ندارد. اين هم لحظه‌اي از زندگي‌مان در ميان روزمرگي ملال‌آور شهرنشيني است. وقتي اين ماجرا تمام شود، داستان‌هاي جالبي داري كه براي خانواده و دوستان‌ات تعريف كني.به زحمت لبخندي زد؛ گويي باور نداشت كه به سلامت از اين حادثه گذر كنيم. خواست كه ظرف غذا را پيش بكشم. آتش اجاق گرماي مطبوعي به فضاي كوچك كلبه بخشيده بود و صداي جوشيدن آب درون كتري همراه با نواي باراني كه بي‌وقفه بر شيرواني فرومي‌ريخت، حسي آميخته از رخوت به هردوي‌مان بخشيده بود. لقمه‌هاي كوچكي درست مي‌كردم و در دهان محبوبم مي‌گذاشتم، زيرا دخترك كه ناگزير بود با هر دو دست لبه‌هاي حوله را نگاه دارد، در خوردن دچار مشكل شده بود. بطري كوچك مشروبي را كه با خود آورده بودم، از جيب كوله درآوردم و كمي از محتوياتش را در ليواني مسي ريختم:ـ بخور عزيزم.با تكان سر مخالفت كرد. ليوان را به لبش نزديك كردم.ـ گرم مي‌شوي و كمك مي‌كند كه اين ماجرا را راحت‌تر تحمل كني. بخور.كمي از آنچه را در ليوان ريخته بودم، لب زد و روي ترش كرد:ـ نمي‌توانم، خيلي تلخه.ـ فرض كن داري دوا مي‌خوري.و ليوان را به سوي دهانش كج كردم. به سختي جرعه‌اي نوشيد و آشفته‌حال دست بلند كرد تا از ظرف غذا، لقمه‌اي بردارد و تلخي الكل را بزدايد. همراه با حركت سريع دست‌ها، حوله به كناري رفت و ران‌ها و سينه‌هاي زيبايش آشكار شدند. شكاف دخترانه‌اش را در ميان ران‌هايي كه هر بيننده‌اي را آشفته مي‌كردند، پنهان كرده بود. هيچ‌گاه تا به اين اندازه از حضور زني مفتون و مشعوف نشده بودم. بي‌ترديد اگر در آن وضعيت خاص به دام نيفتاده بوديم، بي‌درنگ در آغوشش مي‌كشيدم و سرتاپاي وجودش را مي‌بوييدم:ـ آه، تا معده‌ام سوخت.ليوان را با اكراه پس زد. باقي‌ماندة آن را لاجرعه سر كشيدم. صورتش گل انداخته بود. مشروبي بود قوي و بي‌اندازه گيرا. آتشي در درونم شعله گرفت و پلك‌هايم سنگين شدند. خستگي ركاب زدن‌هاي چندساعته و سنگيني رواني آنچه بر ما گذشته بود، خستةمان كرده بود. قدري دیگر هيزم در آتش ريختم، حفاظ پنجره را انداختم و صندوق بزرگ و سنگيني را به پشت در هل دادم:ـ حالا راحت بخواب عزيزم. صبح به دنبال راه بازگشت مي‌گرديم.دخترك با درنگ گفت:ـ لباس‌هايم را بپوشم . . .ـ محال است كه در اين هوا خشك شده باشند. بايد تا صبح صبر كني. هواي كلبه هم كه به اندازة كافي گرم است.و براي اطمينان لباس‌ها را يكي يكي با دست امتحان كردم. وقتي شورت ظريفش را لمس مي‌كردم، بار ديگر چيزي در درونم خروشيد. لطافت اندامش را بر جامة زيرش احساس مي‌كردم:ـ همين‌جا كنار آتش، روي پوستين بخواب. من روي تخت دراز مي‌كشم.تخت چوبي زهوار دررفته‌اي بود كه تنها با تشك مندرسي پوشيده شده بود. كوله‌پشتي را مچاله كردم تا دخترك به جاي بالشت زير سر بگذارد. اثر الكل در چشم‌هايش پيدا بود و دچار رخوت شده بود. به آهستگي دراز كشيد و حوله را از روي سينه تا زير شمكش كشيد. با لبخندي گفت:ـ اين‌كه هيچ جاي آدم را نمي‌پوشاند. وقتي تا روي سينه‌ام مي‌كشم، پايين پايم معلوم مي‌شود، وقتي هم تا روي . . .مردد ماند چه كلمه‌اي به كار به برد. هر دو خنديديم؛ نخستین خندۀمان پس از گرفتاری در تالاب بود. بلند شدم و چراغ گردسوز را خاموش كردم. تنها شعلة آتش اجاق سنگي، كورسوي نور لرزاني را به فضاي كلبه مي‌رساند:ـ ديگر نگران بالا و پايين نباش. در اين تاريكي چيزي مشخص نيست.چنين نبود. سپيدي بدن دخترك در نيمه‌تاريكي اتاق چون مرواريدي مي‌درخشيد. لحظه‌اي به سكوت گذشت.ـ باز هم از آن چيزها داري؟ حسابي گرمم كرد.با شعف از جا پريدم و تا نيمه در ليوان مشروب ريختم. محبوبم درحالي كه صورتش را از شدت تلخي الكل جمع كرده بود، قدري از آن را نوشيد و ليوان را چون طفلي شيرين به دستم داد. محو تماشاي چشمانش و لغزش نور اجاق بر سيمايش شدم. انگشتان ظريف و خوش‌تراش دخترك را در دست گرفتم و بر لب گذاشتم. لبخندي محو بر گوشة لبانش نشست و شرمگينانه، شرمي آميخته به شيطنت دخترانه، شب‌بخير گفت. بر روي تخت دراز كشيدم. پلك‌هايم سنگين شدند، اما خوابم چندان سنگين نبود. صداي نفس كشيدن‌هاي منظم محبوبم خبر از احساس آرامشش مي‌داد. ساعتي از شب نگذشته بود كه در ميان خواب و بيداري با صداي سرفه‌هايش از تخت جستم. ظاهراً الكل گلويش را خشك كرده بود. بلند شدم تا آبي را كه جوشانده بوديم، به او بدهم و در اجاق نيز هيزم بگذارم. اما آنچه ديدم در جايم ميخكوبم كرد. دخترك به آرامي بر روي شكم به خواب رفته بود و در اثر گرما حوله را به كناري انداخته بود. اندام لطيفش عقل از سرم ربوده بود. مردد مانده بودم. با خود انديشيدم كه شايد سرفه‌ها از سر عمد بوده‌اند. به آرامي نفس مي‌كشيد و سينه‌اش كه چون ليمويي آبدار از ميان بازوي سپيدش پيدا بود، با هر دم و بازدمي، بالا و پايين مي‌رفت. به پايين نگاه كردم. گويا وقتي خواب بودم، شورت نيمه مرطوبش را بر تن كرده بود. نمي‌دانستم چه بكنم. از يك‌سو مي‌ترسيدم كه بي‌تحركي‌ام را در دل به حساب بلاهتم بگذارد و از سوي ديگر از آن بيم داشتم كه محبوبم واقعاً در خواب باشد و از اين‌كه از اعتمادش سوء استفاده كرده‌ام، خشمگين شود. هملت‌وار بر سر دوراهي بودن يا نبودن مانده بودم. سرفه‌ها قطع شده بودند و پلك‌هايش تكاني نمي‌خوردند. دخترك كوله‌پشتي را به كناري انداخته و بازو را زير سر و گونه‌اش گذاشته بود. لحظاتي سپري شدند. يك پايش را زير شكم جمع كرد و در كنار گرماي مطبوع آتش به آرامي نفس كشيد. سرانجام بر ترديدم غالب آمدم. زيبايي اندام برهنه و باسن‌هاي سپيد و فربه‌اي كه در تاريكي شب مي‌درخشيدند، راهي براي مقاومت نگذاشته بودند. در كنارش زانو زدم و در سكوت دراز كشيدم. يك دستم را دورش انداختم. صداي نفس كشيدنش تغييري نكرد. در دل اميدوار بودم كه بيدار باشد و همة اينها شگردي باشند براي فراخواندن من به سويش. به نرمي گوش‌ها و موهايش را نوازش كردم و شانة برهنه‌اش را بوسيدم. با صدايي كه به زحمت شنيده مي‌شد، نامش را صدا كردم:ـ ماندانا، عزيزم.چيزي نگفت.ـ ماندانا ، آب مي‌خواهي؟اين بار نجوا‌كنان گفت:ـ نه، ممنونم.در میان باران سیل‌گون شهریور ماه شمال، صدايش به نرمي نسيم بهاري بود. يكّه خوردم و قدري خود را پس كشيدم. بي‌آن‌كه چشم بگشايد يا حركتي به خود بدهد، دست بلند كرد و لاي موهايم برد. سرم را به سوي گونه‌اش كشيد.ـ خيلي سرفه مي‌كردي. آب مي‌خواهي عزيزم؟ـ نه، تو را . . .ادامه نداد. نيازي هم نبود. با ملاطفت هرچه تمام‌تر، چنان‌كه ظرفي بلورين و پربها را جابه‌جا مي‌كنم، محبوبم را به سوي خود چرخاندم و در آغوشش گرفتم. لب‌هايم را بر لبان آتشين‌اش گذاشتم. مشتاقانه آنها را مكيد و بوسيد. بازويم را زير سرش بردم و با دست ديگرم، كمر و باسن نرمش را نوازش كردم و به سوی خود کشیدم. بدنش را به من چسباند. با سستی پيراهنم را از تن درآوردم و پاهايم را دورش حلقه كردم. عطر خوشش مدهوشم كرده بود و روحم را نوازش مي‌داد. سخت مشغول بوسيدن لب‌ها و سينه‌هايش شدم. به محض اين‌كه نوك سينه‌هايش را با زبانم نوازش كردم، نفس‌هايش شديدتر شد و از ژرفاي وجودش آهي ممتد كشيد. دست‌هايم را در دو سويش ستون كردم و غرق تماشاي محبوبم شدم. چشم‌هايش را گشود و لبخندي زد. با انگشتانش موي سينه‌ام را نوازش كرد. با لحنی شیطنت‌بار پرسید:ـ چرا اين طوري نگاهم مي‌كني؟ـ براي اين‌كه تو بي‌نظيري عسلم.صورتم را قدري عقب بردم تا بهتر ببينمش، اما بي‌درنگ مرا به سوي خود كشيد. رويش دراز كشيدم تا با تمام وجودم احساسش كنم. گردن و زير گونه‌اش را بوسيدم. دخترك از خود بي‌خود شد.دقایقی طولانی را به نوازش و بوسیدن همدیگر گذراندیم. برخورد دستم با هر نقطۀ حساسی از اندامش با آهی ممتد همراه می‌شد. كوشيدم تا دستم را به درون شورتش ببرم. ممانعت كرد و با دست مانع از نفوذ انگشتانم شد. با دست ديگرم به آرمي دستش را پس كشيدم و به آنچه مي‌جستم، رسيدم. ميان دو پايش كاملاً لزج و آبدار، مانند تالابی از شهوت، بود و خيسي آن تا روي ران‌هايش سرايت كرده بود. ديگر تاب مقاومت نداشتم. نيم‌خيز شدم و به آرامي تنها چيزي را كه بر تن داشت و بين‌مان حائل شده بود، پايين كشيدم. بدون آن‌كه از خود مقاومتي نشان بدهد، گفت:ـ نه . . . نه . . .شورتش در بالاي زانويش لوله شد و از پايش درآمد. محبوبم كاملاً برهنه پيش رويم دراز كشيده بود. به آرامي پاهايش را باز كردم؛ زيباترين منظرة آفرينش در مقابلم آشكار شد. خطي زيبا و خيس در ميان ران‌هاي بي‌مانند، لرزان و مسحوركننده‌اش، همچون رد سم آهويي بر برف مي‌درخشيد و مرا به خود مي‌خواند. بار ديگر در كنارش دراز كشيدم و با شدتي كه در توانم بود، در آغوشش كشيدم. می‌خواستم به او فرصتی بدهم تا اگر از همبستر شدن با من پشیمان شده یا تحت تأثیر الکل و موقعیتی که در آن گیر افتاده بودیم، تن به خواسته‌ام داده است، خود را پس بکشد و امتناع کند. چنین نکرد و آتش اشتیاقی که در چشمانش می‌سوخت، مرا بیش از پیش در عزم‌ام راسخ‌ کرد.انگشتانم در حالي كه باسن محبوبم را لمس مي‌كردند، از ميان ران‌هايش به تنگ‌ترين و خيس‌ترين مجراي موجود در كلبه رسيدند و با تمام وجود ميان آن را كاويدند. صداي دخترك، آميخته با آهي تمناگونه، بلند شد. دستش بر روي زيپ شلوارم رفت:ـ اين را درش بيار ديگه، زود باش.شتابان شلوار از تن به در كردم. محبوبم شيفته‌وار دست برد و آلتي را كه از هر روزگاري سخت‌تر و افراشته‌تر شده بود، در دست گرفت و فشرد. در هم آميخته بوديم و تن يكديگر را مي‌بوسيديم و مي‌بويديم:ـ ماندانا، خيلي دوستت دارم، ديوانه‌وار مي‌خواهمت.چشم‌هايش خمار و اندامش سست شده بود. بار ديگر آن را در دست فشرد و با نجوايي كه عاري از هوشياري مي‌نمود، گفت:ـ مي‌خواهمت، زود باش.و اين بار هوشيارانه‌تر اضافه كرد:ـ ولي عزيزم مواظب باش.بي‌آن‌كه فشاري به او بياوريم، بر رويش نشستم و آلتم را از روي شكمش به ميان سينه‌هاش راندم و به نرمي حركت دادم. با چشم‌هاي بسته، لب‌هايش را نيمه باز كرد، گويي اندامم را براي مكيدن مي‌جست. لذتي غريب در وجودم زبانه كشيد. آلتم را پيشتر راندم و ميان لب‌هايش رساندم. حريصانه سرش را در دهان گذاشت و مكيد. از خود بي‌خود شدم و آن را بيشتر در دهان دخترك فروبردم. نتوانست، دستش را بالا آورد، با انگشتان ظريفش قطر آن را گرفت و از دخول بيشتر ممانعت كرد. با اين همه، ظرافت انگشتانش بر دور آلت افراشته‌ام، مدهوش‌ترم كردم و آن را در دهانش فشردم، قدري آن را مكيد و از دهانش در آورد:ـ دارم خفه مي‌شوم.و زبانش را به زير آلتم رساند و ليسيد. از جا پريدم.ـ زود باش ديگه. مي‌خواهم.از روي محبوبم برخواستم، پاهايش را بلند كردم و بر شانه‌ام گذاشت. آنچه را مي‌جست، بر روي آنچه در آرزويش بودم، گذاشتم؛ قطرش را در دست گرفتم و چندين بار از بالا به پايين به ميان شكاف دخترك كشيدم. نفس‌هايش كه آكنده از شهوت و ميل به عشق‌بازي بود، به شماره افتاد:ـ آه . . . بكن تو . . . ديگر نمي‌توانم تحمل كنم.از سر شيطنت گفتم:ـ چي را بكنم تو عزيزم؟پرسشم را نشنيده گرفت و خود را به سمت جلو فشرد و باز و بسته كرد:ـ زود باش بكن! من را بكن!ـ چي مي‌خواهي؟ـ اذيتم نكن. بكن ديگه . . . مي‌خواهم . . . مي‌خواهم . . .ـ چي مي‌خواهي خوشگله؟جيغي كشيد:ـ زود باش . . . آه . . . مي‌خواهم، من را با آن . . . بكن.ديوانه شده بودم. ران‌هايش را گرفتم و همراه با پوستيني كه در زيرش بود، به سوي خود كشيدم. احساس كردم اندامي قطور شكافي تنگ را مي‌شكافد و پيش مي‌رود. جيغي كشيد:ـ آي‌ي‌ي‌ . . . يواش‌تر، نمي‌توانم. خيلي . . . آه . . . آي . . . چيزي را كه مي‌خواست با شدتي عاشقانه در درونش فرو كردم و بيرون كشيدم؛ و دوباره و دوباره؛ با همان شدت. جيغ مي‌كشيد و تمنا مي‌كرد:ـ نمي‌خواهم تمام شود . . . تا ته بگذار تو . . . تا آخرش . . .در آستانة انزال، آلتم را بيرون كشيدم. ناليد:ـ نه . . . در نيار!ـ برگرد عزيزم. چهاردست‌وپا؛ زود باش بچرخ!با هیجان و شتاب چرخيد، چهاردست‌وپا شد و باسنش را به سويم بالا گرفت. كل آن مجموعة هوس‌برانگيز و بي‌نظير در اختيارم بود. هيجان عقلم را ربوده بود. از يك‌سو اندام متناسب، باسن گرد و مجراي دخترانة تنگش مدهوشم كرده بود و از سوي ديگر، كلام شهوت‌آلودش بر هيجان و لذتم دامن مي‌زد. با كف دست چند ضربه به باسن نرمش زدم:ـ زود باش . . . بده . . .ـ دارم مي‌دهم ديگه . . . پاره‌اش كن . . .دست‌هايم را بر باسنش ستون كردم و تمام وزنم را رويش انداختم. آلتم را در سوراخش فرو مي‌بردم، و هم‌زمان او را به سوی خود می‌کشیدم. با لذت به محل فرو رفتن خيره شده بودم و گهگاه به نرمي باسنش را سيلي مي‌زدم. تنگي مجراي دخترك قطر اندام كلفتم را مي‌فشرد. متعجب بودم كه چگونه چنين چيزي را در خود جاي مي‌دهد. گاهي در فرو كردن‌هاي عميق، سر آلتم به انتهاي فرج دختر مي‌خورد و جيغش را بلندتر مي‌كرد. باسنش در اثر تكان‌هاي شديد مي‌لرزيد و موج مي‌خورد.بر رویش دراز کشیدم، با ران‌هایم باسن و میان دو رانش را گشودم و دوباره تا انتها فروکردم. سابیدن موهای زبر سینه و پاهایم بر آن اندام سپید و صاف هیجان هردوی‌مان را به اوج رسانده بود. دست‌هایم را در زیرش حلقه کردم و لیموهای آبدارش را در مشت‌هایم فشردم. با هر ضربۀ من به درون، ماندانا نیز باسن و آلت دخترانه‌اش را به سمت بالا حرکت می‌داد؛ گویا می‌خواست مطمئن شود که خست به خرج نمی‌دهم و چیزی را بیرون نگه نمی‌دارم.ـ چه خوب مي‌خوري دختر!با لذت مشغول كردن دختر و ماليدن پستان‌هايش بودم. احساس می‌کردم سوراخ دخترانه‌اش آش و لاش شده است. ناگهان شدت جيغ‌هايش افزايش يافت. چيزي از درون منفذش به بيرون تراويد. شل شد:ـ آه . . . آه . . . صبر كن . . . ديگر نمي‌توانم . . . يك كمي صبر كن! ماندانا بي‌حال بر زمين افتاد. قدري درنگ كردم. هر دو به نفس نفس افتاده بودیم. در مقابلش دو زانو نشستم و از او خواستم تا بر روی آلت افراشته‌ام بنشیند. نیم‌خیز شد و با دیدنش آه بلندی از تعجب کشید:ـ وای . . . چقدر بزرگه . . . این توی من بود؟! دستش را گرفتم و با احتیاط بر روی آلتم نشاندم. آرام آرام و در حالی که با دست هدایتش می‌کرد، بر رویش نشست تا سرانجام دستۀ دلخواهش تا انتها در فرج نرم و سفیدش فرورفت. شروع به بالا و پایین رفتن کرد. دست‌هایم را به زیر باسنش بردم و در حالی که نوک سینه‌هایش را می‌مکیدم، کمک کردم تا حرکاتش را آسان‌تر انجام دهد. ديري از حركات متناوب و مستمرمان نگذشته بود كه ديگر نتوانستم مقاومت كنم. بی‌آن‌که از او دربیاورم، بر کف کلبه خواباندمش، پاهایش را بالا گرفتم، دست‌هایم را در دو سویش ستون کردم و با شدتی وحشیانه و تجاوزگونه در او فرو کردم. دیری نگذشت که در میان جیغ‌ها و تمناهای مشتاقانۀ دخترک، آلتم را ـ خيس و افراشته ـ همراه با آه بيرون كشيدم و مايع لزجي را با فشار بر روی ناف و خط گشوده‌شدة آلت دخترانه‌اش پاشيدم. بوسيدمش، تشكر كردم، و در كنارش دراز كشيدم. سرش را بر روي سينه‌ام گذاشت. سيگاري روشن كردم و با مو‌هايش مشغول بازي شدم. اميدوارانه گفتم:ـ نگران نباش دلبندم. فردا به هر ترتيبي كه شده، راه بازگشت را پيدا مي‌كنم و به خانه‌ات مي‌رسانم.لبخندي زد و گلايه‌كنان گفت:ـ مگر لازمه كه حتماً فردا برگرديم؟ فعلاً كه همه چيز داريم!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%af%d9%84%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%a9%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175125</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم عاشق کیر هستش تو همه سوراخ هاش</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%87%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Jul 2019 07:24:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامشی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشم]]></category>
