<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss"
	xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#"
	>

<channel>
	<title>اختصاصی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<atom:link href="https://avizoone.com/tag/%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d8%b5%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://avizoone.com</link>
	<description>جدید ترین داستان های سکسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Mar 2024 22:25:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>en-US</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0</generator>

<image>
	<url>https://i0.wp.com/avizoone.com/wp-content/uploads/2018/05/cropped-داستان-سکسی.png?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>اختصاصی &#8211; avizoone.com : داستان سکسی , فیلم سکسی ایرانی و خارجی ,گی ,لزبین</title>
	<link>https://avizoone.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">123555814</site>	<item>
		<title>نشون دادن مهر مادرانه با کس دادن</title>
		<link>https://avizoone.com/%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 05 Oct 2019 08:04:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آویزون]]></category>
		<category><![CDATA[اتفاقی]]></category>
		<category><![CDATA[اختصاصی]]></category>
		<category><![CDATA[استارت]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینگار]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[براتون]]></category>
		<category><![CDATA[بیچاره]]></category>
		<category><![CDATA[پارتنر]]></category>
		<category><![CDATA[پوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[تابستون]]></category>
		<category><![CDATA[تماشای]]></category>
		<category><![CDATA[جانانه]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوندم]]></category>
		<category><![CDATA[‫چشمتون]]></category>
		<category><![CDATA[حالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[‫حدودا]]></category>
		<category><![CDATA[خاطراتی]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادگی]]></category>
		<category><![CDATA[خطرناک]]></category>
		<category><![CDATA[خطرناکه]]></category>
		<category><![CDATA[خندیدن]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دخترها]]></category>
		<category><![CDATA[درآورد]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردن]]></category>
		<category><![CDATA[درحالیکه]]></category>
		<category><![CDATA[دستشون]]></category>
		<category><![CDATA[دستهام]]></category>
		<category><![CDATA[دستهامو]]></category>
		<category><![CDATA[دهنشون]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[سوتینش]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارش]]></category>
		<category><![CDATA[طرفدار]]></category>
		<category><![CDATA[فشارشون]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[کردمفردا]]></category>
		<category><![CDATA[لرزیدن]]></category>
		<category><![CDATA[مالیدن]]></category>
		<category><![CDATA[متاسفانه]]></category>
		<category><![CDATA[مخصوصا]]></category>
		<category><![CDATA[مرموزانه]]></category>
		<category><![CDATA[معلومه]]></category>
		<category><![CDATA[موندیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخاستم]]></category>
		<category><![CDATA[میوفته]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نپوشیده]]></category>
		<category><![CDATA[نتونسته]]></category>
		<category><![CDATA[همونجور]]></category>
		<category><![CDATA[هیچوقت]]></category>
		<category><![CDATA[یکیشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[دونم ازش خیلی تعجب می فیلم سکسی کنید. من عاشق بالباستینگم و اکثر گذشت و گذارم تو اینترنت در مورد همین موضوعه ولی متاسفانه هیچوقت نتونسته بودم سکسی یک پارتنر خوب برای خودم پیدا کنم شاه کس و صحبت در این مورد هم خیلی راحت نیست.داستان از جایی شروع میشه که 3 کونی سال پیش [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>دونم ازش خیلی تعجب می فیلم سکسی کنید. من عاشق بالباستینگم و اکثر</h2>
<p>گذشت و گذارم تو اینترنت در مورد همین موضوعه ولی متاسفانه هیچوقت نتونسته بودم سکسی یک پارتنر خوب برای خودم پیدا</p>
<h3>کنم شاه کس و صحبت در این مورد هم خیلی راحت نیست.داستان</h3>
<p>از جایی شروع میشه که 3 کونی سال پیش برای پایان تابستون با دوستان خانوادگی رفتیم چالوس. اونجا یکی از دوستان</p>
<h4>پدرم جنده یه ویلا توپ داره که همه جور امکاناتی توش</h4>
<p>هست و ویلا هم یک ساحل پستون خصوصی داره. ما حدود 27 نفر بودیم که از بین این افراد سه دختر</p>
<h5>آس هم کوس وجود داشتند که هر پسری رو متوجه خودشون</h5>
<p>می کردند. یکی اسمش الناز بود، یکیشون هانیه و یکی هم پریسا. آقا عجب چیزی بودند. فردای ورودمون به ویلا همه جمع سکس داستان شده بودیم توی</p>