		<category><![CDATA[آشناست]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آمیخته]]></category>
		<category><![CDATA[آوردمش]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقاتی]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[احتیاج]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اشکاشو]]></category>
		<category><![CDATA[اشکامو]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>
		<category><![CDATA[اعصابم]]></category>
		<category><![CDATA[افتادم]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[انباری]]></category>
		<category><![CDATA[انداخت]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداختی]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اندامی]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[اونارو]]></category>
		<category><![CDATA[اونجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایرونی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستادم]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[بابامم]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشتگاه]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهاش]]></category>
		<category><![CDATA[بازوهای]]></category>
		<category><![CDATA[باغمون]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[باهامون]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بترسونه]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابه]]></category>
		<category><![CDATA[بدبختی]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برامون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[بردارم]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برقرار]]></category>
		<category><![CDATA[برگردند]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بشینیم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بود]]></category>
		<category><![CDATA[بوداول]]></category>
		<category><![CDATA[بودحالا]]></category>
		<category><![CDATA[بودداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بودفقط]]></category>
		<category><![CDATA[بودمدلم]]></category>
		<category><![CDATA[بودوای]]></category>
		<category><![CDATA[بیادمن]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیال]]></category>
		<category><![CDATA[بیخیالش]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیکینی]]></category>
		<category><![CDATA[بینمون]]></category>
		<category><![CDATA[پاهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[پاهامونو]]></category>
		<category><![CDATA[پایانی]]></category>
		<category><![CDATA[پاییزی]]></category>
		<category><![CDATA[پدربزرگم]]></category>
		<category><![CDATA[پرسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[پیداست]]></category>
		<category><![CDATA[پیشونیش]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[ترکیدم]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[تقصیری]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تونستم]]></category>
		<category><![CDATA[تونسته]]></category>
		<category><![CDATA[جاخالی]]></category>
		<category><![CDATA[جاشونو]]></category>
		<category><![CDATA[جفتمون]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدم]]></category>
		<category><![CDATA[چرخیدن]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوندم]]></category>
		<category><![CDATA[چسبونده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیده]]></category>
		<category><![CDATA[چسبیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[چمباتمه]]></category>
		<category><![CDATA[حرفامو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیدمو]]></category>
		<category><![CDATA[خوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستنی]]></category>
		<category><![CDATA[خواستی]]></category>
		<category><![CDATA[خودارضایی]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلی]]></category>
		<category><![CDATA[خوندیم]]></category>
		<category><![CDATA[خونمون]]></category>
		<category><![CDATA[خونوادت]]></category>
		<category><![CDATA[خیالات]]></category>
		<category><![CDATA[داداشم]]></category>
		<category><![CDATA[داداشمو]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[داشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[دختربچه]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراورد]]></category>
		<category><![CDATA[دراوردمو]]></category>
		<category><![CDATA[درخواست]]></category>
		<category><![CDATA[دستامو]]></category>
		<category><![CDATA[دستامون]]></category>
		<category><![CDATA[دستمون]]></category>
		<category><![CDATA[دقیقاً]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالش]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوتامون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستاش]]></category>
		<category><![CDATA[دونستم‬]]></category>
		<category><![CDATA[دونستی]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونم]]></category>
		<category><![CDATA[دیوونه]]></category>
		<category><![CDATA[راستشو]]></category>
		<category><![CDATA[راستمو]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدم]]></category>
		<category><![CDATA[رقصیدن]]></category>
		<category><![CDATA[روزایی]]></category>
		<category><![CDATA[رویاهام]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[زیباتر]]></category>
		<category><![CDATA[زیرزمین]]></category>
		<category><![CDATA[سرازیر]]></category>
		<category><![CDATA[سرعتمو]]></category>
		<category><![CDATA[سرمایی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[شدهوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[شدیدتر]]></category>
		<category><![CDATA[شدیمتا]]></category>
		<category><![CDATA[شرایطو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطانی]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[صبحونه]]></category>
		<category><![CDATA[صورتمو]]></category>
		<category><![CDATA[طولانی]]></category>
		<category><![CDATA[عذرخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیزان]]></category>
		<category><![CDATA[عشقمون]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیت]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانیه]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادمش]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کارشون]]></category>
		<category><![CDATA[‫کاملا]]></category>
		<category><![CDATA[کدوممون]]></category>
		<category><![CDATA[کردماومد]]></category>
		<category><![CDATA[کردماون]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبا]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[کردمخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[کردموقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کردوقتی]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدمنم]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدند]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کنترلمو]]></category>
		<category><![CDATA[کنماونم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گردنبند]]></category>
		<category><![CDATA[گردنشو]]></category>
		<category><![CDATA[گرسنمون]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[لالایی]]></category>
		<category><![CDATA[لباساش]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسام]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامون‬]]></category>
		<category><![CDATA[لباسامونو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسای]]></category>
		<category><![CDATA[لباسشو]]></category>
		<category><![CDATA[لبامون]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماشینو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانتو]]></category>
		<category><![CDATA[مامانش]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانمو]]></category>
		<category><![CDATA[معصومانه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومیت]]></category>
		<category><![CDATA[ملایمی]]></category>
		<category><![CDATA[مممممم]]></category>
		<category><![CDATA[منتظرم]]></category>
		<category><![CDATA[منظورتون]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مواظبت]]></category>
		<category><![CDATA[موقعیت]]></category>
		<category><![CDATA[موهاشو]]></category>
		<category><![CDATA[موهامو]]></category>
		<category><![CDATA[میافته]]></category>
		<category><![CDATA[میدیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میسوخت]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتم:]]></category>
		<category><![CDATA[میمیرم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنینم]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[نگاهمو]]></category>
		<category><![CDATA[نگذشته]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشش]]></category>
		<category><![CDATA[نوازشم]]></category>
		<category><![CDATA[نیشخند]]></category>
		<category><![CDATA[هایمان]]></category>
		<category><![CDATA[هردومون]]></category>
		<category><![CDATA[هرکاری]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگرو]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهیش]]></category>
		<category><![CDATA[همیشگی]]></category>
		<category><![CDATA[هندونه,]]></category>
		<category><![CDATA[واقعا‬]]></category>
		<category><![CDATA[وپایین]]></category>
		<category><![CDATA[وجودمو]]></category>
		<category><![CDATA[یادگاری]]></category>
		<category><![CDATA[یکدفعه]]></category>
		<category><![CDATA[یکدیگر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[اون لباس قرمز افتادم. لامپا فیلم سکسی رو خاموش کردمو با اون لباس به رخت خواب رفتم. یه بوی خیلی آشنایی می داد&#8230; بویی که با بو سکسی کشیدنش یواش یواش چشام سنگین می شدن&#8230; شاه کس فصل سوم (عشق بهاری)سه روز از روز تولد بهار گذشته بود و تو این مدت کونی فقط با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>اون لباس قرمز افتادم. لامپا فیلم سکسی رو خاموش کردمو با اون لباس</h2>
<p>به رخت خواب رفتم. یه بوی خیلی آشنایی می داد&#8230; بویی که با بو سکسی کشیدنش یواش یواش چشام سنگین می</p>
<h3>شدن&#8230; شاه کس فصل سوم (عشق بهاری)سه روز از روز تولد بهار</h3>
<p>گذشته بود و تو این مدت کونی فقط با هم اس بازی می کردیم. یک روز دیگه که من عشقم رو</p>
<h4>می جنده دیدم، رسیده بود. اون روز مامانم و داداشم با</h4>
<p>داییم اینا رفته بودن بانه و پستون می خواستند پس فردا برگردند. اون روز می خواستم ببرمش تو باغ پدربزرگم که</p>
<h5>نزدیک خونمون کوس بود، یکم باهم تنها باشیم. خیلی هم دوست</h5>
<p>داشتم علت گریه ی اون شبشو بدونم&#8230;اون روز هوا ابری بود و خیلی خنک تر از چند روز قبل شده بود. وقت سکس داستان قرار رسید. ساعت</p>
<h6>تقریباً سه بود، که بهار با لباس های ایران سکس زیبا پیداش</h6>
<p>شد. اون گردنبند قلب رو هم به گردنش بسته بود که زیباییشو چند برابر می کرد.پس از سلام و احوال پرسی، اون شاخه گل نسترنی رو که قبلاً براش گرفته بودمو بهش دادم. ب: وای!!! من عاشق نسترنم. بلا از کجا می دونستی که نسترن گل مورد علاقه ی منه؟؟؟دیدم که وضعیت خوبه، خواستم یکم شیطونی کنم. برای همین گفتم: عزیزم دیشب اومده بودی تو خوابم. یه شاخه ی این شکلی تو موهات بود&#8230;خندید و لپمو کشید.وقتی به باغمون رسیدیم، بعد از یکم میوه چیدن رفتیم تو آلاچیق نشستیم. خیلی دوست داشتم که علت ناراحتیه اون شبشو زودتر بگه اما نمی خواستم بهش فشار بیارم. چون قرار بود امروز بهم بگه، دیگه خیلی دغدغه نداشتم و بهش فرصت دادم تا بتونه بیشتر با خودش کنار بیاد. کنار هم نشسته بودیم و دستای همدیگرو گرفته بودیم. همدیگر رو نوازش می کردیم و از هم لب می گرفتیم. بهم گفت: امیر یه سؤال بپرسم راستشو می گی؟ا: البته خوشگلمب: تو خوابت من چه شکلی بودم؟ا: یه زن قد کوتاه چاق با یه بینی اندازه ی هندونه. تازشم یه خال گنده هم داشتی!!!!!ب: امیر لوس نشو&#8230; جدی پرسیدم&#8230;.ا: راستشو بگم؟ب: آره دیگها: مممممم&#8230; مثل همیشه زیبا&#8230; یه لباس مجلسی قرمز رنگ هم به تنت بود&#8230; خیلی بهت میومد. اگه نمی شناختمت فکر می کردم فرشته ای چیزی هستی!!!! این گردنبندو هم زده بودی&#8230;ب: آرایشم کرده بودم؟ا: عزیزم تو به این خوشگلی که به آرایش نیاز نداری. فقط یه رژ براق زده بودی که واقعاً خواستنی تر شده بودی&#8230; اما یه چیزت از همه بیشتر منو دیوونه می کرد&#8230;ب: چی؟ا: اون چشای سبزت&#8230;. آی وقتی که خمارشون می کردی که دیگه اصلاً&#8230;..یکم سکوت کرد. می دونستم می خواد چی بپرسه اما خودمو به اون راه زده بودم&#8230;ب: امیر&#8230;.ا: جونمب: ممممم&#8230; با من چی کار کردی؟ا: هیچی&#8230; فقط تا صبح تو بغلم بودی و نازت می کردم&#8230;ب: ای شیطون فکر می کنی من باور می کنم؟؟؟ا: عزیزم همین که تو کنارم باشی خیلی از اون مسئله برام با ارزش تره&#8230;لبخند شیرینی زد و گل رو بهم داد وگفت: بیا اینو مثل تو خواب بذار تو موهام!!!!!منم اون کارو کردم. وقتی نگاش کردم مثل یه تیکه جواهر شده بود&#8230;. اون گل زیبا تو موهای فر دارش با ترکیب های صورتش آمیخته شده بود و شاهکاری هنری به وجود آورده بود. وای که چقدر ناز شده بود. همون جوری بهش خیره شده بودم. نمی تونستم نگاهمو از صورتش بردارم، که دوباره لباشو رو لبام حس کردم. بعد از یکم لب گرفتن حواسمون به میوه هایی که چیده بودیم رفت. هر میوه ای رو باهم می خوردیم و آخر میوه لبامون بهم گره می خورد. طعم لبش واقعاً مزه ی میوه ها رو بی نظیر کرده بود!!!! یکم همون جوری گذشت که چشم بهار به گیتاری که با خودم آورده بودم، افتاد:ب: راستی اونو برا چی آوردی؟ا: اِ&#8230; خوب شد گفتی&#8230; پاک داشت یادم می رفت&#8230;گیتارو دراوردمو بهش گفتم: می دونستی من استاد گیتار زدنم؟؟؟؟ب: نه بابا؟؟؟ا: پس چی فکر کردی!!! بیا بریم زیر اون درخت بشینیم، بهت نشون بدم!!!من به درخت تکیه دادمو اون سرشو گذاشت رو رون پای راستمو دراز کشید.منم شروع به اجرای یه آهنگ خیلی آرامش بخشی کردم&#8230;اون تو این مدت با موهاش بازی می کرد و به من نگاه می کرد. وای که چقدر ناز بود!!! دوباره منو یاد اون دختربچه انداخت&#8230;وقتی تموم شد، اون همون جوری داشت به من زل می زد:ا: کجایی شیطون؟؟؟ب: ممم&#8230; با منی&#8230; هیچ جا&#8230; همین جام&#8230;ا: خیلی زرنگی&#8230; راستشو بگو داشتی به چی فکر می کردی؟؟؟ب: هیچی بابا&#8230; بی خیال&#8230;یه نیشخند زدمو گفتم: نه باید بگی&#8230; فکر شیطانی که نمی کردی ناقلااااااااااا؟؟؟؟ب: فکر شیطانی کجا بود!!! فقط داشتم به این فکر می کردم که چقدر زندگیم، از وقتی که با تو دوست شدم عوض شده&#8230;ا: حالا خوب شده یا بد؟؟؟ب: زده به سرتا!!!! بد کجا بود&#8230; من قبل دوستی با تو شاید چند هفته یه بار می خندیدم&#8230;ا: آخ الان یه کاری می کنم که دیگه از خنده بترکی!!!!اینو گفتمو سریع دستامو بردم طرف شکمش و شروع به قلقلک دادنش کردم&#8230;خیلی با مزه می خندید و یکم که گذشت، هی می گفت: ای وای&#8230; امیر&#8230; بسه&#8230; ترکیدم&#8230; هههه!!!همون لحظه یکدفعه رعد و برقی زد و بارون گرفت. خیلی تعجب کرده بودیم. تابستون و بارون!!!!!!!!!!!! بلند شدیم و دوباره رفتیم تو آلاچیق.بارون خیلی نم نم می بارید و جلوه ی باغ رو خیلی بیشتر کرده بود. بهار سرشو رو شونم گذاشته بود و آروم میوه می خورد و از بارش بارون تو اون باغ سرسبز لذت می برد. یکم تو خودش بود. کم تر حرف می زد. حدود یه ربع گذشت. نمی دونم چرا!!!! اما یکدفعه هوس کردم برم زیر بارون. داشت نم نم می بارید. رفتم زیرشو دستامو باز کردم و شروع به چرخیدن دور خودم کردم. همین جوری می چرخیدم و داد می زدم: یووهووووووو!!!!!!!بعد چند ثانیه ایستادم و به بهار گفتم: تا کی می خوای مثل جنازه ها، بی حال اون جا بشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یه اخم نازی بهم کرد. منم دستامو باز کردم و گفتم: بیا!!! بیا تو بغلم!!!!!!!بلند شد و به سمتم دوید و محکم پرید تو بغلم. زیر بارون تو بغلم هم، بهم چسبیده بودیم. حرارت بدن نازش رو حس می کردم. اصلاً نمی خواستم از خودم جداش کنم. کاش زمان در اون لحظه برای همیشه متوقف می شد!!!!! بعد چند لحظه شروع کردم به چرخوندنش دور خودم. اونم پاهاشو بلند کرده بود و من با سرعت هر چی بیشتر دور خودم می چرخوندمش!!!! یکم که گذشت، بهم گفت: آآآآآآآی&#8230;. دیوونه!!! داره سرم گیج می ره!!!!! منو بذار پایین&#8230;.گفتم: تازه گیرت آوردم&#8230; فکر کردی به همین راحتی می ذارم بری؟؟؟؟؟؟همین جوری داشتم به چرخوندنش ادامه می دادم، که یه لحظه سرم گیج رفت و افتادم رو زمین. اونم افتاد روم. یکم همین جوری داشتیم می خندیدیم که بعدش خنده های هر دومون محو شد. اون روم بود و به چشام خیره شده بود. خیلی بدنش داغ شده بود، طوری که زیرش داشتم می سوختم.موهاشو که یکم اومده بود جلوی صورتش کنار زدم و بهش گفتم: خیلی دوستت دارم.اونم گفت: من بیشتر دوستت دارم&#8230;زیر اون بارون بازم لبامون بهم گره خورد و چند دقیقه از هم لب گرفتیم. چشامون رو بسته بودیم و فقط از عشقمون لذت می بردیم. در این مدت اون سرمو تو دستاش نگه داشته بود و منم دستامو دورش حلقه کرده بودم و بالا و پایینشون می کردم، طوری که انگار داشتم کمرشو ماساژ می دادم. تا این که یکم بارون شدیدتر شد. اونم عین بچه ها از روم بلند شد و گفت: هرکی زودتر برسه شهر!!!!!!!!!! و شروع کرد به دویدن. منم سریع بلند شدم و دنبالش دویدم. یکم که دویدیم، ازش جلو زدم و داشتم برنده می شدم که یکدفعه بهار خورد زمین!!!!! مثل این که پاش تو گل گیر کرده بود و زمین خورده بود!!!! لباساش گلی شده بودن. اومدم کنارش چمباتمه زدم و شروع کردم به خندیدن و گفتم: آخی نی نی خورد زمین!!!! چیزیت که نشد ناناز؟؟؟؟ اونم یک مشت گل برداشت و با حرص انداخت روم!!!!گفتم: منو گلی می کنی؟ منم یکم گل بهش پرت کردم. سریع بلند شدیم و یه گل بازی حسابی کردیم و آخرش علاوه بر این که از بارون خیس خالی شده بودیم، لباسامون هم گلی شده بود. با نهایت خنده نشستیم کنار هم و به سر و وضع هم می خندیدیم. یکم گل با انگشتم برداشتم و زدم نوک دماغش!!!! خیلی بانمک شده بود.با خنده گفت: دیووووونه!!!! حالا چی کار کنم؟؟؟؟ چه جوری برم خونه؟؟؟؟یکم فکر کردم و گفتم: بیا بریم خونه ی ما!!!! مامان و داداشم رفتن بانه و امشب نمیان. بابامم آخر شب میاد. یکم فکر کرد وگفت: آخه راه دیگه ای نیست؟ اصلاً آژانس می گیرم می رم.خندیدم و گفتم: آخه کی با این سر و وضعت حاضره سوارت کنه!!!!! تابلو بود هول کرده بود و نمی دونست باید چی کار کنه!!!!!!!!! منم با شیطونی تمام ازش پرسیدم: به من اعتماد نداری؟یکم سکوت کرد. گفتم: نترس!!!! کاری باهات نمی کنم!!!!!!!!!با یه قیافه ی حق به جانب گفت: من نمی ترسم!!!! مثل این که چاره ی دیگه ای نیست&#8230;. بریم دیگه&#8230;. هردومون با اون سر و وضع راه افتادیم به سمت خونه ی ما. در مسیر تقریباً بارون بند اومده بود. هرکس هم که تو راه ما رو می دید، جوری بهمون زل می زد که انگار دیوونه ایم!!! اما برای ما این کارشون مهم نبود. نه تنها این کار بلکه اصلاً هیچ کارشون برامون اهمیت نداشت و وقتی باهم بودیم، تمام حواسمون فقط به همدیگه بود&#8230;&#8230;بالاخره به خونه ی ما رسیدیم. همون تو حیاط یکم پاهامونو شستیم و رفتیم تو. من یه دست از لباسای مامانمو براش آوردم تا بپوشه. مامانم زن لاغر اندامی بود و لباساش تقریباً تن بهار می شد. با هم رفتیم تو بالکن و شروع به شستن لباسامون کردیم. بعد لباسا رو گذاشتیم تو خشک کن. فقط دو ساعت زمان لازم بود که لباسا خشک بشن. اون وسط بازم یکم آب بازی کردیم و جفتمون کفی شدیم. دیگه چاره ای نبود. اول بهار رفت دوش گرفت و بعد من. وقتی اومدم بیرون دیدم داره تو کمد لباسای مامانم سرک می کشه. وقتی منو دید، یه سری لباس از کمد درآورد و گفت: اشکال نداره اینا رو بپوشم؟؟؟؟یه نگاهی به لباسا کردم. یکم جا خوردم. گفتم: این حرفا چیه؟؟؟ این جا خونه ی خودته&#8230; عزیزم هر کدومو دوست داری بپوش&#8230;تو مدتی که رفت لباساشو عوض کنه، لپ تاپمو روشن کردم. اما یکم تو فکر بودم: چرا خواست اون لباسا رو بپوشه؟؟؟؟ من که لباسای خوشگل و بسته ای بهش دادم. نکنه می خواد. نه&#8230; نه&#8230; حتی فکرشم ناراحتم می کرد. آخه واقعاً به پاکی اون دختر ایمان داشتم. برای همین اصلاً اجازه ندادم این افکار وارد ذهنم بشن. با خودم گفتم: حتماً می خواد خودشو برام خوشگل تر کنه و خودشو بیشتر تو دلم جا کنه.یکم طولش داد. اما بالاخره سر و کلش پیدا شد. لحظه ای که در اتاقو باز کرد، دهنم باز موند. یه لباس مجلسی قرمز رنگ به تنش بود و کفشای پاشنه بلند مامانم رو هم پوشیده بود. خودشو شبیه همونی درست کرده بود که تو خواب دیده بودم. مدل لباس یکم تنگ بود و انداماش به خوبی قابل دیدن بودن. وای که بدنش چه قوسایی داشت. صورتش رو که دیدم کوب کردم. نگو خانم تو این مدت داشتند آرایش می کردن!!! دقیقاً مثل اون چیزی که براش تعریف کرده بودم. یکی از رژ لب های براق مامانم رو زده بود. اون چشمان بهاریشم که اصلاً بدون آرایش مثل همیشه می درخشیدند. خیلی کم آرایش کرده بود، اما همونش قشنگیش رو چند برابر کرده بود. به اون موهای قهوه ایشم یه اتویی کشیده بود و یکم موهاشو بیشتر فر کرده بود، که واقعاً زیباتر نشونش می داد&#8230; با دیدن اون گردنبند قلب هم مثل همیشه قوت قلب گرفتم. من واقعاً داشتم بهارو اونجوری می دیدم که توی رویاهام آرزو داشتم!!!! برای یه لحظه شک کردم که خوابم یا بیدار!!!! اون لحظه داشت از لپ تاپ آهنگ ملایمی پخش می شد. با ناز و عشوه ی تمام روی یه صندلی نشست و پاشو انداخت رو اون یکی پاش. بی هوا رفتم جلوش زانو زدم و دستمو دراز کردم و گفتم: افتخار رقص می دید؟یه پوز خندی بهم زد و گفت: شما؟اون لحظه یه نگاهی به خودم انداختم. به خودم گفتم: آخه منگل!!! آدم با این لباسای گشاد خونگی می ره با چنین فرشته ای برقصه؟؟؟ گفتم: الان بر می گردم.یک کت و شلوار تقریباً مشکی براق داشتم. اونو سریع پوشیدم و کراوات زدم. یکمم موهامو ژل مالی کردم و با نهایت وقار برگشتم. بازم جلوش زانو زدم و دستمو دراز کردم و گفتم: این بار افتخار رقص می دید؟لبخند شیرینی زد و دستشو گذاشت تو دستم. آروم بلندش کردم. آوردمش تو بغلم. یه دستمو گذاشتم پشت کمرش و اونم دستشو گذاشت رو شونم. اون یکی دستمون هم که بهم گره خورده بود. آهنگ آرومی در حال پخش شدن بود و ما همون جوری خیره به هم و با لبخندی بی پایان به آرامی می رقصیدیم. اون لحظه آرامش عجیبی داشتم.یکم که گذشت بهم اسم یه آهنگی رو گفت و اشاره کرد که اگه دارم، بذارم. بهش گفتم: اون آهنگو ندارم اما یه آهنگ محشر دیگه دارم&#8230;. وایسا بذارم&#8230;.آهنگ:همه چی آرومهتو به من دل بستیاین چقدر خوبه که تو کنارم هستی&#8230;بعد برگشتم تو بغلش. این دفعه کاملاً به هم چسبیده بودیم و سرامونو رو شونه های هم گذاشته بودیم. دستامون هم داشتند رو کمر دیگری بالا و پایین می شدند و به رقصیدن ادامه می دادیم.آهنگ: همه چی آرومهمن چقدر خوش حالمپیشم هستی حالابه خودم می بالم&#8230;.همین جوری که می رقصیدیم تو گوشش زمزمه می کردم: با این لباسا خیلی قشنگ تر از اونی شدی که تو خواب دیده بودم&#8230; عزیزم اگه تو نباشی من می میرم&#8230;آهنگ: تشنه ی چشماتم منو سیرابم کنمنو با لالایی دوباره خوابم کنبگو این آرامش تا ابد پا برجاستحالا که برق عشق تو نگاهت پیداست همون جوری داشتیم به رقصیدن ادامه می دادیم، که حس کردم داره هق هق می زنه. ازش فاصله گرفتم، دیدم دوباره داره گریه می کنه. نشوندمش روی تختم و با شستم اشکاشو پاک کردم و سرشو تو دستام گرفتم و گفتم: نازنینم! خیلی برام سخته می بینم ناراحتی. نمی خوای بهم بگی چی شده؟؟؟ با هق هق گفت: می خوام بگم اما نمی دونم از کجا شروع کنم&#8230;.یه بوس به پیشونیش زدمو گفتم: نترس هرچی باشه، من همه جوره کنارتم و نمی ذارم دیگه این قضیه ناراحتت کنه&#8230;ب: راستش این قضیه به دو سال پیش برمی گرده. اون موقع پدرم یکم اهل دود و دم بود اما فقط برای تفریح سیگار و قلیون می کشید. سال پیش یه بار اتفاقی دیدم با دوستاش تو زیرزمین خونمون دور هم نشسته بودند و داشتند یک چیزی به یک شکل عجیب غریب می کشیدند. یه مدت بعد فهمیدم، پدرم تریاکی شده و کم کم داره دز مصرفش می ره بالا. این کاراش تا جایی ادامه پیدا کرد، که از سر کارش اخراجش کردند. مامانمم تو این مدت هرکاری کرد، نتونست ترکش بده و وقتی دید داره تمام حساب بانکی رو برای اون آشغالا خالی می کنه مهریه شو گذاشت اجرا. از اون به بعد، همش تو خونه ی ما دعواست و بابام مامانمو می زنه. تا چند وقته پیش که مامانم دیگه طاقتش برید و درخواست طلاق داد. بابامم برای اینکه مامانمو بترسونه تهدید کرده که منو می دزده. برای همین مامانم می خواد من و داداشمو برداره و بریم خارج پیش خاله م اینا برای همیشه زندگی کنیم. الانم مامانم خیلی شکننده شده و زانوی غم بغل گرفته. اعصابشم ضعیف شده و وقتی کوچک ترین حرفی بهش می زنیم، از کوره در می ره! نمی دونم اگه من نبودم چی کار می کرد&#8230; آخه همیشه با من درد و دل می کنه و من سنگ صبورشم&#8230; الانم موقعیت طوریه که مامانم خیلی بهم احتیاج داره و نمی تونم تنهاش بذارم&#8230;با شنیدن این حرف ها مات و مبهوت شدم. از یک طرف داشتم کسی رو که تموم زندگیم بهش بند بوده رو از دست می دادم، از یک طرفم هی تو دلم می گفت: خدا!!! قربون عدالتت&#8230; چرا این همه بلا رو سر این دختر معصوم ریختی؟؟؟؟!!!!