<h6>حیاط تا بازی کنیم. دخترها همه طرفدار دژبال ایران سکس بودند و</h6>
<p>ما هم مسلماً طرفدار فوتبال. کلی با هم کل کل کردیم اما بالاخره دخترا پیرا رو راضی کردند تا از خیر فوتبال بگذرند. ولی من تو کتم نمی رفت. به هرحال اونا شروع به بازی کردند و من هم یه گوشه تماشا می کردم. خیلی بازی کسل کننده ای هستش. تنها لذتش تماشای اون در و داف بود. اون سه تا هم بازی می کردند.دخترها تو یه تیم بودند و پسرا هم توی یه تیم دیگه یعنی 9 تا دختر به 6 تا پسر. بازی حسابی گرم شده بود که چشمتون روز بد نبینه&#8230;&#8230;. پسر عموی بنده به نام یاسر که 12 سالشه توپ رو میزنه تو سر یکی از دخترا به نام نسترن و از اونجایی که توپ خیلی سنگین بود، نسترن حسابی دردش می گیره. نسترن که ناراحت شده بود داد میزنه &#8220;مگه مرض داری؟&#8221; یاسر احمق هم میگه &#8220;آره دارم&#8230;..تو شورتمه&#8221; و باقی پسرا شروع میکنن به خندیدن. حالا نخند کی بخند؟نسترن که حسابی اعصابی تخمی شده بود از وسط میدون میاد سمت یاسر و میگه &#8220;چی گفتی؟&#8221; و یاسر باز هم همون جمله رو تکرار می کنه و&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230; نسترن یک لگد جانانه نثار خایه های یاسر میکنه&#8230;&#8230; اووووووووف.همه پسرا رفتن تو خودشون و دستشون رو گرفته بودند روی تخماشون. می شد درد رو تو خایه هامون حس کنیم. خیلی صحنه خفی بود. همه مارس موندیم. من که این صحنه رو دیدم یهو نفسم بند اومد. داشتم شاخ در می آوردم که چی دارم می بینم ولی اصلاً به روی خودم نیاوردم.سریع سرم رو چرخوندم سمت دخترا تا ببینم عکس العمل اونا چیه. ددیدم اونا هم متعجب هستن و دهنشون وا مونده. هانیه و پریسا داشتن کر و کر می خندیدن. الناز هم از صورتش می شد خوند که دلش سوخته. دیدن خنده اون دخترا بدجور حشریم کرده بود. مخم داشت سوت می کشید و کیرم راست شده بود.یاسر بدبخت درهمین زمان افتاد روی زمین و درحالیکه دستش رو تخماش بود از درد عربده می زد. زن عموم که صحنه رو دیده بود دوید سمت یاسر و داد زد دختر جان آخه این چه کاریه کردی؟ بیضه هاش بترکه من چه خاکی توی سرم کنم؟ از مردی میوفته می فهمی؟ بعدش دست یاسر و گرفت و بردش توی یکی از اتاق ها. همه دخترا یک دفعه ساکت شدند ولی می شد دید که هانیه و پریسا دارن لباشون رو گاز می گیرن&#8230;&#8230;.در اتاق نیمه باز بود. دیدم زن عمو شهلا داره شلوار یاسر رو در میاره. خایه های یاسر قرمز و آویزون شده بودند. زن عموم دستی به خایه های یاسر کشید و گفت: بیضه هات درد دارن؟؟ و یاسر جواب داد: آره خیلی درد دارن. محکم زد&#8230;زن عموم شروع کرد به مالیدن خایه های یاسر. حالا نمال پس کی بمال&#8230;.. چند دقیقه گذشت که یهو زن عموم منو دید که دارم از لای در نگاه می کنم و گفت: علی جان بیا تو. من هم رفتم تو. زن عموم گفت: دیدی چیکار کرد؟ جنده نزدیک بود بچه ام رو اخته کنه، بی شرف. من از این بد دهنی زن عموم خشکم زد و تا دیدم بحث داغه ادامه دادم:من- آره خطرناک بود. راستی بیضه خطرناکه؟؟؟؟زن عمو- آره خیلی خطرناکه. ممکنه باعث مرگ بشه. همیشه تو بازی مخصوصا توی فوتبال و کاراته مواظب باش لگد بهشون نخوره وگرنه ممکنه بابا نشی(با خنده مرموزانه). البته ما بهش میگیم خایه.من- ههههههههه ما هم همینو میگیماون شب گذشت و من تا صبح به اون دخترا و اتفاقی که افتاده بود فکر می کردم.فردا صبحش همگی رفتیم لب ساحل. ساحل اختصاصی بود و هیچ غریبه ای حضور نداشت. دخترا مایوهای یک تیکه پوشیده بودند و اینگار مخ ما رو داشتن دریل می زدند. پریسا مایو نپوشیده بود. انگار نمخواست شنا کنه. من هم موقیت رو مناسب دیدم و رفتم سمتش تا سر صحبت رو باز کنم و اگه بشه مخ زنی رو استارت بزنم.من- سلامپریسا- سلاممن- چه خبر؟پریسا- سلامتیمن- دیروز خوب بازی می کردیپریسا- بابا 5 دقیقه که بیشتر نبودمن- آره&#8230; بیچاره یاسر. الان زن عمو شهلام داره واسش کمپرس آب سرد میذارهپریسا- هههههههه حقش بودمن- نداری نمیدونیپریسا- چی؟من- همون که له شد&#8230;..پریسا- ههههههههههههه ندارم راحتممن- نامرداااااااااپریسا- حالا مگه چی شده؟ یه لگد ساده بود. ههههههههمن- جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لگد ساده؟؟؟؟ داشت از مردی می افتادپریسا- جون من خیلی حساسن؟؟؟؟من- آره خیلیپریسا- پس مواظبشون باش ههههههههمن- آره باید ورزش بدمشوندر این لحظه هانیه سررسید.هانیه- قضیه چی دارین هر و هر میخندین؟پریسا- هیچی راجع به خایه آقاست&#8230;&#8230; ههههاز شنیدن کلمه &#8220;خایه&#8221; از دهن پریسا شوکه شدمهانیه- همه اش همین؟؟؟پریسا- آره میخاد ورزش بده قوی شنمن- ای باباهانیه- مواظب باش خودتو ناقص نکنی ههههههههمن- چرا ناقص کنم؟هانیه- یه موفع زیادی زور بزنی ورم کنن ههههههههپریسا- راست میگهمن- اوووووووووفپریسا- دردت اومد؟من- آرهپریسا- شما باید مربی داشته باشی تا بهت تمرین بدهمن- مربی بیضه؟؟هانیه- بله (جدی)من- حالا تا کی باشه؟پریسا- مثلا من&#8230; به شرطی که تحمل داشته باشیهانیه- پریسا اگه حالشو داری بریم ورزش بدیمشونپریسا- چرا که نه؟من- ورزش؟ ورزش چی؟&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.اونا اون شب منو بردن توی یکی از اتاق های ویلا که توش اسباب اثاثیه نگه میداشتن. اتاق تاریک و ترسناکی بود. اونا اول شلوار و شورتم رو درآوردن. پریسا دستهامو بست به لوله آب و پاهام رو دو سر یک چوب حدوداً یک متری محکم با نخ کاموا بست. پاهام از هم باز مونده و دستهام هم بالای سرم قفل بودند. از استری پاهام شروع به لرزیدن کردن&#8230;.