اگه بهار پیشم نبود یه دل سیر گریه می کردم.با کمی استرس گفتم: حالا کی قراره برید خارج؟ب: هفته ی بعد شنبه. باید خیلی زودتر از این ها بهت می گفتم اما می ترسیدم که از دستت بدم. نمی تونستم باور کنم. یعنی فقط 4 روز دیگه پیشم بود. زبونم بند اومده بود. دیگه نتونستم تحمل کنم. بغضم ترکید و اشکام همین جوری شروع به سرازیر شدن کردند. ذهنم در اون لحظه خالی شده بود. نمی تونستم باور کنم که اون همه خرشانسی فقط بازیه تقدیر بوده!!!! دوباره همدیگر رو بغل کردیم. این دفعه باهم زدیم زیر گریه. با هق هق تو گوشش گفتم: اگه تو می خوای با خونوادت بری، بهم بگو که برم یه قبر برای خودم بخرم&#8230;.اونم با هق هق گفت: خیلی سعی کردم نظرشونو عوض کنم اما نشد. امیر! من نمی خوام با اونا برم. آخه من بدون تو میمیرم. نفسم به نفست بنده&#8230; همین جوری تو فکر بودم که یکهو یه فکری به سرم زد&#8230;ازش فاصله گرفتم. اشکامو پاک کردم و با اعتماد به نفس گفتم: نگران نباش!!! خونوادمو راضی می کنم میایم خواستگاریت!!!!!!! اگه براشون شرایطو توضیح بدم درکم می کنند. مطمئن باش مال خودم می شی!!!! خوبه؟ب: چی بگم واالله&#8230; هر چی تو بگی&#8230;.ا: آخ قربون اون حیات برم!!!یه خنده ی شیرینی زد. برای یه مدت سکوت بینمون برقرار شد.من داشتم به این فکر می کردم، که قضیه رو چه جور به بابا، مامانم بگم که بهار گفت:- امیر&#8230;ا: جانم&#8230;ب: از دستم ناراحتی که بهت دیر گفتم؟ا: نه، چرا باید ناراحت باشم؟؟؟!!!! بالاخره که گفتی&#8230;می دونستم که اگه حرف دلمو می زدم بازم گریه می کرد&#8230;اشکاشو پاک کردم و گفتم: گریه کردن دیگه بسه!!! هیچ می دونستی من استاد رقص ایرانیم!!!!!!!!!!!باورش نمی شد. تا این که یه آهنگ ایرونی خوب گذاشتم. یکم تنهایی رقصیدم. خیلی خوشش اومده بود. جوری که یکم جوگیر شده بود. بلند شد و منو هل داد رو تخت و خودش شروع کرد به رقصیدن&#8230; وای که چه عشوه ای می ریخت!!! چقدر ناز!!! نتونستم دیگه تحمل کنم. بلند شدم و باهاش شروع کردم به رقصیدن.آهنگ که تموم شد هردومون با خنده رو تخت نشستیم. اون دیگه بهار چند دقیقه ی قبل نبود. دیگه غمو تو چشاش نمی دیدم. درست عین بچه های 4 ساله ای که وقتی بهشون وعده ی چیزی رو که می خوان می دی از این رو به اون رو می شند. با این حرکتشم فهمیدم که چقدر بهم اعتماد داره و حرفامو خیلی قبول داره!!!! بعد یکم، بازم به چشای هم خیره شدیم و خنده هامون محو شد. دوباره لب گرفتن هامون شروع شد. همین جوری کنار هم خوابیده بودیم و از هم لب می گرفتیم که گوشی بهار زنگ زد. طبق معمول مامانش بود.- سلام- ممنون، یکم کار دارم انجام میدم، بعد میام.- چشم&#8230;- حتماً&#8230; خداحافظ&#8230;ب: مامانم بود. ازم خواست زودتر برم خونه. حالا لباسا خشک نشدن؟؟؟ا: وایسا&#8230; الان میرم چک می کنم.تقریباً خشک شده بودند. اونارو براش آوردم. خواست بره تو اتاق لباسشو در بیاره که بهم گفت: این لباس یکم تنگه!!! به زور زیپشو بستم اما فکر نمی کنم بتونم تنهایی زیپشو باز کنم. کمکم می کنی؟- البته خوشگلم&#8230;تو اتاق مامانم جلوی آینه ایستاده بود و من از پشت، به آرومی زیپشو باز می کردم. بعدش اون لباس با کمی کمک من از تنش افتاد. حالا بهار فقط با یه بیکینی جلوم ایستاده بود. منم به اون بدن نازش نگا می کردم. آخ که چه بدنی بود. با قوس هایی واقعاً زیبا و پوستی به رنگ برف!!!! هیچ شکم نداشت و هیکلش رو فرم بود. قوس پستون و کونش واقعاً اون بدن رو بی همتا کرده بود. بیکینیش سیاه بود و خیلی بهش میومد.یکم بهش نزدیک تر شدم و از پشت دستامو گذاشتم رو بازوهاش و اونارو به آرامی بالا وپایین می کردم. بهار هم با همون چهره ی معصومانه ش فقط از تو آینه به چشام خیره شده بود، تا این که من شروع به بوسه زدن بر روی گردنش کردم. اونم چشاشو بست و سرشو بالا کرد. گردنشو بوسه بارون کردم. بعدش به آرومی بلندش کردم و روی تخت بابا مامانم خوابوندمش. احساس خاصی داشتم. فکر می کردم که وقتش رسیده بین ما اتفاقی بیافته&#8230;.بعد از این که تمام بدنشو بوسه بارون کردم، اون موقع بود که دیگه توان به دوش کشیدن اون همه لباسو نداشتم. سریع از شر همشون خودمون رو راحت کردم و همدیگر رو به آغوش کشیدیم. در اون گرمای تابستون احساس سرمایی می کردم که فقط با گرمای بدن بهارم تسکین می یافت. از همون موقع دیگه در این دنیا سیر نمی کردیم. دوست داشتم برای همیشه در آغوشم می ماند و نوازشش می کردم. وقتی بهش می گفتم: یک لحظه ی دیگه تحمل دوریتو ندارم، اون هیکل ظریفشو بیشتر به من فشار می داد و تو بازوهای مردونم جا می کرد. بعد یکم حتی در آغوش کشیدن هم برایمان کم می آمد و روح هایمان در کالبدهایمان سنگینی می کرد. دوست داشتیم در هم جریان پیدا کنیم و روح هایمان را با هم یکی کنیم. طوری که فکر می کردیم اصلاً ما از اولش هم یکی بودیم و روح ما را دوتا کرده اند. پس احساس نقص در دنیا بدون عشق واقعی امری عادی به حساب می آید. در آن لحظه پرواز روح هایمان با هم آغاز می شد و تا جایی که توان داشتیم بالا می رفتیم و در راه برای کنار هم ماندن محکم همدیگر را می گرفتیم و به هم چنگ می زدیم. تا جایی که با هم به اوج می رسیدیم و آن موقع دیگر مرحله ی آزادی بود. بهار که سبک تر پرواز می کرد، زودتر از من به اوج می رسید و تا رسیدن من به اوج آن بالا منتظرم می ماند. وقتی منم بهش اون بالا می رسیدم، محکم تر از همیشه همدیگرو به آغوش می کشیدیم، گویی که برای مدت زیادی یکدیگر را ندیده بودیم و کم کم آماده ی فرود می شدیم. برای فرود بال هایمان را می بستیم و سوار بر ابرها به سمت زمین سقوط می کردیم تا جایی که بتوانیم برای خودمان در کالبدی جایی پیدا کنیم&#8230;.آن موقع باز هم بهارم رو در آغوش می گرفتم و همدیگر رو نوازش می کردیم اما روح هایمان به خاطر یک سفر طولانی خسته بودند. برای مدتی در آغوش هم آرام می گرفتیم و سپس تا پرواز بعدی در دنیا با عشقی چند برابر به شکل عادی زندگی می کردیم&#8230;..هر دوتامون خیس عرق شده بودیم و خیلی گرسنمون بود. قرار شد تا وقتی که پیتزایی رو که سفارش داده بودیم بیارن، بریم باهم دوباره دوش بگیریم. زیر دوش چون خسته بودیم فقط از هم لب می گرفتیم؛ تا این که یه لحظه صابون از دستش افتاد. همین که خم شد، برش داره من شق!!! زدم در کونش&#8230; خیلی صداش بلند بود جوری که چند بار تو حموم پیچید!!! داشت میسوخت&#8230; اونم برای تلافی یه لگد بهم پرت کرد اما جا خالی دادم&#8230; خلاصه با شوخی همدیگه رو حسابی شستیمو بیرون اومدیم.موقع پوشیدن لباسا بازم به بدن نازش خیره شدم. اونم از تو آینه منو دید که دارم بهش زل می زنم. با خنده گفت: خیلی خوشم میاد بعد اون همه عشق بازی هنوزم منو دید می زنی!!!!!! بازم تو بغل هم نشستیم و از هم لب گرفتیم تا بالاخره پیتزا رو آوردند. داشتیم با هم می خوردیم. تقریباً آخراش بود که بابام درو باز کرد و اومد تو خونه!!!!!!!!!!!!!! خیلی جا خوردم. نمی دونستم باید چی کار کنم&#8230; سریع خونسردیه خودمو حفظ کردم و بعد ورود بهش سلام کردیم و بهار رو بهش معرفی کردم. معلوم بود خیلی از دستم عصبانیه&#8230; از تو چشاش می خوندم&#8230; اما خودشو کنترل می کرد&#8230; بهار عجله داشت. دیگه می خواست بره. تقریباً ساعت 9 بود. نمی خواستم بذارم اون موقع شب تنها بره اما بابام اجازه نداد که باهاش برم. براش یه آژانس گرفتم و فرستادمش خونه. ازشم عذرخواهی کردم که نمی تونستم همراهیش کنم.اونم برای تسکیم من می گفت: عیب نداره&#8230; درکت می کنم&#8230;.نمی دونستم چی کار باید بکنم. می ترسیدم با بابام حرف بزنم. حتماً فکر می کرد اون دختره جنده است که اومده بوده اینجا&#8230; تقصیری هم نداشت. هرکسی بود این فکرو می کرد&#8230; اون موقع شب&#8230; تنها&#8230;. به خودم گفتم: نترس اگه وضعیت رو کامل براش توضیح بدی درکت می کنه و بساط عروسی رو برات راه میاندازه&#8230;خواستم از جام بلند شم، برم باهاش صحبت کنم که از اتاق خواب با عصبانیت اومد بیرون. یه ملافه دستش بود. یه لکه ی خون نشون داد و گفت: این چیه؟ اوه اوه!!!! به کلی یادم رفته بود که اونو پاک کنم. سریع دویدم رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم. بابام فقط از پشت در این حرفو زد و رفت: امیر آقا دستت درد نکنه. این جوری جواب اعتماد ما رو میدی دیگه؟؟؟؟؟ یه روز چشم مامانتو دور دیدی، بساط جنده بازی راه انداختی؟؟؟ مگه دستم بهت نرسه!!!!!!!!!!آبروم جلوی بابام رفته بود اما مشخص شدن تکلیفم با بهار خیلی برام مهم تر بود. نمی دونستم باید چی کار کنم. این ایده ی ازدواج بعد این گندکاری که دیگه منتفی شده بود&#8230;.فقط یه راه برام باقی مونده بود: فـــــــــــرار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چشام باز شدن. صبح شده بود. اون لباس قرمز هنوز تو بغلم بود. یه خوش حالی تو خودم حس می کردم. آخه بعد چند روز کابوس دیدن یه خواب درست حسابی دیده بودم. اون لباسو محکم تر بغل کردم و خواستم چند دیقه دیگه ام بخوابم که مامانم صدام زد.- امیر&#8230; پاشو&#8230; پاشو یه چیز بخور که می خوایم بریم&#8230;یواش یواش بلند شدم و موقع خوردن صبحونه به مامانم گفتم: من یه گیتار دارم، درسته؟؟؟م: آره عزیزم اما چیزی یادت اومده؟؟؟- ممم&#8230; آره، چه روزایی رو که باهاش نگذروندم!!!!م: خدا رو شکر داری خوب میشی. تو انباریه. خواستی برو بردار.بعد صبحونه سریع رفتم تو انباری و پیداش کردم. وقتی داشتم لمسش می کردم یه سوزش خفیفی تو قلبم احساس کردم. یواش یواش داشت شدت می گرفت. تا جایی پیش رفت، که چشام پر اشک شدن، زانوهام شل شدن و زمین خوردم. بعد چند لحظه، سوزشش فروکش کرد و تونستم رو پام بیاستم. همون لحظه مامانم صدام کرد و باهم راه افتادیم. تو راه بهم گفت که قراره دکتر هم باهامون بیاد.من که دل خوشی ازش نداشتم یکم غر زدم اما دوباره پای مادری رو وسط کشید و دهن منو بست. مامانم منو داشت می برد قبرستون. وقتی رسیدیم دکتر هم اونجا بود.اول رفتیم سر قبر پدر بزرگم و یه فاتحه ای برای ایشون خوندیم. تو راهم دکتر بهم گفت که قراره یه چیز بهم نشون بدن، فقط باید خونسردیمو حفظ کنم.همین جوری گوشم به دکتر بود که یکدفعه ایستاد.- چرا وایسادید؟؟؟- زیر پاتو نگا کن.وقتی نگا کردم یه سنگ قبر بود با نام بهار&#8230;- خب منظورتون چیه؟؟؟یه کاغذ از جیبش دراورد و بهم داد.مراسم چهلم بهار دادگر. همین که چشمم به عکسش افتاد، خشکم زد&#8230; کوب کرده بودم&#8230; زبونم بند اومده بود&#8230; اشکام بی اختیار شروع به سرازیر شدن کردند.به خودم گفتم: یعنی بهارم دیگه پیشم نیست؟ تنها کسی که قبولم داشت&#8230; بهش اعتماد داشتم&#8230;- نه&#8230; اون نمرده&#8230; زندست&#8230; خودم هرشب می بینمش&#8230;دکتر: اون عشقی که بهش داری باعث اون خیالات می شه&#8230;- نه&#8230; این طوری نیست&#8230; اینم یه بازیه دیگست&#8230; منو ببرید خونه&#8230;نمی خواستم حرفشونو باور کنم. بهارم همین دو روز پیش، پیشم بود آخه چجوری میشه مرده باشه&#8230; تو ماشین فقط سرمو چسبونده بودم به شیشه و آروم گریه می کردم.وقتی رسیدیم خونه بدون گفتن کوچیک ترین حرفی، فوری رفتم تو اتاقم. فکر از دست دادن بهار داشت دیوونم می کرد&#8230; بی اختیار سمت اون لباس قرمز رفتم. همون جوری که اشکام سرازیر می شدن اونو محکم به خودم فشار دادم&#8230; یه لحظه یه صدایی اومد&#8230;- امیر آروم تر&#8230; دارم له میشم.صدا از تو بغلم بود. وقتی دستامو باز کردم، بهارو دیدم که اون لباس قرمز تنش بود و داشت بهم لبخند میزد. آروم با شستش اشکامو پاک کرد و سرمو بین دو تا دستش گرفت و گفت: خیلی دوستت دارم&#8230; بعد آروم لبشو رو لبم گذاشت. بعد یکم لبشو ازم دور کرد و گفت: خیلی دلم برای رقصیدن باهات تنگ شده&#8230;فوری لپ تاپو روشن کردم. اشکام دیگه بند اومده بودن و جاشونو به خنده داده بودن. آهنگو باز کردمو برگشتم تو بغلش.آهنگ:همه چی آرومه تو به من دل بستیاین چقدر خوبه که تو کنارم هستی&#8230;کاملاً به هم چسبیدیم و سرامونو رو شونه های هم گذاشتیم و دستامون هم داشتند رو کمر دیگری بالا و پایین می شدند.گرمای تنش بهم آرامش خاصی می داد&#8230;آهنگ: همه چی آرومه من چقدر خوش حالمپیشم هستی حالا به خودم می بالم&#8230;.هنوز یه دیقه نگذشته بود که حس کردم داداشم داره از گوشه ی باز در با گریه ما رو نگا می کنه&#8230; سریع از تو بغل بهار بیرون اومدم و رفتم درو بستم. وقتی برگشتم بهارو ندیدم. فقط همون لباس قرمز بود که تو دستام بود&#8230;زانوهام شل شدن و خوردم زمین. آهنگ همین جوری داشت پخش میشد و اشکای منم دوباره شروع به سرازیر شدن کردن&#8230;آهنگ:تشنه ی چشماتم منو سیرابم کنمنو با لالایی دوباره خوابم کناون لباسو دوباره محکم به خودم چسبوندم و هی بوسش می کردم. اشکامم با سرعت بیشتری سرازیر می شدن&#8230;آهنگ:بگو این آرامش تا ابد پا برجاستحالا که برق عشق تو نگاهت پیداست&#8230;یه لحظه احساس کردم دوباره صدای بهار میاد. این دفعه از بیرون اتاق بود. وقتی درو باز کردم، دیدمش که دم در اتاق مامانم ایستاده و داره بهم میگه: این لباس یکم تنگه!!! به زور زیپشو بستم&#8230; اما فکر نمی کنم بتونم تنهایی زیپشو باز کنم&#8230; کمکم می کنی؟بی اختیار سمتش رفتم. لباسشو دراوردمو رو تخت خوابوندمش. بدون هیچ مقدمه ای روش خوابیدمو کیرمو آروم کردم تو کسش&#8230; شروع کردم به جلو و عقب کردن. یواش یواش سرعتم بیشتر می شد و لبامون روهم بود. اون دستشو رو کمرم بالا و پایین می کرد و آروم ناله می کرد.تا اینکه ارضا شدم و تموم آبمو ریختم تو کسش&#8230;بعدش آروم کنارش افتادم و چشامو بستم تا یکم نفس تازه کنم. وقتی چشامو باز کردم کنارم فقط یه لباس قرمز دیدم که نجس شده بود&#8230;وای خدای من!!! یعنی من خودارضایی کرده بودم؟؟؟