هانیه شلوارش رو کشید پایین&#8230;. تا رون های قشنگش رو دیدم راست کردم. هانیه گفت رو من راست میکنی کونی؟؟ کیر و خایه ات رو از ته می برم بری قاطی زن ها کونی. امشب اخته ات میکنم. من از شنیدن این حرف یهو دلم ضعف کرد. بعد شورتش رو در آورد و کرد تو دهنم تا صدام در نیاد.هانیه اومد روی شکمم نشست و کونش رو سمت من کرد و کیرم رو با دستش گرفت. رو کرد به پریسا و گفت بفرما خااااااانوووم. دیدی چه خایه های درشتی داره&#8230; حیف این خایه ها که باید کشیده بشن&#8230;. میخای شروع کنی؟؟؟ پریسا هم گفت معلومه&#8230;. و ناگهان یک لگد جانانه حواله خایه های من کرد. میخاستم داد بزنم ولی شورت توی دهنم بود و لال شده بودم. دنیا داشت دو سرم می چرخید. از شدت درد کیرم شل شد&#8230;هانیه خایه هامو گرفت تو دستش و در حالیکه فشارشون می داد با یک لحن کنایه آمیز گفت: &#8220;امشب شب آخره. دیگه اینا رو فردا نمی بینی&#8221; بعدش هر و هر خندیدند.پریسا همونجور که خایه هامو تو دستش داشت یک قاشق از تو سوتینش درآورد و با پشت قاشق شروع کرد به زدن خایه های من. با هر ضربه انگار برق سه فاز بهم وصل می شد. تا حالا به درد قاشق فکر نکرده بود. چشمام داد از حدقه می زد بیرون که بهو هانیه گفت حالا نوبت منه&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d9%86%d8%b4%d9%88%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b3-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">176502</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم سکس آنال رو تو هوای آزاد دوست داره</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 24 Jun 2019 07:35:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آوردند]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[اختصاصی]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>
		<category><![CDATA[افتاده]]></category>
		<category><![CDATA[افتخار]]></category>
		<category><![CDATA[افرادی]]></category>
		<category><![CDATA[التماس]]></category>
		<category><![CDATA[انتقام]]></category>
		<category><![CDATA[انگاری]]></category>
		<category><![CDATA[اونجایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[باردار]]></category>
		<category><![CDATA[باهاشون]]></category>
		<category><![CDATA[بدجوری]]></category>
		<category><![CDATA[براشون]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برگشته]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین]]></category>
		<category><![CDATA[بگذریم]]></category>
		<category><![CDATA[بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[بهمراه]]></category>
		<category><![CDATA[بوداون]]></category>
		<category><![CDATA[بودباورم]]></category>
		<category><![CDATA[بودحتی]]></category>
		<category><![CDATA[بودفکر]]></category>
		<category><![CDATA[بودمادرم]]></category>
		<category><![CDATA[بودولی]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتری]]></category>
		<category><![CDATA[بیماری]]></category>
		<category><![CDATA[پیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[جلوگیری]]></category>
		<category><![CDATA[چهارصد]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خطرناک]]></category>
		<category><![CDATA[خواهان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهند]]></category>
		<category><![CDATA[خودتون]]></category>
		<category><![CDATA[خودشون]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونیم]]></category>
		<category><![CDATA[خوشحال]]></category>
		<category><![CDATA[دادمبعد]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دخترای]]></category>
		<category><![CDATA[دخترهای]]></category>
		<category><![CDATA[درآوردم]]></category>
		<category><![CDATA[دریایی]]></category>
		<category><![CDATA[دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[دیوانه]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سربازای]]></category>
		<category><![CDATA[شدیماز]]></category>
		<category><![CDATA[فرستادم]]></category>
		<category><![CDATA[فرمانده]]></category>
		<category><![CDATA[فهمیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[کالسکه]]></category>
		<category><![CDATA[کردماز]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبرای]]></category>
		<category><![CDATA[کردمبه]]></category>
		<category><![CDATA[کشیدنش]]></category>
		<category><![CDATA[کوبیدم]]></category>
		<category><![CDATA[کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[گاییدنش]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشتم]]></category>
		<category><![CDATA[گرفتند]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندی]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرای]]></category>
		<category><![CDATA[مادرجنده]]></category>
		<category><![CDATA[ماراتن]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه]]></category>
		<category><![CDATA[مشاهده]]></category>
		<category><![CDATA[میتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونه]]></category>
		<category><![CDATA[میخندیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میرسید]]></category>
		<category><![CDATA[میفرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[میکردم]]></category>
		<category><![CDATA[میکردن]]></category>
		<category><![CDATA[میکردند]]></category>
		<category><![CDATA[میگفتند,]]></category>
		<category><![CDATA[ناامید]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[ناگهان]]></category>
		<category><![CDATA[نبودبا]]></category>
		<category><![CDATA[نتونست]]></category>
		<category><![CDATA[نخواهد]]></category>
		<category><![CDATA[نرسیده]]></category>
		<category><![CDATA[نگهبان]]></category>
		<category><![CDATA[نمایان]]></category>
		<category><![CDATA[نمیتونستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواست]]></category>
		<category><![CDATA[نمیخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونم]]></category>
		<category><![CDATA[نمیدونی]]></category>
		<category><![CDATA[یونانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[سکسی تازه از جنگ ماراتن برگشته بودیم. شاه کس از جنگی که برای اولین بار جهنم رو جلوی چشمام دیدم.نمیدونم مشکل از کجا بود کونی ولی این یونانی های مادر جنده بدجوری حال ما رو گرفتند خصوصا پدر بعد از جنده جنگ خیلی شکسته شد و برای اولین بار شکست خورد اونهم از یک عده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				سکسی تازه از جنگ ماراتن برگشته</p>
<h3>بودیم. شاه کس از جنگی که برای اولین بار جهنم رو جلوی</h3>
<p>چشمام دیدم.نمیدونم مشکل از کجا بود کونی ولی این یونانی های مادر جنده بدجوری حال ما رو گرفتند خصوصا پدر بعد</p>
<h4>از جنده جنگ خیلی شکسته شد و برای اولین بار شکست</h4>
<p>خورد اونهم از یک عده یونانی پستون ! چه میشه کرد ولی خودمونیم هیچ جا خونه خود آدم نمیشه! بگذریم تازه</p>
<h5>از جنگ کوس به پارسه برگشنه بودیم.پدرم داریوش همش تو فکر</h5>
<p>بود.بزرگترین آرزوش این بود که سپاه بزرگی برداره و یونان رو شکست بده و انتقام ماراتن رو بگیره.سخت مشغول جمع آوری سپاه سکس داستان بود.حتی دستور داد</p>
<h6>مالیات ها رو هم زیاد کنند تا مخارج ایران سکس جنگ احتمالی</h6>
<p>آینده تامین بشه! دیگه داشتم براش نگران میشدم.نشانه های شکستگی و بیماری بدجور در وجودش نمایان بود.یک عده یونانی مادرجنده خائن هم مدام تو سرش روضه میخوندند که باید به یونان حمله کنی.این مفت خورها نمیدونم سر چی از یونان فرار کرده بودند و خلاصه از اون بچگی که یادمه مفت میخوردند و هی میگفتند باید بریم یونان رو بگیریم! در حرمسرا داشتم با چند تا دختر عرب که حاکم یمن بهم هدیه داده بود دسته و پنجه نرم میکردم که تیرداد رفیق دستیار و معشوقه زیبای همجنسم وارد شد و خبر بدحال شدن پدر رو داد! با یکی دو تا لگد و مشت دخترای عرب رو به کناری پرت کردم و و با تیرداد به سمت کاخ تچر کاخ اختصاصی پدر رفتیم.پدر بدجوری در بستر افتاده بود.مادرم آتوسا هم انگاری از زنده موندن پدر ناامید شده بود. پدر دستش رو به سمت من دراز کرد و من رو نشون داد و من رو فرا خوند.رفتم طرفش.بدون مقدمه شروع کرد وصیت کردن.از رسم مملکت داری برام گفت و تاکید کرد حتما درس خوبی به یونانی ها بدم چون اونها تنها افرادی بودن که حکومت ایران رو بر خودشون نپذیرفتند و برده ما پارسها نشدند و این برای آینده امپراطوری خطرناک بود چون احتمال داشت این شورش به یک رویه در ملت های برده دیگه تبدیل بشه.در آخر گفت از اتاق خارج بشید. همه از اتاق بیرون رفتیم.نگرانی رو در چهره همه میتونستم ببینم.به کاخ خودم رفتم.حتی تیرداد هم که همیشه به آغوش کشیدنش تمام غم هام رو از یادم میزدود نتونست من رو آروم کنه.تیرداد رو با ناراحتی کنار زدم کاری که تا حالا سابقه نداشت.تیرداد شک زده شد و با حالت بهت من رو نگاه کرد ولی از اونجایی که نمیتونستم ناراحتی این زیبای روی کل امپراطوری پارس رو ببینم اون رو دوباره به آغوش کشیدم و کمی باحاش حال کردم.کارم تموم شده بود و تیرداد رو به آغوش کشیده بودم که نگهبان با عجله وارد شد و خبر داد که پدر فوت کرده.نمیتونستم باور کنم.به سمت اون کلاغ سیاه که این خبر رو داد حمله بردم و چنان مشتی بر سرش زدم که خون کثیفش تمام صورتم رو خیس کرد و در جا مرد! بعد از تشییع جسد پدر و مراسم تاجگذاری دستور دادم تمام بزرگان کشور جمع بشند.از سراسر امپراطوری تمام بزرگان در کاخ پارسه جمع شدند. به اونها اعلام کردم که بزرگترین آرزوی پدر تسخیر آتن بود و من تصمیم دارم اون رو عملی کنم.همه یا از روی هم عقیدگی و یا از روی ترس خوشحال شدند و یا این طور نشان دادند! خصوصا اون یونانی ها مادر جنده! نمیخواستم مثل جنگ قبلی شکست بخورم برای همین پنج شیش سال صرف فراهم کردن سپاه کردم.برای بالا بردن روحیه سپاه به کابادوکیه رفتیم چون شنیده بودم دخترهای زیبایی داره و میتونه در شارژ روحیه سپاه موثر باشه! کار تجهیز سپاه به پایان رسیده بود.