دلم گرفته بود. نمی دونستم داره برام چه اتفاقی میافته&#8230; اما می دونستم نباید بهارم اون جوری کثیف بمونه&#8230;سریع خودمو جمع و جور کردم و با اون لباس رفتم حمومو شروع کردم به شستنش&#8230;تو اونجا هم دوباره بهار پیداش شد و شروع به کف بازی باهام کرد.وقتی کارم تموم شد، هردومون یکم کفی شده بودیم. لباسامونو دراوردیم و با هم شروع به دوش گرفتن کردیم. خنده از لبای هیچ کدوممون محو نمی شد. هر از چند گاهی هم لب تو لب می شدیم&#8230;تا اینکه یه لحظه خم شد که یه چیزی از رو زمین برداره که من شق زدم به کونش! داشت کونشو مالش میداد که سوزش بخوابه، که شروع به خندیدن کردم. اونم از روی حرص فوری یه لگد بهم پرت کرد. خواستم جاخالی بدم که پام لیز خورد و&#8230;&#8230;&#8230;.وقتی چشامو باز کردم تو وسط یه جنگل تاریک و مه آلود بودم. درختا لخت لخت بودن و زمین پر از برگای نارنجی رنگ بود. یکم احساس سرما می کردم. یه لحظه صدای هق هق کسی رو از پشتم شنیدم. سریع برگشتم و با یکم دقت تونستم صاحب اون صدا رو پیدا کنم. یه دختربچه ای که پشتش به من بود. آروم پشتش نشستم و ازش پرسیدم که چی شده؟وقتی که به سمتم برگشت همون جوری که نشسته بودم به عقب حرکت کردم. ای وای همون دختر 4 ساله بود!!! با همون چشای سبز و موهای قهوه ای که با یه کش خیلی خوشگل سبز بسته شده بودن&#8230; اولش خیلی ترسیدم اما بعدش جلوتر رفتم و اشکاشو پاک کردم و گفتم: به من نمی گی چی شده؟با همون معصومیت همیشگی با هق هق گفت: عمو من اشتباه کردم!!! همش تقصیره شک و تردیدی بود که اجازه دادم تو وجودم راه پیدا کنه و برای همین، تنهای تنها همین جا منتظر مرگمم&#8230;با شنیدن این حرفا اشک تو چشام جمع شد و دخترک رو در آغوشم گرفتم و سرشو رو شونم گذاشتم. اون دخترک بوی بهاری رو می داد، که حس می کردم تو اون حال و هوای پاییزی گم شده&#8230; آرامشی که با گرمای وجود اون رقم خورده بود و تونسته بود، سرمای بدنمو فروکش کنه&#8230;.یکم بعد گفتم: نگران چیزی نباش!!!! من خودم، همه کست می شم و ازت برای همیشه مواظبت می کنم&#8230; خوشگلم!!! غصه ی چیو می خوری!!! خودم کمکت می کنم تا همه ی مشکلاتتو حل کنی&#8230;داشتم همین جوری آرومش می کردم و بهش دل داری می دادم و با دستم آروم موهاشو نوازش می کردم، که حس کردم دیگه تکون نمی خوره&#8230; سرشو از رو شونه ام برداشتم. صحنه ای که دیدم قلبمو به درد آورد&#8230; دخترک همون جا رو شونه ام روحشو که در کالبدش سنگینی می کرد، پرواز داده بود. واقعاً چطور اون همه فهم و شعور می تونست در بدنی به این کوچیکی جا بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با نگاه کردن بهش، فقط چشمان معصومانه ی فرشته ای رو دیدم که با لبخندی ملیح به چشام زل زده بود و با نگاش ازم چیزی می خواست. آروم اونو زمین گذاشتم.در همین لحظه چشام باز شدن&#8230; تو کف حموم دراز کش افتاده بودم و دونه های آسیاب شده ی آبو میدیدم که از بالا سرم رو صورتم می ریختن&#8230;خیلی از چیزا برام حل شده بودن اما این دختربچه هنوز برام معما بود. هیچی از حرفاش و منظورش سر درنمیاوردم. دوباره بیخیال شدم.از حموم اومدم بیرون، مامان و داداشم بهم گفتن که دارن میرن خونه ی دایی اینا. شب برمی گردن.بعد از پوشیدن لباسام، رفتم جلوی آینه که سری به اون زخم بزرگ روی صورتم بزنم. اصلاً فرق نکرده بود. یکم باهاش ور رفتم اما چیزی نشد. بیخیالش شدم و داشتم می رفتم تو اتاقم که یه لحظه یه صدایی حس کردم. سرجام ایستادم و دقت کردم، صدا از اون زخم بود. وقتی بهش دست زدم، انگار یه چیز سفتی ازش بیرون اومده بود، بیرون. سریع رفتم جلو آینه که یه لحظه خشکم زد. یه چیزای خار مانند مشکی رنگی داشت ازش بیرون میومد. باورم نمی شد. ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود. همون جوری که صورتم رو به آینه بود، داشتم عقب عقب می رفتم و هی میگفتم: نه&#8230; نه&#8230; این امکان&#8230; این امکان نداره&#8230;تا اینکه یه لحظه پام به یه چیزی گیر کرد و خوردم زمین. اون خارا رشدشون سریع تر شد و کل صورتمو گرفت و دیگه چیزی نفهمیدم&#8230;تو یه روستا، پشت فرمون یه پراید بودم. آهنگ چاوشی داشت پخش میشد:گلای یاس تو باغچه غروبا خونه می گیرنهمشون یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرندیگه تصمیممو گرفته بودم، شکی هم توش نداشتم. ماشینو روشن کردم و شروع به حرکت کردم. نگاهم فقط پرتگاهی رو میدید که چند صد متر ازم جلوتر بود&#8230;آهنگ:قاب عکس سرد وخالی آخرین خنده ی مادرگل سر یه یادگاری ولی با گلای پر پرهر لحظه سرعتمو بیشتر و بیشتر می کردم، که یه لحظه کنترلمو از دست دادمو محکم خوردم به یه درخت&#8230;به محض برخورد چشام باز شدن. یکم سرم درد می کرد و سر گیجه داشتم. سریع رفتم سراغ آینه&#8230; اما فقط یه زخم ساده بود&#8230;می دونستم اون زخم از کجا اومده و به خاطر چیه اما دیگه چه فایده&#8230;حالم خیلی گرفته بود. لباسامو پوشیدمو رفتم تو پارک دم خونمون.رو همون صندلی همیشگی نشستم. یه احساس خیلی بدی داشتم. احساس تنفر&#8230; کوب کرده بودم&#8230; هیچ وقت چنین پایانی رو برای عشق خودمو بهار تصور نمی کردم&#8230;بعد از اون داستان تصادف حافظم برگشته بود&#8230;حالا می تونستم معنی همه چیزو بفهمم و دلیل خیلی از اتفاقاتی که برام افتاده بود رو درک کنم اما راستش خیلی برام سخت بود. آخه اون همه سختی یکدفعه یادم اومده بود&#8230;.برا همینم از خونه زده بودم بیرون&#8230; آخه اعصابم خیلی داغون بود و نمی خواستم اگه کسی اومد خونه، بفهمه&#8230;تو عالم خودم بودم و داشتم این خاطرات تلخو مرور می کردم و آروم گریه می کردم، که با صدای خندیدن دختر و پسری یکم اون طرف تر به خودم اومدم. یه نگاه پر از حسرتی به اونا کردم و آهی از ته دلم کشیدم. سرمو رو به آسمون کردم و با صورتی خیس و گلویی بغض کرده، گفتم: خدایا! چی می شد الان بهارم کنارم نشسته بود و با هم می خندیدیم؟؟ دستشو می گرفتم و نازش می کردم؟؟؟؟؟ آخه بعد اون همه بدبختی این حق من نبود&#8230;.این حرفا رو زدم و سرمو گذاشتم رو دستامو زدم زیر گریه&#8230; خیلی نگذشته بود، که صدای دختربچه ای رو کنارم احساس کردم&#8230;- عمو جون تو رو خدا ازم یه شاخه گل بخر&#8230;وقتی سرمو آوردم بالا خشکم زد. همون دختر بچه بود که تو ذهنم از بهار داشتم. همون جوری&#8230; با همون چشای معصومانه ی سبز و موهای قهوه ای و صورتی کثیف&#8230;- عمو جون چرا گریه می کنی؟؟؟دوست داشتم یه دل سیر تو بغلش گریه می کردم&#8230;.اومد نشست کنارم&#8230;- عمو جون ناراحت نباش&#8230; خدا خیلی بزرگه&#8230; خودش درستش می کنه&#8230;هنوز خیلی نگذشته بود، که صدای کلفت زن خشنی اومد: بهار&#8230; تخم سگ&#8230; بهت جا ندادم بیای اینجا بتمرگیا&#8230; پاشو برگرد سرکارت&#8230;اما اون همون جوری اونجا نشسته بود و بهم زل زده بود.- آقا قیافتون خیلی آشناست&#8230; شما رو کجا دیدم؟؟؟- مگه با تو نیستم بهار&#8230;اون زن اومد، دستشو گرفتو برد. اما اون همون جوری بهم زل زده بود و می دونستم ازم چیزی می خواد اما من جز شمردن قدم هاش کار دیگه ای نمی تونستم بکنم&#8230;تنها چیزی که تونستم بگم این بود که: اسم توام بهاره؟؟؟اما اونقدر حالم گرفته بود، که خودم به زور صدای خودمو می شنیدم&#8230;اون خیلی بیشتر منو یاد عشقم انداخت و باعث شد اشکام شدیدتر جاری بشن&#8230;خیلی احساس تنهایی می کردم. دوست داشتم اون لحظه یکی میومد پیشم&#8230; سرمو تو بغلش می گرفت و نوازشم می کرد تا یکم آروم تر میشدم اما جز صدای خش خش جاروهای رفتگران مونس دیگه ای نداشتم&#8230;دوباره سرمو رو دستام گذاشتم و شروع به هق هق زدن کردم. نمی دونم چقدر گذشته بود که تونستم یکم به خودم بیام اما وقتی سرمو بلند کردم، همه جا تاریک بود&#8230;داشتم اطافمو نگاه می کردم، که یه لحظه چشمم به یه کش موی سبز رنگ افتاد&#8230; اونو برداشتم و تو سینم گرفتم.به خودم گفتم: عمو جون! دوباره اومده بودی و من حواسم نبود&#8230; ببخشید&#8230; این کش مو&#8230; مرسی&#8230;وقتی بوش کردم، دقیقاً یاد همون بویی افتادم که دخترک تو اون شب پاییزی میداد. نمی دونستم چرا اما اون کش بهم آرامش خاصی میداد.یواش یواش بلند شدم و به سمت خونه راه افتادم. وقتی به درمون رسیدم یه سری پلیس اونجا بودن&#8230; می دونستم برا چی اومدن&#8230; ازشون اجازه گرفتم و رفتم اون لباس قرمزه رو از تو خشک کن برداشتم. بعد منو سوار کردن و با خودشون بردن&#8230;برام مهم نبود، چون بهارمو کنارم حس می کردم اما وقتی که بهم اجازه ندادن اون لباسو با خودم ببرم تو بازداشتگاه انگار دنیا رو سرم خراب شده بود. از همه ی عزیزان دعوت می کنم که از وبلاگ من دیدن فرمایند:http://gharribeh.persianblog.ir</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%da%a9%db%8c%d8%b1-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%b4-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175012</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم سکس آنال رو تو هوای آزاد دوست داره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 24 Jun 2019 07:35:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[اختصاصی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتقام]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بهمراه]]></category>
		<category><![CDATA[بوداون]]></category>
		<category><![CDATA[بودباورم]]></category>
		<category><![CDATA[بودحتی]]></category>
		<category><![CDATA[بودفکر]]></category>
		<category><![CDATA[بودمادرم]]></category>
		<category><![CDATA[بودولی]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیماری]]></category>
		<category><![CDATA[پیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جلوگیری]]></category>
		<category><![CDATA[چهارصد]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خطرناک]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهند]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[دادمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دریایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سربازای]]></category>
		<category><![CDATA[شدیماز]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرمانده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کالسکه]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبرای]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبه]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدنش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مادرجنده]]></category>
		<category><![CDATA[ماراتن]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مشاهده]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتند,]]></category>
		<category><![CDATA[ناامید]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نبودبا]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[یونانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی تازه از جنگ ماراتن برگشته بودیم. شاه کس از جنگی که برای اولین بار جهنم رو جلوی چشمام دیدم.نمیدونم مشکل از کجا بود کونی ولی این یونانی های مادر جنده بدجوری حال ما رو گرفتند خصوصا پدر بعد از جنده جنگ خیلی شکسته شد و برای اولین بار شکست خورد اونهم از یک عده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی تازه از جنگ ماراتن برگشته</p>
<h3>بودیم. شاه کس از جنگی که برای اولین بار جهنم رو جلوی</h3>
<p>چشمام دیدم.نمیدونم مشکل از کجا بود کونی ولی این یونانی های مادر جنده بدجوری حال ما رو گرفتند خصوصا پدر بعد</p>
<h4>از جنده جنگ خیلی شکسته شد و برای اولین بار شکست</h4>
<p>خورد اونهم از یک عده یونانی پستون ! چه میشه کرد ولی خودمونیم هیچ جا خونه خود آدم نمیشه! بگذریم تازه</p>
<h5>از جنگ کوس به پارسه برگشنه بودیم.پدرم داریوش همش تو فکر</h5>
<p>بود.بزرگترین آرزوش این بود که سپاه بزرگی برداره و یونان رو شکست بده و انتقام ماراتن رو بگیره.سخت مشغول جمع آوری سپاه سکس داستان بود.حتی دستور داد</p>
<h6>مالیات ها رو هم زیاد کنند تا مخارج ایران سکس جنگ احتمالی</h6>