سپاهی متشکل از نیروهای عظیم زمینی و دریایی. یک پیک به اسپارت نزد یونانی ها فرستادم تا بهشون پیشنهاد بدم تا به بندگی ما در بیان تا از وقوع جنگ جلوگیری بشه.چون دلم نمی خواست صلح رو بپذیرن و دوست داشتم باهاشون جنگ کنم تا تک تکشون رو تیکه تیکه کنم این طور براشون نامه نوشتم از خشایارشا شاه شاهان.شاه تمام عالم به مردم اسپارت. اخطار میکنم که در صورتی که به بندگی ما در نیایید-در صورتی که درهای آتن و اسپارت و بروی سپاه ایران باز نکنید-در صورتی که تمام زنها و بچه های خودتون رو برای تجاوز جنسی به ما اهدا نکنید! و در صورتی که تمام اموال خودتون رو اهدا نکنید سربازان دلاور ایرانی نژاد کثیف یونانی را از روی زمین محو خواهند کرد و دیگر اثری از شما در طول تاریخ باقی نخواهیم گذاشت.دیگر کسی از شما زنده نخواهد بود تا ماجرای جنگ و به بردگی کشیدن زنانتان را برای آیندگان تعریف کنند. پیک را روانه آتن کردیم.بعد از یک روز اسبی که جسد پیک را حمل میکرد به سمت سپاه ایران مشاهده شد و فهمیدیم که یونانی ها همان کاری را انجام میدهند که من میخواستم یعنی جنگ به سمت ترموپیل که مجموعه ای از چند دره بود راه افتادیم.دره ای تنگ بود که سربازان ما مجبور شدند بصورت صف و پشت سر هم از آن عبور کنند.تعدادی یونانی رو دیدیم که در دره منتظر ما بودند! در ابتدا آن ها را جدی نگرفتیم و دستور دادم سربازان به راه خود ادامه دهند.ولی یونانی ها به ما حمله کردند و ایرانی ها را کشتند!عصبانی شدم و دستور قتل آنها را دادم.ولی ناگهان از بالای دره تعداد دیگری یونانی با تیر تعداد دیگری از ایرانی ها را کشتند.فهمیدم که جنگ اصلی در همین نقطه روی خواهد داد. جنگ آغاز شده بود و تیرها و نیزه ها از هر طرف به طرف دیگر پرتاب میشدند.با تیرداد به عقب جبهه رفتیم تا در معرض حمله یونانی ها نباشیم.در این جنگ تعداد زیادی ایرانی کشته شدند. تقریبا هیچ راه دیگری برای عبور از آن دره لعنتی نبود.تا این که سربازان یک یونانی گوژپشت را نزدم آوردند و گفتند این یونانی قصد کمک به ما رو داره.اگر چه از یونانی ها چه دوست و چه دشمن بیزار بودم ولی جاره ای نبود.با روی خندان به استقبالش رفتم! دستش رو گرفتم و به حرمسرای خودم درون چادر بزرگی که برپا کرده بودیم بردم و زنها زیبا روی عرب رو بهش نشون دادم.یونانی خشکش زده بود از زیبایی زن ها! گفتم اگر به ما کمک کنه تمام این عربها از آن تو خواهد بود.اون من رو به بیرون چادر برد و راه دور زدن دره ترموپیل رو بهم نشون داد.تقریبا مطمئن بودم که پیروزی ما از این راه قطعیه.جایزه اون یونانی خائن به رو هم همون جا بهش دادم و سرش رو از وسط دو نصف کردم! نمیدونم چرا این تمیم رو گرفتم شاید میخواستم افتخار این پیروزی رو به تیرداد بدم ولی قطعا اون بزرگترین ا<br />
شتباه زندگی من بود.تیرداد رو با صد هزار نفر از همون راهی که یونانی نشون داد روانه کردم تا یونانی ها رو دور بزنه و از دو طرف اونها رو قیچی کنیم.تیرداد شبانه راهی شد و اول صبح ما از جلو و تیرداد و سپاهش از پشت به یونانی ها حمله کردیم.یونانی ها داشتند دونه دونه قتل عام میشدند.تیرداد رو دیدم که با رشادت با هر حرکت شمشیر جسد یک یونانی رو به هوا میفرستاد! تقریبا تمام یونانیها کشته شدن بودند غیر از لئودیناس که فرمانده اونها بود.لئودیناس بین من و تیرداد قرار گرفته بود و وحشت زده به ما نگاه میکرد.تیرداد لبخندی به من زد لبخندی که همیشه من رو از بچگی مجذوب میکرد و برای من از پادشاهی تمام جهان ارزش بیشتری داشت.ناگهان لئودیناس مادرجنده به طرف تیرداد برگشت و نیزه اش رو به طرف تیرداد پرتاب کرد و نیزه دقیقا روی قلب تیرداد فرود اومد.تیرداد من در لحظه ای جان سپرد.مات و مبهوت به این صحنه نگاه کردم.به طرف لئودیناس حمله کردم و در یک چشم بهم زدن با شمشیرم چشمش رو از حدقه درآوردم و به طرز فجیعی کشتکمش.ولی هنوز عقده ام خالی نشده بود.سرش رو جدا کردم و دستم گرفتم و با سپاهیان به طرف آتن حرکت کردیم.در تمام طول مدت حرکت سر لئودیناس رو در دستم گرفته بودم و بهش خیره شدم.باهاش حرف زدم.لئودیناس تو نمیدونی امروز چه کسی رو از من گرفتی.کسی که از اهورامزدا هم بیشتر میپرستیدمش.تیرداد پسر زیباروی تمام جهان! بزرگترین انتقام تاریخ رو ازت میگریم! وارد آتن شدیم.از کالسکه سلطنتی پیاده شدم و سوار اسبم شدم.سر لئودیناس رو بالای دستم گرفتم و در داخل شهر میگشتم.یونانی ها من رو با تعجب نگاه میکردند! زنی که پسر کوچکش رو محکم به بقلش گرفته بود وقتی سر رو دید ناراحت شد ولی به نظر میرسید نمیخواست این طور جلوه کنه.از اونها ده بیست متری دور شدم.قصدم پیدا کردن خانواده لئودیناس بود.ناگهان صدای بچه کوچکی رو شنیدم که اسم پدرش رو صدا میکرد! با خنده به عقب برگشتم.بله اون زن و پسر کوچولو و زیبا خانواده لئودیناس بودند.سر کثیفش رو به سمتی پرت کردم!از اسب پیاده شدم و بچه رو از دست مادرش گرفتم. و به طرف معبد آکروپلیس که معبدی مقدس نزد یونانی ها بود راه افتادم.زن لئودیناس با گریه و التماس خواهان رهایی بچش بود ولی من تنها لبخند تلخی زدم و به راه خودم ادامه دادم.چهره زیبای عشقم تیرداد همش در نظرم بود.باورم نمیشد که از دستش داده بودم. به آکروپلیس رسیدم.بچه رو به زمین کوبیدم XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX دستور دادم تمام بزرگان و مردم شهر آتن رو در پای معبد جمع کنند.باید غرورشون رو میشکستم.بزرگان و مردم آتن در نزدیک معبد آکروپلیس جمع شدند.همون طور برهنه زن لئودیناس رو کشون کشون به بیرون معبد بردم و در پله های معبد لباس هاش رو پاره کردم و شروع کردم به گاییدنش!! از شکستن غرور مردم آتن داشتن شیون میکردن! و من دیوانه وار میخندیدم! در اون لحظه زیبایی اون زن نبود که کیرم رو شق کرده بود.فکر سکس هایی که با تیرداد میکردم بود که من رو حشری میکرد.سکس با تیرداد از سکس با هز زن زیبارویی لذت بخش تر بود.ولی افسوس که تیرداد من بدست شوهر حرامزاده این زن کشته شده بود.آبم رو در کس زن خالی کردم.دستور دادم سربازانم به تمام زن های آتن تجاوز کنن و اونها رو باردار کنند تا نژاد ایرانی یونانی شکل بگیره! سپس XXXXXXXXXXXآتن رو دادم.بعد از اتمام کار دستور دادم تمام سربازانم که حدود چهارصد هزار نفر بودند تک تک به پسر و زن لئودیناس تجاوز کنند! البته بیشتر سربازان از این دستور ناراحت شدند چون هنوز به شصتمین سرباز نرسیده بود که هر دو شون زیر فشار این تجاوزها کشته شدند و دیگه به سربازای دیگه نرسید! زنهای آتن رو بهمراه بچه هاشون رو جمع کردیم و بعد از غارت شهر و به آتش کشیدنش و تخریب معبد آکروپلیس به سمت وطن حرکت کردیم. مردونیه یکی از سرداران رو با صدهزار نفر برای تسخیر باقی اروپا در آتن باقی گذاشتم. از این روست که موی بیشتر یونانی ها الان مشکیه نه بور!!		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b3%da%a9%d8%b3-%d8%a2%d9%86%d8%a7%d9%84-%d8%b1%d9%88-%d8%aa%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174806</post-id>	</item>
		<item>
		<title>جنده خانوم ها با هم بازی میکنن وقتی شوهر خونه نیست</title>
		<link>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%86-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1/</link>
					<comments>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%86-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 24 May 2019 08:07:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم سوپر خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[اختصاصی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات]]></category>
		<category><![CDATA[انداختم]]></category>
		<category><![CDATA[انداخته]]></category>
		<category><![CDATA[اندازه]]></category>
		<category><![CDATA[اونروز]]></category>
		<category><![CDATA[اونقدر]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایستاده]]></category>
		<category><![CDATA[ایستگاه]]></category>
		<category><![CDATA[اینقدر]]></category>
		<category><![CDATA[‫اینكار]]></category>
		<category><![CDATA[بالاخره]]></category>
		<category><![CDATA[بایستم]]></category>
		<category><![CDATA[برداره]]></category>
		<category><![CDATA[برداشت]]></category>
		<category><![CDATA[برسونه]]></category>
		<category><![CDATA[برگشتم]]></category>
		<category><![CDATA[بندازم]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین]]></category>
		<category><![CDATA[بوسیدن]]></category>
		<category><![CDATA[بیشتره]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمون]]></category>
		<category><![CDATA[پیرهنم]]></category>
		<category><![CDATA[پیشنهاد]]></category>
		<category><![CDATA[تاحالا]]></category>
		<category><![CDATA[تقاضای]]></category>
		<category><![CDATA[تقریبا]]></category>
		<category><![CDATA[چرخوند]]></category>
		<category><![CDATA[چسبوند]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابوندمش]]></category>
		<category><![CDATA[خوابونده]]></category>
		<category><![CDATA[خواستم]]></category>
		<category><![CDATA[داشتند]]></category>
		<category><![CDATA[دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[دریافت]]></category>
		<category><![CDATA[دستهاش]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالشون]]></category>
		<category><![CDATA[دنبالم]]></category>
		<category><![CDATA[دوستام]]></category>
		<category><![CDATA[رانندگی]]></category>
		<category><![CDATA[راههای]]></category>
		<category><![CDATA[رستوران]]></category>
		<category><![CDATA[رسیدیم]]></category>
		<category><![CDATA[روسریش]]></category>
		<category><![CDATA[زنانگی]]></category>
		<category><![CDATA[زیبایی]]></category>
		<category><![CDATA[سالگیم]]></category>
		<category><![CDATA[شلوارم]]></category>
		<category><![CDATA[شیطونی]]></category>
		<category><![CDATA[‫ظاهرا]]></category>
		<category><![CDATA[فرستاد]]></category>
		<category><![CDATA[‫كاملا]]></category>
		<category><![CDATA[گذاشته]]></category>
		<category><![CDATA[گواهینامه]]></category>
		<category><![CDATA[لبخندش]]></category>
		<category><![CDATA[مالوند]]></category>
		<category><![CDATA[مانتوی]]></category>
		<category><![CDATA[محدوده]]></category>
		<category><![CDATA[مهربونی]]></category>