<p>آینده تامین بشه! دیگه داشتم براش نگران میشدم.نشانه های شکستگی و بیماری بدجور در وجودش نمایان بود.یک عده یونانی مادرجنده خائن هم مدام تو سرش روضه میخوندند که باید به یونان حمله کنی.این مفت خورها نمیدونم سر چی از یونان فرار کرده بودند و خلاصه از اون بچگی که یادمه مفت میخوردند و هی میگفتند باید بریم یونان رو بگیریم! در حرمسرا داشتم با چند تا دختر عرب که حاکم یمن بهم هدیه داده بود دسته و پنجه نرم میکردم که تیرداد رفیق دستیار و معشوقه زیبای همجنسم وارد شد و خبر بدحال شدن پدر رو داد! با یکی دو تا لگد و مشت دخترای عرب رو به کناری پرت کردم و و با تیرداد به سمت کاخ تچر کاخ اختصاصی پدر رفتیم.پدر بدجوری در بستر افتاده بود.مادرم آتوسا هم انگاری از زنده موندن پدر ناامید شده بود. پدر دستش رو به سمت من دراز کرد و من رو نشون داد و من رو فرا خوند.رفتم طرفش.بدون مقدمه شروع کرد وصیت کردن.از رسم مملکت داری برام گفت و تاکید کرد حتما درس خوبی به یونانی ها بدم چون اونها تنها افرادی بودن که حکومت ایران رو بر خودشون نپذیرفتند و برده ما پارسها نشدند و این برای آینده امپراطوری خطرناک بود چون احتمال داشت این شورش به یک رویه در ملت های برده دیگه تبدیل بشه.در آخر گفت از اتاق خارج بشید. همه از اتاق بیرون رفتیم.نگرانی رو در چهره همه میتونستم ببینم.به کاخ خودم رفتم.حتی تیرداد هم که همیشه به آغوش کشیدنش تمام غم هام رو از یادم میزدود نتونست من رو آروم کنه.تیرداد رو با ناراحتی کنار زدم کاری که تا حالا سابقه نداشت.تیرداد شک زده شد و با حالت بهت من رو نگاه کرد ولی از اونجایی که نمیتونستم ناراحتی این زیبای روی کل امپراطوری پارس رو ببینم اون رو دوباره به آغوش کشیدم و کمی باحاش حال کردم.کارم تموم شده بود و تیرداد رو به آغوش کشیده بودم که نگهبان با عجله وارد شد و خبر داد که پدر فوت کرده.نمیتونستم باور کنم.به سمت اون کلاغ سیاه که این خبر رو داد حمله بردم و چنان مشتی بر سرش زدم که خون کثیفش تمام صورتم رو خیس کرد و در جا مرد! بعد از تشییع جسد پدر و مراسم تاجگذاری دستور دادم تمام بزرگان کشور جمع بشند.از سراسر امپراطوری تمام بزرگان در کاخ پارسه جمع شدند. به اونها اعلام کردم که بزرگترین آرزوی پدر تسخیر آتن بود و من تصمیم دارم اون رو عملی کنم.همه یا از روی هم عقیدگی و یا از روی ترس خوشحال شدند و یا این طور نشان دادند! خصوصا اون یونانی ها مادر جنده! نمیخواستم مثل جنگ قبلی شکست بخورم برای همین پنج شیش سال صرف فراهم کردن سپاه کردم.برای بالا بردن روحیه سپاه به کابادوکیه رفتیم چون شنیده بودم دخترهای زیبایی داره و میتونه در شارژ روحیه سپاه موثر باشه! کار تجهیز سپاه به پایان رسیده بود.سپاهی متشکل از نیروهای عظیم زمینی و دریایی. یک پیک به اسپارت نزد یونانی ها فرستادم تا بهشون پیشنهاد بدم تا به بندگی ما در بیان تا از وقوع جنگ جلوگیری بشه.چون دلم نمی خواست صلح رو بپذیرن و دوست داشتم باهاشون جنگ کنم تا تک تکشون رو تیکه تیکه کنم این طور براشون نامه نوشتم از خشایارشا شاه شاهان.شاه تمام عالم به مردم اسپارت. اخطار میکنم که در صورتی که به بندگی ما در نیایید-در صورتی که درهای آتن و اسپارت و بروی سپاه ایران باز نکنید-در صورتی که تمام زنها و بچه های خودتون رو برای تجاوز جنسی به ما اهدا نکنید! و در صورتی که تمام اموال خودتون رو اهدا نکنید سربازان دلاور ایرانی نژاد کثیف یونانی را از روی زمین محو خواهند کرد و دیگر اثری از شما در طول تاریخ باقی نخواهیم گذاشت.دیگر کسی از شما زنده نخواهد بود تا ماجرای جنگ و به بردگی کشیدن زنانتان را برای آیندگان تعریف کنند. پیک را روانه آتن کردیم.بعد از یک روز اسبی که جسد پیک را حمل میکرد به سمت سپاه ایران مشاهده شد و فهمیدیم که یونانی ها همان کاری را انجام میدهند که من میخواستم یعنی جنگ به سمت ترموپیل که مجموعه ای از چند دره بود راه افتادیم.دره ای تنگ بود که سربازان ما مجبور شدند بصورت صف و پشت سر هم از آن عبور کنند.تعدادی یونانی رو دیدیم که در دره منتظر ما بودند! در ابتدا آن ها را جدی نگرفتیم و دستور دادم سربازان به راه خود ادامه دهند.ولی یونانی ها به ما حمله کردند و ایرانی ها را کشتند!عصبانی شدم و دستور قتل آنها را دادم.ولی ناگهان از بالای دره تعداد دیگری یونانی با تیر تعداد دیگری از ایرانی ها را کشتند.فهمیدم که جنگ اصلی در همین نقطه روی خواهد داد. جنگ آغاز شده بود و تیرها و نیزه ها از هر طرف به طرف دیگر پرتاب میشدند.با تیرداد به عقب جبهه رفتیم تا در معرض حمله یونانی ها نباشیم.در این جنگ تعداد زیادی ایرانی کشته شدند. تقریبا هیچ راه دیگری برای عبور از آن دره لعنتی نبود.تا این که سربازان یک یونانی گوژپشت را نزدم آوردند و گفتند این یونانی قصد کمک به ما رو داره.اگر چه از یونانی ها چه دوست و چه دشمن بیزار بودم ولی جاره ای نبود.با روی خندان به استقبالش رفتم! دستش رو گرفتم و به حرمسرای خودم درون چادر بزرگی که برپا کرده بودیم بردم و زنها زیبا روی عرب رو بهش نشون دادم.یونانی خشکش زده بود از زیبایی زن ها! گفتم اگر به ما کمک کنه تمام این عربها از آن تو خواهد بود.اون من رو به بیرون چادر برد و راه دور زدن دره ترموپیل رو بهم نشون داد.تقریبا مطمئن بودم که پیروزی ما از این راه قطعیه.جایزه اون یونانی خائن به رو هم همون جا بهش دادم و سرش رو از وسط دو نصف کردم! نمیدونم چرا این تمیم رو گرفتم شاید میخواستم افتخار این پیروزی رو به تیرداد بدم ولی قطعا اون بزرگترین ا<br />
شتباه زندگی من بود.تیرداد رو با صد هزار نفر از همون راهی که یونانی نشون داد روانه کردم تا یونانی ها رو دور بزنه و از دو طرف اونها رو قیچی کنیم.تیرداد شبانه راهی شد و اول صبح ما از جلو و تیرداد و سپاهش از پشت به یونانی ها حمله کردیم.یونانی ها داشتند دونه دونه قتل عام میشدند.تیرداد رو دیدم که با رشادت با هر حرکت شمشیر جسد یک یونانی رو به هوا میفرستاد! تقریبا تمام یونانیها کشته شدن بودند غیر از لئودیناس که فرمانده اونها بود.لئودیناس بین من و تیرداد قرار گرفته بود و وحشت زده به ما نگاه میکرد.تیرداد لبخندی به من زد لبخندی که همیشه من رو از بچگی مجذوب میکرد و برای من از پادشاهی تمام جهان ارزش بیشتری داشت.ناگهان لئودیناس مادرجنده به طرف تیرداد برگشت و نیزه اش رو به طرف تیرداد پرتاب کرد و نیزه دقیقا روی قلب تیرداد فرود اومد.تیرداد من در لحظه ای جان سپرد.مات و مبهوت به این صحنه نگاه کردم.به طرف لئودیناس حمله کردم و در یک چشم بهم زدن با شمشیرم چشمش رو از حدقه درآوردم و به طرز فجیعی کشتکمش.ولی هنوز عقده ام خالی نشده بود.سرش رو جدا کردم و دستم گرفتم و با سپاهیان به طرف آتن حرکت کردیم.در تمام طول مدت حرکت سر لئودیناس رو در دستم گرفته بودم و بهش خیره شدم.باهاش حرف زدم.لئودیناس تو نمیدونی امروز چه کسی رو از من گرفتی.کسی که از اهورامزدا هم بیشتر میپرستیدمش.تیرداد پسر زیباروی تمام جهان! بزرگترین انتقام تاریخ رو ازت میگریم! وارد آتن شدیم.از کالسکه سلطنتی پیاده شدم و سوار اسبم شدم.سر لئودیناس رو بالای دستم گرفتم و در داخل شهر میگشتم.یونانی ها من رو با تعجب نگاه میکردند! زنی که پسر کوچکش رو محکم به بقلش گرفته بود وقتی سر رو دید ناراحت شد ولی به نظر میرسید نمیخواست این طور جلوه کنه.از اونها ده بیست متری دور شدم.قصدم پیدا کردن خانواده لئودیناس بود.ناگهان صدای بچه کوچکی رو شنیدم که اسم پدرش رو صدا میکرد! با خنده به عقب برگشتم.بله اون زن و پسر کوچولو و زیبا خانواده لئودیناس بودند.سر کثیفش رو به سمتی پرت کردم!از اسب پیاده شدم و بچه رو از دست مادرش گرفتم. و به طرف معبد آکروپلیس که معبدی مقدس نزد یونانی ها بود راه افتادم.زن لئودیناس با گریه و التماس خواهان رهایی بچش بود ولی من تنها لبخند تلخی زدم و به راه خودم ادامه دادم.چهره زیبای عشقم تیرداد همش در نظرم بود.باورم نمیشد که از دستش داده بودم. به آکروپلیس رسیدم.بچه رو به زمین کوبیدم XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX دستور دادم تمام بزرگان و مردم شهر آتن رو در پای معبد جمع کنند.باید غرورشون رو میشکستم.بزرگان و مردم آتن در نزدیک معبد آکروپلیس جمع شدند.همون طور برهنه زن لئودیناس رو کشون کشون به بیرون معبد بردم و در پله های معبد لباس هاش رو پاره کردم و شروع کردم به گاییدنش!! از شکستن غرور مردم آتن داشتن شیون میکردن! و من دیوانه وار میخندیدم! در اون لحظه زیبایی اون زن نبود که کیرم رو شق کرده بود.فکر سکس هایی که با تیرداد میکردم بود که من رو حشری میکرد.سکس با تیرداد از سکس با هز زن زیبارویی لذت بخش تر بود.ولی افسوس که تیرداد من بدست شوهر حرامزاده این زن کشته شده بود.آبم رو در کس زن خالی کردم.دستور دادم سربازانم به تمام زن های آتن تجاوز کنن و اونها رو باردار کنند تا نژاد ایرانی یونانی شکل بگیره! سپس XXXXXXXXXXXآتن رو دادم.بعد از اتمام کار دستور دادم تمام سربازانم که حدود چهارصد هزار نفر بودند تک تک به پسر و زن لئودیناس تجاوز کنند! البته بیشتر سربازان از این دستور ناراحت شدند چون هنوز به شصتمین سرباز نرسیده بود که هر دو شون زیر فشار این تجاوزها کشته شدند و دیگه به سربازای دیگه نرسید! زنهای آتن رو بهمراه بچه هاشون رو جمع کردیم و بعد از غارت شهر و به آتش کشیدنش و تخریب معبد آکروپلیس به سمت وطن حرکت کردیم. مردونیه یکی از سرداران رو با صدهزار نفر برای تسخیر باقی اروپا در آتن باقی گذاشتم. از این روست که موی بیشتر یونانی ها الان مشکیه نه بور!!		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174806</post-id>	</item>
		<item>
		<title>سکس خوب با دوست پسر کلفت</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 21 Jun 2019 07:46:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[اصطلاح]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتمو]]></category>
		<category><![CDATA[اونايي]]></category>
		<category><![CDATA[اينترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اينقدر]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگتره]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدم]]></category>
		<category><![CDATA[بوسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[پوشيديم]]></category>
		<category><![CDATA[چپوندم]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمو]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوشگلمو]]></category>
		<category><![CDATA[دامنشو]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[درميون]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دوسالي]]></category>
		<category><![CDATA[زبونمو]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شورتشو]]></category>
		<category><![CDATA[فيلمهاي]]></category>
		<category><![CDATA[قراربود]]></category>
		<category><![CDATA[كاراشو]]></category>
		<category><![CDATA[كوچكترم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباساشو]]></category>
		<category><![CDATA[ليسيدن]]></category>
		<category><![CDATA[ماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[مامانم]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورم]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفتي]]></category>
		<category><![CDATA[ميبردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميخواست]]></category>
		<category><![CDATA[ميدوني]]></category>
		<category><![CDATA[ميرسيم]]></category>
		<category><![CDATA[ميرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردم]]></category>
		<category><![CDATA[ميكردند]]></category>
		<category><![CDATA[ميگذره]]></category>
		<category><![CDATA[ميلرزيد]]></category>
		<category><![CDATA[ميماليدم]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتي]]></category>
		<category><![CDATA[همديگه]]></category>
		<category><![CDATA[وايييييي]]></category>
		<category><![CDATA[يكيشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[و به اصطلاح قديميهاي كلاس فیلم سکسی بودن اون آخر آخرهاي كلاس مينشتن و عكسهاي سكسي نگاه ميكردند يا زنگهاي تفريح از كوس و كون دختر و سکسی زنهاي محله واسه هم تعريف ميكردند و شاه کس ما رو هم اصلا جزء آدمها نمي آوردند . اين موضوع واسم عقده شده بود کونی واسه همين [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>و به اصطلاح قديميهاي كلاس فیلم سکسی بودن اون آخر آخرهاي كلاس مينشتن</h2>
<p>و عكسهاي سكسي نگاه ميكردند يا زنگهاي تفريح از كوس و كون دختر و سکسی زنهاي محله واسه هم تعريف ميكردند</p>
<h3>و شاه کس ما رو هم اصلا جزء آدمها نمي آوردند .</h3>
<p>اين موضوع واسم عقده شده بود کونی واسه همين يه تصميم عجيب و غريب و نشدني از نظر خودم گرفته بودم</p>
<h4>كه جنده هرطوري شده بايستي عمليش ميكردم . راستي من فرامرز</h4>
<p>هستم و دو تا خواهر دارم پستون يكيشون 17 سالشه و دوسال از من بزرگتره و ديگري 1 سال ازم كوچكتره</p>
<h5>اسم بزرگه کوس شهلا و كوچيه عفت . مامانم حدود 40</h5>
<p>سالشه و بابام 45 سالشه. خلاصه يه چندروزي با خواهر كوچكترم گرم شدم يعني عفت جونم كه الهي من قربون اون سکس داستان كون قلمبش برم</p>
<h6>كه اگه جا ميشد خودمم با سر ميرفتم ایران سکس چه برسه</h6>
<p>به كيرم . خلاصه چند وقتي هر چي ميخواست واسش تهيه ميكردم و كاراشو واسش راست و ريست ميكردم . تا اينكه يه روز منو اون توي خونه تنها بوديم و رفتم سراغ كامپيوترآبجيم و رفتم سراغ سايتهاي سكسي كه هميشه نگاه ميكرد و خودمو زدم به بيخيالي يعني حواسم نيست و لاي دراتاق رو هم گذاشتم باز و دستمو كردم توي شلوارم و با كيرم بازي ميكردم. يه لحظه سايه شو از سمت راستم ديدم .تا برگشتم به سمتش سريع از اتاق بيرون رفت ، رفتم سراغش و خودمو زدم به ناراحتي و همش ازش خواهش ميكردم كه به شهلا چيزي نگه و اون هم قبول كرد ولي من گفتم تو دروغ ميگي و وقتي شهلا اومد ميري بهش ميگي ، هرچي قسم خورد قبول نكردم و اون گفت چكار كنم تا باور كني منم گفتم تو هم بايد بياي توي اتاق و اون عكسها رو يه بار هم كه شده نگاه كنی تا نتوني به شهلا حرفي بزني چون اگه چيزي گفتي منم ميگم خودت هم با من نگاه كردي . خلاصه قبول كرد و اومد از خدا خواسته همه رو نگاه كرد و در حين نگاه كردن ديدم دستش لاي پاهاشه ، منم فرصت رو غنيمت شمردم و گفتم ميدوني بدي اين عكسها چيه؟ گفت نه چيه ؟ گفتم آدمو وادار ميكنه اونجاشو بخارونه ،اونهم گفت آره راست ميگي فرامرز مال منم ميخواره. سريع گفتم پس مياي مال همديگه رو بخوارونيم كه عفت گفت واي نه زشته مامان بفهمه پوست كلمونو ميكنه. منم گفتم بابا بي خيال اگه خودمون بهشون نگيم از كجا ميفهمن كسي كه اينجا نيست و سريع شلواركمو پايين بردم و كير سيخ شدمو نشونش دادم و دستشو گرفتم و گذاشتم روي كيرم . مثل برق گرفته ها دستشو عقب كشيد و گفت چقدر تب داره خيلي داغه ، گفتم بيا جلو نترس دست كه بهش بزني آروم ميشه و دوباره دستشو گذاشتم روي كيرم و آروم دستشو بالا و پايين ميبردم كه روش بازي كردن با كيرمو ياد بگيره و خودمم سريع دامنشو پايين كشيدم و شورتشو در آوردم بدون هيچگونه مخالفتي از اون دستمو بردم لاي پاهاش خداي من مثل كوره داغ بود و بهش گفتم عفت جونم مال خودت كه از آتيش هم گرمتره و درازش كردم و بالاي كوسش رو بوسيدم و مثل فيلمهاي كوتاهي كه شهلا از اينترنت گرفته بود و من اونا رو ديده بودم براش كوسشو ليس زدم و تموم لباساشو از تنش درآوردم و اونو روي شكم خوابوندمو از پشت گردنش شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن تا رسيدم به سوراخ كونش . لاي چاك كونشو باز كردم و زبونمو گذاشتم لاي سوراخ كونش و با يه دستم سينه هاشو كه باندازه يه نارنگي شده بودن رو ميماليدم . يهو گفت داداشي من جلوم ميخواره تو رفتي سراغ پشتم . گفتم عجله نكن به اون هم ميرسيم ، سوراخ كونشو حسابي واسش خوردم تا جايي كه سر و صداش بالا رفته بود و سركيرمو با كمي كرم ليز كردم و كمي هم به دور سوراخ كونش و درون سوراخ كونش ماليدم وقتي انگشتمو توي سوراخ كونش كردم گفت وايييييي داداشي چقدر خوشم مياد ، منم گفتم تازه كجاشو ديدي و سر كيرمو با كونش تنظيم كردم و با يه فشار آروم سر كيرم توي كونش جا شد يهو گفت فرامرز كمي ميسوزه درش بيار تو فقط قراربود برام بخوارونيش ولي داري يه كار ديگه ميكني. گفتم عفت جون از سوزش كونته كه سوراخ كوست ميخواره و كونتو كه نميشه دست بكنم توش مجبورم با كيرم بخارونمش كمي تحمل كن عادت ميكني خلاصه تا اومد بجنبه تا دسته كير قلمي و خوشگلمو توي كون سفيد و ژله ايش چپوندم بقدري اين كون نرم بود كه وقتي بهش دست ميزدم انگار دست توي آب كردي و تموم باسنش ميلرزيد بعد شروع به عقب و جلو كردن كيرم توي كونش كردم و واسه چند ثانيه عفت لرزيد و بعد بيصدا شد و من هم ضربات كيرمو توي كونش تندتر كردم تا اينكه بدنم سست شد و همه كونشو پر از آب كير كردم و اون داد زد وايييييييي فرامرز شاشيدي توي كونم چرا اينقدر داغه و من گفتم نه نشاشيدم آب مخصوص خارش رو ريختم توي كونت تا ديگه نخواره و هر دومون لباس پوشيديم . از اون به بعد تا الان كه حدود 4 ساله ميگذره يه شب درميون با هم سكس داريم و حدود دوسال است كه پردشو هم زدم البته كمي پول واسه دوختنش جمع كردم تا قبل از عروسيش ببرمش و پرده كوسشو بدوزم .		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%da%a9%d9%84%d9%81%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174731</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده کوچولوی بلند خوب کرده میشه</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 31 May 2019 07:38:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آرایشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی]]></category>
		<category><![CDATA[آقایان]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احساسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتادیم]]></category>
		<category><![CDATA[افزوده]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[انتظارم]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتشو]]></category>
		<category><![CDATA[اهمیتی]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[‫اینكار]]></category>
		<category><![CDATA[ببخشید]]></category>
		<category><![CDATA[بخوابم]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[برخورد]]></category>
		<category><![CDATA[برگردم]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[بگیرند]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوداین]]></category>
		<category><![CDATA[پرداخت]]></category>
		<category><![CDATA[پسرانه]]></category>
		<category><![CDATA[پسرهای]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[پوشانده]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشانی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[ترسیده]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[توانست]]></category>
		<category><![CDATA[توانستم]]></category>
		<category><![CDATA[تودستش]]></category>
		<category><![CDATA[جلوگیری]]></category>
		<category><![CDATA[جوانها]]></category>
		<category><![CDATA[جورایی]]></category>
		<category><![CDATA[حالتهای]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوند]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگار]]></category>
		<category><![CDATA[خواستگاری]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[خواستند]]></category>
		<category><![CDATA[خواسته]]></category>
		<category><![CDATA[خودشان]]></category>
		<category><![CDATA[خودمون]]></category>
		<category><![CDATA[خوردیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشایند]]></category>
		<category><![CDATA[خیابان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دانستم]]></category>
		<category><![CDATA[دختران]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[دستشویی]]></category>
		<category><![CDATA[دستگیر]]></category>
		<category><![CDATA[دستهای]]></category>
		<category><![CDATA[دستهایم]]></category>
		<category><![CDATA[دلشوره]]></category>
		<category><![CDATA[دودقیقه]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[دوستانش]]></category>
		<category><![CDATA[دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[راههای]]></category>
		<category><![CDATA[رفتاری]]></category>
		<category><![CDATA[روزهای]]></category>
		<category><![CDATA[زانوهام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگیم]]></category>
		<category><![CDATA[سالهای]]></category>
		<category><![CDATA[سرنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سنگینی]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات]]></category>
		<category><![CDATA[سینهام]]></category>
		<category><![CDATA[شاشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[شرمندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارمو]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[فراموش]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدند]]></category>
		<category><![CDATA[قلقلکم]]></category>
		<category><![CDATA[كارهای]]></category>
		<category><![CDATA[كوچكتر]]></category>
		<category><![CDATA[کاریها]]></category>
		<category><![CDATA[کوچکتر]]></category>
		<category><![CDATA[کوچیکی]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[گزاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[لباسمو]]></category>
		<category><![CDATA[لباسهای]]></category>
		<category><![CDATA[لیسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[ماندانا]]></category>
		<category><![CDATA[مجبورش]]></category>
		<category><![CDATA[مخالفت]]></category>
		<category><![CDATA[مراقبم]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>
		<category><![CDATA[مردهای]]></category>
		<category><![CDATA[مستقیما]]></category>
		<category><![CDATA[معاینه]]></category>
		<category><![CDATA[مقداری]]></category>
		<category><![CDATA[منظورش]]></category>
		<category><![CDATA[مهربان]]></category>
		<category><![CDATA[مهربون]]></category>
		<category><![CDATA[موهایم]]></category>
		<category><![CDATA[میبردم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابید]]></category>
		<category><![CDATA[میخوابیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میخوام]]></category>
		<category><![CDATA[میدونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میرسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتم]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتیم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[‫میكردیم‬]]></category>
		<category><![CDATA[میكشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردی]]></category>
		<category><![CDATA[میکشیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[میگیرم]]></category>
		<category><![CDATA[می‌گیره]]></category>
		<category><![CDATA[میلرزید]]></category>
		<category><![CDATA[میلیسید]]></category>
		<category><![CDATA[میماله]]></category>
		<category><![CDATA[میمالید]]></category>
		<category><![CDATA[میمکید]]></category>
		<category><![CDATA[نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[نادیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخوابیده]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتن]]></category>
		<category><![CDATA[نكردیم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیامد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیبرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخوام]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونید]]></category>
		<category><![CDATA[نمیزاره]]></category>
		<category><![CDATA[نمیفهمیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکرد]]></category>
		<category><![CDATA[نمیکنه]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[نمیگفتم]]></category>
		<category><![CDATA[نیاورد]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوردم]]></category>
		<category><![CDATA[نیلوفر]]></category>
		<category><![CDATA[همدیگر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهم]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی]]></category>
		<category><![CDATA[وبعداز]]></category>
		<category><![CDATA[وخلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[یكدفعه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دو جانبه بود . وقتی فیلم سکسی كه به مدرسه می رفتم و یا بر میگشتم او مرا همراهی می كدرد و این خوشایند خانواده نبود آنها سکسی نمی خواستند من پسر عمویم را ببینم شاه کس به ناچار ترك تحصیل كردم تا شاید سختگیریهای پدر و برادرهایم كمتر شود پسر عمویم کونی مرا از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<br />
<h2>دو جانبه بود . وقتی فیلم سکسی كه به مدرسه می رفتم و</h2>
<p>یا بر میگشتم او مرا همراهی می كدرد و این خوشایند خانواده نبود آنها سکسی نمی خواستند من پسر عمویم را</p>
<h3>ببینم شاه کس به ناچار ترك تحصیل كردم تا شاید سختگیریهای پدر</h3>
<p>و برادرهایم كمتر شود پسر عمویم کونی مرا از خانواده ام خواستگاری كرد اما آنها مخالفت كردند . بعد از ترك</p>
<h4>تحصیل جنده كه باعث شده بود نتوانم پسر عمویم را ببینم</h4>
<p>با او قرار گذاشتم كه شبها پستون از خانه خارج شوم و پیش او برم این بود كه هر شب بعد</p>
<h5>از اینكه کوس اعضای خانواه ام به خواب میرفتند من از</h5>
<p>ساعت 10 شب تا 4 صبح پیش پسر عمویم كه در نزدیكی خانه ما سكونت داشت میرفتم . چند ماهی این برنامه سکس داستان ادامه داشت تا</p>
<h6>اینكه خانواده ام فهمیدند . این بود كه ایران سکس مرا برای</h6>
<p>معاینه پیش دكتر بردند و من هم از مطب دكتر فرار كردم واین فرار سر نوشت جدیدی را برایم رقم زد كه از سیاهی آن هرگز خلاص نخواهم شد كنار خیابان بدون آنكه به آیندهام بیندیشم و بدانم چه سر نوشتی در انتظارم هست ایستاده بودم فقط آنچه كه برایم مهم بود این كه توانسته بودم از خانواده ام بگریزم سوالات زیادی در سر داشتم كه آیا كار صحیحی انجام دادم آیا برگردم یا به فرار خود ادامه دهم ؟ افكارم مشوش بود نمی توانستم تصمیم صحیح ومنطقی بگیرم حال خودم را نمی فهمیدم در همین حال بودم كه صدای توقف موتور سیكلتی مرا به خود آورد و صدای راكب آن كه میگفت سوار شو بدون آنكه قدرت تصمیمگیری داشته باشم سوار شدم یك لحظه به خود آمدم روی ترك موتور نشستم خودم را به دست سر نوشت سپردم ایرج مرا به خانه مجردی خود برد ایرج مرا به خانه مجردی خود برد در آنجا با مریم كه او نیز مانند من از خانه فرار كرده بود آشنا شدم ایرج برای اینكه با من تنها باشد مریم را به خانه دوستانش قاسم.جواد.امیر. فرامرز و حمید كه آنان نیز خانه مجردی داشتند فرستاد چند روز با ایرج بودم روزها با موتور به گردش میرفتیم و شبها در خانه او بسر می بردم داشتم تلویزیون نگاه میکردم که ایرج رو به من کرد گفت نیلوفر خوب کونی داری خودمو به اون راه زدم نادیده گرفتم خیلی ترسیده بودم قبلا با پسر عموم سکس کرده بودم ولی مطمئن بودم منو میگیره امد به طرفم اشک تو چشام جمع شد تنم میلرزید ایرج خیلی مهربون بود امد بغلم نشست با سرم بازی میکرد با موهام یک حالت خواب مانند تو وجودم بود سرم رو گزاشتم روی پای ایرج که احساس کردم داره با کونم ور میره حس خیلی بدی داشتم ایرج رو تو ایرن چند روز فرشته میدونستم خلاصه با کونم ور میرفت که احساس کردم داره دکمه های شلوارلیم رو باز میکنه دلهره داشتم اخه تا حالا با غریبه اونم به غیر از پسر عموم این کارو نکرده بودم کمکم شلوارمو تا روی زانوهام کشید پایین با یک شرت سفید جلوی ایرج خجالت میکشیدم دستشو برد توی شرتم دست زد به کسم خیلی جدی بلند شدم شلوارم رو بالا کشیدم و به طرف مانتوم رفتم تا بپوشم ایرج با اسرار به طرفم امد میخوام باحات ازدواج کنم و وعدهای پوچ من دوست دارم و&#8230;&#8230;..