		<category><![CDATA[میافته]]></category>
		<category><![CDATA[میترسیدم]]></category>
		<category><![CDATA[میتونست]]></category>
		<category><![CDATA[میتونیم]]></category>
		<category><![CDATA[میخواستم]]></category>
		<category><![CDATA[میدونه]]></category>
		<category><![CDATA[میرفتی]]></category>
		<category><![CDATA[میكردم]]></category>
		<category><![CDATA[میكردند]]></category>
		<category><![CDATA[میكشید]]></category>
		<category><![CDATA[میگذاشت]]></category>
		<category><![CDATA[میگرفت]]></category>
		<category><![CDATA[میلیون]]></category>
		<category><![CDATA[نبودند]]></category>
		<category><![CDATA[نداشتم]]></category>
		<category><![CDATA[نشستیم]]></category>
		<category><![CDATA[نشنیدم]]></category>
		<category><![CDATA[نمونده]]></category>
		<category><![CDATA[نیاوران]]></category>
		<category><![CDATA[نیومده]]></category>
		<category><![CDATA[همزمان]]></category>
		<category><![CDATA[یادشون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://192.168.1.25/wordpress/?p=15</guid>

					<description><![CDATA[این سکسی علاقه به رانندگی توی خون هر جوونیه. شاه کس شاید دلیلش این باشه كه رانندگی یكی از راههای ابراز شجاعت و ابراز وجوده. به کونی هر حال تقاضای گواهینامه رانندگی من در روز تولد هجده سالگیم به شهرك آزمایش رسید. جنده وقتی مامور وصول تقاضام رو گرفت و تاریخ تولدم رو دید خنده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>				این سکسی علاقه به رانندگی توی خون هر</p>
<h3>جوونیه. شاه کس شاید دلیلش این باشه كه رانندگی یكی از راههای</h3>
<p>ابراز شجاعت و ابراز وجوده. به کونی هر حال تقاضای گواهینامه رانندگی من در روز تولد هجده سالگیم به شهرك آزمایش</p>
<h4>رسید. جنده وقتی مامور وصول تقاضام رو گرفت و تاریخ تولدم</h4>
<p>رو دید خنده اش گرفت و پستون با مهربونی گفت: تولدت مبارك! گذروندن مراحل مختلف، تقریبا شش ماه طول كشید و</p>
<h5>گرفتن گواهینامه کوس همزمان شد با امتحانات نهایی چهارم دبیرستان. درست</h5>
<p>همون سالی كه عراق موشكهاش رو به تهران می رسوند و تقریبا هیچكس توی تهران باقی نمونده بود. از شهرك آزمایش كه سکس داستان بیرون اومدم، گواهینامه</p>
<h6>رانندگیم توی جیبم بود. اونقدر ذوق داشتم كه ایران سکس نیمی از</h6>
<p>اونو از جیب پیرهنم بیرون گذاشته بودم تا همه اونو ببینن. حداقل فایده این كاغذ پاره كه هنوز جوهر امضاش خشك نشده بود این بود كه دیگه وقتی میخواستم ماشین بابا رو بگیرم نمی گفت: می زنی یكی رو میكشی، خونش میافته گردن من! زیر پل عابر پیاده توی بزرگراه شیخ فضل الله منتظر مینی بوس بودم. چند قدم جلوتر هم یه مادر و دختر داشتند به شدت بحث میكردند. ظاهراً دختره توی امتحان آیین نامه رد شده بود. مادر هم كه از صبح زود كلی به خاطر دخترك سختی كشیده بود، سرزنش كردنش شروع شده بود. اصلاً دلم نمی خواست جای دختره باشم. مینی بوس رسید. طبق معمول پر از جمعیت. مادر و دختر پریدن بالا. منم پشت سر مادر. عجب جایی بود. كون مادره روی شكم من كه یه پله پایین تر ایستاده بودم فشار می اورد. از این میترسیدم كه نكنه بچسه! مادره هنوز داشت به دختره غر میزد. ضمناً میترسیدم گواهینامم كه نوی نو بود له و لورده بشه. دستم رو بالا آوردم كه گواهینامه ام رو از جیب پیرهنم در بیارم. وقتی دستم رو پایین بردم ساعدم چاك كون مادره رو كاملاً طی كرد. اونم با فشار. دیگه صدای غر زدنش رو نمی شنیدم. ظاهراً زنك بدش نیومده بود. چون خودش رو تا جایی كه میتونست به من می مالوند. من هم فقط از گرمای بدنش كلافه بودم. وقتی مینی بوس به چهار راه پارك وی رسید، كم كم خلوت شده بود. طی این مدت مادره فرصت كرده بود چند بار به من لبخند بزنه. منم كه از گرما كلافه بودم ترجیح دادم جواب لبخندش رو بدم تا شاید دلش به رحم بیاد و كمتر به من فشار بده. وقتی در ایستگاه محمودیه توی ردیف عقب سه تا صندلی خالی شد، مادره دختره را به پنجره چسبوند تا من كنارش بشینم. ولی من علی رغم خستگی زیاد ترجیح دادم چند صد متر باقیمونده رو هم بایستم. مادره حدودا 45 تا 50 ساله بود و دختره 18-19 ساله. دختره سرش رو انداخته بود پایین و غصه رد شدن تو امتحان رو می خورد. ولی مادره یه ضرب داشت با چشم و ابرو به من حال میداد. سر پل تجریش هنوز مردد بودم كه دوستی با یه خانم 50 ساله رو هم تجربه كنم یا مثل آدم سرم رو بندازم پایین و برم خونه. بالاخره شیطون كار خودشو كرد و بعد از پیاده شدن منتظر شدم تا اونها هم پیاده بشن. وقتی پیاده شدند خواستم جلو برم و تلفنم رو به زنه بدم كه دیدم زنه دخترش رو فرستاد توی یه مغازه دنبال نخود سیاه و خودش اومد جلو &#8211; سلام خانم &#8211; سلام بلا، دنبالم بیا تا در خونه. بعد صبر كن تا بیام بیرون وای نه. اصلاً حوصله نداشتم تو این گرما. ولی از طرفی حس كنجكاویم گل كرده بود. دنبالشون رفتم. البته با تاكسی. خونه شون توی یكی از فرعی های كار درست نیاوران بود. معطلی من بیشتر از 5- 6 دقیقه نشد. در پاركینگ باز شد و یه بنز 280 خوشگل اومد بیرون. حداقل 5 میلیون می ارزید. به پول اونروز یعنی قیمت 7-8 تا رنو. پیاده برگشتم سر كوچه تا خانم اومد جلوم ایستاد. بی معطلی سوار شدم و اون هم به رانندگی ادامه داد. -سلام -سلام ، من طاهره -منم فرشاد، خوشوقتم. -چرا اینقدر تو بچه، شیطونی ؟ -من ؟ یا شما ؟ -من شما نیستم. به من بگو تو. !-چشم. -كجا میرفتی؟ -خونه -وقت داری؟ -آره تا شب. برای نهار دعوتم كرد به پیشخوان. بهترین پیتزا فروشی اون دوره ( هنوزم بد نیست ). خیلی بهم محبت میكرد. میگفت از شوهرش جدا شده. خودش پزشك بود. متخصص زنان. اسم دخترش هم پرگل بود. یه پسر دبستانی هم داشت. موقع نهار گفت اگه دلم بخواد میتونیم عصر بریم بیرون شهر به ویلای اون. بدم نمی اومد. از موشكهای صدام بهتر بود. گفتم كه باید به خونه خبر بدم. قرار شد منو برسونه و خودشم بره خونه. ساعت هفت بیاد دنبالم سر كوچه ما. توی خونه همه گیر دادن كه باید ببرمشون برای شام بیرون. منم گفتم كه همین قولو به دوستام دادم و پدرم هم از من دفاع كرد. موقعی كه عصر میخواستم برم بیرون پدرم پیشنهاد كرد كه با ماشین اون برم كه من ازش تشكر كردم و گفتم نه. پدرم از تعجب داشت شاخ در می آورد ! از خونه ما تا ویلای طاهره توی ارتفاعات میگون یك ساعت راه بود. طاهره خیلی خوشگل تر از صبح شده بود. همش برای من سیگار روشن میكرد و برام جوكهای جدید میگفت. مانتوی كنار رفته اش، دامن كوتاه سبز مغز پسته ایش رو كاملاً به نمایش میگذاشت. هیكل قشنگی داشت. ویلای طاهره یك جاده اختصاصی داشت. میگفت همه زمینهای اون قسمت مال ویلای اونه. چیزی حدود 10 هكتار كه خیلی بود. وقتی به ویلا رسیدیم تازه خانم یادشون افتاد كه كلید ویلا رو نیاوردن. بخشكی شانس. خیلی حرصم گرفت. پیاده شدیم و كمی قدم زدیم. توی آلاچیق كه نشستیم .  گفت  :-از این كه با من دوست شدی پشیمون نیستی؟ -نه. چطور مگه؟ -آخه من سنم از تو خیلی بیشتره. با خنده گفتم -عوضش تجربه ات هم بیشتره بهم یه لبخند دیگه زد. رفتم و كنارش نشستم. دستش رو گرفتم و ازش یه لب آرتیستی گرفتم. هوا تاریك شده بود. منو از روی خودش به آرومی پس زد. -اینجا خاكی میشیم. بریم توی ماشین از آلاچیق تا ماشین مانتو و روسریش رو برداشت و از شیشه باز جلو روی صندلی جلو پرت كرد. من رو كنار خودش روی صندلی عقب نشوند و با مهربونی من رو بوسید. سرم رو روی سینه نرمش گذاشت. نیازی نبود تحریكش كنم. اون با دیدن من توی بغلش به اندازه كافی تحریك می شد. با دقتی مادرانه تك تك دگمه های پیرهنم رو باز كرد و اونرو از تنم در آورد. با لبهاش موهای سینه منو میگرفت و به آرومی میكشید. من رو روی تشك صندلی عقب خوابونده بود و با لبهاش همه حای شكم و سینه ام رو می بوسید. گاز های آروم و نرمش روی بازو هام باعث شد كه به شدت تحریك بشم. با دست روی رانهایم بازی میكرد. وقتی مطمئن شد كه تا حد امكان تحریك شدم شلوارم رو از پایم كشید<br />
و شروع كرد به بوسیدن شورتم. لبه های شورتم رو میگرفت و بدون اینكه اون رو كاملاً از پام در بیاره به نوك آلتم كه از بالای شورت بیرون زده بود زبان میزد. بالاخره شورتم رو در آورد. تخم های من رو توی دهانش می چرخوند. وقتی رضایت داد كه دست از این كار برداره نوك سینه هاش رو به دهانم نزدیك كرد. وقتی میخواستم آنها رو بخورم خودش رو عقب میكشید. اینكار رو اونقدر تكرار كرد و اونقدر با این روش منو تحریك كرد كه دیگه طاقتم تموم شد و مجبور شدم برای شروع از زور خودم استفاده كنم. روی تشك عقب خوابوندمش و خودم رو به آرومی وارد محدوده زنانگی اون كردم. پاهای اون یك لحظه بیكار نبودند. مرتب در حال حركت و جابجایی. همین موضوع باعث لذت بیشتر من میشد. از همه مهمتر حرفهایی بود كه یك لحظه باعث غفلتم نمی شد. حرفهایی تحریك كننده و لذت بخش. از اینكه به من تسلیم شده و خودش رو در اختیار من قرار داده بود ابراز رضایت میكرد و از اینكه این احساس رو با ركیك ترین كلمات به زبون بیاره اصلاً متاسف نبود. تشك نرم صندلی بنز لذت كار رو دو چندان كرده بود. با هر حركت من یك پاسخ از سوی طاهره و یك پاسخ از سوی تشك دریافت میكردم. به تدریج حس كردم به لحظه نهایی نزدیك میشیم. گفتم  : -طاهره، نمیشی؟ -احمق من تاحالا 2 بار شده ام. -پس برگرد. برگشت، خیلی راحت. از ماشین پیاده شدم و با دست دو سمت باسنش رو گرفتم. وقتی فرو رفت فریاد خفه ای كشید. ولی به حرفهای لذت بخشش ادامه داد. -آخ جوون. …..من رو بتركون…… من بهت نیاز دارم…….به كیـرت نیاز دارم….. -بریزم اون تو؟ -نه.. فورا برگشت و با دستهاش من رو ارضا كرد. حتی یك قطره از آبم روی زمین نریخت. همه آبم رو توی دستاش جمع كرد و به صورتش مالید. میگفت كه به عنوان یك پزشك میدونه بهترین ماسك برای پوست همین آبه. مدعی بود كه خیلی در زیبایی و نرمی و لطافت پوست موثره. البته بعدها این ادعا رو از پزشك دیگه ای نشنیدم و خودم هم صحت و سقمش رو جویا نشدم. وقتی به خونه رسیدم ساعت 11 بود. پدر طبق معمول با جمله ای پر از ایهام گفت : « توی رستوران خاك بازی می كردین؟ » . نگاهی به لباسم انداختم. خیلی خاكی بود !!		</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://avizoone.com/%d8%ac%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%86-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">174173</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

Page Caching using Disk: Enhanced 
Minified using Disk
Database Caching 28/37 queries in 0.005 seconds using Disk

Served from: avizoone.com @ 2026-07-09 02:45:35 by W3 Total Cache
-->