مخ ما رو زد خلاصه بعد نشستم روی زمین هیچی نگفتم دیدم ایرج داره دستشو میلیسه و میمکه اصلا منظورش رو نمیفهمیدم گفت پاشو برو حمام خودمم میخواستم اخه عرق کرده بودم خلاصه لباسم رو تو رخت کن در اوردم رفتم زیر دوش شروع کردم شستن تنم احساس کردم در رخت کن باز شد بسته شد در حموم رو قفل کردم و شروع کردم به شستن تنم خلاصه امدم بیرون دیدم شرت و کرستم نیست خیلی عصبانی شدم فهمیدم کار ایرجه شلوارم رو پوشیدم و لباسمو امدم بیرون دیدم نیست به طف اتاقش رفتم باورم نمیشد ایرج شرتم رو بو میکرد توی دهنش میکرد کرستم رو به کیرش میمالید جلق میزد خیلی عصبانی شدم وناراحت دیگه چاره ای نداشتم اگه خونه میرفتم بابام میکشتم ایرج هم که خیلی حشری بود خلاصه دیدم بعد از نیم ساعت امد و شرت کرستم رو شسته بود یک جورایی از این کارش خوشم امد یک دست شورت و کرست به من داد رفت حمام فکر میکردم چجور ایرج شورتم رو میکرد تو دهنش و میلیسید اخه چون عرق کرده بودم کسم یکم بو میداد خلاصه ایرج امد و من خودم رو یکم به سنگینی زدم و چند روز گذشت ایرج خیلی بهم محبت میکرد غذا لباس و&#8230; خیلی کارای دیگه میخواستم باز برم حمام ایرج اسرار میکرد منم میخوام باحات حمام باید و&#8230;خلاصه قرار شد شرت و کرستم رو و اون هم همین طور خلاصه ایرج منو خیلی میشست چند بار لیف زد و شامپو بدن یکم حشری شدم خلاصه به روی خودم نیاوردم و ایرج رو شستم و رفت خیلی عجیب بود اخه چرا اینقدر منو شست و اسرار داشت پشمام رو بزنم و همه بدنم رو کامل بشورم خلاصه شستم امدم باز دیدم شرت کرستم نیست ولی جاش یک ست نو شورت کرست بود پوشیدم امدم بیرون خودمو خشک کردم ایرج امد و شروع کرد نوازش کردن یکم حشری شدم با خودم گفتم باحاش حال کنم شاید از سرم دست بر داره رفتیم تو اطاق ایرج منو خوابوند روی توشک و شروع کرد به لیسیدن پاهام تا رسید به شلوارم و کشید پایین شورت صورتی رو که دید از روی شرت با کسم بازی میکرد تازه فهمیدم چرا اینقدر منو میشست لباسم رو در اورد و سراغ کرستم یا به قول شما (سوتین) باز کرد و شروع کرد به خوردن سینهام چندشم میشد ولی اون خیلی حشری بود شروع کرد به لب گرفتن من از لب گرفتن هم متنفر هستم خیلی مسخره هست حالت تهوع میگیرم خلاصه دیدم ایرج داره زیر بغلم رو میلیسه خیلی قلقلکم میامد خلاصه رفت سراغ کسم شورتم رو کشید پایین شروع کرد به لیسیدن یک دفه انگار برق گرفته باشش گفت تو زنی اینقدر ناز میکنی اینو گفت و دیونه شد زبون میکرد توکسم قلقلکم میشد خلاصه اینقدر لیسید که من خوشم امد و یکم ناله میکردم دیدم ایرج با کیرش بازی میکنه و به لبام میماله بهش خیلی جدی گفتم نکنه بلند شدم صورتم رو شستم باز امد کیر کوچیکی داشت از مال پسر عموم کوچکتر بود ارج 27 سالش بود فکر میکردم کیرش باید خیلی بزرگ باشه خلاصه امد گفت نیلوفر میخوام بکنمت کرد تو کسم یکم سوخت کسم چنتا عقب جلو کرد ابشو رو کسم ریخت شاید 2 دقیقه نشد رفتم کسم رو شستم امدم لباس بپوشم ایرج گفت چکار میکنی تازه میخوام حال کنم داشتم دیوانه میشدم نزدیک پروییدم بود امدم پیشش گفتم ایرج امروز بسه گفت نمیخوام بکنمت دیدم امد شروع کرد شورتم رو به کیرش میمالید امد سراغم شروع کرد لیسیدن بدنم از نوک انگشت زیر بغل گوش حسابی تفی کرده بودم بدم نمیامد یک جورایی حال میداد باز س<br />
ر وقت کسم رفت رو شروع کرد لیسیدن کسم رو تو دهنش کرده بود مک میزد واقعا اولین بار بود توی سکس لذت میبردم خلاصه خوشم امد یکم ترشح کسم توی دهنش دیخت رفت سراغ کونم شروع کرد خودن کونم لیس میزد سواخ کونم پر تف کرده بود احساس کردم داره با زبون با سوراخ کونم بازی میکنه واقعا ایرج دیونه بود نمیدونم چی شد که گوزیدم تو دهنش بدش امد باز سراغ کسم امد کسم رو تو دهنش کرده بود مک میزد کسم رو بدجور میمکید درد کرفته بود گفتم ایرج بزار برم دستشویی دیدم نمیزاره بزار برم دیونه نزاشت منم تو دهنش شاشیدم باز هم ول نمیکرد خلاصه بعد از دودقیقه ول کرد کسم باد کرده بود مثل غنچه زده بود بیرون ایرج شاش ریخت رو کیرش شروع کرد جلق زدن ولی ابش نیامد بلند شدم برم دستشویی کمرم درد میکرد ایرج کمکم کرد دیدم داره میاد دستشویی گفتم میخوام خودم رو بشورم تو کجا میای هیچی نگفت بهش گفتم دیونه میخوام خودم رو تخلیه کنم دیدم ول کن نیست ایرج یک دیونه بود به نظر من رفتم روی کاسه دستشویی نشستم تا ببخشید برینم دیدم ایرج خان امد پشتم نشست دونفر روی یک سنگ انگشتشو کرد تو کسم با یک دست با سوراخ کونم بازی میکرد منم خودم رو خالی کردم نمیدونید ایرج مدفوع منو تودستش گرفته بود حال خودم بد شده بودایرج کونمو شست امدم دستم شستم رفتم حمام ایرج هم امد خودمون رو شستیم امدیم بیرون ادامه دارد نظر فراموش نشه خلاصه ایرج یک بیمار به قول این دوست من بود شاید ولی از نظر رفتاری خیلی با شخصیت بود روزها میامد و میرفت خیلی خوش بودیم سکس بهترین لباس ازادی از پدرم این کارو بکن نکن خر مذهبی بازی بدبینی دور بودیم خیلی به ایرج عادت کردم ایرج هم کم برام نذاشت یعنی شاید فکر کنید برای سکس اما ایرج واقعا منو دوست داشت از عمق اینقدر بهم علاقه داشت و منو دوست داشت که اگه مریض میشدم از مادرم بهم بیشتر میرسید گفتم مادرم دلم لک زده براش از تلفن همگانی خونه زنگ میزدم ولی چیزی نمیگفتم و قطع میکردم خلاصه روز شب میگذشت ایرج جوری با من رفتار میکرد که فکر میکردم زنشم ایرج یک حالتهای خاصی داشت تو سکس زندگی و &#8230; مثلا سکس میکرد ولی میدونستم که با من سکس نمیکنه تو افکارش چیزای خاصی داشت مثلا با بوی کس من ارضا میشد هر وقت کنارش میخوابیدم صورتش رو روی کسم میگذاشت میخوابید یا عاشق این بود که کسم رو با شرتم پاک کنم و بدم تو دهنش بزاره و جلق بزنه خیلی عجیب بود کاراش یا عاشق این بود شورت و کرستم رو بشوره یا میگفت بیا کیرم رو تو کست کنم بخوابم تا صبح واقعا هم این کارو میکرد تا خوابش نمیبرد ول نمیکرد خلاصه درخواستهای عجیبی داشت میگفت ما دوتا یکی میشیم یک بار تو حمام روم شاشید منم مجبورش کردم کردم شاشم رو بخوره البته اونم از خداش بود یا سوراخ کونم رو میلیسید یا زبونش خلاصه تو یکی از سوراخ هام بود روز و شب میگذشت تا اینكه ایرج رو به من كرد و گفت با این لباسهای دخترانه رفت وآمد ما با مشكل روبروست و توجه مامورین جلب خواهد شد از من خواست كه موهایم را كوتاه كنم و لباس پسرانه بپوشم تا كسی به بودن من با او درآن خانه شك نكند من هم قبول كردم و روز بعد به آرایشگاه مردانه رفتیم مانتو ام را در آوردم و آرایشگر كه دوست ایرج بود موهایم را كوتاه كرد از آن روز مثل پسرها لباس می پوشیدم و كسی متوجه دختر بودن من نمیشد البته دختران دیگری هم كه قبل از من با آنها بسر میبردند مثل سوسن. فرانك و ماندانا به ظاهری پسرانه در آمده بودند یك ماهی به همین منوال گذشت مخارجم را ایرج می داد ایرج و دوستانش از راههای خلاف پول در می آوردند یك روز یكی از دخترها به من گفت نیلوفر مدت زیادی طول نخواهد كشید كه باید خودت مخارجت را در بیاوری و ایرج مدت زیادی مخارجت را نخواهد پرداخت آن گونه كه ما زندگی میكردیم مخارج زیادی در بر داشت روزها تفریح میكردیم سینما می رفتیم در رستورانهای گرانقیمت غذا می خوردیم و هر روز لباس شیك و نو میپوشیدیم كرایه خانه هم بود واینها همه در آمد زیادی را می طلبید كه ایرج و دوستانش از راههای خلاف مثل كیف قاپی و فروش مواد مخدر تامین میكردند این بود كه آنها قسمتی از هزینه زندگی را به عهده خود دختر ها گذاشته بودند دخترانی كه با آنها بودند از راه گذراندن اوقات خود با مردهای دیگر محل در آمدی پیدا كرده بودند و حالا بعد از گذشت یك ماه نوبت من بود كه مخارج زندگی ام را خود بپردازم نمی توانستم راهی كه دختران دیگر رفته بودند انتخاب كنم به خاطر اینكه هفده سال بیشتر نداشتم واز دیگر دخترها كوچكتر بودم مریم هم در این زمینه مرا كمك میكرد و مراقبم بود و نمی گذاشت دیگر پسرها به جز ایرج با من كاری داشته باشند مقداری طلا همراهم بود فروختم تا شاید مخارجم تامین كنم ولی پول زیادی نبود و بیشتر از دو هفته دوام نیاورد تا اینكه پیشنهاد كرد با آنها به كیف قاپی بروم به ناچار قبول كردم چاره ای جز این نداشتم یا باید از راهی كه دیگر دخترها پول در می آوردند مخارجم را تامین میكردم و یا اینكه با پسرها به كیف قاپی می رفتم راه دوم یعنی كیف قاپی را انتخاب كردم در ابتدا برای آشنایی با شیوه كار كیف قاپی من ترك موتور ایرج سوار میشدم دو نفر دیگر از پسرها با موتور دیگر كیف قاپی می كردند و من نظاره گر بودم ایرج هم نحوه كار را توضیح میداد تا اینكه روزی رسید كه باید مستقیما دست به كیف قاپی میزدم دلهره عجیبی داشتم مطمئن نبودم كه آیا میتوانم به خوبی از عهده كار برایم یا نه كمی دستهایم می لرزید ایرج موتور را میراند و من ترك او نشسته بودم و وظیفه داشتم وقتی كه به پشت شخص میرسیدیم<br />
كه باید كیف اورا می ربودیم كیف را از دست صاحبش بكشم و فرار كنیم برای اینكار موقع نزدیك شدن به صاحب كیف سرعت موتور خیلی كم بود وبعداز اینكه كیف را از دست صاحبش میكشیدم یكدفعه سرعت موتور افزوده می شد و موفق می شدیم فرار كنیم برای بار اول وقتی دستم را دراز كردم تا كیف مردی را كه در كنار خیابان قدم می زد بكشم دلهره و ترس و اضطراب درونی و ضعف دستهایم مانع آن شد كه موفق شوم و بدون نتیجه متواری شدیم روز بعد برای بار دوم دست به این كار زدم با توجه به تجربه روز گذشته موفق شدم كیف مردی را بربایم 250 هزار تومان داخل كیف بود به این كار ادامه دادم و برایم عادت شده بود ونه تنها دیگر از دلشوره روزهای اول خبری نبود بلكه از ربودن كیف آقایان لذت هم می بردم سرها در هر نوبت از كیف قاپی به من 10 تا 15 هزار تومان می دادند و بیشتر پولها را خودشان بر می داشتند و می گفتند مخارج اجاره خانه و تعمیر موتور زیاد است علاوه بر ایرج با پسرهای دیگر هم به كیف قاپی می رفتم كار به جایی رسید كه خودم هم موتور سواری می كردم روزهای جمعه می رفتیم پیست موتور سواری كسی متوجه نمی شد كه من دختر هستم البته به جز من دختر های دیگری هم بودند كه لباس پسرانه می پوشیدند و به آنجا می آمدند چند ماهی همین طوری سپری شد و من غرق در كارهای خلاف بودم و به عاقبت آن نمی اندیشیدم فكر نمی كردم روزی با بن بست مواجه شوم و بفهمم این راهی كه می روم به اعماق تباهی و نابودی است راهی است كه آخر آن پشیمانی و ندامت است راهی است كه پایان ان سیاهی است روزی با ایرج قاسم و فرامرز تصمیم گرفتیم برای تفریح به شمال برویم با دو موتور راه افتادیم قرار شد كه برای در آوردن مخارج سفر در بین راه كیف قاپی كنیم شخصی را برای این كار انتخاب كردیم قاسم و فرامرز كیف او را ربودند و با همدیگر متواری شدیم وبه سوی جاده شمال با سرعت زیاد حركت كردیم غافل از اینكه هنگام ربودن كیف ماموران مخفی پلیس ما را دیده اند و در تعقیب ما هستند وقتی به ما نزدیك شدند دستور ایست دادند توجه نكردیم و به سرعت موتور افزودیم كه در همین تعقیب و گریز موتور به جدول كنار خیابان برخورد كرد و هر چهار نفرمان را دستگیر كردند و به اداره پلیس بردند به پدر و مادرم اطلاع دادند وقتی آنها را دیدم انگار سالهای زیادی است كه از آنان دور بوده ام در طول این چند ماه آنها به اندازه چند سال پیر شدند اینجا بود كه فهمیدم پدر و مادرم چه زجری كشیده اند و من غرق در خوشگذرانی خود بوده ام من آنها را فراموش كرده بوده ام ولی آنها مرا فراموش نكرده بودند در این مدت چه سختی هایی كشیده و كجاها به دنبال من نگشته بودند چه شبها كه تا صبح مادرم نخوابیده و گریه كرده بود و پدرم چه غمی در دل خود داشته كه او را خمیده و گرد پیری زودرسی سر و صورت او را پوشانده بود اینجا بود كه به اشتباه خود پی بردم و پشیمانی و ندامت به سراغم امد كه دیگر سودی نداشت انتظار داشتم پدر و مادرم مرا سرزنش كنند و به باد ناسزا و كتك بگیرند ولی مادرم با دستهای مهربان خود مرا می كاوید كه ایا سالم و سلامت هستم و پدر در زیر فشار این شرمندگی كه من بر دوش او گذاشته بودم سر فرود اورده ودر غم خود فرو رفته و سكوت اختیار كرده بود نمی دانستم چه كار باید بكنم آیا اشتباه من قابل جبران بود؟ اگر توسط پلیس دستگر نمی شدم تا كجا می خواستم ادامه بدهم؟ ایرج نامرد رو ندیدم دیگه خبری هم ازش ندارمم دوستام هم خبری نداشتن تا این که شنیدم دبی رفته وخبری هم نداشتم پسر عموم هم زن گرفته بود شاید اگه نمیگرفت هم من رو دیگه نمیخواست دیگه خواستگار هم نداشتم زندگی خسته کننده داشتم الان که فکر میکنم چقدر با ایرج حال کرده بودم چه کارها که نکرده بودم خجالت میکشم چه کثافت کاریها سئوال از شما جوانها ایا ایرج مریض یا دیوانه بود یا حشرش بالا بود یا منو دوست داشت ایا من تقصیر کار بودم ؟ تو این ماجرا شما بودی چکار میکردی؟ پاسخ سوالم را می دانستم هرگز این اشتباه جبران شدنی نبود چطور می توانستم شرافت از دست رفته خود را جبران كنم این ننگی كه من بر دامان خانواده ام گذاشته بودم چگونه زدودنی بود؟این ننگی كه بر پیشانی من خورده بود با چه چیزی پاك می شد؟چطور می توانستم از انگشت نما شدن خود و خانواده ام جلوگیری كنم؟ با كدام عمل و كار نیكی می توانستم سرافكندگی انها را به سربلندی بدل كنم؟ چگونه می توانستم غرور له شده خانواده ام را باسازی كنم؟با رفتاری كه مرتكب شده بودم چگونه می توانستم به آینده خود خوشبین باشم؟ با گذراندن شبها پیش افراد غریبه چگونه كسی می توانست مرا دوست داشته باشد و به عنوان شریك زندگی خود انتخاب كند؟هزاران سوال از این دست كه به جز گریستن و اشك ریختن پاسخی برای آن نداشتم راستی مقصر كیست؟خودم یا پدر و برادرانم كه از آزادی ام را محدود می كردند و رفت و آمدها یم را به طور مفرط كنترل می كردند یا مادرم كه چندان رفتار محبت آمیزی با من نداشت و اهمیتی به خواسته هایم نمی داد و یا همگی؟ آیا جامعه هم مقصر است؟آیا مسولین هم مقصرند چرا كسی پیدا نشد در همان روزهای اول دست مرا بگیرد و از غرق شدن در منجلاب جلوگیری كند؟آیا همه اینها را باید سرنوشتم بدانم و برای خود هیچ نقشی قائل نشوم؟ شما كه این سرنوشت را می خوانید چه فكر می كنید؟ مقصر كیست؟ چكار باید كرد كه دخترانی چون من مریم ماندانا و فرانك و دیگران به این سرنوشت دچار نشوند؟ لطفا جواب این سئوال ها رو بدین حتما تا بقیه داستان زندگیم رو براتون تعریف کنم در ضمن واقعا این موضوع اتفاق افتاده برام این داست<br />
ان نه کپی نه تخیلی این داستان زندگی منه		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174331</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.014 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-11 13:21:06 by W3 Total Cache
-->